|
احمد
سعادت
مدرنيته و تجدد
تجدد برابر نهادهايي است که در برابر مدرنيته نهادهاند. در
تعاريف اين واژه ابهام، دشواري و پيچيدگي خاصي وجود دارد، ميشل
فوکو معتقد است: «مـن هرگـز به دقت ندانستهام کـه ما در زبان
فرانسوي به چـه چيزي ميگوييم مدرنيته، در مورد نظر بودلر
معنايش را ميتوان فهميد، اما پس از او اين معني ديگر دانسته
نيست... البته عنوان مهم نيست، ما همواره ميتوانيم برچسبي
دلخواه را به کار ببريم، اما من نميدانم که اين عنوان به چه
مسائلي مرتبط ميشود.»(1)
بنابراين ما از همين ابتدا توجه ميکنيم که معنا و مفهوم
مدرنيته به روشني داراي وضوح و تمايزي نيست که هرگز مورد
اختلاف دانشمندان نباشد، حتي در خاستگاه خود (غرب) به درستي
شناخته شده نيست؛ اما اين سخن به اين معنا هم نميباشد که کسي
در باره مدرنيته، مشخصهها و ويژگيهاي آن مطلبي نگفته باشند.
دانشمندان بسياري به طور موافق و مخالف در اين عرصه به ايضاح و
تبيين مدعياتشان پرداختهاند.
راجر اسکراتن و ملکم برادبري در مقالة «ريشهشناسي و
مشخصههاي نحوي مدرنيته و مدرنيسم» مينويسند: «مدرنيته به
لحاظ ريشهشناسي و فقه اللغه با واژه مد(mode)
و طبعاً با واژه سليقه(fashion)
مرتبط است».(2)
زيگموند بامن معتقد است که وجه بارز و آشکار معناي
مدرنيته چيزي معادل «رايج»، «جاري»، مرسوم، متداول يا «چيزي
داراي خاستگاه و منشأ اخير و معاصر» بود؛ ليکن بستر و زمينه
ظهور اين پديده و شهرت و اعتبار روز افزون آن بيانگر معناي به
مراتب وسيعتر، گستردهتر و عميقتر از معناي فني آن است.(3)
البته ما هم ميتوانيم به سادگي جعل اصطلاح کنيم و به
گفته فوکو برچسب دلخواه خود را بر آن بچسبانيم و يا همچون
مارکس با يک جمله ساده و تاريخي، خود را راحت کنيم که مدرنيته
يعني زمان و دورانيکه: «هر چيزي سخت و جامد به هوا بخار
ميشود.melts into air
All that is solid»
جملهاي که مارشال برمن کتابي به همين عنوان نوشته و نام کتاب
خود را از متن گفتههاي مارکس در مانيفيست گرفته است. اما
ظاهراً تبيين دقيق معناي مدرنيته به اين آساني ميسر نيست؛ زيرا
به طور قطع مدرنيتة امروزي غير از مدرنيتهاي است که بودلر
شاعر فرانسوي آن را تفسير نمود يا مدرنيتهاي که در قرن 15 يا
17 مرسوم و رايج بود و يا حتي مدرنيتهاي که مارکس و يا ماکس
وبر از آن سخن ميگفت. مدرنيته امروز به مراتب گستردهتر،
عميقتر و فنيتر شده است و در طول دورانيکه طي کرده است
زوايايي از آن آشکار شده و هر دانشمندي به سهم خود،
پيچيدگيهايي از آن را باز و روشن نمودهاند. بنابراين
ميطلبد که مدرنيته را نه در کليت يک مکتب مانند خردگرايان عصر
روشنگري و يا در مجموعه يک جامعه مثلاً جامعه غربي، جستجو کرد،
بلکه شايد مدرنيته را به صورت دقيقتر ميتوان در آثار
مدرنيستها و نظريه پردازان آن يافت.
شارل بودلر(67-1821)شاعر و منتقد هنري جنجالي پاريسي،
نخستين کسي است که اصطلاح مدرنيته را بهکار برد؛ از اين حيث
او مبدع به شمار ميرود. از نظر بودلر مدرنيته گرداب است،
جريان متناقض است که نيمة آن فاني، فراري، سيال، تصادفي و گذرا
است، و زايندگي، استمرار، تحرک، پويايي و تداوم لايتناهي را
نويد ميدهد؛ ولي نيمة ديگرش تغيير ناپذير، جمود، سکون و ثبات
است. نمونه اين انسان مدرن، انسان پرسه زن ولگرد در جامعه
پاريس است. پرسه زن، بيکاره يا دندي((Dandy
زيبا پرست نامولد است که در کنار
پيادهروهاي شهر، مظهر حساسيت و اعتراض است. کسيکه نه رو به
آينده دارد و نه به گذشته، از گذشتهاش بريده و آيندهاش مبهم
و تاريک است؛ ولي با اين همه، معترض و ناقد است. او در
بينظمي و فقر زندگي شهري به توليد انبوه و مصرفگرايي
معترضاست. وي در کوچهها و خيابانها، بيکاره پرسه ميزند و در
کافههاي کنار پيادهرو ميايستد و پر اشتياق جمعيت را تماشا
ميکند. کافههاي پيادهرو منظري است که از آن ميتوان به
نظاره کاروانهاي گذرنده شهري نشست. «... پس از خانه بيرون
ميشتابد و رود زندگي را که با تمام شکوه و عظمت در برابر او
جريان دارد، نظاره ميکند».(4)
بودلر منظور خود از مدرنيته را اين گونه بيان مينمايد: «
منظور من از «مدرنيته» نيمه فاني، فرار و تصادفي هنري است که
نيمه ديگرش جاويداني و تغيير ناپذير است.»(5)
هدف ولگردي پرسه زن در اثر بودلر، بيانگر ويژگيهايي
اساسي مدرنيته و جامعه است. پرسه زن روزها به تماشا و نظاره
جمعيت و شرايط و احوال آنان ميپردازد و شبها در تنهايي و با
بد خلقي در تلاش براي گشودن راه خويشاست. قلم، مداد، و قلم
مويش را بر ميدارد و بر صفحه کاغذ همانگونه خيره ميشود که
در روز روي اشيا خيره شده بود، ميکوشد و با خود دست و پنجه
نرم ميکند تا طبيعيتر از طبيعي و زيباتر از زيبا، آنچه را در
ذهن انباشته، حيات ديگر بخشد. در واقع انسان مدرن در ابتدا کار
را با مشاهده زندگي آغاز ميکند و سپس تصميم ميگيرد راههايي
براي آن به دست آورد. چشمان و حافظه مرد پرسه زن لبريز از
واقعيت شگفت انگيز زندگي است، که در نزد بقيه آدمها به خصوص
اهل کسب و کار به طرز غريبي تحليل رفته است.
