شعر
بشنويد اي همزبانان بشنويد
همدلان و مهربانان بشنويد
نكتهاي دارم ز شبنم تازهتر
از جمال گل بلند آوازهتر
دست در دست وطنداري دهيد
بازوان خويش را ياري دهيد
اينك اين ما و شما و اين وطن
اينك اين صحراي خالي از چمن
چشم اميد وطن سوي شماست
زور صد رستم ببازوي شماست
كينه را از صحن دل بيرون كنيد
سينه را عاشقتر از مجنون كنيد
شانهها را تكيه گاه هم كنيم
پاك از آيينه گرد غم كنيم
دست در دستان يكديگر نهيم
يك قدم از خويش آن سوتر نهيم
من و تو منحل به حرف ما شويم
قطره قطره وانگهي دريا شويم
ازبك و پشتون و تاجيك و هزار
چار فصل سر بلند و استوار
هر كدام از چار فصل بي زوال
سهم خود دارند در تقويم سال
بي زمستان عيش تابستانه نيست
بي خزان گل در بهار خانه نيست
شيعه و سني دو برگ يك گلند
گر چه از بلخند يا از كابلند
هر دو بر يك كعبه كرنش ميكنند
رو به يك قبله نيايش ميكنند
يك پيامبر را ستايش ميكنند
دور يك خورشيد گردش ميكنند
يك كتاب آسماني خواندهاند
يك خدا را هر دو بي شك بندهاند
يك معاد و يك قيامت قائلند
هر دو مشتاق ظهور عادلند
ده دليل آوردهام بر اتفاق
يك دليل آور براي افتراق
گر نداري بر جداييها دليل
پرچمي، بالا بياور بي بديل
پرچمي با رنگ دلهاي زلال
سر بلند و پر غرور و بي زوال
زير آن پرچم ببنديم عهدها
تا بكام هم بريزيم شهدها
عشق را قاضي ميان هم كنيم
عشق را آئينه عالم كنيم
پا بپاي عاشقي راهي شويم
رهسپار سمت آگاهي شويم
دامن از چنگ تعصب پس كشيم
طعمه از چنگال اين كركس كشيم
وقت آن آمد كه خود محور شويم
يك كمي ما نيز خود باور شويم
ما كه از همسايهها كم نيستيم
ما كم از سهراب و رستم نيستيم
ما نه كمتر بلكه بالا زادهايم
بر فراز هندوكش ايستادهايم
همچو >بابا< سينه استبريم ما
در دل اين دشتها ببريم ما
ملت بي دست و بي پا نيستيم
بار دوش اهل دنيا نيستيم
قوّت ما را رقيبان ديدهاند
قوّت خود از سفره ما چيدهاند
رنج از ما عيش يار از ديگران!
يار از ما افتخار از ديگران!
هر چه كم گفتيم تا اينجا بس است
روي حرفم با رقيب ناكس است
هان مشوش باش ما قد ميكشيم
آفتاب نو بر آمد ميكشيم
بر سر هر كوه پرچم ميزنيم
خواب هر چه ديو بر هم ميزنيم
دست در دست برادر ميدهيم
تكيه بر بازوي ياور ميدهيم
طرحي از فرداي بهتر ميكشيم
نقشه باغ صنوبر ميكشيم
در دل هفت آسمان گل ميكنيم
كهكشانها را قراول ميكنيم
از سر شش سايه هم رد ميشويم
آفتاب نو بر آمد ميشويم
جرعه جرعه خاك را زر ميكنيم
سنگ، سنگ سخت را جر ميكنيم
لعل از رود بدخشان ميكشيم
روغن از ريگ شبرغان ميكشيم
از ديار پنج شير تيز چنگ
گوهري بيرون برآيد سبز رنگ
هموطن آغاز بيداري رسيد
فصل زيباي وطنداري رسيد
وقت آن آمد كه از خواب بلند
پر برافرازي به مهتاب بلند
اينك از تو رنج ميخواهد وطن
خون دل ميخواهد از بلبل چمن
سعي ميخواهد و صبر جانگداز
روزهاي سخت و شبهاي دراز
عشق ميخواهد وطن از من و تو
رنج بسيار بدن از من و تو
عشق تاوان گران پس ميدهد
عاشقي تاوان جان پس ميدهد
هر كسي عاشق شود آسوده نيست
رشته تسبيح عاشق پوده نيست
كار جز با عشق آسان كي شود
راه ما با عقل مشكل طي شود
عشق كار سخت را آسان كند
سنگ را جاريتر از باران كند
عشق بايد تا كسي چيزي شود
>پاره آهن خنجر تيزي شود<
عشق فصل ناگزير آدم است
عقل راه و عشق پير آدم است
نكتهاي دارم و آن جان كلام
عاقل و عاشق شويد و والسلام
سيد فاضل حسيني (محجوب)
بازگشت