آزادي از ديدگاه اسلام و ليبراليسم

قسمت آخر: مهم‌ترين شاخه‌هاي آزادي

الف) آزادي انديشه

آزادي انديشه مهم‌ترين بخش آزادي است و در حقيقت اساسي‌ترين و بنيادي‌ترين شاخه آزادي، آزادي انديشه است. چه آنكه آدميّت آدمي به انديشه و تفكّر اوست. به همين سبب،‌ آزادي انديشه مباحث درازدامنه‌اي ميان انديشمندان به خود اختصاص داده است و ما در اينجا به آزادي انديشه از نگاه اسلام مي‌پردازيم.

اسلام، تفكّر و آزادي انديشه

دين مقدّس اسلام در مواقع مختلف و با مناسب ديدن زمينه‌ها و شرايط، انسان‌ها را به انديشه و به كار انداختن نيروي عقل فراخوانده است. در اسلام،‌ مطالعه در آفاق و انفس يكي از دريچه‌هاي معرفت به جهان و خالق هستي به شمار مي‌رود. اهتمام اسلام به تفكّر و انديشه به حدّي است كه مي‌توان با جرئت مدّعي شد كه اين دين مقدّس چنان اهمّيّتي به تفكّر داده كه در هيچ جامعه‌اي و در هيچ ديني چنين اهمّيّتي داده شده است.

قرآن كريم پر است از عبارات توبيخ‌آميزي چون «أفلا يعقلون» و «أفلا يبصرون» و « أفلا يتدبّرون» كه كساني را كه فكر و عقل‌‌شان را به كار نمي‌اندازند سخت نكوهش نموده است. روش قرآن اين است كه نخست اموري را كه در خور انديشه است مطرح مي‌سازد، سپس كساني را كه پيرامون اين امور نمي‌انديشند مذمّت مي‌نمايد. چنانچه قرآن كريم، دسته‌اي از انسان‌ها را كه چشم و گوش‌شان را در برابر حق و حقيقت بسته‌اند و ذهن خود را به تفكّر وانمي‌دارند همانند چارپايان و پست‌تر از آنان دانسته است1

بنا بر اين موانع بيروني انديشه در اسلام وجود ندارد چه اينكه اسلام از يك طرف نه تنها به عقايدي كه از طريق عقل اثبات مي‌شود بها مي‌دهد بلكه عقيده‌اي را كه بدون تفكّر و به كارانداختن نيروي عقل حاصل شده‌است، بي‌ارزش مي‌داند و با عقايد خرافي كه مانع انديشه است به شدّت مبارزه كرده است.

گذشته از همه‌ اينها دين مقدّس اسلام روي تك‌تك موانع دوني فكر انگشت گذاشته و در رفع آن همّت گماشته است كه ما براي نمونه به موارد زير اشاره مي‌كنيم:

1ـ قرآن در چندين مورد درخواست نابجاي بني اسراييل مبني بر مشاهده مستقيم خداوند را با لحني تند ذكر2 و از اين درخواست به ظلم تعبير كرده است. چنانچه در سوره نساء مي‌خوانيم:

«يسئلك أهل الكتاب أن تنزّل عليهم كتاباً من السّماء فقد سألوا موسي اكبر من ذلك فقالوا أرنا الله جهره فأخذتهم الصّاعقه بظلمهم»3 اهل كتاب از تو مي‌خواهند كتابي از آسمان (يك جا) بر آنها نازل كني آنها از موسي بزرگ‌تر از اين را خواستند و گفتند خدا را آشكارا به ما نشان بده و به خاطر اين ظلم و ستم، صاعقه آنها را فراگرفت.

ملاحظه مي‌شود كه در اين آيه دو نمونه براي حس‌گرايي ذكر و مذمّت شده است: الف) درخواست كتاب (لوح نوشته‌شده آسماني) ب) مشاهده مستقيم و رو در روي خداوند. و آيه شريفه متذكّر شده كه آنها به خاطر چنين درخواست بي‌جا گرفتار عذاب الهي (صاعقه) شدند.

