|
محمد
اكبري
مقدمه
امروزه اصطلاحاتي چون صنعت، تكنولوژي، جهان متمدن و امثال آن
به حدي به كار ميرود كه شايد كمتر كسي باشد كه آنها را نشنيده
باشد. برداشتهاي افراد مختلف نيز از اين مفاهيم و اصطلاحات
متفاوت است. اينكه جهان امروز قابل مقايسه حتي با پنجاه سال
پيش هم نيست، جاي انكار نيست، ولي براي بسياري معنا و مفهوم
دقيق اصطلاحات فوق و امثال آن نا معلوم است و يا اينكه از
عوامل و نحوهي پيدايش آنها كاملاً نا آگاه بوده و تفسيرهاي
نادرستي از آنها ارائه ميكنند.
در ميان بسياري از جوامع شرقي به خصوص كشورهاي جهان سومي، تصور
بر اين است كه همهي اين پيشرفتها و ترقيها اموري است كه از
غرب به ويژه اروپا به جهان شرق منتقل شده است. گرچه بررسي كامل
عوامل پيشرفت غرب و نحوهي انتقال آن به جهان شرق كه در نوع
خود غير قابل انكار است، نيازمند بحثها و تحقيقات طولاني است،
اما به نظر بسياري از كار شناسان و پژوهشگراني كه در زمينهي
تاريخ پيشرفت و ترقي علمي و صنعتي غرب تلاشهاي زيادي نموده
است، يكي از بزرگترين عوامل پيشرفت در جهان غرب، تفكر و
انديشه اسلامي بوده است. در مقالهاي كه پيش رو است سعي شده
است هر چند به صورت خلاصه و فشرده مطالبي پيرامون ديدگاه اسلام
نسبت به تمدن و تجدد و ديدگاه برخي از انديشمندان و متفكران
اسلامي در مورد تمدن اسلام و غرب و نقش اسلام در به وجود آوردن
تمدن در شرق و غرب، ارائه گردد.
مفهوم تجدد
به دنبال پيشرفتهاي صنعتي كه در غرب بعد از جريان رنسانس و
كنار گذاشتن دين از صحنه زندگي، به وجودآمد، واژهي تجدد و
تجددگرايي هم بر سر زبانها افتاد. ازاينرو ميتوان پديده
تجدد در غرب را نوعي ترقيخواهي فراتر از گذارههاي ديني
انگاشت. اگوست كنت جامعه شناس و صاحب نظر فرانسوي مينويسد:
ادراك بشر از سه مرحله تكاملي گذر كرده است:
1. مرحله نخست مرحلهي رباني است كه با چيرگي الهيات و كاهنان
مشخص مي شود؛
2. مرحله دوم مرحلهي متافزيك (ماوراء طبيعت) است كه با چيرگي
انديشههاي فيلسوفان مشخص مي شود؛
3. مرحله سوم مرحلهي علمي است كه ويژگي برجستهي آن پيشرفت
علوم و چيرگي انسان بر طبيعت است.
[از ديدگاه كنت] در جامعه جديد كه جامعه صنعتي است، دانشمندان
موقعيت برجستهاي پيدا ميكنند. اينان جاي كشيشان و علماي دين
را كه در مراحل قبل نقش برجسته داشتند، ميگيرند و بنيان فكري
و اخلاقي جديد را فراهم ميآورند. جامعه علمي و صنعتيِ كه
جانشين جامعه مذهبي و نظامي گرديده است، سازمانهاي نوين
امروزين را به وجود ميآورد، در اين جامعه تفكر علمي جانشين
تفكر مذهبي ميشود.
(1)
چنانكه مشاهده ميشود كنت تفكر علمي و پيشرفتهاي جديد را چيزي
فراتر از مسايل ديني و مذهبي ميداند.
در ديد گاه اسلام و در ميان مسلمانان هم اين واژه و واژههاي
مرادف آن از ديرباز مورد توجه بوده و در موارد مختلفي از جمله
كسب مهارتهاي علمي و صنعتي و... به كار رفته است، منتها مراد
از آن، پيشرفت و ترقياتي است كه در طول زندگي براي هر انساني
لازم و ضروري بوده و ارزش و اعتبار آن تا آنجايي است كه مخالف
گزارههاي ديني نباشد.
