|
س.
ج.
مفهوم
كهانت
كهانت
در لغت به
معناي غيبگويي
و آگاهي از
غيب و گاه به
معناي پبشگويي
است و در اينجا
همين معنا
منظور است.
كهانت و
عرافت دو
واژهاست
كه به يك
معنا
اختصاص
دارد؛
هرچند برخي
ميان آن دو
اين تفاوت
را قايل
هستند كه
كهانت را به
آگاهي از
غيب نسبت به
امور آينده
و عرافت را
به آگاهي از
امور غيبي
گذشته
اختصاص
دادهاند.[i]
به هر حال،
منظور از
كهانت و
عرافت خبر
دادن و
آگاهي از
غيب است و هر
آنچه كه
كاهن انجام
ميدهد،
منشأ غيبي
دارد. كاهن
واژهاي
است كه بر
افراد
مختلفي
مانند
عراف،
منجم، قاضي
به غيب و...
اطلاق ميشود[ii].
رابطه
كهانت با جن
اساس
كهانت به
اين باز ميگردد
كه جنيان
سخنان
ملائكه را
استراق سمع
ميكرده و
آن را در
اختيار
كاهن ميگذارده
است.[iii]
گفته اند
كاهنان در
اثر اينكه
اذهاني تند
و نفوسي
شرير و
طبيعتهاي
آتشين
داشتهاند،
با شياطين
تناسب پيدا
كرده و از
اين رو با
آنها انس و
الفت داشتهاند
و قادر
بودند
اطلاعاتي
را از آنان
دريافت
كنند. حتي
گفتهاند
هر كاهني جن
مخصوص به
خود را
داشته كه آن
را رِئِيّ
يا هاتف ميناميدند
و اين جن
همواره در
تحت اختيار
كاهن بوده و
براي او
اخبار و
اطلاعات
جمع آوري ميكردهاست.
به هر طريق،
كهانت با جن
رابطهاي
نزديك دارد
تا آنجا كه
برخي كهانت
را به «تناسب
ارواح بشري
با ارواح
شياطين و
جنيان»
تعريف كردهاند.[iv]
خاستگاه
كهانت
به
اعتقاد
جرجي
زيدان،
خاستگاه
كهانت از
بين
النهرين و
كلدانيان
بوده و اين
علم از بين
النهرين به
دست اعراب
رسيده است.
كهانت پيش
از اعراب در
ميان
كلدانيان و
صابئيان
يافت ميشده
و از ايشان
نيز به
يهوديان و
اعراب
جزيرةالعرب
رسيدهاست.
البته
كهانت در
ميان
مصريان و
كلدانيان و
يهوديان
وجود داشتهاست.[v]
و حتي طبق
ادعاي برخي
از
نويسندگان،
كهانت در
ميان
يونانيان و
روميان نيز
وجود داشته
و برخي از
حكماي
يونان و روم
نيز به
كهانت رو
آورده و
مدعي علم
غيب بوده
اند. برخي از
آنان ادعا
داشتند كه
نفوس
آنان به آن
اندازه صفا
يافته كه از
قيد و بند
طبيعت آزاد
شده و بر
اسرار
طبيعي و هر
آنچه كه
بخواهند،
ميتوانند
دسترسي
داشته
باشند. برخي
ديگر نيز ميگفتند
روح آنان آن
قدر صفا
يافته است
كه ميتوانند
با جنيان
رابطه
برقرار
كنند و از
اين طريق
است كه ميتوانند
بر امور
غيبي اطلاع
يابند.[vi]
منشأ
كهانت
در
مورد اين كه
كاهن از كجا
و چگونه به
غيب آگاهي
پيدا ميكند
و سرچشمهي
كهانت
چيست،
مجموعاً
چهار امر را
مطرح كردهاند:
الف.
برخي گفتهاند
كهانت يك
منشأ
نفساني
لطيفي دارد
كه از صفاي
مزاج و قوت
نفس و لطافت
حس ناشي ميشود.
