|
عليمحمّد صادقي
به بوستان طبيعت، شبيه گلها بود
به روي چشم و سر و دل براي او جا بود
به قلب خسته من او، اميد فرداها
اگر چه مثل ستاره به كهكشان ها بود
شبانه در دلِ ابري آسمان مخفي
ولي به چشم من او همچنان هويدا بود
كه وقت باز طلب كردم از خدا او را
بروي حاجت من درب آسمان وا بود
شكوفههاي غزل از زبان من ميريخت
براي چيدنش او دمبدم مهيّا بود
ترانه و غزل و شعر، شور ديگر داشت
به هر چه قصّه ما رنگ عشق پيدا بود
سخن ز عشق به هر لهجهاي كه ميگفتيم
براي هر دو، زِ موسيقيي خوشآوا بود
ولي هزار تأسّف كه هر چه من گفتم
دروغ، يا كه فقط يك خيال و رؤيا بود
همين كه چشم گشودم بروي رؤياها
دلم گرفت براي خودم كه تنها بود
|