آنتوني گيدنز در مقاله «مقدمه بر تحليل نهادين مدرنيته»،
مدرنيته را نوعي شرايط يا دوره زماني و يا مکاني ميشمارد که
به شيوههاي زندگي اجتماعي و تشکيلاتي و سازمانها اشاره دارد
و از حوالي قرن هفدهم به اين طرف در اروپا ظاهر شدند و به
تدريج دامنه تأثيرات و نفوذ آنها کم و بيش در ساير نقاط جهان
نيز بسط و گسترش يافت. او تأکيد ميکند که بسياري از دانشمندان
به عدم يکدستگي، ثبات، وحدت و يکپارچگي مدرنيته انگشت
نهادهاند و آن را مجموعه متضاد و ديناميکوار پنداشتهاند که
هر جزئي جزء ديگرش را نفي ميکند يا با آن در تضاد و کشمکش
ميافتد. جهتگيريهاي سياسي و اجتماعي مدرنيستها نيز دليل
روشن و مؤيدي بر اين ادعا است. براي مثال، در يک سمت مدرنيسم
فوتوريسم و لاديمرمايا کوفسکي را داريم که به بلشويسم اقبال
نشان ميدهد، ارنست تولر به جريان چپ متمايل ميشود؛ در حاليکه
در سمت ديگر، فيليپو مارينتي را داريم که به حمايت از موسيليني
برخاسته و اکسپرسيونيسم گاتفريدبن که از هتلر حمايت
مينمايد.(6)
در يک تعريف جامعتر مدرنيته يا تجدد «modernity» راجع است به مجموعه اوصاف و خصائصي در تمدن جديد که طي چند
قرن گذشته در اروپا و آمريکاي شمالي پيدايش و گسترش يافت"(7)
اين اوصاف و خصايص عبارتند از: 1) شيوه نو و کار آمد براي
مطالعه و تحقيق در باب عالم طبيعت؛ 2) فناوريهاي ماشيني؛ 3)
شيوههاي نو در توليد صنعتي؛ 4) بالا رفتن سطح زندگي
مادي (که نتيجه سه وصف و خصيصة اول است)؛ 5) سرمايه داري و
بازار آزاد؛ 6) مردم سالاري ليبرال؛ 7)فرهنگ عمدتاً دنيوي و
اينجهاني؛ 8) فردگرايي و حرمت به فرد و تفرد؛ 9) عقلگرايي و
تحقيق و برنامه ريزي عقلاني؛ و 10) انسانگرايي.(8)
البته برخي از اين خصايص ممکن است در تمدنهاي گذشته حضور
داشته باشند، ولي بدين نحو براي نخستين بار در طي تاريخ بشري
مجموع اين ده وصف در يک تمدن جمع شدند. به خصوص چهار خصيصة
نخست، يعني دانش تجربي، فناوري، صنعت و سطح بالاي زندگي، به
نحو بيسابقهاي در تمدن جديد اروپا و آمريکاي شمالي پديدار
شدند.(9)
مدرنيسم و تجددگرايي
فرهنگ يا به تعبيري، فلسفه تمدن جديد غرب (اروپا و آمريکاي
شمالي) و يا به تعبير سوم، وجه عقيدتي، احساسي و عاطفي و يا به
يک معنا فرايند بينشي مدرنيته، «مدرنيسم» (modernism) خوانده ميشود. مؤلفههاي مدرنيسم عبارتند از: 1.
مشاهدهگرا، آزمايشگرا و تجربه گرا؛ 2) قائل به عقل جزئي،
استدلالگر و ابزاري؛ 3) کمابيش مادي؛ 4) انسانگرا؛ 5)
فردگرا؛ 6) برابري طلب؛ 7) آزاد انديش و تعبد ستيز؛ 8)
عاطفهگرا؛ 9) قائل به پيشرفت بشر؛ و 10) سنت گريز.(10)
مؤلفههاي مدرنيسم در واقع مربوط به بينشها و گرايشهاي
انسان مدرن به عنوان «تيپ ايده آل-
ideal type» است و ممکن است همواره و بدون تخلف بر جهان مصداقها صادق
نيابد.
کِهون معتقد است که «اصطلاحِ «مدرنيسم» به شيوهاي کاملاً
مبهم به کار رفته».(11) امّا به هر شکل در پيشرفتِ فرايندِ
مدرنيسم (به عنوانِ فلسفه يا فرهنگِ دوره مدرن(12))، هنر و
ادبيات نقش بزرگي ايفا کردهاست.(13) و حتي ميتواند مدرنيسم
به يک جنبش تاريخي بسيار مشخصتر در هنر طي دوره1850 تا 1950
اطلاق شود. اين دوره شاهد تجربههاي بيسابقه در هنر بود.
مدرنيسم زيبا شناختي شکلي از هنر شاخص مدرنيتهاي رشد يافته يا
فعليت يافته يا متأخر است، يعني دورهاي که در آن حيات
اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي به معناي وسيع کلمه توسط مدرنتيه
دستخوش انقلاب شد.(14) در واقع ميتوان گفت بر خلافِ فرايندِ
عيني مدرنيزاسيون، مدرنيسم از جنسِ ايده است. «نوعي ايدئولوژي
است؛ نوعي انديشه است که در پي جايگزين کردن مدرن به جاي کهنه
است».(15)
اصناف تجدد گرايي
تجددگرايي را به اين سه صنف و دسته ميتوان تقسيم نمود:
1. تجددگرايي تئوريك: تجددگرايي كه در آن، دستهاي از
نوگرايان به نظريه پردازي در پي سازگاري ميان باورهاي ملت و
آموزههاي تمدن نوين بر آمدهاند.
در افغانستان سيد جمال الدين افغاني را ميتوان از جمله
تجددگرايان تئوريك شمرد؛ كه كارهاي او مبارزه با خرافات،
توجه به علم و صنعت و... بود.
2. تجددگرايي ژورناليك: اين نوع تجددگرايي حد فاصل ميان
نظر و عمل است كه ميكوشد با كارهاي فرهنگي بستري براي تجدد
فراهم آورد.
مشروطه خواهان، مانند محمود طرزي، عبدالهادي داوي،
عبدالرحمن لودين، و... از تجددگرايان اوليه و با نام
ژورناليك در افغانستان به حساب ميآيند.
از جمله مدعيات نوگرايان ژورناليك توجه به تكنولوژي و
صنعت، رعايت حقوق ملت، مبارزه با استعمار و تبيين فوايد
استقلال ميباشند.