در اين
مورد، نفس
كاهن به
گونهاي
است كه ميتواند
بعضي مسايل
را حدس بزند
يا پيشبيني
كند. در اين
مورد
معمولاً
كاهن به
ظواهر امر
استناد ميجويد
و به
تعبيري،
نوعي روانشناسي
به خرج ميدهد.
امروزه نيز
طالعبينان
از اين روش
سود ميجويند.[vii]
ب.
بسياري
معتقدند كه
كهانت منشأ
شيطاني و
جني دارد و
اين شيطان
است كه كاهن
را از امور
غيبي مطلع
ميسازد و
خود نيز
اطلاعات را
از راه
استراق سمع
اخبار
آسماني به
دست ميآورند.[viii]
بر اساس اين
ديدگاه، تا
پيش از بعثت
نبي خاتم صليالله
عليه و آله جنيان
قادر بودند
به آسمانها
بروند و
اخباري كه
فرشتگان به
زمين ميآوردند،
استراق سمع
كنند. با اين
استراق
سمع، آنان
از غيب
خبردار ميشدند
و آن را در
اختيار
كاهن ميگذاردند.
اما بعد از
بعثت
پيامبر،
جنيان ديگر
مجاز به
استراق سمع
نيستند و با
شهاب از
آسمانها
دور ميشوند.
اينان به
آيات 6 تا 9
سورهي
مباركهي
جن استناد
ميكنند.
ج.
گروهي ديگر
بر اين
باورند كه
كهانت در
اثر وضع
فلكي خاصي
پديدار ميشده
است. به گفتهي
ابن خلدون،
مطابق رأي
برخي حكما،
كهانت همسنخ
با نبوت است
و به هنگام
نبوت پديد
ميآيد و
سپس منقطع
ميشود؛
زيرا پديد
آمدن نبوت
در اثر وضع
فلكي خاصي
است كه اگر
آن وضع به
طور كامل
تحقق يابد،
نبوت متحقق
ميشود؛
اما اگر آن
وضع فلكي به
صورتي ناقص
تحقق يابد،
كهانت حاصل
ميشود.[ix]
طبق
اين
ديدگاه، ميتوان
كهانت را
مرتبهي
نازلهي
نبوت و نبوت
را هم، نه يك
امر الهي،
بلكه امري
برخاسته از
اوضاع فلكي
دانست و بي
ترديد، اصل
اين فرضيه
غلط و
نادرست است.
البته ابن
خلدون خود
نيز اين
ادعا را نميپذيرد
و چنين پاسخ
ميدهد كه
اساس اين
ديدگاه
مبتني بر
اين است كه
قسمتي از
وضع فلكي
اقتضاي
قسمتي از
آثار آن را
داشته باشد.
در صورتي كه
اين امر
مسلم نيست [وممكن
است تمام
اثر بر كل
وضع مترتب
باشد، اما
بر بعض آن
اثري مترتب
نباشد]. اما
اين پاسخ
ابن خلدون
قابل پذيرش
نيست؛ چون
مبتني بر
پذيرش اصل
مبنا است كه
نبوت در اثر
وضع فلكي
پديدار ميشود
و اين مبنا
از پايه
خراب است.
د.
بسياري از
متقدمين و
متأخرين بر
اين
باوراند كه
كهانت منشأ
و علتي
نفساني
دارد و نفس
در اثر
تصفيه و
تذكيه به
مرتبهاي
ميرسد كه
طبيعت
مقهور او ميشود
و نفس ميتواند
از تمام
طبيعت با
خبر باشد.
نفس انسان
اين
استعداد را
دارد كه به
مرحلهي
تجرد برسد و
تمام
كمالات
براي او به
فعليت برسد.
