|
ستارهاي
از آسمان
اهل بيت(ع)
در
افغانستان
محمد
جمعه شيخزاده
اشاره:
دست
پروردگان
مكتب اهل
بيت آموختهاند
كه براي حفظ
آئين اسلام
و سعادت
بشريت تا
پاي جان
بكوشند و
نگذارند تا
دين مورد
تهاجم
دشمنان
انسانيت
قرار بگيرد.
آنان هر يك
چون ستارهاي
در دل شب،
روزنهاي
را فرا روي
جويندگان
معارف اهل
بيت ميگشايند.
ستارهاي
كه در
سرزمين
افغانستان
درخشيد و
واسطة فيض و
ايصال علوم
معصومين
عليهم
السلام به
اين مردم شد
حضرت يحيي
بن زيدبن
زين
العابدين
بن الحسين
بن علي(ع)
بود. او
مبلّغ دين،
پيام رسان
مكتب اهل
بيت، و
همانند
عمّهاش
زينب (پيام
رسان
عاشورا)
پيام رسان
قيام بزرگ
پدرش زيد
بود. به يقين
ميتوان
گفت: آمدن
ايشان در
بلخ تأثير
زيادي در
شناسايي
اهل بيت(ع) و
معارف
ايشان و
رسوا كردن
مدّعيان
دروغين
اسلام (امويها)
داشت. مقدم
مبارك
يحيي،
افغانستان
را نور
باران كرد و
باعث فخر و
مباهات اين
مردم شد.
در
اين مقاله
به گوشههايي
از زندگي وي
در
افغانستان
و قيام او
پرداخته
شده است.
بلخ
بلخ
باستان
نامي است به
بلنداي
هندوكش،
مهد و پرورش
دهندة علم و
فرهنگ و
سرآمد
زمانش. پس از
فتوحات
دورههاي
اول
اسلامي،
مركز
خراسان و
حوزه
فرمانروايي
بود. در سال 118
هجري مقر
حكومت
خراسان
بزرگ از مرو
به بلخ
منتقل شد و
در قرن
سيزدهم
هجري جزو
قلمرو
افغانستان
فعلي در آمد.
بعد از 1245
هجري بلخ
نام و آوازة
خود را به
مزار شريف -
كه در چند
كيلومتري
جنوب شرقي
بلخ قرار
دارد – داد. و
فعلاً از آن
بلخ
اُسطورهاي
جز نامي
باقي
نمانده است.
جوزجان (محل
آرامگاه
حضرت يحيي)
در 114
كيلومتري
بلخ قرار
دارد.[i]
چرا
بلخ؟
شنيده
بودم
بزرگواري
از تبار علي(ع)
و فاطمه(س)
در سر پل
جوزجان
آرميده است.
و آرامگاه
شريف آن
حضرت
پناهگاه
روحي و
التيام بخش
دردها و
گرفتاريهاي
اين مردم
زجر كشيده
است.
سؤالاتي
از اين قبيل
برايم خلق
شده بود: 1.
آيا ايشان
به حسب
اتفاق و
ناگهاني سر
از بلخ در
آورد؟ يا از
وجود
شيعيان و
طرفداران
خاندان
عصمت و
طهارت در
آنجا اطلاع
داشت؟
2.
آيا يحيي به
قصد قيام
رهسپار اين
ديار شده
بود؟ يا از
بدي حادثه
در آنجا به
پناه آمده
بود؟ و...
براي
پاسخ دادن
به اين پرسشها
سراغ تاريخ
ميرويم.
پيش از آنكه
تاريخ را
ورق بزنيم
لازم است كه
بين پرانتز
مطلبي را
بيان كنم و
آن راجع به
خراسان
بزرگ است.
خراسان در
دورة
اسلامي به
چهار قسمت
تقسيم ميشد
و هر قسمت به
نام يكي از
چهار شهر
بزرگ موجود
در آن، شهرت
يافته بود. 1.
بلخ 2.
مرورود 3.
هرات 4.
نيشابور. [ii]
هدف از بيان
اين جمله
معترضه اين
است كه در
جريان قيام
زيد و فرزند
برومندش،
يحيي بلخ
سهم برجسته
و كليدي
داشته و
دربسياري
موارد از كل
(خراسان)
ارادة جزء (بلخ)
شده است.
البته
اثبات شي
نفي ما عدا
نميكند،
هرات،
نيشابور،
مرورود نيز
نقش داشته
است.
