پلوراليسم ديني

                                                             بازگشت 

محمد اسحاق ذاكري 

 

درعصر حاضر يكي از موضوعات مهمي كه ذهن متفكران و دانشمدان را به خود مشغول كرده است، بحث تعدد اديان موجود در عالم و كيفيت ارتباط اين اديان با يكديگر است. يكي از بحث‌هاي مهمي كه در زير مجموعه اين موضوع قرار مي‌گيرد بحث حقانيت و اعتبار اديان موجود در عالم است. در اين زمينه بحث‌ها و درگيري‌هايي در طول تاريخ ميان پيروان اديان مختلف مطرح بوده و چه‌بسا جنگ‌هاي خونين و ويرانگري كه بر سر اين موضوع در طول تاريخ اتفاق افتاده است، اما با آن همه بنابرمحدوديت اطلاع رساني كه در جهان حاكم بوده است، پيروان اديان مختلف و حتي دانشمندان آنها از ديگر اديان آگاهي كافي نداشته‌اند. اما در طول يك قرن اخير بنابر پيشرفت فن آوري اطلاعات، دانشمندان آگاهي نسبتاً مناسب از ديگر اديان پيدا نموده و درضمن آن، به بررسي جنبه‌هاي مختلف اديان پرداخته‌اند كه يكي از موضوعات مهم، بحث حقانيت اديان بوده است كه در طول قرن اخير از سوي صاحب نظران مطرح شده و نظرياتي مختلف پيرامون آن مطرح مي‌شود. يكي از نظريات مهمي كه در چند سال اخير مورد كنكاش متفكران قرار دارد، نظريه كثرت‌گرائي ديني و حقانيت اديان مختلف است. هر چند خاستگاه اصلي اين بحث، جهان غرب بوده است و بيشتر از طرف دانشمندان غربي مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد، اما هم‌زمان بحث‌هايي را در جامعه علمي ايران نيز موجب شده و مورد توجه صاحب نظران قرار گرفته است؛ چه در جانب موافق اين نظريه و  يا در نقد و رد آن. در مقاله حاضر نيز سعي شده است با استفاده از منابع مختلف بحث نسبتاً جامعي روي موضوع انجام گيرد.

 

 

عوامل طرح بحث تكثر گرائي ديني در قرن بيستم

در جهان امروزي، نمي‌توان كثرت و تعدد اديان را نا ديده گرفت و اين موضوع با گسترش ارتباطات بين المللي و ازدياد اطلاعات و داد و ستدهاي فرهنگي  و اطلاعاتي ميان ملت‌ها، به خوبي قابل فهم و درك است، البته نمي‌‌توان مدعي شد كه اصل آگاهي از تعدد اديان و اختلاف آن‌ها، مولود عصر جديد است، زيرا در عصرهاي گذشته نيز بحث‌هايي بر سر حقانيت اديان و تعدد آنها ميان عالمان و متفكران اين اديان وجود داشته است و چه بسا جنگ‌هاي مذهبي كه در طول تاريخ بر سر اين موضوع به وقوع پيوسته است.از اين رو، اصل آگاهي از تعدد اديان و اختلاف ميان اديان امري است با سابقه‌ي تاريخي. ولي سؤالي كه مطرح است، اين است كه «چه عوامل جديدي پديد آمده است كه باعث دامن زدن به بحث پلوراليسم ديني در قرن بيستم شده است؟ »  در جواب به اين سؤال مي‌توان به سه عامل اشاره كرد:

 

عامل اول:

دغدغه‌ي تبيين براي انسان امروزي

 انسان جديد مي‌خواهد براي همه چيز، از امور طبيعي گرفته تا موضوعات مربوط به انسان، تبييني عقل پسند ارائه دهد و يكي از امور مربوط به انسان‌ها كه از اهميت زيادي بر خوردار است مسأله‌ي دين ودينداري انسان‌هاست. دين به عنوان يك موضوع در بررسي پديده‌هاي اجتماعي نقش اساسي دارد. دين يك بعد مهم از مطالعات تاريخ اقوام و ملل را تشكيل مي‌دهد. تا دين يك ملت براي شخص بررسي كننده ومورخ روشن نباشد، نمي‌تواند چشم‌اندازي روشن از تاريخ آن ملت ارائه دهد.