نفسي كه به
اين مرحله
رسيده است،
در زمرهي
فرشتگان و
نفوس انبيا
است و در اين
حالت همه
چيز براي او
شهود است و
غيب معنايي
ندارد.[x]
برخي بر اين
باورند كه
چون اعراب
همواره در
باديهها
ميزيسته و
به دور از
حيلهها و
نيرنگهاي
زمان بودهاند،
اين
استعداد را
بيشتر در
اختيار
داشتهاند
كه به صفاي
نفس برسند و
بدين جهت
است كه
كهانت در
ميان آنان
رواج بيشتري
داشتهاست.
كاهنان
عرب
كهانت
در ميان عرب
رواج
گستردهاي
داشت و در
اين ميان
افراد
زيادي
بودند كه به
اين علم دسترسي
داشتند و
بسياري نيز
در پي كسب آن
بودند.
افرادي نيز
در اين علم
استاد و
شهره بودند.
در اين
ميان، نام
دو نفر از
كاهنان عرب
بيش از
سايرين
مشهور است و
داستانهايي
كه در بارهي
آن دو نقل
كرده اند،
افسانههايي
باور
نكردني اند.
آن دو
عبارتند از
ربيعة بن
ربيعة بن
مسعود بن
مازن غساني
معروف به سطيح
كاهن، و شق
بن مصعب بن
شكران بن
اترك نزاري.
اين دو شخص،
همعصر
بودهاند و
داستانهايي
كه دربارهي
آن ها گفته
ميشود،
بيشتر به
خرافه شبيه
است تا
واقعيت.
مثلاً در
مورد سطيح
گفتهاند
او شخصي بود
كه اصلاً
استخوان در
بدنش نبود و
همهاش
گوشت بود و
همانند
لباس و
پارچه لا ميخورد.
دربارهي
شق هم گفته
اند: او يك
شقهي
انسان بود.
يعني درست
نصف انساني
كه او را از
وسط به دو
نيم كردهباشند.
تنها يك
دست، يك پا،
يك چشم و...
داشت و به
همين جهت كه
او يك شقه به
دنيا آمده
بود، او را شق
ناميدند.[xi]
شق و سطيح هر
كدام
جداگانه،
به تفسير
رؤياي
پادشاه يمن
مبادرت
ورزيدند و
هر دو يك
تفسير
ارائه
كردند و
تنها در
عبارت
اختلاف
داشتند. به
گفتهي
طبري، در آن
زمان هيچ
كاهني به
اندازهي
اين دو از
اعتبار و
شهرت و
استادي
برخوردار
نبودهاست.
گفته شده
است كه شق و
سطيح هردو
ظهور نبي
اكرم صلي
الله عليه و
آله را پيشبيني
كرده بودند.
خنافر بن
التوأم
حميري،
سواد بن
قارب دوسي،
عروة بن
خرام و... از
ديگر
كاهنان
دورهي
جاهليتاند.
اين
نكته نيز
قابل ياد
آوري است كه
كهانت تنها
به مردان
اختصاص
نداشته
بلكه در اين
ميان زناني
نيز بودهاند
كه به كهانت
دست يافته و
به آن مشهور
بودهاند.
طريفة
كاهنه از
جملهي اين
زنان است كه
ميگويند
وي، آمدن
سيل عرم و
خراب شدن سد
مأرب را پيشبيني
كرده و نسبت
به آن هشدار
داده بود.
زبراء بنت
الشح، سلمي
الهمدانية،
عفيراء
الحميرية،
فاطمة
الخثعمية و...
از ديگر
زنان كاهن
بودهاند.[xii]
جايگاه
كهانت در
ميان اعراب
اعراب
جاهلي براي
كهانت
جايگاهي
ممتاز قايل
بودند. آنان
بر اين باور
بودند كه
كاهن بر هر
كاري قادر
است. از اين
رو كاهن
مرجع تامِِ
تمام امور
مردم بودند
و تمام
افراد در
تمام زمينهها
از آنان
مشورت ميگرفتند.
آنان در طب،
در رفع
خصومات و
مشكلات، در
خبر دادن از
امور آتي و
غيبي، در
فلسفه، در
امور ديني و...
نظر ميدادند.