اصولا بحث پاسخگو بودن دين براي نيازهاي روز مره و مسايلي كه
در آينده، مسلمانان و جامعه بشري به آنها نياز دارند، يكي از
بارزترين مصاديق تجددخواهي با حفظ سنتها و ارزشهاي ديني،
محسوب ميشود و امروزه يكي از واژههايي كه ميتوان آن را در
مقابل واژه تمدن و تجدد مطرح نمود، واژه
mاجتهادn است، زيرا مفهوم «اجتهاد» از نظر
پويايي، چيزي از مفهوم تجدد كم ندارد. اين مفهوم را ميتوان
يكي از مهمترين مفاهيم ابداعي گفتمان اسلامي برشمرد كه در
ميان تمدنهاي بشري امري منحصر به فرد است. به كمك مدلولات و
مؤلفههاي اين مفهوم ميتوان بر بسياري از تحولات و معضلات
جامعه مدرن فائق آمد.
محمد اقبال لاهوري در كتاب مشهور خود «تجديد انديشه ديني در
اسلام» اجتهاد را نقطهي عزيمت گفتمان اسلامي تلقي ميكند.
شهيد مطهري نيز در بحث خود پيرامون اسلام و مقتضيات زمان، براي
اجتهاد و تفقه در دين اهميت زيادي قايل شده است و سعي ميكند
به تشريح تأثير اجتهاد در حركت رو به جلوي انديشه اسلامي
بپردازد. اجتهاد را ميتوان از نگاه اقبال فرايند تبديل نظريه
به عمل در چارچوب شريعت اسلامي دانست؛ فرايندي كه نه عجولانه و
ناگهاني، بلكه گام به گام و با توجه به مؤلفههاي زمان و مكان،
نظريه را به عمل تبديل ميكند. معادل تقريبي واژهي پيشرفت را
نيز در تمدن اسلامي اصطلاح عمران يافتيم؛ اصطلاحي كه نخستين
بار ابن خلدون در پژوهش جامعهشناختي و تاريخي خود
mالمقدمهn از آن سخن راند و از آن به عنوان
mعلم عمرانn تعبير كرد.(2)
ديدگاه اسلام نسبت به تمدن و تجدد
به طور كلي هر آيين و مذهبي وقتي در جامعه شروع به فعاليت
ميكند، پيامهايي دارد كه به وسيله آن جامعه را به سوي خود
ميكشاند. اين پيامها گاهي شعاري و دروغين است و گاهي حقيقي و
واقعي. مكاتب و مذاهبي كه نوعاً به خاطر جلب منافع شخصي و
دنيايي روي كار ميآيند، با وعده و وعيدهاي دروغين قدم به عرصه
اجتماع ميگذارند و عدهاي را به پيروي از ادعاهاي خود دعوت
ميكند و بعضاً موفق هم ميشوند. اما مكاتبي كه از منبع وحي
استفاده نموده و دستورات عملي خويش را از ماوراي طبيعت دريافت
ميكنند، پيامهاي آن از روي صدق و راستي ميباشد.
به هر حال هر كدام از اين مكاتب زماني ميتواند پيروان زيادي
را جلب نموده و در جامعه نفوذ نمايد كه شعار اصلي آن پيشرفت،
تمدن، رهايي از ظلم و استبداد و رسيدن به آزاديهاي كامل باشد
و بخواهد دگرگوني خاصي در آن ملت به وجود بياورد كه پيش از آن
وجود نداشته است.
مكتب بزرگ اسلام وقتي قدم به عرصهي اجتماع گذاشت كه نوع مردم
شبه جزيرهي عربستان در جهل و ناداني به سر ميبردند و
افتخارات آنان لشكركشي و جنگهاي قبيلهاي و... بود و از نظر
وضع معيشتي هم در سطح بسيار پائين قرار داشتند و خواركيهاي
بسيار پستي مورد ارتزاق آنان بود. با ظهور اسلام و شعارهاي
هدايتگر آن تحولي به وجود آمد كه جهان را متحول ساخت. بدون شك
پيشرفتهاي مختلفي كه در جهان به وجود ميآيد، به علت آگاهي و
دانشي است كه در آن جامعه وجود دارد. پيامبر بزرگوار اسلام6
يكي از عمدهترين فعاليتها و تلاشهايش در مورد باسواد شدن
مردم بوده است؛ امري كه در حقيقت جامعه را به سوي يك انقلاب
فرهنگي رهنمون ميساخت. چنانكه وقتي عدهاي اسير جنگي در
اختيار آن حضرت قرار گرفت كه خواندن و نوشتن ميدانستند،
آزاديشان را در گرو اين قرار داد كه هر كدام، ده نفر از
مسلمانان را خواندن ونوشتن ياد بدهد.