در بررسي‌هاي روان‌شناختيِ انسان نيز، نقش دين، داراي اهميت است و نقش دين در ساختن روح و روان انسان‌ها مورد بررسي قرار مي‌گيرد. نقش دين در عرصه‌ي سياست نيز قابل چشم پوشي نيست و لذاست كه در علم و فلسفه سياست، نهادهاي ديني و قدرتِ تأثيرگذاري آن مورد توجه اند. ماكس وبر[i] بر نقش دين در اقتصاد جوامع تأكيد مي‌كند و به تبيين آن مي‌پردازد. درنتيجه، در بررسي هريك از ابعاد زندگي انسان‌ها، دين خودنمائي مي‌كند و محققان هر رشته‌اي از علوم اجتماعي و انساني ناچار از در نظر گرفتن نقش دين در آن موضوع هستند. و از اينجاست كه موضوع دين و دينداري، تفاوت واختلاف اديان وتأثيرگذاري آن‌ها در زندگي پيروان‌شان اهميت مي يابد و انسان جديد كه به دنبال تبيين امور است، نظرش به مسأله تعدد اديان جلب مي شود و تلاش دارد تبيين قانع كننده‌اي براي آن ارائه دهد.[ii]

بحث روي اين موضوع باعث به وجود آمدن نظريات مختلفي درباب تعدد اديان مي‌شود كه يكي از نظريات مهم، نظريه‌ي پلوراليسم ديني است كه در ادامه مقاله به بحث وبررسي آن خواهيم پرداخت.

 

عامل دوم:

پيدايش ليبراليسم سياسي در غرب

 ليبراليسم سياسي كه به عنوان نوعي ايدئولوژي سياسي مطرح است، بر چندين پايه مهم و اساسي بنا نهاده شده است كه عبارتند از تساهل و مدارا در برخوردهاي اجتماعي؛ احترام به حقوق و آزادي‌هاي فردي؛ و جدائي حوزه امور عمومي از حوزه امور شخصي كه برآيند اين امور به سكولاريسم و اعتقاد به جدائي دين از سياست مي‌انجامد. دولت و حكومت بايد از دخالت در امور شخصي پرهيز كند، حقوق فردي افراد را محترم بشمارد و براي افراد آزادي عقيده قائل شود. البته آزادي عقيده ديني از عمده ترين حقوق فردي است كه بايد از طرف دولت و حاكمان مراعات شود.

ليبراليسم سياسي هر چند بعد از رنسانس به وجود آمد، ولي بعد از قرن هيجدهم ميلادي درغرب و اروپا تشديد شد و ليبراليسم واكنشي بود در قبال جنگ‌هاي خونين و قتل عام‌هايي كه در جهان غرب آن زمان به وقوع پيوسته بود. بعد از اين قتل عام‌ها و جنگ‌هاي ويرانگر، عده‌اي از سياست‌مداران، عليه تعصب‌هاي نژادي و ديني كه منشأ آن جنگ‌ها بود، شوريدند و ليبراليسم سياسي را كه بر مدارا و تحمل و حرمت نهادن به حقوق انساني استوار است، بنيان نهادند. سپس ليبراليسم ديني را به منظور توجيه كلامي و دفاع فلسفي از نظريه ليبراليسم سياسي مطرح كردند و از شلاير ماخر به عنوان معمار و بنيانگذار ليبراليسم ديني ياد مي‌شود . مشخصه‌هاي اصلي ليبراليسم ديني را اين امور تشكيل مي‌دهد :

1-   پذيرش تفسيرهاي غير سنتي از اعتقادات ديني وكتاب مقدس.

2-   استفاده از تجربه ديني به جاي عقل و استدلال هاي عقلي و فلسفي در الهيات وكلام مسيحيت .