2ـ روي سخن تعداد زيادي از آيات قرآن، مشركان و بت‌پرستان مكّه است كه شرك‌شان به خاطر پيروي كوركورانه و بي دليل از اجداد و پدران‌شان بوده است.4 قرآن در موارد زيادي روحيّه‌ تقليد در ميان آنان را نقل و نقد مي‌كند از جمله در سوره لقمان مي‌فرمايد:

«و إذا قيل لهم إتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا عليه أبائنا أولو كان الشّيطان يدعوهم إلي عذاب السّعير»5 «و هنگامي كه به آنان گفته شود از آنچه خدا نازل كرده پيروي كنيد مي‌گويند نه، بلكه ما از چيزي پيروي مي‌كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم. آيا حتّي اگر شيطان آنان را دعوت به عذاب آتش فروزان كند (باز هم تبعيّت مي‌كنند)؟!».

وجود چنين آياتي در قرآن مي‌رساند كه از ديدگاه اسلام تقليد كوركورانه و بدون جهت، كاري مذموم و به غايت ناپسند است.

3ـ قرآن كريم پيروي بسيار از گمان‌ها را گناه دانسته است6 و در آيه‌اي تصريح شده كه گمان، كسي را به صواب نمي‌رساند. چنانچه در سوره‌ يونس مي‌خوانيم:

«و ما يتبع أكثرهم الاّ ظنّا إنّ الظّنّ لا يغني من الحق شيئا إنّ الله عليم بما يفعلون»7 «و بيشتر آنها (مشركان) جز از گمان و (پندارهاي بي اساس) پيروي نمي‌كنند در حالي كه گمان هرگز (انسان را) از حق بي‌نياز نمي‌كند (و به حق نمي‌رساند) به يقين خداوند، از آنچه انجام مي‌دهند آگاه است.»

4ـ و بالاخره قرآن كريم در آيه‌اي مي‌فرمايد: «ذرهم يأكلوا و يتمتّعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون»8 (كافران را) بگذار تا بخورند و كام جويند و آرزوهاي دراز آنها را به خود مشغول دارد و به زودي خواهند فهميد (كه چقدر در اشتباه بوده‌اند)

گويا از نظر قرآن كريم چيزي كه مانع دانستن و فهميدن كافران مي‌شود، بهره‌برداري از لذّت‌ها و دلبستگي به آرزوهاي دراز است كه به يقين اگر چنين آرزوها و دل‌بستگي‌هايي نبود آنان از فكرشان بهتر استفاده مي‌كردند، و عقل‌شان را بيشتر به كار مي‌انداختند.

آنچه ذكر شد نمونه‌هاي اندكي از ده‌ها آيه قرآن در باب اهمّيّت تفكّر است؛ امّا احاديثي كه در فضيلت تفكّر وارد شده بسيار زياد است كه ما از باب نمونه به ذكر حديثي از امام رضا(ع) اكتفا مي‌كنيم:

معمّر بن خلاد از امام ابوالحسن الرّضا(ع) نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود:

«ليس العباده كثره الصّلاه و الصّوم إنّما العباده التّفكّر في امر الله عزّ و جلّ»9 عبادت به نماز و روزه بسيار نيست بلكه عبادت كامل تفكّر در امر خداست.

ب) آزادي عقيده

يكي از مهم‌ترين نقاط چالش بين اسلام و ليبراليسم مسئله آزادي عقيده است. در ليبراليسم هر انساني آزاد است كه هر عقيده‌اي را بخواهد بپذيرد. امّا در اسلام، انسان چنين اجازه‌اي را ندارد اسلام آزادي عقيده را تا وقتي محترم مي‌داند كه عقيده پذيرفته شده با عقل سليم در تضادّ نباشد و با ارزش والاي مقام انساني در تنافي نباشد. اين چالش برخاسته از بينش خاصّي است كه هر يك از اين دو مكتب درباره عقيده دارد.

از آنجا كه ليبراليسم دين و عقيده را امر حاشيه‌اي مي‌داند و براي آن جايگاهي در متن زندگي يك شخص قائل نيست، خواه‌ناخواه از نظر اين مكتب نوع عقيده نيز اهمّيّتي ندارد.