بيانات گهرباري چون:
mاطلبوا العلم ولو باالصينn(3) در دورترين نقاط عالم، به دنبال كسب دانش باشيد.
mاطلبوا العلم من المهد الي اللحدn (4) زگهواره تا گور به دنبال دانش باشيد.
mطلب العلم فريضة علي كل مسلم و مسلمةn (5) كسب دانش، بر هر مسلماني واجب و لازم است.
mاطلبوا العلم ولو بخوض اللجج وشق المهجn
(6) به دنبال كسب دانش باشيد حتي با لجاجت و
دادن خون قلب، گوياي آن است كه ايشان براي به دست آوردن علم و
دانش كه مقدمه صنعت و پيشرفت است، هيچ مرزي نميشناسد و هيچ
زمان معيني براي آن در نظر ندارد. از آغاز كودكي تا پايان عمر
و در دورترين نقطه عالم بايد به دنبال كسب دانش و حركت به سوي
پيشرفت و ترقي بود. تشكيل حكومت اسلامي كه مدرنترين حكومتهاي
دنيا در آن روز به شمار ميرفت و امروزه نيز از بهترين الگوهاي
شيوهي حكومتي است، خود گوياي بهترين انديشه تجددخواهي محسوب
ميگردد. به عنوان مثال برخي از الگوهاي حكومتداري در نامهاي
كه علي ابن ابيطالبu
به محمد بن ابي بكر حاكم مصر فرستاد، چنين
بيان شده است:
با ايشان فروتن و مهربان باش و با گشادهرويي برخورد كن و بين
آنها در نگاه كردن تفاوت نگذار تا اينكه بزرگان و ثروتمندان
در اثر ظلم و ستم تو، نسبت به آنها گستاخ نشوند و ناتوانان از
عدل تو نسبت به خودشان نوميد نگردند ... (7)
حكومتي كه داراي چنين پيامي براي جامعه بشري باشد، ميتواند
بهترين نمونه از تجددخواهي را به معناي واقعي آن به نمايش
گذارد.
قرآن كه قانون اساسي اسلام است همواره بشر را به سوي ترقي و
پيشرفت در زمينههاي مختلف علمي، صنعتي و... دعوت ميكند و با
اين بيان كه:
)وَسَخَّرَ
لَكُمُ اللَّيْلَ وَالْنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ
وَالْنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ
لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ( (نحل/12)
mخداوند
شب و روز و ماه و خورشيد را در اختيار شما قرار داده است و
همچنين ستارگان به امر او در اختيار شما قرار داده شده است
...n
به انسان ميفهماندكه همه چيز در اختيار بشر است و اين بشر
استكه بايد با كاوش و تفكر از رازهاي اين عالم سر در بياورد.
ويل دورانت دربارهي تأثير قرآن در فرد و اجتماع و اينكه
مسلمانان در پرتو تعاليم قرآن توانستند به پيشرفت و تمدن
چشمگيري نايل شوند، مينويسد:
اخلاق و فرهنگ مسلمانها به بركت قرآن ترقي كرد، عقولشان را
از اوهام و خرافات و از ظلم و خشونت رهايي داده، مردم زبون را
حرمت و عزت نفس بخشيده و در جامعه مسلمانان عدالت و تقوايي به
وجود آورده كه در هيچ يك از مناطق جهان نظير و شبيه نداشته است
و در عين حال آنها را به توسعه و ترقي برانگيخت كه از عجايب
تاريخ بود. (8)
علت اينكه در غرب، دين نتوانست با علم و صنعت حاضر بسازد، اين
بود كه پيشرفتهاي علمي و صنعتي به وجود آمده و با روح تنفري
كه از دگمهاي مسيحيت و مذهب در اعماق دل مردم پيدا شده بود،
به تدريج به اين جهت گرايش پيدا شد كه دايره مذهب را به اموري
كه با زندگي مادي ارتباط نداشت محدود سازند، آنها از يكسو
نميتوانستند به طور كلي مذهب را رها كنند، چون گرايش فطري و
يكي از نيازهاي رواني مردم بود و از سوي ديگر مذهبي كه در قرون
وسطي بر جامعه حاكم بود با زندگي آنها تزاحم داشت و تعاليمي كه
كليسا به نام مذهب ارائه ميكرد، با علم مخالف بود. به اين
دليل تصميم گرفتند تا دايره مذهب را به امور غير دنيوي كه با
زندگي مردم سروكار ندارد، محدود سازند. (9)
اما از ديدگاه اسلام بشر اشرف مخلوقات و اكمل آن است. بنابراين
تمام امورات اين عالم در اختيار و در تحت تصرف اوست. از ديد
قرآن هيچ پديدهاي نيست كه انسان نتواند به آن دست يابد و بشر
امروزي فقط توانسته به بخش بسيار كوچكي از اين عالم دست رسي
پيدا كند و بسياري ديگر از رموز طبيعت هم چنان نا شناخته باقي
مانده است كه شايد در آينده بشر بتواند به بخشهاي ديگري نيز
دست يابد. اما بخش عمدهي آن همچنان نا شناخته باقي خواهد
ماند، زيرا عمر بشر پايانپذير است. اگر بشر مثلاً ده هزار سال
پيش به علوم و تكنولوژي امروزي دست مييافت، شايد ميتوانست
ادعا كند كه تا پايان عمر خود بخش عمدهاي از رازهاي اين عالم
را بهدست ميآورد. هر چند اثبات اين ادعا نيز نيازمند تأمل
زياد است.