تجددگرايان اوليه ژورناليك افغانستان، افراد مانند طرزي
غالباً تحت تأثير انديشههاي سيد جمال الدين به عملياتي شدن
افكار و نظريههاي او پرداختند، ولي آنان چندان التزام به
مسائل ديني نداشتند، گرچه براي توجيه افكار عامه به احاديث و
قرآن نيز در نوشتههايشان استناد ميجستند. تجددگرايان
ژورناليك متعلق به دو قشر مذهبي و لائيك بودند كه ناشناخته و
مبهم در كنار همديگر مشي مينمودند. اما امروزه اندكي مرزهاي
فكري مشخص شده و در هر دو طيف (مذهبي و لائيك) مباني فكري به
صورت شفاف و بدون واهمه بيان ميشود.
3. تجددگرايي پراتيك: اين نوع تجددگرايي به نوگراياني
اطلاق ميگردد كه با نفوذ در بدنه اجرايي در صدد اعمال اصلاحات
در امور مملكت هستند.
در تاريخ افغانستان امان ا... از جمله تجددگرايان مشهور
پراتيك است كه رفتار تجددگرايانه او را ميتوان به دو مرحله
قبل از سفر به فرنگ و بعد از سفر تقسيم نمود؛ با اين ويژگي و
تفكيك كه قبل از سفر خواستار اصلاح در چهارچوب شريعت و
هنجارهاي مقبول ملت بود؛ اما بعد از سفر معتقد به اجراي
اصلاحات بود، حتي به بهاء مخالفت با هنجارهاي مورد قبول ملت.
تجددگرايي در افغانستان
مدرنيته و تجددگرايي به صورت رسمي در افغانستان با محمود طرزي
و در قالب تجددگرايي ژورناليک ظهور يافت. طرزي در سال 1902 بنا
به درخواست امير حبيب ا... راهي وطن شد و درسال 1911 با انتشار
دور دوم سراج الاخبار به طور دقيق و فني تجددگرايي ژورناليک را
در افغانستان پايه گذاري کرد. اما اين سخن به اين معنا نيست که
قبل از آن در افغانستان تجربه ژورنالي وجود نداشته باشد،30 سال
پيش از اين تاريخ در دوره امير شيرعليخان، مصلح بزرگ و
بيدارگر شرق سيد جمال الدين افغاني پيشنهاد راه اندازي يک
نشريه را داده و در آن دوره يک تجربه نيمه موفقي در حوزه
مطبوعات انجام گرفتهبود، که ادامه آن پس از گذشت عصر اختناق
عبدالرحمن در دوران امير حبيب ا... پيگيري گرديد.
بنا براين ميتوان گفت سيد جمال الدين به عنوان مبدع و
پايه گذار تجدد در افغانستان و نشريه «شمس النهار» به عنوان
نخستين تجربه ژورناليك در تاريخ اين كشور به ثبت رسيدهاست.
گرچه به صورت فني و دقيق طرزي با انتشار نشريه «سراج الاخبار»
اين افتخار را به خود اختصاص دادهاست. اينك به شرح تجددگرايي
ژورناليک در افغانستان و نخستين گامهاي ترقي و نوخواهي و
دستاوردهاي آن مي پردازيم.
شمس النهار
امير شيرعليخان مخصوصاً در دوره دوم پادشاهي خود (1868-1878)
حقيقتاً قدمهاي بلندي به سوي ترقي، ريفورم و اصلاحات داخلي
کشور برداشت. فابريکه توپ و تفنگ تأسيس کرد، قوه منظم عسکري
بين 60 تا100 هزار نفر که به سلاح مدرن عصر مجهز بودند، به
وجود آورد و در سلسله همين اصلاحات و انکشافات و توسعه اصلاحات
پخش اخبار را در دستور کار خود قرار داد و مطبعه نيز افتتاح
نمود.(16)
سيد جمالالدين افغاني بيشک مصلح و بيدارگر بزرگ
شرقاست. او براي بيداري مسلمانان در افغانستان در سال
1290/1873 به امير شيرعليخان پيشنهاد راه اندازي يک نشريه
را داد و امير نيز موافقت نمود و در همين سال نشريهاي بنام
«شمس النهار» خواسته سيد را جامه عمل پوشاند و براي نخستين بار
مردم افغانستان با خواندن اين نشريه با دگرگونيها و پيشرفت و
ترقي ساير کشورها آشنا شدند. گرچه مدير اين نشريه در تاريخ به
اسم ثبت نشده است؛ اما مطالب آن نشان ميدهد که اديب وطن دوست
و مصلح بوده که از عقب ماندگي کشور رنج ميبرده است. البته از
افراد به نام ميرزا عبدالعليخان و قاضي عبدالقادر به عنوان
«مدير» يا «با اهتمام» آنها، در شمس النهار سخن به ميان آمده
است.(17)
شمس النهار در شمارههاي اول، دو صفحه بود و بعد به 16
صفحه ارتقا يافت. متن اخبار به خط نستعليق و چاپ سنگي بوده
است که در قطع 21*26 و هر دو هفته يکبار در بالاحصار کابل به
چاپ ميرسيد.(18)
اين نشريه به مدت پنج سال (1295-1290) ادامه يافت و در
سال1295/1878 به خاطر شروع جنگ دوم افغانستان و انگليس از
انتشار باز ماند.(19)
محتواي نشريه عبارت بود از اشتهار (سرمقاله)، گزارشات
خارجي، وقايع ولايات افغانستان و اطلاعيهها. نوشتههاي آن با
زبان درباري و تملق و زيادهروي در تعريف شخصيت شيرعليخان
بود. اين نشريه در بيرون از مرزها خوانندگاني داشت که آن را
اشتراک کرده بودند.(20)
رويکرد اصلاحي اين نشريه و انديشههاي تجددگرايي آن از
افکار سيد جمال الدين نشأت ميگرفت. حتي گفته ميشود که سيد
خود مفکوره آزادي خواهي و اصلاحي خويش را از طريق نوشتار و
انتشار شمس النهار براي مردم ابراز مينمود (21) و طبق اين
قول، سيد خود مستقيماً در انتشار افکار تجددگرايي اين نشريه
نقش داشتهاست؛ اما آنچه قابل انکار و ترديد نيست برنامههاي
اصلاحي است که سيد آن را تنظيم نموده و به شيرعليخان تسليم
کرده بود. بر اساس نقل کتب تاريخي و مقاله غلام جيراني در
مجله کابل و نيز مقاله سيد قاسم رشتيا، برنامه اصلاحي که سيد
به امير شيرعليخان پيشنهاد نمود عبارت بود از:
1.
اعلان استقلال سياسي،
2.
اصلاح امور دربار،
3.
تشکيل کابينه وزرا،
4.
تنظيم سپاه،
5.
ايجاد مکتبهاي لشکري و کشوري،
6.
توجه به سوي زبان ملي پشتو،
7.
تبديل القاب و عناوين صاحب منصبان لشکري و کشوري از زبان بيگانه
به زبان افغاني،
8.
تأسيس روزنامه،
9.