خراسان
در قرن اول و
دوم هجري
بزرگترين
كانون
ضدّيت با
امويها بود
و پناهگاه
امن براي
هاشميان
محسوب ميشد.
در مناطق
چون بلخ،
بدخشان،
طالقان،
فرا، غور،
مرورود،
كابل و
هرات، هوا
داران
خاندان
رسالت (عليهم
السلام)
جمعيت قابل
توجهي را
تشكيل ميدادند.[iii]
مسعودي مينگارد:
>قيام
زيدبن علي
بن الحسيني(ع)
در سال 121 يا 122
هجري است. در
ميان سپاه
او تعداد
فراوان
خراساني
حضور
داشتند.<
[iv]
خبر شهادت
زيد تمامي
خراسان
بزرگ را فرا
گرفت. بعد از
شهادت
ايشان
شيعيان
پرده از
چهره
برداشتند و
آشكارا از
حقانيت اهل
بيت(ع) ميگفتند.
لذا تعداد
زيادي خدمت
امام صادق(ع)
آمدند. امام
نيز ظلم و
ستم امويها
را در حق آل
رسول(ص)
براي مردم
بيان ميكرد.[v]
اين
گزارشات
پاسخي است
براي اينكه
چرا يحيي به
سراغ بلخ
رفته و
قيامش را از
آنجا آغاز
ميكند.
قيام
يحيي (ورود
حضرت يحيي
به بلخ)
يحيي
مرد
دانشمند و
شجاع بود. او
خواب از
چشمان
ستمكاران
گرفته بود.
پس از شهادت
پدرش و
مشورت و رأي
زني با
دوستان،
بلخ را
مناسبترين
جا براي
قيامش ميبيند.
حضرت يحيي
به بلخ ميرود
و در آنجا به
خانة حريش
بن
عبدالرحمن
شيباني
وارد ميشود.[vi]
از
آنجا كه
امويها از
وجود
شيعيان و
محبان
اهلبيت(ع)
و زمينة
مساعد قيام
در بلخ
اطلاع
داشتند
بلافاصله
دستور
دستگيري آن
حضرت را
صادر ميكنند
و والي
خراسان (نصر
بن سيار) به
فرماندار
خود در بلخ؛
عقيل بن
معقل ليثي،
پيغام ميدهد
كه يحيي را
دستگير كند.
عقيل
حُرَيش را
خواست و
دستور داد
ششصد
تازيانه به
او بزنند. با
اين حال
حريش از
نشان دادن
حضرت
امتناع كرد
و گفت: >والله
لو كان تحت
قدمي ما
رفعتها عنه
فاصغ ما انت
صانع<
[vii]
سوگند به
خدا اگر
يحيي در زير
پايم باشد
پاي خود را
از روي او بر
نخواهم
داشت. هر چه
ميخواهي
بكن. در
نهايت
فرزند
حُرَيش به
نام >قريش<
از مرگ
پدر ميترسد
حضرت را به
عمال
امويها
نشان ميدهد.
حضرت
يحيي بعد از
آزادي به
اتفاق
هفتاد نفر
از يارانش
به سمت سرخس
و بيهق حركت
ميكند و در
نيشابور با
عمروبن
زراره كه
خود را براي
جنگ با حضرت
آماده كرده
بود بر ميخورد.
جنگ سختي به
وقوع ميپيوندد
يحيي و
همراهانش
لشكريان
عمرو را
شكست ميدهند
و عمرو به
هلاكت ميرسد.
يحيي به
هرات بر ميگردد
و از آنجا
دوباره
وارد
جوزجان ميشود.
در جوزجان
سلمبن
احور كه به
دستور
امويها
لشكر بزرگي
را مجهز
كرده بود،
سه شبانه
روز با حضرت
جنگيد تا
همراهان او
همگي شربت
شهادت را سر
كشيدند. و
خود حضرت
نيز به
شهادت رسيد.[viii]
به
نظر ميرسد
كه يحيي در
اين حركت
غافلگير شد
و فرصت كافي
براي جمع
آوري
شيعيان
پيدا نكرده
بود. اما اين
مجاهد
خستگي
ناپذير
پيامش را به
خوبي ابلاغ
كرد و چهرة
واقعي
امويها را
بر ملا ساخت.