به هر حال تجدد و ترقيخواهي به معناي واقعي آن در تمام جوانب
علمي، صنعتي، اجتماعي و فرهنگي در ذات اسلام نهفته است و
نميتوان آن دو را از هم تفكيك نمود. منتها فرقي كه در تجدد
خواهي اسلامي با غير اسلامي است، اين است كه اسلام هر نوع تجدد
و پيشرفت را وسيله و زمينهاي براي رسيدن به خداوند متعال
ميپندارد و زماني براي آن ارزش واقعي قايل است كه انسان را به
اين هدف برساند. اما اگر پيشرفت وتمدن و تجدد موجب دوري از
خداوند و نزديك شدن به اميال نفساني و شيطاني باشد، بار ارزشي
آن از بين خواهد رفت. مثلاً پيشرفت صنعتي در توليد مواد غذايي
سالم امر ممدوح و قابل ستايش است، اما اگر همين صنعت در توليد
مشروبات الكلي و امثال آن به كار رود، امر مذموم و نا پسند
خواهد بود.
بنابراين اگر مراد از مظاهر تمدن و نو آوريها، اختراعات و
ابتكارات و صنعتهاي پيشرفتهاي كه در پيشرفت و تمدن بشر دخالت
دارد، باشد، هيچگاه اسلام و مذاهب توحيدي با آن مخالفت نكرده
و نخواهد كرد، بلكه آن را مورد تأكيد هم قرار خواهد داد. اما
اگر مراد از تجدد و نوگرايي آن معنايي است كه بعضي از
روشنفكران حرفهاي ميگويند و دستاورد آن آزادي در تمامي
منكرات و فحشاء حتي هم جنس بازي و نظاير آن است، تمام اديان
آسماني و دانشمندان و عقلا با آن مخالفند، گرچه غربزدهگان
به تقليد كوركورانه از آن بپردازند.(10)
متأسفانه بسياري از مردمان سادهدل وبيسواد فريب اين تبليغات
مزورانه را خورده و با بسياري از ارزشهاي اعتقادي خود بيگانه
گشته و در مسير گفتههاي آنان حركت ميكنند. لذا بسياري از
فرهنگهاي غلط غرب را به عنوان فرهنگ پيشرفته قبول نموده و نوع
هماهنگ شدن با آن را از افتخارات خود ميدانند. براي نمونه در
كشور ما امروزه سخن گفتن به زبان انگليسي به عنوان يك مد
درآمده و از افتخارات يك فرد محسوب ميشود، در حاليكه ياد
گرفتن دو زبان رسمي كشور به فراموشي سپرده شده است و بسياري
از برادران پشتو زبان ما با زبان فارسي و بسياري از برادران
فارسي زبان ما با زبان پشتو بيگانهاند.
اگر در كتاب يا نوشته يا گفتاري، چند واژه فرنگي باشد، بدون
توجه به محتواي آن با اعجاب پذيرفته و گوينده و نويسنده آن را
روشنفكر به حساب ميآورند و هر چه با واژه غربي اسم گذاري شود،
مرغوب و مورد توجه و از مظاهر تمدن و پيشرفت محسوب و اگر
واژههاي بومي و خودي به كار رود، مطرود و كهنه به شمار
ميرود. فرنگي مآبي از سر تا پا و در تمام نشست و برخاستها و
در معاشرتها و در تمام شئون زندگي موجب افتخار و سر بلندي و
تمدن و پيشرفت، در مقابل، آداب و رسوم خودي، كهنهپرستي و
عقبافتادگي است. رفتن به انگلستان و فرانسه و آمريكا و ...
افتخاري پر ارزش و رفتن به حج و سايراماكن متبركه كهنه پرستي و
عقب ماندگي است. بي اعتنايي به آنچه مربوط به مذهب و معنويات
است از نشانههاي رو شنفكري و تمدن و در مقابل تعهد به اين
امور نشانهي عقبماندگي و كهنهپرستي است. (11)
ديدگاه برخي متفكران اسلامي
از روزي كه مسلمانان در عرصههاي مختلف علمي و صنعتي، ابهت
اوليهي خويش را از دست دادند و سير قهقرايي نمودند و جهان غرب
با استفاده از علوم و فنون مسلمين، سرعت چشمگيري را در صنعتي
شدن به خود گرفت و راههاي ترقي و پيشرفت را با شتاب تمام طي
نمود، همواره در ميان دانشمندان مسلمان بحثهايي پيرامون
اينكه چگونه ميتوان از پيشرفتهاي به وجود آمده در غرب به
نفع اسلام و مسلمانان استفاده كرد، وجود داشته است.