تأسيس شفا خانه، بيطار خانه (دامپزشکي) و پست خانه،
10.
احداث مسافر خانه در طول راههاي مسافرتي،
11.
احداث شهر جديد شيرپور ( تعمير شهر عصري)،
12.
ايجاد کاروان سرا.(22)
بايد توجه داشت که فعاليتهاي ژورناليستي رو بنا و
عملياتيسازي کارهاي تئوري و نظري است و سيد از اين طريق به
انتشار انديشه و افکار مترقي و اصلاحي خود ميپرداخت و مقام
علمي سيد را نميتوان در حد يک ژورناليست تنزل داد. در اين
مورد با اينکه مديريت سيد به درستي روشن نيست؛ اما اصل بنا و
تأسيس يک چنين فعاليتي از طرف سيد به تحولات و دگرگوني عميقي
انجاميده است، به خصوص اينکه اين راه هيچگاه مسدود نگرديد و
منشأ ترقي خواهي، فعاليتهاي ژورناليستي و نهضتهاي اصلاحي
گرديد.
سراج الاخبار
(دوره اول)
روشنفکران مشروطه خواه و آزادي طلب انجمن سراج الاخبار را
تأسيس نمودند و با شعار تکامل و ترقي، پيشرفت و توسعه سياسي،
حکومت مشروطه، آزادي خواهي و استقلال طلبي و با عقيده دين
محوري وارد منازعات سياسي و اجتماعي افغانستان گرديدند. اين
گروه در تاريخ 11 جنوري1906 مطابق15 ذي القعده الحرام1323
دومين نشريه افغاني بنام «سراج الاخبار» را منتشرکردند. مديريت
اين نشريه با مولوي عبدالرحمنخان خاکي قندهاري مدرس مدرسه
شاهي بود و معاونت آن را مولوي محمد سرور واصف به عهده
داشت.(23)
انجمن سراج الاخبار به حيث يک کانون فرهنگي و ضد انگليسي
اساس گذاشته شد و با گرايش استقلال طلبي، آزادي خواهي و ضديت
با استعمار و استبداد شروع به فعاليت نمود.
مولوي خاکي فرزند عبدالرحيم خان کاکر که به عنوان اولين
روزنامه نگار و وقايع نويس افغاني شمرده ميشود، بود. او در
سال 1267ق در يک خانواده با فضيلت و روحاني در قندهار متولد
شد، پدرش در سال1298ق توسط عبدالرحمنخان به قتل رسيد و خاکي
تبعيد گرديد. وي در سال 1300 سمت ملاي خصوصي دربار و مدرسي
مدرسه علوم شاهي را کسب نمود. خاکي پس از انتشار اولين شماره
سراج الاخبار، هدف از انتشار آن را چنين بيان نمود:
«... اين کمترين عباداله و کهترين سکنه بلاد اغفا انجمن
سراج الاخبار امر انشاي جديد اين امر سديد را معروض پايه سرير
سلطنت داشتيم... حضرت پادشاه اسلام پناه، ممانعت نفرمودند و
راه اختيار دادن را براي اعضاي انجمن گشودند.»(24)
از سرمقاله اين نشريه استفاده ميشود که در آن روز
روزنامه نگاري امر مطلوب و پسنديده به حساب نيامده و يا حداقل
جايگاه خود را در جامعه باز ننموده بود؛ چون مدير مسؤل در
سرمقاله با استناد به آيات قرآن و احاديث ضرورت نشر اخبار را
تأکيد ميکند تا انتقاد کنندگان را مجاب سازد.(25)
محتواي نشريه را بيشتر اخبار و احوال تشکيل ميدهد و
آگاهي از اخبار داخله بر اخبار خارجه ترجيح مييابد و احوال
خارجه در درجه دوم اهميت قرارداده ميشود. صحبت از تمدن و
پيشرفت نيز جزء مطالب آن بودهاست. در مقالهاي تحت عنوان
«موعظه حسنه سياسيه» در باره تمدن بشر مطالبي نوشته شده و در
آن «رکن اکمل» تتميم تمدن بشر«محبت و مودت» شمرده شدهاست، نه
بناءخانهها و ديوارهاي مجلل و پيشرفته، راجع به اين مطلب نيز
نويسنده به آيات و روايات استناد جستهاست.(26)
سبک و شيوه نوشتار و استعمال کلمات عربي، براي اين جريده
آن را تاحدي براي افراد کم سواد مشکل ساخته بود.(27)
طبق توافقات انجام شده، امير در سفر رسمياش در هند که
قبلاً به امضاء رسانيدهبود، دولت بريتانيا زمامدار اصلي و
اولي در امور سياسي افغانستان شمرده ميشد. انگليس، حبيب الله
را متقاعد ساخت که دنباله سياست پدرش را گرفته و ازبرنامههاي
مطرح شده انگليسيها پيروي نمايد. طبق اين توافقات سراج
الاخبار پس از نشر تنها يک شماره متوقف و مصادرهگرديد و از
نشر بازماند.(28)
مولوي خاکي مدير اين نشريه در سال 1333ق دار فاني را وداع
نمود، اما بعد از مرگ خاکي و توقف سراج الاخبار، حرکت تجدد
گرايي و روشنفکري، متوقف نميگردد؛ معاون سراج الاخبار مولوي
محمد سرور واصف قندهاري فرزند مولوي احمدجان (تاجر) يک نهضت
روشنفکري را به صورت يک نهاد سياسي مخفي و سري براي اولين بار
در افغانستان پايه گذاري نمود که از اين حلقه روشنفکري به
«مشروطه خواهان اول» ياد ميشود. اين نهضت با شعار مشروطه
خواهي و استقلال طلبي، خواهان احياي حکومت مشروطه، رهيابي به
آزاديهاي اجتماعي و سياسي و دستيابي به اصول و موازين قانوني
در افغانستان شدند. آنان دين اسلام و پيروي از آئين و احکام
آنرا ضروري ميدانستند، معتقد به تفاهم و دوستي بين اقوام و
قبائل مختلفه بودند، به پيشرفت اقتصاد و فرهنگ و اصلاحات
اجتماعي ميانديشيدند و خواهان استرداد استقلال افغانستان از
زير يوغ استعمار انگليس بودند. اعضاي اين جنبش روشنفکري
عبارتند از: گل احمد آخوندزاده، احمدزي، مولوي احمدجان توخي،
ملا لاله گل، سيد غلام محمد چهارباغي، مولوي عبدالرزاق،
آخوندزاده اندري. اين انجمن پس از اينکه نامة مبني بر
خواستارشدن اصلاحات نظام مشروطه را براي امير ارسال ميدارند،
وحشت و خشم او را بر ميانگيزانند، که در نتيجه موجب دستگيري،
زندان و قتل و اعدام اعضا و نابودي و فروپاشي حلقه روشنفکري
آنان ميگردد. محمد سرور واصف رئيس اين حلقه به دم توپ بسته
ميشود و ديگر همفکران و همکاران وي به حبسهاي دراز مدت
گرفتار ميآيند. امير حبيب ا... اين کار وحشيانه و غير انساني
را با آنان انجام ميدهد در حاليکه در آغاز خود به آنان اجازه
فعاليت، اصلاحات و بهرهمندي از قدرت و تأثير در اجراي سياست
را داده بود.(29)
علت فروپاشي انجمن مشرطه خواهي
فروپاشي انجمن اصلاحات و حرکت تجددگرايي، ممکن است علتهاي
مختلفي داشته باشد؛ اما به طور کلي دو علت عمده برجستهتر به