اعراب، چه
موحدان و چه
بتپرستان،
همگي براي
كاهن اين
جايگاه را
ميپذيرفتند.[xiii]
كهانت
در ميان
اعراب آنقدر
مهم بود كه
هر قبيلهاي
كاهن خاص
خود را داشت
و حتي برخي
از كاهنان
به نام
قبيلهي
خود معروف
بود. سخن
كاهن قبيله
در هر امري
فصل
الخطاب بود
و معمولاً
كاهنان
افرادي
شريف و از
موقعيت
اجتماعي
مناسبي
برخوردار
بودند.
اعراب
جاهلي
كهانت را
منصبي ديني
ميدانستถد
و صاحب اين
منصب، مدعي
قرب به خدا
بود و مردم
نذورات خود
را به نزد وي
ميبردند و
او نيز از
سوي بتها
آنها را ميپذيرفت.
معمولاً
كاهنان را
در رديف
احبار و
رهبانِ
مسيحيان و
يهوديان ميشمردند
و معمولاً
مقام و محل
نشست
وبرخاست
كاهن در بيت
صنم يا در
خانهاي
بود كه در آن
بتي
نگهداري ميشد.[xiv]
كهانت
و علوم
مرتبط با آن
الف.
شعر:
شعر
و كهانت
رابطهي
نزديكي
باهم دارند.
كاهنان
معمولاً از
كلماتي
موزون و
مسجع
استفاده ميكردند
و در اين جهت
با شعرا
شباهتي
زيادي
داشتند.
آنان
معمولاً
سخنان خود
را در قالب
سجعهاي
سنگين و
ثقيل ادا ميكردند
و منظورشان
به راحتي
قابل فهم
نبود.[xv]
آنان
مخصوصاً
اين گونه
عمل ميكردند
تا اگر پيشبيني
شان درست از
آب درآمد،
بگويند اين
همان چيزي
است كه ما
گفتيم و اگر
پيشگويي
شان نادرست
از كار در ميآمد،
ميگفتند
مردم سخن ما
را نفهميدهاند.[xvi]
ب.
سحر:
از
جمله اموري
كه رابطهي
نزديكي با
كهانت
دارد، سحر
است[xvii]
و ميتوان
گفت: رابطهي
كهانت و سحر
بيش از
هرچيز
ديگري است
به طوري كه
ميتوان آن
دو را دو
شاخهي يك
درخت دانست.
ج.
عرافت:
پيشتر
گفتيم برخي
كهانت و
عرافت را به
معناي واحد
دانسته
اند، ليكن
عرافت را به
غيبگويي
از امور
گذشته و
كهانت را به
غيبگويي
از امور
آينده
اختصاص
دادهاند.
بنابر اين
كهانت و
عرافت هم
رابطهي
تنگاتنگي
دارند. تنها
اين تفاوت
وجود دارد
كه اگر شخصي
فقط عراف
باشد و كاهن
نباشد،
منصب او،
ديني تلقي
نميشود.[xviii]
د.
قيافهشناسي:
قيافهشناسي
عبارت است
از اين كه از
آثار خاصي
كه روي يك
شيء وجود
دارد،
بتوانيم به
وجود امر
مشخص ديگري
پي ببريم.
قيافهشناسي
بر دو گونه
است:
قيافه
اثر: كه از
آثار به جا
مانده از يك
شخص يا يك
حيوان
بتوانيم
وجود خود آن
شيء را
شناسايي
كنيم. اين
علم، به
دليل
بيابان
نشيني
اعراب در
ميان آنان
بسيار رايج
بود و براي
يافتن
حيوانات و
افراد
فراري يا گمشده
به كار ميرفت
و ميتوانستند
از طريق
ردپا، شخص
يا حيوان
مورد نظر را
رديابي
كنند. اعراب
در اين علم
آن قدر
مهارت
داشتند كه
حتي برخي
مدعي بودند
كه ميتوانند
مثلاً اثر
سُم شتر خود
را از شتر
ديگري
تمييز دهد.