عدهاي تلاش داشتند كه اسلام را محور تجددخواهي قرار بدهند و
آن را جزء برنامههاي اصلي اسلام قلمداد كنند. لذا معتقد بودند
كه از هر نوع پيشرفتي كه به نفع اسلام و جامعهي اسلامي باشد،
بايد استفاده نمود، يعني فقط بايد در نحوهي بهرهبرداري از
اين پيشرفتها قايل به تفصيل شد كه اول بايد در قالب اسلام جاي
بگيرد، آنوقت به جامعه عرضه شود. عدهاي هم تلاش ميكردند تا
اثبات كنند كه اصولاً اسلام با آخرين نظريههاي علمي سازگاري
دارد، لذا ما از غرب تنها علم و تكنولوژي آن را ميخواهيم.
دكتر موسي غنينژاد كه تا حدودي در اين زمينه تحقيق نموده است،
در كتاب تجدد طلبي در ايران معاصر به اين موضوع پرداخته است.
ايشان نظريات برخي از انديشمندان مسلمان را در دو بخش
تجددگرايان اوليه و تجددگرايان متأخر و واپسگرا مطرح و سپس به
داوري ميان آن دو ميپردازد. ما اولاً به بيان اين دو بخش و
داوري ايشان پرداخته و بعد ديد گاه مورد نظر را مطرح ميكنيم.
الف) تجدد گرايان اوليه
ملكم كه يكي از آنان است طي يك سخنراني اين سئوال را مطرح
ميكند كه چرا اروپائيان به چنين ترقيات فكري نايل آمدهاند در
حاليكه آسياييها كه نخستين مروجين تمدن بودهاند، آن چنان
عقب ماندهاند؟ ايشان در پاسخ، مسئلهي نژادي و مسئوليت اسلامي
را در اين عقبماندگي انكار ميكند و اظهار ميدارد كه قرآن
انجيلي است كه در آن تجديد نظر شده است و در آن مطلبي كه
مستقيماً با اصول مسيحيت مخالفت داشته باشد وجود ندارد.
از نظر ملكم، اسلام فقط يك مذهب نيست بلكه
mمجموعهي
خرد شرقn است و اقيانوسي است كه شما هر چيز خوبي كه شناخته شده و به
اصطلاح قرآن معروف باشد، درآن خواهيد يافت و انواع تسهيلاتي را
كه برا ي پيشرفت مردم لازم است پيشنهاد ميكند.
انديشههاي ملكم آشكارا حاكي از اين است كه اصول تمدن را به
راحتي ميتوان از اروپا به آسيا منتقل نمود به شرط اينكه
آسياييها اين اصول را منبعث از مذهب و فرهنگ خود بداند نه
برگرفته از اصول مسيحيت و فرهنگ اروپايي. بدين جهت بود كه ملكم
در تمام عمر خود سعي ميكرد انديشههاي تجددطلبانه را با رنگ
و لعاب اسلامي عرضه كند.
حامد الگار مينويسد:
mملكم
به منزلهي يك اعتراف آشكار به ديانت تام و تمام بعضي اوقات
سازمان خود
mمجمع
آدميتn را
mحزب
اللهn
با اشاره به قرآن (سوره 5 آيه 56) و (سوره 58
آيه 22) معرفي مي كرد. ملكم به درستي به اهميت اعتقادات مذهبي
مردم پي برده بود و احساس ميكرد كه اگر تجددطلبي در تعارض
علني با اين اعتقادات باشد، شانس موفقيتي ندارد، حال آنكه
همين تجددطلبي اگر سازگار با باورهاي مذهبي و از طريق همين
باورها ارائه گردد، به راحتي پذيرفته ميشود.n
(12)
ب) تجددطلبان متأخر (واپسگرا)
اگر ملكم و امثال او براي جا انداختن اصول تمدن غربي، عالماً و
عامداً و از روي مصلحت آنها را با عبارات و الفاظ شرعي و
اسلامي ارائه نمودند، روشنفكراني چون خليل ملكي و جلال آل احمد
و دكترعلي شريعتي بعد از وي با خلوص نيت اعتقاد داشتند كه
فرهنگ سنتي با آخرين نظريههاي سياسي جديد سازگاري دارد. خليل
ملكي كه كمتر از ديگران گرايشهاي اسلامي داشت مينويسد:
mاسلام بيش از هر مذهبي با اصول عدالت اجتماعي
سوسياليزم تطابق دارد.n
داوري:
تلقي روشنفكران متأخر از مسئله تجدد، نسبت به تجددطلبان اوليه
در حقيقت يك گام به عقب بود، چرا كه متقدمين اين مسئله را
دريافته بودند و لا اقل احساس ميكردند كه اصول فكري و ارزشي
تجدد در حوزهي تفكر سنتي غير قابل درك و پذيرش است. لذا اين
اصول را در قالبهاي اسلامي و شرعي عنوان ميكردند. اما
متأخرين به تمايز بنيادين بين دو سيستم فكري و ارزشي سنتي و
جديد كاملاً بي التفات بودند. اشكال متقدمين اين بود كه به
مسئله كم بها دادند، اما متأخرين اساساً متوجه مسئله نشدند.