اين وجهه نظر ليبراليسم درست نقطه مقابل ديدگاه اسلام در مورد انسان و اعتقادات انسان است. در اسلام شخصيّت يك فرد با عقيده‌اي كه وي پذيرفته است ارتباط ناگسستني دارد؛ زيرا عقيده در اسلام يك امر حاشيه‌اي نيست كه هيچ نقشي در زندگي او نداشته باشد بلكه بايستي زندگي، رفتار و حركات هر شخص بر اساس معتقدات و بينش‌ها و گرايش‌هاي وي توجيه و تفسير شود بنابراين بديهي است كه اسلام روي شكل و نوع عقيده و مذهب حسّاسيّت نشان مي‌دهد. اسلام انسان را خليفه خداوند و ارزشمند مي‌داند بدين جهت توقّعي كه از انسان دارد بالاست؛ پس بديهي كه است اسلام اجازه ندهد انسان در برابر چيزهاي پستي مانند يك تكّه چوب يا يك حيوان كرنش كند و سر به سجده بسايد. استاد مطهّري(ره) در اين باره سخنان زيبايي دارد، ايشان مي‌گويد:

«منشاء بسياري از عقايد يك سلسله عادت‌ها و تقليدها و تعصّب‌ها است در چنين حالتي به جاي اينكه فكر انسان باز و فعّال باشد منعقد و بسته شده است و در اين صورت قوّه مقدّس تفكّر اسير و زنداني مي‌شود. آزادي عقيده‌هايي از اين نوع نه تنها مفيد نيست بلكه زيان‌بارترين اثرات را براي فرد و جامعه به دنبال دارد. آيا در مورد كسي كه يك سنگ را مي‌پرستد بايد به عقيده او احترام بگذاريم؟ يا كاري كنيم كه عقل او را از اسارت اين عقيده آزاد كنيم و همان كاري را كنيم كه ابراهيم خليل الله كرد؟»10

حضرت ابراهيم(ع) روزي در غياب بت‌پرستان به بتخانه رفته و تمامي بتان را با تبر درهم شكست و فقط يك بت را كه بزرگ‌تر از همه بود باقي گذاشت و تبر را نيز در روي شانه او قرار داد. وقتي كه مردم پس از ورود در بتخانه اين وضع را مشاهده كردند به حضرت ابراهيم مظنون شدند و وقتي از آن حضرت بازجويي كردند حضرت فرمود كه اين كار توسّط آن بت بزرگ‌تر انجام گرفته است. اين سخن غيرقابل باور بود و اين را همه مي‌دانستند كه بت‌ها چنين توانايي را ندارند. قرآن مي‌گويد: «فرجعوا إلي أنفسهم»11 يعني اينان همين كه در مناظره شكست خوردند به خود آمدند.

حال اگر حضرت به جاي اين عمل مي‌گفت آزادي عقيده ايجاب مي‌كند كه من هم به اين بتان احترام بگذارم كار درستي انجام داده بود؟ خير. از نظر اسلام چنين كاري اغراء به جهل و ممنوع است.12

آيه لا إكراه في الدّين و پاسخ يك شبهه

ممكن است تصوّر شود كه اين طرز تلقّي از اسلام با برخي از آيات قرآن مطابقت ندارد. قرآن كريم در آيات زيادي مردم را در پذيرش عقيده آزاد دانسته است كه نمونه بارز آن آيه شريفه لا إكراه في‌الدّين است.

حال، اگر از نظر اسلام، عقيده آزاد نباشد اين آيه و آيات مشابه چگونه قابل توجيه است؟

در پاسخ اين سخن بد نيست كه خلاصه‌اي از فرمايشات علاّمه طباطبايي(ره) را نقل كنيم آنگاه منشاء اين اشتباه را بيان داريم. وي مي‌فرمايد:

«بعضي گمان كرده‌اند كه اسلام طرفدار آزادي عقيده به طور مطلق است و اجازه مي‌دهد كه هر كس هر ديني را كه خواست حتّي شرك و بت‌پرستي انتخاب كند. اينان آيه شريفه «لا إكراه في‌الدّين» را دستاويز خود ساخته‌اند در حالي كه مقصود آيه چيز ديگري است.

اين گمان اصلاً درست نيست چگونه ممكن است كه اسلام كه شالوده‌اش بر توحيد و نفي شرك است مردم را در مخالفت با اصل توحيد آزاد بگذارد.

اين آيه به ما اين حقيقت را مي‌فهماند كه چون واقعيّت اسلام در سايه قرآن و كلمات پيغمبر(ص) واضح و هويدا شده احتياجي ندارد كه مردم را به پذيرفتن اسلام اجبار و اكراه كند. مؤيّد اين مطلب اينكه جمله «قد تبيّن الرّشد من الغيّ» در واقع علّت جمله «لا إكراه في الدّين» است.