به نظر ميرسد،
بتوان دانش
انگشت
نگاري
امروزي را
از مهمترين
جلوهها و
مصاديق
قيافهي
اثر برشمرد.
قيافه
بشر: قيافه
بشر علمي
است كه براي
شناخت
انساب
كاربرد
دارد و عالم
اين فن ميتواند،
با ديدن دو
شخص، تشخيص
دهد كه آيا
رابطهي
خويشاوندي
و قبيلگي
ميان آن دو
برقرار است
يا خير، و
اگر چنين
رابطهاي
وجود دارد،
مشخصاً اين
رابطه چه
رابطهاي
است.
قيافهشناسي
از هر دو نوع
آن در ميان
اعراب
جاهلي رواج
فراواني
داشته و
رابطهي
نزديكي با
كهانت
دارد، به
گونهاي كه
برخي از
افراد،
قيافهشناسي
را از شئون
كاهن
دانستهاند.
هـ.
فراست:
فراست
عبارت است
از پيبردن
از شكل
ظاهري
انسان به
اخلاق و
روحيات او.
اين علم نيز
در ميان
اعراب شايع
بوده و از
زير مجموعههاسي
كهانت به
شمار رفتهاست.
تعبير
خواب، زجر
طير، رمل،
عيافه،
كيانه،
تنجيم و...
نيز از جمله
امور مرتبط
با كهانت
است.
كهانت
از منظر
ديني
اسلام
كهانت، سحر
و بسياري
از علوم
مربوط به
آن را باطل
اعلام كرده
و با آن
مخالفت
ورزيدهاست.
كهانت در
شماري از
روايات به
منزلهي
كفر به
خداوند و
تكذيب
پيامبر
تلقي شدهاست.
در حديثي
آمده است: «لاكهانة
بعد النبوة».
همچنين از
پيامبر صلي
الله عليه
و آله
روايت شدهاست:
«
من اتي
عرافاً او
كاهناً، لم
يقبل له
صلاة
اربعين
يوماً» و « من
اتي عرافاً
او كاهناً،
فصدقه
بمايقول
فقد كفر
بما اُنزِل
علي محمد». «ليس
منا من
تطير او
تطير له،
او تكهن او
تكهن له».
در
روايت
ديگري از
امام صادق عليهالسلام
وارد
گرديدهاست:«
من تكهن او
تكهن له
فقد برِئ
من دين
محمد صليالله
عليه و آله».[xix]
همچنين به
حضرت عرض
كردند: « در
جزيره مردي
است كه از
آينده خبر
ميدهد،
آيا ميتوانيم
از وي
مسايلي را
بپرسيم؟»
فرمود:
پيامبر خدا
فرمودهاست:
من مشي الي
ساحر او
كاهن او
كذاب يصدقه
بما يقول،
فقد كفر
بما انزل
الله من
الكتاب».[xx]
[v]
.
جرجي
زيدان.
تاريخ
التمدن
الاسلامي.
بيروت:
دارالحياة،
بيتا، بينو.
ج 2 ص 20.
[vi]
مسعودي؛
مروج
الذهب و
معادن
الجوهر؛
تحقيق:
شارل
پلّا؛ قم:
منشورات
شريف رضي،
اول، 1380ش، ج2
ص 308 (1233).
[ix]
عبدالرحمن
بن خلدون؛
مقدمهي
ابن
خلدون؛
ترجمه:
محمدپروين
گنابادي؛
تهران:
علمي
فرهنگي،
پنجم، 1366ش، ج1.
ص 186.
[xii]
جرجي
زيدان.
تاريخ
التمدن
الاسلامي.
بيروت:
دارالحياة،
بيتا، بينو.
ج 2 ص 20.
[xiv]
مر
فروخ؛
تاريخ
الجاهلية؛
بيروت:
دارالعلم
للملايين،
دوم، 1984، ص 162 و:
توفيق
برو؛
تاريخ
العرب
القديم؛
دمشق:
دارالفكر،
اول، 1982، ص 278.
|