3-   تأكيد بر حمايت دين از اصول اخلاقي مدرن و اصلاحات اجتماعي سازگار با آن.

4-   تأكيد بر اين نكته كه اساس وگوهر دين، تجربه ديني و احساس شخصي است نه عقيده، نه احكام شرعي و نه مراسم عبادي.[iii]

 بدين سان زمينه‌ي به وجود آمدن نظريه پلوراليسم ديني در غرب مهيا گرديد و ليبراليسم سياسي منجر به ليبراليسم ديني، و ليبراليسم ديني منجر به پلوراليسم ديني شد. هر چند كه تعامل ميان ليبراليسم و پلوراليسم دوطرفه بوده است نه يك طرفه، به اين معني كه آموزه‌هاي ليبراليستي و جدايي دين از سياست به مطرح شدن و تقويت بحث تكثرگرايي ديني مي‌انجامد،  اما در مقابل، نظريه‌ي تكثرگرايي ديني نيز به نوبه خود به تقويت ليبراليسم در غرب مي‌پردازد.

 

عامل سوم :

تلاش براي تعديل آموزه هاي ناسازگار با عقل و خرد در عقايد مسيحيت

   وجود برخي آموزه‌هاي ضد عقل و خرد در كلام مسيحيت مثل آموزه نجات بخشي، تجسد و حلول خداوند در عيسي مسيح، و اصل مسأله‌ي تثليث، دانشمندان و متكلمان ميسحي را به اين سمت سوق داد كه تفسير‌هاي سنتي از اين آموزه را كنار گذاشته و به تفسيرهايي جديد رو آورند. تلاش براي تعديل اين آموزه‌ها يكي از اسباب و عواملي است كه زمينه را براي بحث تكثرگرايي ديني فراهم مي‌كند.  

يكي از اين آموزه‌ها، آموزه‌ي نجات بخشي در مسيحيت است كه به بحث نجات انسان در قيامت مي‌پردازد. طبق تفسير سنتي از متون مقدس، تنها افرادي از انسان اهل نجات‌اند كه به دين مسيحيت گرويده و مراسم غسل تعميد را به جا آورده باشند و هم ‌چنين به ربوبيت  عيسي مسيح و مرگ فديه‌وار او اعتقاد داشته باشند. بر اساس اين تفسير، تمام انسان‌ها گناه‌كارند و در گناه حضرت آدم كه بر اثر آن گناه از بهشت رانده شد، سهيم‌اند. بار گناه هميشه بر دوش انسان سنگيني مي‌كرد تا اينكه عيسي فرزند خدا و تجسم او به صليب كشيده مي‌شود و مرگ او وسيله‌اي است براي اينكه انسان مشمول عفو و بخشش الهي قرار بگيرد. البته كاتوليك‌ها به مراسم غسل تعميد تأكيد دارند، اما پروتستانت‌ها صِرف ايمان به اين مسأله را كافي مي‌دانند. در هر صورت، بنابر اين اعتقاد، هر انساني كه به اين آموزه اعتقاد نداشته باشد يا غسل تعميد را انجام نداده باشد، نمي‌تواند به بهشت راه يابد.

آموزه نجات بخشي مسيحيت با اين تفسير سنتي به قدري تنگ نظرانه و انحصار گرايانه است كه جز عده‌ي كمي از انسان‌ها، بقيه، حتي اگر از افراد صالح هم باشند، از بهشت بيرون‌اند. چه انسانهايي كه قبل از مسيح مي‌زيسته‌اند و چه كساني كه بعد از او بودند، ولي پيام او را دريافت نكرده‌اند. اين‌ها مشمول رحمت و غفران الهي قرار نمي‌گيرند. برحسب اين اعتقاد حتي حضرت ابراهيم و موسي تا به حال به بهشت راه نيافته‌اند و در مكاني به نام «ليمبو»[iv] ميان بهشت و جهنم به سر مي‌برند تا اين كه در روز قيامت حضرت مسيح آن‌ها را رهايي بخشد و با خود به بهشت بَرَد. از اين ديدگاه به «انحصارگراي» نام برده مي‌شود.