علاوه بر اين، اعتقادات قلبي از منطقه نفوذ اكراه خارج است و علل ديگري دارد كه از سنخ ادراكات است. در واقع جمله «لا إكراه في الدّين» يك حقيقت تشريعي است كه متّكي به حقيقت تكويني است و از قبيل احكام ارشادي است؛ يعني كسي را مجبور به پذيرفتن دين حق نكنيد چه اينكه ممكن نيست كه از راه اجبار به مقصود خود برسيد. از اين گذشته آيه شريفه مردم را دعوت به پيروي از منطق و استدلال و ترك تقليد در عقايد مي‌كند چه اينكه عقيده‌اي از روي اكراه صورت مي‌گيرد حتّي جنبه تقليدي دارد.»13

آيه شريفه اكراه و اجبار را نفي مي‌كند؛ يعني اگر كسي از پذيرش عقايد اسلامي سرباز زند طبق اين آيه شريفه مسلمانان نبايد وي را مجبور به پذيرش دين اسلام كنند، چون عقيده امري نيست كه بتوانيم به زور آن را به كسي بقبولانيم؛ امّا اين مطلب بدين معني نيست كه مردم در پذيرش يا عدم پذيرش عقايد اسلامي آزاد هم باشند؛ چه اينكه چنين فرضي اصلاً بي معني است؛ زيرا چگونه ممكن است كه مثلاً اسلام به مردم بگويد كه من شما را دعوت به توحيد مي‌كنم ولي اگر شما بت را نيز خدا بدانيد عيبي ندارد. چنين فرضي خنده‌دار خواهد بود و هيچ عاقلي آن را نخواهد پذيرفت چه رسد به يك آيين آسماني. به عبارت ديگر انسان‌ها از لحاظ حقوقي در انتخاب عقيده آزادند امّا به لحاظ اخلاقي چنين آزادي‌اي وجود ندارد. كسي اجازه ندارد كه هر موجودي را عبادت كند و در برابر هر شيئ بي‌ارزشي كرنش نمايد.

ج) آزادي بيان

مقصود از «بيان» مطلق ابراز عقايد، انديشه‌ها و خواسته‌ها است كه از طريق سخنراني، قلم، مطبوعات، بيانيّه‌ها و … انجام مي‌شود. آنچه مقصود از بيان است اظهار ما في‌الضّمير است، امّا اين اظهار با وسايل مختلف و براي مخاطبان مختلفي صورت مي‌گيرد. گاه انسان با حرف‌زدن مقصود خود را بيان مي‌كند و گاه با نوشتن و گاهي با وسايلي ديگر، امّا همه در پي يك چيز است و آن ابراز مقصود است.

نظر اسلام درباره آزادي بيان نسبت به نوع مخاطب و انگيزه متكلّم از بيان متفاوت است. ممكن است اگر مطلبي براي مخاطبي و با انگيزه خاصّي بيان شود اسلام آن را نادرست بداند، امّا اگر همين مطلب با انگيزه ديگري و براي مخاطب ديگري بيان شود اشكالي در آن نبيند.

راز مطلب در اينجاست كه اسلام نسبت به مخاطبان مختلف حسّاس است. اگر مخاطب شخصي است كه در حدّ مناسبي از رشد عقلي و ديني قرار دارد و عقايد و افكاري را كه بر او عرضه مي‌شود مي‌تواند تحليل كنددر اين صورت اسلام اشكالي در بيان مطلب براي او نمي‌بيند، بلكه در مواردي بيان كردن لازم و ضروري مي‌شود. مثلاً اگر فردي مي‌بيند كه يك مسئله ديني يا يك عقيده به شكل غلط تفسير شده لازم است كه در نزد اهلش ايرادها و اشكالات موجود را بيان كند، امّا اگر همين فرد بخواهد همين مطلب را براي يك شخص كم‌سواد يا بي‌سواد بگويد نتيجه‌اي جز اضطراب دروني مخاطب نخواهد گرفت.

اسلام از بيان اشكال‌ها و ايرادها هرگز منع نكرده است و راز بقا و پيشرفت اسلام نيز از همين جاست.