نظر ميرسد:
الف) استعمار انگليس: انگليس از ترويج ذهنيت ضد استکباري
و ضد استعماري و استقلال خواهي مشروطه خواهان، به شدت نگران
شده بود و هر لحظه از کانونهاي تجدد خواهي و روشنفکري که شعار
استقلال خواهي ميدادند، بيش از پيش احساس خطر ميکرد و
ميخواست هر چه زودتر گسترهي فعاليت آنها محدودتر گردد؛ لذا
از طريق عوامل نفوذي خود که هندوستانيهاي داخل حزب مثل داکتر
عبدالغني و رفقايش بودند، اولاً امير را نسبت به مشروطه خواهي
و تضعيف قدرتش نگران ساخت؛ ثانياً هدف اصلي که فروپاشي کانون
اصلي تجدد خواهي و استعمارستيزي بود، اين كار را نيز عملي
ساخت. جواسيس انگليسي با عصباني ساختن امير به خوبي از اين کار
بر آمدند.(30)
انگليس با سلطه و اطلاعات دقيقي که از وضعيت کابل داشت،
به روشني دريافته بود که دو کانون عمده روشنفکري با شعار تجدد
خواهي و استعمار ستيزي به موازي هم حرکت ميکنند. يکي معارف
جديد بود که توسط مدارس عصري که سال 1905 با اجازه امير تأسيس
شده بود، افکار ضد استعماري و اصلاحات داخلي را ترويج
مينمودند و به منزله نظريه پردازان تجدد خواهي و
تأمينکنندگان غذاي فکري و معنوي مشروطه خواهان نقش بازي
ميکردند، دوم کانون مشروطه خواهي بود که در قالب «حزب سري
ملي» ايفاي وظيفه ميکردند و در حقيقت ميتوان گفت به
عملياتي شدن طرح گروه اول مي پرداختند. امير با اتهام کشتن و
ترور نافرجام خود و برقراري نظام مشروطه، جمعيت ملي را
نابودکرد و با فروپاشي آنها درحقيقت هرگونه صداي تجدد خواهي و
اصلاح طلبي را خاموش ساخت و هر نوع عمل مخالفي را سرکوب نمود.
با از بين رفتن اين حزب، جواسيس و عوامل نفوذي انگليس بي کار
ننشستند و براي فتح و نابودي آخرين دژ تجدد خواهي دست به کار
شدند. انگليسيها از افراد سنتي که امير را محاصره کرده بودند،
به درستي آگاهي داشتند، اين بار از طريق محافظه کاران سنتي
دربار اقدام نمودند و امير را از معارف جديد و مدارسي که در
آنها افکار تجدد خواهي و برقراري نظام مشروطه تشويق و تبليغ
ميشدند، به رعب و وحشت انداختند و در نتيجه خشم امير را نسبت
به اين نوع مدارس بر انگيختند و در نتيجه درباريان ساده و سنتي
امير خواستار برچيده شدن مدارس گرديدند. «... در اين راستا
نصرا... خان نايب السلطنه به اين هم (يعني نابودي جمعيت ملي)
قانع نبود و دربار عام به امير پيشنهاد الغاي مدارس موجودهاي
کابل را کرد و گفت: «ازمعارف، مشروطه ميزايد و مشروطه نقطه
مقابل تسلط شرعي سلطان است».(31)
ب) استبداد داخلي: امير حبيب ا... گرچه خود تا حدودي
آزاديهاي نسبي براي طرفداران استقلال طلب و آزادي خواه فراهم
ساخت، ولي از شعارهاي تند و خواستههاي نا بجاي آنان که
خواستار نظام مشروطه و تضعيف قدرت استبدادي و انعطاف ناپذير
امير بودند، رنج ميبرد؛ بدين سبب شبکههاي جاسوسي امير شروع
به فعاليت نمودند و کانون اصلي اين فعاليتها «حزب سري ملي» را
شناسايي و با اتهام کشتن امير و تأسيس دولت مشروطه، نسبت به
آنان راپوري را تهيه نموده و در زمستان1909 در جلال آباد به
امير رساند، امير هم حکم به فروپاشي اين انجمن داد.(32)
سراج الاخبار
(دوره دوم)
پس از وحشت امير حبيب ا... از مشروطه خواهان اول که آنانرا
نابود ساخت و نشريه سراج الاخبار را متوقف نمود، تا شش سال
ديگر هيچ نشريهاي در کشور منتشر نگرديد، تا اينکه محمود طرزي
روزنامه نگار و از پيشگامان حرکت ترقي خواهي و ژورناليزم در
افغانستان در اکتبر1911 دومين دورهي انتشار سراج الاخبار را
با رويکرد اصلاح طلبي و روشنگري آغاز کرد و تا جنوري 1919 در
نشرآن اهتمام ورزيد.(33)
مخاطبان سراج الاخبار به زودي گسترش يافت و اين نشريه
خوانندگان فراواني در افغانستان، هندوستان و آسياي مركزي پيدا
كرد و در مجامع علمي راه بازنمود. (34) مهمترين عملكرد سراج
الاخبار يكي تجددگرايي و ديگري مبارزه با استعمار بود، چنانكه
يكي از نويسندگان وطني مينويسد: «در سراج الاخبار دو موضوع
مورد توجه بود: يكي اينكه مسلمانها بايد تجدد را قبول كنند يا
فنا شوند، و ديگر آنكه استعمار و امپرياليسم بايد از بين
بروند.»(35) بر اين اساس سراج الاخبار مسئوليت مهم تاريخي را
بر دوش گرفتهبود و همزمان تجدد خواهي، پان اسلاميزم، مبارزه
با استعمار و گسترش معارف عصري و اصلاحات اجتماعي را تبليغ و
ترويج مينمود. بدينسان عمدهترين مسائليكه در سراج الاخبار
منتشر ميشدند، عبارت بودند از: 1) استقلال و مبارزه با
انگلستان در راه كسب آزادي؛ 2) گسترش معارف و مدنيت جديد، با
تأكيد بر اين مسأله كه مسلمانها يا مدرن شوند يا نابود؛ 3)
اصلاحات اجتماعي، اقتصادي، سياسي و...(36)
طرزي روزنامه نگاري را با جريده سراج الاخبار به صورت فني
و تخصصي در افغانستان بنياد نهاد، در شماره اول در سرمقاله اش
در باره ضرورت آن نوشت:
« اخبارها در اين عصر به مثابه زبان ملکها و ملتها قايم
گرديدهاست و در وقت حاضر به جز اقوام وحشيه و بدويه، هيچ يک
دولت و قومي موجود نيست که مالک اخبار نباشد.» (37)
وي درباره روزنامه نگاري اعتقاد داشت:
« اخبار چنان يک آينه جهان نماي است که در خانه نشسته
انسان را از احوال جهان باخبر ميگرداند... اخبار چنان يک تيغ
عريان را نيست که زبان غلط انديشان را مقطوع سازد ... اخبار
چنان معلم اديبي است که انسان را بدون قيد و فشار بر تحصيل و
ياد گرفتن بسي علوم و فنون عاليه شوق و رغبت ميدهد... و
الحاصل از مطالعه اخبار همه صنف مردم مستفيذ ميشوند و شده
ميتوانند.»(38)
مدير مسؤل دوره دوم سراج الاخبار، محمود طرزي در سال 1885
در غزني متولد شد. دوران صباوت و شبابت را در ديارغربت گذراند.