تجددطلبان اوليه به اين نتيجه رسيده بودند كه علل پيشرفت غرب
در نظم و ترتيب ناشي از حكومت قانون است از اين رو نهضت
قانونخواهي مشروطه را به راه انداختند، ولي چون توجهي به اين
مسئله ننمودند كه قانونخواهي در خود غرب چگونه و به چه صورت
به وجود آمد و چرا ارزشهاي سنتي به مدرن متحول شد؟ دچار اين
خوشخيالي شدند كه به صرف توصيف مزاياي نظام غربي، ارزشهاي
جديد به راحتي در سيستم فكري و ارزشي سنتي پذيرفته و جذب خواهد
شد. ازاينرو مشروطه در ايران نه از لحاظ فكري و نه عملي،
هيچگاه نتوانست ريشه بدواند.
اما روشنفكران متأخر كه شكست مشروطه را كلاً ناشي از توطئه
خارجي ميدانستند، در صدد برآمدند خيلي فراتر از قانونخواهي و
ساير اهداف معين مشروطه، حركت كنند، آنها به زعم خود به اساس
مطلب پي برده بودند و ميخواستند از غرب تنها علم و تكنولوژي
آن را بگيرند و بقيه را كنار بگذارند.(13)
نگارنده ضمن اينكه تلاش نويسنده مذكور را قدر ميداند، اما
معتقد است كه ايشان در قضاوت ميان اين دو طيف از روشنفكران
خيلي دقت به خرج نداده است؛ زيرا
اولاً- هركدام از اين دو گروه با توجه به شرايط زمان خودشان
درك درستي از پيشرفت و تجدد در غرب داشته است و اين بيانصافي
است افرادي را كه خود بنيانگذار بسياري از انديشههاي جديد
است، از درك پيشرفت و تجدد غربي نا آگاه تلقي كنيم و به نظر هم
نميرسد كه هيچ يك از سيستمهاي فكري و ارزشي جديد را نتوان با
سيستمهاي فكري سنتي جمع كرد.
ثانياً- ايشان با بيان فوق، به وجود آمدن مشروطه را ناشي از
تقليد كوركورانه و ناآگاهانه از نظم و ترتيب ناشي از حكومت
قانون در غرب ميپندارد و عدم ادامه و پاگرفتن آن را ناشي از
عدم توجه به علت و فلسفهي تجدد غربي ميداند. اين هم درست به
نظر نميرسد، زيرا چنانكه از تاريخ مشروطه به دست ميآيد،
قيام مشروطه يك قيام مردمي و به خاطر ظلم و بيعدالتي نظام
حاكم صورت گرفت و داعيه به وجود آوردن حكومت اسلامي را داشت
كه قانون جامع اسلام محور تمامي حركتهاي آن باشد نه تقليد
ناآگاهانه از نظام قانونخواهي غربي. عدم پاگرفتن وشكست آن هم
ناشي از توطئه خارجي و چند علت ديگر داخلي بود.
نگارنده اين سطور معتقد است ميتوان با كمي اصلاح، ميان اين دو
ديدگاه (ديدگاه تجددطلبان اوليه و متأخرين) سازش برقرار نمود،
زيرا هم برداشت روشنفكران متقدم از قرآن و مذهب تا حدودي درست
است كه قرآن انجيلي است كه در آن تجديد نظر شده و بلكه بالاتر
از آن، قرآن كامل كنندهي تمام كتب آسماني و ادامه دهندهي راه
همهي آنان است، هم برداشت روشنفكران متأخر درست است كه اسلام
بيش از هر مذهبي با اصول عدالت اجتماعي سوسياليزم تطابق دارد.
به عبارت ديگر ما از يك طرف علم و تكنولوژي غربي را لازم داريم
و از طرفي ديگر با استفاده نمودن از آن نبايد هويت ديني خودمان
را از دست بدهيم. با توجه به تعاليم عاليه اسلام ما ميتوانيم
در عين حاليكه متدين باشيم، از علم و تكنولوژي غربي نيز
استفاده كنيم و يا اينكه خودمان آن را داشته باشيم و آنگونه
كه اول از ما بود، بايد با تلاش و كوشش سرمايهي از دست رفته
را برگردانيم.