 

براي رهايي از اين تفسير سنتي و تنگ نظرانه در باب آموزه‌ي نجات ، در غرب دانشمندان تلاش‌هايي صورت دادند. اولين تلاش توسط كارل رانر (1904- 1984)، از متكلمان كاتوليك در قرن بيست، صورت گرفت. او مدعي شد: «نجات‌بخشي، به مسيحيان اختصاص ندارد، بلكه افراد صالح و نيكوكار ديگر اديان نيز به بهشت راه مي‌يابند». تفصيل ديدگاه او تحت عنوان نظريه «شمول‌گرائي» طرح خواهد شد.

از ديگر تلاش هايي كه در اين زمينه انجام پذيرفته است، تلاش «جان هيك»، متكلم مسيحي، است. او به مقدار كاري را كه توسط رانر، تحت عنوان شمول‌گرايي انجام شده بود، راضي نمي‌شود و نظريه پلوراليسم ديني را طرح مي‌كند[v] كه در ادامه به توضيح آن خواهيم پرداخت.

 از ديگر آموزه‌هاي دين مسيحيت كه براي دانشمندان و متكلمان امروزي مسيحيت، قابل پذيرش نبود و بايد توجيه و تعديل مي‌شد، آموزه تجسد و حلول خداوند در عيسي مسيح است. چنانكه جان هيك، از متكلمان بزرگ فرقه پروتستانت در دين مسيحيت، تصريح دارد، آموزه‌ي حلول و تجسد خداوند در مسيح نمي‌تواند جنبه‌ي حقيقي و واقعي داشته باشد بلكه بايد اين آموزه را به عنوان مطلبي نمادين، مجازي و اسطوره‌اي دانست. جان هيك مي گويد: «من به اين نتيجه رسيده‌ام كه اين گونه اعتقاد به حلول، يا تجسد لاهوت در ماسوت، خداوند در عيسي مسيح، را بايد به عنوان مطلبي نمادين، مجازي، يا اساطيري پذيرفت نه اينكه قضيه صورت واقعي وحقيقي داشته باشد.» در ادامه جان هيك در سايه نظريه‌ي پلوراليسم ديني، مسأله صدف وگوهر دين را طرح مي‌كند و مي‌كوشد اهميت دين را در گوهر دين كه همانا متحول شدن انسان‌هاست، بداند و آموزه‌هاي ديني را به عنوان صدف دين كه براي حفظ گوهر دين است، طرح كند و اهميت آن را در درجه‌ي پائين‌تر از گوهر دين قرار دهد. اومي‌گويد، نبايد هرگز به آموزه‌هاي ديني مانند نظريه‌هاي علمي نگاه كرد و در باب صدق و كذب آن گفتگو كرد. در عين حال، مادامي كه گزاره‌ها و آموزه‌هاي ديني در تحول شخصيت انسان‌ها تأثير گذار هستند، از احترام خاصي بر خوردارند.[vi]

اين عوامل سه گانه كه بحث شد، در كنار سائر عوامل، باعث گرديدند كه بحث پلوراليسم ديني در قرن بيستم مورد توجه و بحث واقع شود و دانشمندان پيرامون آن به تبادل نظر و انديشه بپردازند.

ادامه دارد

 پاورقي



[i] ماكس وبر، اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري

[ii]  تازه‌هاي انديشه 4، پلوراليسم، هادي صادقي، چاپ اول، 1377، ص 9

[iii] محمد لگن هاوزن، اسلام و كثرت‌گرايي ديني، مترجم: نرجس جوان دل، چاپ 1379، ص 18

[iv]  ليمبو به اعتقاد مسيحيان مكاني است نظير برزخ كه پيامبراني نظير حضرت موسي و نيز كودكاني كه غسل تعميد نشده‌اند در آن به سر مي‌برند، اين مكان فاقد لذت و ألم مي‌باشد.

[v]  جان هيك، مباحث پلوراليسم ديني، مترجم: عبد الرحيم گواهي، ص 68

[vi]  مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ص 408

بازگشت