اسلام از آزادي بيان طرفداري مي‌كند امّا به شرطي كه بيان براي اهلش صورت بگيرد چه اينكه اگر كسي حرف منطقي براي گفتن داشته باشد،‌به سراغ دانشمندان و اهل فن برده و سخن خود را در نزد آنها بيان مي‌كند، ولي اگر حرفي براي گفتن نداشته باشد و فقط مي‌خواهد آب را گل‌آلود نموده و ماهي بگيرد، از روبروشدن با اشخاص فهميده هراس دارد و به دنبال كساني مي‌رود كه توانايي تمييزدادن حق از باطل را ندارند، چون آنان مي‌دانند كه فقط از اين طريق مي‌توانند به مقصودشان برسند. مسلّماً اسلام به كسي اجازه نمي‌دهد كه با احساسات توده‌مردم كه آگاهي چنداني ندارند بازي كند و با نشر و ترويج اكاذيب به بهانه آزادي بيان به منافع شخصي خود برسد، زيرا كه اين كار «بيان» نيست تا آزاد باشد، بلكه اغوا كردن و فريب‌دادن است.

غيبت و بهتان

البتّه يك مورد را نيز بايد از آزادي بيان مستثني دانست و آن در جايي است كه سخن در مورد يك شخص خاص باشد. اين استثنا بدان جهت است كه اسلام براي مؤمن احترام زيادي قائل است و به هيچ وجه به هيچ فردي اجازه نمي‌دهد كه عيوب كسي را براي ديگران نقل كند. فرقي نمي‌كند عيوبي كه نقل مي‌شود حقيقتاً در شخص، موجود باشد يا به دروغ به او نسبت داده شود، در هر دو صورت حكم يكي است. تا شخص مورد نظر فاسق بودنش اثبات نشود كسي حق ندارد كه در مورد او سخن ناروايي بر زبان جاري كند.

اين يكي از افتخارات اسلام است كه به كسي اجازه هتك حرمت يك مسلمان را نمي‌دهد. در اسلام اگر كسي در يك فرد عيبي را مشاهده مي‌كند موظّف است كه در اسرع وقت به خود او تذكّر دهد. اين عيب اگر در اثر بي‌اعتنايي به قوانين اسلامي به وجود آمده باشد، تذكّردادنش طبق شرايطي تحت عنوان «امر به معروف و نهي از منكر» واجب مي‌شود؛ امّا در عين حال همين شخص موظّف است كه اين عيب را به صورت يك راز پوشيده نگهدارد و حق ندارد كه احدي را از آن آگاه سازد.

د) آزادي سياسي

امروزه آزادي سياسي بر آزادي احزاب، جمعيّت‌ها، ارگان‌ها و تشكّل‌هاي سياسي اطلاق مي‌گردد. امّا پرداختن به جنبه اسلامي اين بحث بهتر است كه از زاويه ديگري انجام بگيرد و آن اينكه تمام سعي و تلاش گروه‌ها، احزاب و جمعيّت‌ها به يك جا برمي‌گردد و آن عبارت است از رسيدن انسان‌ها به حق مشروع‌شان.

در اسلام تمهيدات لازم براي رسيدن به چنين حقّي تدارك ديده شده است. اين سخن با ذكر دو نكته كاملاً روشن مي‌گردد:

1ـ در دين مقدّس اسلام هر فردي حق دارد هر منصبي را كه شايستگي تصدّي آن را دارد، احراز نمايد. فرقي نمي‌كند كه اين فرد از لحاظ اجتماعي به چه جناح و طبقه‌اي تعلّق داشته باشد. حتّي اگر كسي به پايين‌ترين طبقه اجتماعي وابسته باشد، باز هم در صورت دارابودن شرايط لازم كه از آن به لياقت تعبير مي‌شود، مي‌تواند بالاترين پست مملكتي را متصدّي شود.

بالاترين مقام در اسلام خصوصاً مذهب شيعه مرجعيّت ديني با معني خاص آن است كه در دوران غيبت، هر انساني اگر واجد شرايط لازم باشد، مي‌تواند بدان مقام برسد و در صورتي كه در يك زمان چند نفر چنين شايستگي را داشته باشند، آنكس كه نسبت به ديگران از اولويّت و اعلميّت برخوردار است بايد بدان مقام برگزيده شود بنابراين اگر به شخصي كه چنين شرايطي را واجد نيست اجازه داده نمي‌شود كه متصدّي چنين مقام شود، به خاطر خطير بودن اين منصب است كه از عهده هر شخصي برنمي‌آيد، نه اينكه حقّي از كسي ضايع شده باشد.