بنابراين ما فرهنگ و فلسفه غرب را محكوم ميكنيم اما نه به اين
دليل كه شرقي هستيم چنانكه تجددطلبان اوليه ميگفتند و نه به
اين دليل كه آنچه از مغرب زمين ميرسد - غير از علم و تكنولوژي
آن- آلوده و نا درست است چنانكه از گفتههاي تجددطلبان متأخر
استفاده ميشود، بلكه به اين دليل كه فرهنگ آنها فرهنگ مادي و
تهي از معنويت است و فرهنگ ما، فرهنگ متعالي و معنوي، زيرا
بهترين تجليات فكر غربي، مسئله تفكيك دين از سياست و قانون
گذاري است. غربيها دست دين را از صحنهي قانونگذاري در
زمينههاي اجتماعي، كوتاه ميدانند و معتقدند كه قانونگذاري
حق مردم است نه خدا و اجراي آن را هم به دست مردم و طبق ميل و
سليقهي آنان ميدانند نه خدا و در ساير مسايل هم چنين تفكري
وجود دارد.(14)
نقش اسلام در به وجود آوردن تمدن در شرق و غرب
بسياري از محققان و مورخان اعم از مسلمان و غير مسلمان، شرقي و
غربي معترفند كه تمدن و پيشرفتي كه اسلام در زمان قدرت خويش به
دست آورده، بينظير بوده است. در اين بخش به برخي از بيانات و
اعترافات دو مورخ بزرگ ويل دورانت و گوستاولوبون فرانسوي در
مورد تمدن و پيشرفت مسلمانان در دورهي كوتاه حاكميتشان،
ميپردازيم:
گوستاولوبون:
mاگرچه
از چندين قرن است كه خلافت عرب (اسلام) دستخوش فنا و زوال گشته
است ليكن اين وقت هم از اقيانوس اطلس تا رود سند و از درياي
مديترانه تا صحراي آفريقا يك مذهب و يك زبان حكم فرما است و آن
مذهب و زبان پيامبر اسلام6 ميباشد.
نفوذ مزبور در ممالك مشرق منحصر به زبان و مذهب و صنايع
نبوده بلكه در علوم و ادبيات هم تأثير نماياني بخشيده چنانكه
به وسيله روابطي كه هميشه با هند و چين داشتند علومي را درآن
ممالك انتشار دادند كه اهل اروپا آن علوم را بعدها به اهل هند
وچين نسبت ميدهند.
mمسيو
سدي يوn با حرارت و جوش مخصوص ثابت ميكند كه ابو ريحان بيروني (متوفي
1031م) مسافرتي به هند نموده و كتب علمي زيادي را در ميان هنود
منتشر ساخت كه بعدها فضلاي هنود تمام آن را مطابق رسم و عاداتي
كه داشتند به زبان سانسكريت در شعر ترجمه كرده ومنظومههايي از
آن علوم را مدون و مرتب نمودند.
در چين هم علوم اسلامي به و سيله قشون كشيهاي مغول انتشار
يافته و استفاده چينيان از مسلمين بيش از استفادهاي است كه
هنود از مسلمين نمودهاند.n
كيشو كينگ رياضيدان معروف چين در سال 1280 ميلادي كتاب ابن
يونس را در چين شايع و منتشر ساخت وهكذا در سال 1215 ميلادي بر
اثر حمله
mقوبلاي
قاآنn علم طب مسلمين در آن ممالك اشاعه و انتشار يافت.
در سال 1130 ميلادي دارالترجمه در طليطله تحت رياست اسقف اعظم
(رايمند) تأسيس شده و تمام كتب مشهوره عرب را به لاتيني ترجمه
نمود. از اين ترجمهها موفقيت كامل حاصل گرديد، يعني چشمهاي
اروپائيان از اين كتب باز شده و توانستند دنياي تازه به نظر
بياورند. سلسله اين ترجمهها تا قرن چهاردهم در جريان بود. در
اينجا نه فقط كتب رازي، البقاسس، ابن سينا و ابن رشد را به
لاتيني ترجمه نمودند، بلكه مصنفات جالينوس، ذيمقراطيس،
افلاطون، ارسطو، اقليدس، ارشيمدس، و بطلميوس را كه مسلمين
ترجمه كرده بودند، تمام آنها را به زبان لاتيني نقل نمودند.