در بغداد ترکي و در سوريه عربي آموخت و با زبان فرانسوي نيز
آشنايي يافت. در ادبيات، شعر و شاعري، دروس سياسي و علوم
اجتماعي مطالبي آموخت. در سال 1902 پس از فوت پدر به درخواست
امير حبيب ا... راهي وطن شد. به دربار راه يافت. دو شاهزاده
امان ا... وعنايت ا... را به دامادي پذيرفت، ضمن اينکه آنها را
تحت تربيه سياسي خود نيز در آورد و بدين سبب رابطهاش را با
دربار مستحکم ساخت. طرزي روشنفکر ديندار، اصلاح طلب،
آزاديخواه، وطندوست و مليگر است. وي دولت و وطن را سرمايه
دين ميداند. طرزي معتقد است ملتها قيام نمايند و استعمارا را
فروپاشند. او به تربيه و آزادي زنان توجه خاصي مبذول ميداشت.
طرزي طرفدار مطبوعات آزاد بود. بامقالات آموزشي، تربيتي و
انتقادات باز در مورد جريانات سياسي ميپرداخت. شجاع و بيپرده
حرفهاي خود را بيان ميداشت و از نابسامانيهاي جامعه حرف
ميزد. در مسايل سياسي و منطقهاي بيتفاوت نبود. نوشتههايش
با احساس ميهن پرستي با سياست انگليس و روس در تضاد قرار
ميگرفت. در مورد وطن دوستي مينويسد:
«... مقصد از دوست داشتن وطن تنها عبارت از دوست داشتن
خاک و چوب و سنگ و ميوه و باغ و غيره نيست؛ بلکه وطن خود را
دوست داشتن عبارت است از شرف و غيرت و عزت و مليت و ناموس خود
را دوست داشتن است. آزادي خود را دوست داشتن است.»(39)
مي گويد طرزي در آخرين مسافرت خود در ترکيه که به خاطر بيماري
رفته بود، با تحمل درد و فراق وطن روزها در خيابان و يا منزل
پيهم ميگريست و اين شعر را ميخواند:
در غربت اگر مرگ بگيرد بدن من آيا که کند قبر و که دوزد
کفن من
تابوت مرا بر سر کـوهي بگذاريد تا باد برد خاک مـرا در
وطن من (40)
طرزي از لحاظ انديشه سياسي با پيروي از سيد جمال الدين
خواستار وحدت جامعه اسلامي و ضديت با امپرياليزم بود، وي مي
نويسد:
«آسيا بايد از آسيائيان باشد... کشورهاي غربي همچنانکه
در ديگر قارهها به کشورهاي ضعيف هجوم ميبردهاند، تلاش
دارندکه بر کشورهاي آسيايي نيز مسلط شوند و به غارتگري
بپردازند.» (41)
طرزي را ميتوان از روشنفکران ديني يا سنتي به حساب آورد.
او مخالف امپرياليزم بود و خواهان تجدد و اصلاحات؛ اما اصلاحات
از درون کشور و ازجانب نيروهاي ملي و بنيادگرايان داخلي.
«طرزي به طور مستمر بر امپرياليزم اروپا حمله مي نمود و
عقيده داشت که در ساختمان اجتماعي و سياسي کشورهاي اسلامي به
شمول افغانستان تغييراتي از جانب بنياد گرايان مسلمان به
وجودآيد. او در مقالات خود منازعه مينمود که عقيده عمومي
مسلمانان، آموزش از اسلوب غربيها نيست.» (42)
اما به هرحال او تنها روش بنيادگرايي و سنتي موجود را نيز
بر نميتافت، ميكوشيد كه روش جديدي جايگزين آن نمايد. او
همواره دين را برحسب فهم خود كه نوگرايانه بود تفسير مينمود.
تفسير دين متناسب با مقتضيات مدرنيته. چنانكه وارتن گريگورين
در اين باره نوشته است:
«به نظر طرزي و دوستانش، نوسازي آگاهانه با اسلام
ناسازگار نيست. براي نشان دادن اين نكته آنان تفسير مورد
نظرشان را از معنا و اهميت دستورات قرآن و احاديث نبوي درست
ميدانستند. تفسير آنان به خودي خود،گام مهمي به شمار ميرفت،
زيرا براي نخستين بار بود كه تحصيل كردگان غير روحاني آشكارا
تفاسير ديني سنت گرايان و ملاها را كه به شدت مخالف نوگرايي
بودند زير سؤال ميبردند. به عنوان مثال طرزي از كساني كه
استفاده از پوشش غربي را مخالف با اصول اسلامي ميدانستند،
سؤال ميكردكه يا آيا سبب تمايز مسلمانان پوشش آنهاست يا ايمان
شان؟ پاسخ او اين بود كه ايمان و اخلاق و نه ظواهر و آداب
عناصر مهم اسلام را تشكيل ميدهند، لباس نشانه ايمان نيست،
زيرا اگر چنين بود طبق عرف مسلمانان بايد براي كليه مسلمانان
جهان پوشش خاصي تعيين ميشد.» (43)
طرزي نوگرايي را نه تنها يک افتخار که وظيفه واقعي يک فرد
مسلمان ميدانست. او يکي از دلايل عقب افتادگي را به فراموشي
سپردن تعليم و تربيت ميدانست که نحوه آموزش و ناکارآمدي
تعليمات سنتي ملايان را تشديد اين عامل ميشمرد. پراگندگي قومي
و اختلاف و تفرقه قبيلهاي را يکي ديگر از عوامل عقب ماندگي
ميشمرد، به نظر طرزي تفرقه هم مخالف اسلام است و هم عقل، تنها
راه نجات از آن وحدت و همکاري متقابل است. ( البته طرزي نگفت
وحدت حول چه محوري!) طرزي بي قانوني را يک چرخش قهقرايي و
بيگانه با روح اخلاقي اسلام ميدانست. وي استفاده منفي از
آزادي و بسط مفهومي از آن که در برابر اقتدار الزام آور حکومت
قرار بگيرد، از ديگر عوامل تفرقه و انحطاط ميشمرد. تعصب گروه
سنت گرا و فقدان تماس با جهان خارج عامل ديگري پس ماندگي بود.