2ـ در اسلام هر فردي حق دارد كه نظرات اصلاحي و انتقادي خود را به طور آزاد ابراز نمايد به شرطي كه واقعاً اصلاحي و انتقادي و سازنده باشد. بنابراين اگر كسي براي رسيدن به منافع خاصّي به تهمت و افترا توسّل مي‌جويد و مي‌خواهد كسان ديگر را ترور شخصيّتي نمايد، مسلّماً اسلام به او چنين اجازه‌اي را نخواهد داد، زيرا كه در اينجا نظرات اصلاحي مطرح شده است.

با ذكر اين دو نكته روشن مي‌شود كه اگر در شرايطي كساني تشخيص دهند كه بدون حركت جمعي نمي‌توانند به اهداف مورد نظر خود برسند تا جايي كه فعّاليّت آنها در چارچوب قوانين اسلامي است، اشكالي ندارد و در اسلام دليلي بر ممنوعيّت چنين فعّاليّت‌ها وجود ندارد.

جمع‌بندي

در سطور پيشين متذكّر شديم كه هيچ عاقلي آزادي مطلق و بي قيد و شرط را نمي‌پذيرد، چه اينكه آزادي بي قيد و شرط در جامعه مستلزم هرج و مرج و پذيرش قانون جنگل است. بدين جهت ليبراليسم مدّعي شده است كه آزادي يك فرد فقط با آزادي افراد ديگر قابل تحديد است.

در اينكه آزادي با آزادي محدود مي‌شود، اسلام با ليبراليسم هماهنگ است و نقطه اختلاف اين دو ديدگاه ز اينجا است كه در ليبراليسم بهره‌برداي هر چه بيشتر از منافع مادّي و وسايل لذّت و رفاه اصالت دارد؛ بدين جهت آزادي را به آزادبودن انسان در ارضاء خواسته‌ها و تمايلاتش تفسير نموده است و بديهي است كه چنين آزادي‌اي روح ملكات فاضله را در انسان كشته و او را تاسرحدّ حيوانيّت تنزّل مي‌دهد. امّا اسلام بر اساس ديدگاه واقع‌بينانه‌اي كه در باره انسان دارد تفسير معقولانه‌تري از آزادي ارائه داده است. از نظر اسلام انسان نه يك حيوان دوپا، بلكه موجودي ارزشمند است. و استعدادهايي در او به وديعت گزارده شده كه وي با به فعليّت‌رساندن آنها مي‌تواند به مقامي برسد كه فرشتگان توانايي رسيدن بدان مقام را ندارند. آزادي وسيله‌اي است كه انسان براي رسيدن به مقامات رفيع معنوي بدان سخت نيازمند است.

در تفسيري كه اسلام از آزادي ارائه داده است دو جانب افراط و تفريط كنار گذاشته شده و راه ميانه برگزيده شده است. در اين تفسير نه به بهانه حاكميّت قوانين، نيروي ارزشمند اراده مورد غفلت واقع شده و نه به بهانه آزادي، تكامل روحي و معنوي او مورد فراموشي قرار گرفته است. در اسلام انسان آزاد است امّا حيوانِ لجام‌گسيخته نيست و حق ندارد كه از آزاد بودنش سوء استفاده كند.



پي‌نوشت‌ها:

1- اعراف آيه 179.

2- بقره آيه 55 ، نساء آيه 153.

3- نساء آيه 153.

4- بقره آيه 70 ، مائده آيه 104 ، اعراف آيه 28 ، انبياء آيه 52-54 ، لقمان آيه 21.

5- لقمان آيه 21.

6- حجرات آيه 12.

7- يونس آيه 36.

8- حِجر آيه 3.

9- اصول كافي با ترجمه و شرح: سيّد هاشم رسولي ج3 ص92.

10- مطهّري، مرتضي؛ پيرامون انقلاب اسلامي، ص8 (با اندكي تلخيص).

11- «قالوا أأنت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم قال بل فعله كبيرهم هذا … فرجعوا الي أنفسهم» انبياء آيه 62-64.

12- برگرفته از: مطهّري، مرتضي؛ پيرامون انقلاب اسلامي ص 8 تا 10.

13- طباطبايي، علاّمه سيّد محمّد حسين؛ بررسي‌هاي اسلامي ج1 ص 51-52

 

نظر دهيد

بازگشت