مهمتر از
همه اينكه
زحمات حضرت
بعد از
شهادتش به
بار نشست؛
درست در
همين نقطه (بلخ
محل قيام و
شهادت يحيي)
از قطرات
خون پاك
يحيي و
ياران با
وفاي او
اقيانوسي
از خون به
وجود آمد كه
امواج آن
فريادهاي
طنين انداز
انتقام
خواهي خون
حسين(ع)،
زيد، و يحيي
بود. امواج
به گونهاي
بود كه
بنيان
امويها را
از صفحة
روزگار
برچيد و به
ذبالهدان
تاريخ
فرستاد.[ix]
جلوه
هايي از عشق
به حضرت
يحيي
در
مقاله
پيدايش
تشيع در
افغانستان
گفته شد كه
مسلمانان
افغانستان
پيام
توحيدي (يعني
قرآن) را از
دست عترت
دريافت
كردند و به
آن وفادار
باقي
ماندند.
جلوههايي
از ارادت،
محبّت و سر
سپردگي اين
مردم را
نسبت به اهل
بيت(ع) در
برخورد با
حضرت يحيي
ميبينيم.
عمير فرزند
متوكل بلخي
ميگويد:
پدرم تعريف
كرد وقتي
سخن به
اينجا رسيد
ـ حضرت يحيي
دعايي از
صحيفة
كامله را به
متوكل ميدهد
ـ محبت يحيي
در دلم جاي
گرفت كه بي
اختيار
برخاسته سر
او را
بوسيدم و
گفتم: به خدا
قسم من
خداوند را
به دوستي و
پيروي شما
خاندان
عصمت و
طهارت
پرستش مي
كنم.
اميدوارم
درحال حيات
و بعد از آن
به وسيلة
محبت و
دوستي شما
خاندان در
هر دو جهان
نيكبخت و
سعادتمند
گردم.[x]
ابوالفرج
اصفهاني به
جريان
جالبي
اشاره ميكند:
>چون
يحيي بن زيد
را از زندان
آزاد كردند
و كند و بند (غول
و زنجير) از
پايش
برداشتند
گروهي از
توانگران
شيعه پيش
آهنگري كه
كند را از
پاي يحيي
بيرون
آورده بود
رفتند و از
او خواستند
كه آن را
بفروشد،
آهنگر بند
را به
مزايده
گزارد،
قيمت
همچنان
بالا ميرفت
تا به بيست
هزار درهم
رسيد. آهنگر
پيشنهاد
داد كه قيمت
را دسته
جمعي
بپردازند.
آنها راضي
شدند. او نيز
كند را قطعه
قطعه كرد و
ميان آنها
تقسيم نمود.
آنان نيز
براي تبرك،
از آن نگين
انگشتر
ساختند و
بدان تبرك
جستند.[xi]
<
بعد
از شهادت
حضرت، به
محض اينكه
از شدت
اختناق
حاكم اموي
كاسته شد و
شيعيان
احساس
امنيت
نمودند، به
مدت هفتاد
روز در
مناطق دور و
نزديك براي
يحيي بن زيد
عزاداري
كردند و در
آن سال هر
فرزندي كه
به دنيا آمد
به علت
اندوه و
دردي كه از
اين حادثه
بر مردم
وارد شده
بود، اسمش
را يحيي يا
زيد
گذاشتند.[xii]
تحليل،
بررسي و
نتيجه گيري
برخورد
شيعيان با
يحيي را به
خوانندگان
گرامي
واگذار ميكنم.
مناظره
متوكل بلخي
با يحيي
اين
گفتگو
علاوه بر
اينكه گوشهاي
از سرگذشت و
فعاليتهاي
يحيي را در
افغانستان
بازگو ميكند،
حاوي پيام
ديگري نيز
هست و آن
معرفي چهرة
شاخص، مرد
علم و ايمان
و كسي است كه
افتخار
شاگردي
امام صادق(ع)
را دارد. او
كسي نميتواند
باشد جز
متوكل بلخي.
عمير
بن متوكل
بلخي از
پدرش متوكل
بن هارون
بلخي نقل ميكند:
يحيي را پس
از شهادت
پدرش
ملاقات
كردم، گفت
از كجا ميآيي؟
گفتم از حج.
از احوال
بستگان و
عموزادگان
خويش در
مدينه
پرسيد، من
هم از امام
صادق(ع) و
از اندوه وي
نسبت به
شهادت زيد
گفتم. يحيي
گفت: متوكل!