وارتن گريگورين وظايف سنگين طرزي در باب نوگرايي و
ناسيوناليزم را که متوجه او بود اينگونه بر ميشمارد:
1.
تلاش براي ترويج اصول ناسيوناليزم. افغانستان کشوري بود که بيش
از نيم آن متعلق به قوم پشتون نبود و از لحاظ قومي اطلاق واژه
«افغان» براي آنها مشکل بود، لذا طرزي و همکارانش بايد
ميکوشيد براي ديگر اقوام اطمينان دهد که تلاش آنها در نوسازي
و ترويج ناسيوناليزم به حاکميت مطلق قوم پشتون نميانجامد.
2.
تغيير و تحول در امور اقتصادي- سياسي. طرزي و همفکرانش بايد امير
حبيب ا... را متقاعد ميساختند که تغيير که آنها خواستارند
موجب مداخله در امور کشور و تسلط خارجي نبوده و باعث تضعيف
سلطنت و حکومت نميگردد، بلکه بر عکس چنين تحولي قدرت و اقتدار
شاه را افزايش ميدهد و به ثبات کشور کمک کرده و در برابر
تهديدهاي خارجي آن را تقويت مينمايد.
3.
سازگاري تجدد و نوگرايي با دين. وظيفه دشوار ديگر براي آنها
متقاعد ساختن دستگاه رسمي ديني مبني بر اين بود که نوگرايي و
تجدد مخالف دين و اصول و تعاليم اسلام نيست.
4.
شيعيان. نوگرايان جوان بايد ميکوشيد براي اقليت شيعه اطمينان
دهند که نوگرايي صرفاً براي تضعيف موقعيت آنان نيست و به تسلط
همه جانبه اهل سنت منجر نميشود.
5.
سران قبايل. تجددگرايان بايد ميکوشيدند که سران قبايل را متقاعد
سازند که افغانستان نوين موجب پايان دادن به حاکميت و امتيازات
قبيلهاي آنان نيست. (44)
البته روشن است كه ديدگاه گريگورين، در باره شيعيان در
اين مورد بسيار نارواست. به نظر ميرسد كه هيچ گونه لزومي
نداشت نوگرايان دغدغهي شيعيان را داشته باشند كه آنان را
متقاعد سازند و يا اطمينان دهند كه نوگرايي براي تضعيف موقعيت
آنان نيست. شيعيان همواره و به اندازه كافي از استبداد حاكمان
گذشته رنج برده بودند، لذا آنان مداوم در پي نوگرايي و آزاد
انديشي و گريز از استبداد و تعصب بودند. پس چگونه موانعي سد
راه نوگرايان ايجاد نمايند و افكار آنان را براي خودشان خطر
آفرين تلقي كنند. يكي از نوگرايان شيعي علامه شهيد بلخي است كه
در آن زمان همواره چه در زندان و چه در صورت رهايي از قفس،
شعار آزادي، روشن انديشي و نفي ظلم و استبداد را سر داد و در
آخر نيز جان خود را در اين راه فدا كرد.
انديشه ناسيوناليستي طرزي
در انديشه ناسيوناليستي طرزي، زبان پشتو به عنوان «زبان افغان»
يا «افغاني» و به صورت تبلور اصالت ملي و «ريشه كلية زبانها» و
همچنين مليت پشتو به عنوان «مليت افغان»، داراي اصالت و تبلور
ملي به حساب ميآمدند. اين زبان بايد به عنوان زبان افغانستان
و آن مليت به عنوان مليت واحده افغانستان، بايستي ترويج و به
صورت رسمي آموزش داده ميشد. (45)
اين سياست از همان وقت به صورت شديد توسط حاكمان پشتو
زبان و داراي مليت پشتون، در افغانستاني كه دست كم بيش از 60
درصد آن را اقوام غير پشتون تشكيل ميدهد، تاكنون به اجرا
گذاشته شده و اعمال گرديده است. در قانون اساسي جديد كه در سال
82 به تصويب رسيد، هنوز مليت كمافي السابق جريان دارد و طبق
ماده 4 آن به هر فرد از افراد ملت افغانستان کلمه «افغان»
اطلاق ميشود. اما در ماده 16 اين قانون زبان رسمي
افغانستان به دو زبان پشتو و دري تغيير يافت. ولي متأسفانه
دستهاي پنهان ناسيوناليستهاي خطرناك و مرموز و نفوذي
پاراگرافي را پس از تصويب نهايي قانون اساسي و قبل از توشيح آن
توسط رئيس جمهور به قانون اساسي افغانستان و در همين ماده
شانزدهم كه مربوط به زبانهاي رسمي كشور است، اضافه كردند. اين
پاراگراف عبارت است از اين جمله:
«مصطلحات (اصطلاحات) علمي و ادارى ملي موجود در کشور حفظ
ميگردد» (46)
اين عبارت نشان ميدهد كه هنوز مليگرايان و
ناسيوناليستهاي متعصب قومي در پي سلطه جويي خود شان هستند.
چطور منطقي به نظر ميرسد كه زبان رسمي كشور پشتو و دري باشد؛
اما اصطلاحات علمي و اداري كه بر اثر تقريباً حدود يك قرن
حكومت پشتون ها و اجراي سياست پشتونيسم شان، غالب اين اصطلاحات
تبديل به پشتو شدهاند، براي هميشه حفظ گردد؟
همكاران طرزي
طرزي در حرکت نوخواهي و تجدد گرايي خود تنها نبود، عبدالرحمن
خان لودين «کبريت» وعبدالهادي داوي «پريشان» نيز در اداره سراج
الاخبار و اصلاحات او را همراهي مينمودند. اين دو نفر با
روحيه سرشار از آزادي خواهي، انتقادي، استقلال طلبي و استعمار
ستيزي خواستار بيداري ملت بودند.