دكتر لكلرك در تاريخ طب خود زياده از سيصد كتب مشهوره عربي را
ذكر ميكند كه تمام آنها به لاتيني ترجمه شدهاند و در قرون
وسطي اطلاعاتي كه از علوم يوناني براي ما حاصل شد به وسيله
همين ترجمههاي عربي بوده است.n (15)
ويل دورانت در تاريخ تمدن خود پيدايش و اضمحلال تمدن اسلامي را
از حوادث بزرگ تاريخ دانسته و بر اين باور است:
mاسلام
در مدت پنج قرن(8- 517ق) (700-1250م) از لحاظ قدرت، نظم،
گسترش قلمرو، اخلاق نيك، رشد سطح زندگي، قوانين منصفانه
انساني، تساهل ديني، ادبيات، تحقيق علمي در علوم طب و فلسفه و
غيره پيشاهنگ جهان بود.
دانشمندان مسلمان رياضيات، طبيعيات، شيمي، هيئيت وطب يونان را
فرا گرفتند و به كمال رساندند و ميراث يونان را كه بسيار غني
تر شده بود به اروپا انتقال دادند، پزشكان مسلمان پانصد سال
تمام پرچمدار طب جهان بودند، معماري اروپايي، تجديد رونق
سفالگري هنري در ايتاليا، آهنگري و نيز طلاسازي ايتاليا و زره
بافي و اسلحهسازي اسپانيا همه از صنعتگران مسلمان الهام
گرفتند. مسلمانان تنها جامعهاي است كه توانست در مدتي كوتاه
اين همه رجال نامدار در زمينه سياسيت، تعليم، ادبيات، لغت،
جغرافيا، تاريخ، رياضيات، هيئت، شيمي، فلسفه، طب و غيره به
وجود آورد، اين مدت كه از دورهي هارون الرشيد شروع و به
دورهي ابن رشد ختم گرديد، چهار قرن به طول كشيد.n
(16)
بالاخره گوستاولوبون در پايان كتاب خود
mتمدن
اسلام و عربn
چنين اظهار مي دارد:
mبايد
دانست كه در عالم خيلي كمتر از اقوامي يافت ميشود كه از حيث
تمدن بر پيروان اسلام تفوق حاصل نموده باشند و ترقيات
حيرتانگيزي كه آنها به فاصله كمي در علوم حاصل نمودند، براي
هيچ قومي ميسر نگرديد. آنها از نظر مذهبي در ميان مذاهب دنيا
تشكيل مذهب بزرگي داد كه هنوز زندهترين مذاهب دنيا شمرده
ميشود و از نظر سياسي حكومت بزرگي تشكيل داد. اما از نظر
خصايص عقلاني و اخلاقي همين قدر كافي است كه اروپا را تربيت
كرده و داخل تمدن نمودند و بالاخره در عالم خيلي كمتر اقوامي
يافت ميشود كه چنين مقام بلندي براي خود احراز نموده باشند،
اما كمتر اقوامي هم در دنيا پيدا ميشود كه اين قدر حقير و پست
شده باشند و در حقيقت راجع به تأثير اسباب و عوامل مختلفه در
تشكيل يك حكومت و ترقي و انحطاط آن، مثالي بهتر از اين
(مسلمانان) نميتوان به دست آورد.n
(17)
[i]
پي نوشتها:
1. صبوري، منوچهر؛ جامعه شناسي سازمانها؛ ص19؛ 1384
2.
3. مجلسي، محمد باقر؛ بحار الانوار؛ ج 1؛ ص180
4. محقق، سيد علي؛ اسلام در قلب اجتماع؛ ص 24؛ چاپ علميه
5. مجلسي، محمد باقر؛ بحار الانوار؛ ج1؛ ص55
6. همان؛ ج10؛ ص 108
7. نهج البلاغه؛ فيض الاسلام؛ نامه 27
8. ويل دورانت؛ تاريخ تمدن؛ ترجمه: ابوالقاسم پاينده؛ ج
4؛ ص52
9. مصباح يزدي، محمد تقي؛ تهاجم فرهنگي؛ ص قم: انتشارات
مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خمينيS
10. وصيتنامه سياسي-الهي حضرت امام خمينيS؛
ص 10؛ مشهد مقدس: كتابخانه مركزي آستان قدس رضوي؛
شماره 19
11. همان؛ ص 16
12. غني نژاد، موسي؛ تجددطلبي در ايران معاصر؛ ص 19 و20
13. همان؛ ص 53 و 54
14. مصباح يزدي، محمد تقي؛ پيشين؛ ص 29
15. گوستاولوبون؛ تمدن اسلام و عرب؛ ترجمه: سيد محمد
باقر فخر داعي گيلاني؛ ص 704 و 706 – 708
16. ويل دورانت؛ تاريخ تمدن؛ ج4؛ ص52
17. گوستاولوبون؛ پيشين؛ ص770
|