آيا چيزي از
عمويم به
ياد داري؟
گفتم آري
نوشتههايي
از او دارم،
آنگاه
اوراق زرين
از انواع
علومي كه از
آن حضرت
نوشته بودم
به او نشان
دادم، از
جمله دعايي
كه امام
صادق(ع) آن
را براي من
با قلم خود
املا كرده
بود و
فرموده بود
كه پدرش
امام باقر(ع)
آن
را براي او
نوشته است و
آن دعا از
دعاهاي
پدرش امام
علي بن
الحسين(ع)
و از جمله
دعاهاي >صحيفة
كامله
<است.
يحيي گفت: هم
اينك من نيز
دعاي از
صحيفة
كامله به تو
نشان ميدهم
كه پدرم (زيد)
براي
محافظت آن و
اينكه به
نااهلان
ندهم بسيار
سفارش كرده
است.
از
آنجا كه
حضرت يحيي
خبر شهادت
خود را از
امام صادق(ع)
شنيده
بود، به
متوكل ميگويد:
گنجينة
پرباري (صحيفة
سجاديه) كه
ميراث جدم
علي بن
الحسين(ع) است
نزد من است.
مبادا به
دست بني
اميه بيفتد.
اين صحيفه
را امانت
نزد تو ميگذارم
تا آن را به
پسر
عموهايم >محمد
و ابراهيم
فرزندان
عبدالله بن
حسن بن علي(ع)
<برساني.
متوكل ميگويد:
صحيفه را
گرفتم. پس از
شهادت يحيي
در (جوزجان)
با دلي پر از
اندوه به
مدينه باز
گشتم و
سرگذشت
شهادت يحيي
و مناظرهاي
را كه ميان
من و آن حضرت
واقع شده
بود براي
امام صادق(ع)
تعريف
كردم. امام
بسيار گريه
كرد و فرمود:
خدا پسر
عمويم يحيي
را بيامرزد.
آنگاه
امانتي (صحيفة
سجاديه)
يحيي را
تقديم امام
كردم امام
صحيفه را
گشود و
فرمود: به
خدا سوگند!
اين دست خط
پسر عمويم
زيد و دعاي
جدم علي بن
الحسين(ع)
است. متوكل
ميگويد:
عين همين
صحيفه نزد
امام صادق(ع)
بود كه امام
فرمود: اين
نوشته پدرم
امام باقر(ع)
و گفته جدم
امام زين
العابدين(ع)
است. سپس با
اجازة امام
بنا به وصيت
يحيي صحيفه
را به
فرزندان
عبدالله
تحويل
داديم.[xiii]
بر
ماست كه
انديشمندانه
از خود
بپرسيم آيا
اين نعمت بي
همتاي الهي
كه >مسلماني
و پيروي از
اهل بيت(ع)<
است از چه
طريقي و به
چه قيمتي به
دست ما
رسيده است؟
قدر مسلم
اينست كه به
آساني براي
ما نرسيده.
طي مسير،
پياده روي (آن
هم از بلخ تا
مدينه)
اهداء جان و
مال و ...... واژههايي
است كه گوشهاي
از زحمات و
تلاشهاي
مردان بزرگ
و الهي را
نشان ميدهد.
پس بايد قدر
بدانيم و
مدافع اين
گنجينة با
ارزش باشيم.
[i]
رنجبر،
دكتر
احمد،
خراسان
بزرگ ص 102.
[ii]
حسن
اللهورديان
طوسي، سفر
به خراسان/
ص 10.
[iii]
يزداني،
حسين علي،
پژوهش در
تاريخ
هزاره،
صحافي
احساني،
قم ص 65.
[iv]
مسعودي
>مروج
الذهب<
ج 3/ ص 250.
[v]
يعقوبي،
>تاريخ
يعقوبي<
ج 2/ ص 326.
[vi]
اصفهاني،
ابوالفرج >مقاتل
الطالبين<
سيد
هاشم
رسولي
محلاتي ج ا/
ص 156.
[ix]
شيخزاده
محمدجمعه،
مجلة
گشايش
شمارة 4.
[x]
صحيفة
سجاديه،
ترجمه: فيض
الاسلام،
انتشارات
فقيه (سيد
مهدي فيض
الاسلام) ص 8.
[xi]
اصفهاني
>مقاتل
الطالبين<
پيشين.
[xii]
مسعودي،
پيشين/ ص 213.
|