لودين و داوي در سال 1918 به اتهام ترور امير به زندان و
به غل و زنجير کشيده شدند. طرزي با اشاره به اين حادثه
مينويسد:
«...سال هفتم گذشته، يکسال سنگين و سهمگيني بود که اين
جريده بيچاره در آن آغاز تا به انجام معروض بعضي تهلکهها و
خطرها مانده بود ... بسا اوقاتي آمد که جريده بيچاره از يک
هفته بيشتر بر دوام زندگاني و بقاي هستي خود اميد وار نماند،
دهشت درشکست اداره با کمال قهر و شدت به اعدام و هلاکش تهديد و
تخويف نمود...» (47)
عبدالهادي داوي، نويسنده سراج الاخبار، در سال 1895 در
کابل متولد شد، تا صنوف رشدي در ليسه حبيبيه تحصيلکرد. وي
نويسنده حساس و شاعر دردمند بود. در1918 در ارگ زنداني شد ولي
بزودي درسال 1919 رهاگرديد و به حيث مدير روزنامه جديد «امان
افغان» شروع به کارکرد. داوي در سمتهاي مديريت و مستشاريت
وزارت خارجه، عضويت در کنفرانس صلح منصوري، سفارت فوق العاده
به دربار بخارا، وزارت مختاري افغاني در لندن و وزارت تجارت
کار کرد. در طول اين دوره داوي به عنوان آزاديخواه، وطن دوست
و اصلاح طلب احترام ميشد. بعد از اغتشاش بچه سقا در 1930 به
سفارت مختاري افغاني در برلين رفت ولي به زودي استعفا کرد،
در1933 زنداني سياسي شد و اين حبس به 13 سال به درازا کشيد، که
او را پير و خسته و از مبارزات سياسي باز گذاشت. داوي دردمند
از عقب ماندگي کشور رنج ميبرد و از عدم تحرک ملت ميناليد:
تابکي اولاد افغان تابکي تابکي هان تا
بکي هان تابکي؟
کوکوي مرغ سحر آمد بگوش خرخر خواب
گرانجان تابکي؟
نور بيداري جهاني را گرفت خواب غفلت اي
حريفان تابکي؟
سبزهي خوابيده هم برداشت سر بر
نميداري تو مژگان تا بکي؟
ميرسد آواز سبيل از راه دور تو بخواب
اي خانه ويران تابکي...
هست مکتب جان ملت، جانمن تابکي
باشيم بي جان تابکي؟؟... (48)
داوي جـوان و پر انرژي قبل از به غـول و زنجـير کشيده شدن
اينگـونه ميسرود:
در وطن گر معرفت بسيار ميشد بد نبود چاره اين
ملت بيمار ميشد بد نبود
اين شب غفلت اگر تار ومار مي شد بد نبود چشم پر خوابت
اگر بيدار ميشد بد نبود
غير ما در دشت در ديوار دارد برگ و بار تابکي بر حال
خندد گل و باغ و بهار
باري بر ما هم ببار ابر رحمت بار بار بار ما
اندر گل افتاد و دل ما زير بار (49)
عبدالرحمن لودين يکي ديگر از نويسندگان سراج الاخبار بود.
لودين شجاعانه در سال 1918 درشب تولد امير حبيب ا... با
تفنگچهاي در کوچه شوربازار به ترور امير دست زد، اما گلوله
او به دماغه موتر اصابت کرد و موتر به سرعت گذشت، امير سالم
ماند. فرداي آن شب، عبدالرحمن دستگير و با طوق و زنجير در
زندان دولتي ارگ کوته قفلي شد. متعاقب آن يک دسته از روشنفکران
ديگر نيز به زندان منتقل شدند. لودين جوان، چهارشانه و داراي
چشمان سياه و نافذ بود که در عين جديت ظريف نيز بود. وي در
زبانهاي عربي، اردو، ترکي و انگليسي مطالعه ميکرد. در زبان
دري شاعر، نويسنده و مبتکر بود. در ليسه حبيبيه تا درجه رشديه
تحصيلکرد. نويسنده سراج الاخبار در مسائل سياسي و اجتماعي شعر
ميسرود. او در زمان جنگ جهاني اول و در مورد سياست بي طرفي
امير و سازش او با انگليس اين گونه سرود:
اي ملت از براي خـدا زودتـر شويد ازشر مکر و
حيله دشمن خبر شويد
تا از صداي صاعقهاش گنگ وکر شويد وانگه چو رعد
نعره زنان در بدر شويد
مانند برق جلوه کنان در نظر شويد
از يک طرف نهنگ وز ديگر طرف پلنگ هردو بخون ما دهن
خويش کرده رنگ
اکنون کـه گشته اند بخود مبتلا به جنگ جهدي کنيد
بهر چه هست اين همه درنگ
در حفظ راه حق همه تيغ و سپر شويد
حاضر کنيد اسلحه کوبيد طبل وکوس آريد رو به
جنگ چو عثماني و پروس
تا حلق انگريز فشاريد و ناي روس در جاغـور
تفنگ گـزاريد کارتوس
چون شير راست سوي مخالف بدر شويد... (50)
عبدالرحمن لودين در دوره امان ا... از زندان رها شد وجزو
مأمورين دولتي پذيرفته گرديد. در سمتهاي اداره اخبار رسمي
(امان افغان)، عضويت هيأت سياسي و سفارت فوق العاده افغانستان
در شوروي، عضويت مجلس قانونگذاري، عضويت «مركه دپشتو»، رياست
بلديه قندهار و گمركات كابل ايفاي وظيفه نمود. در سال 1930 اين
استعداد درخشان كشور از نظر سياسي گلوله باران شد. (51)
به صورت كلي مهمترين مانعي كه در جهت استقلال، حركت
اصلاحي و استعمار ستيزي بود، مقاومت امير حبيب الله بود كه با
از بين رفتن او و رويكار آمدن شاه امان الله حامي و مدافع
روشنفكري، عملياتي شدن اين افكار بيشتر احساس ميشد. امان ا...
با اعلان استقلال افغانستان (1919) و شروع جنگ سوم با انگليس
كه به استقلال سياسي كشور ما منجر شد، به ايدهها و افكار
نوخواهي جامه عمل پوشاند و سرآغاز يك دوره تاريخي نويني گرديد.
پاورقي:
1.
احمدي، بابک، مدرنيته و انديشه انتقادي ، ص8
2.
اسکراتن،راجر وملکم برادبري؛ريشه شناسي ومشخصه هاي نحوي
مدرنيته ومدرنيسم؛[نوذري، مدرنيته مدرنيسم ، ص87]
3.
بامن، زيگموند، [نوذري، مدرنيته مدرنيسم ، ص25]
4.
بودلر، نقاش زندگي مدرن1863؛ ترجمه مهتاب بلوکي[ کهون، متن هاي
برگزيده از مدرنيسم تاپست مدرنيسم، ص143]
5.
بودلر، نقاش زندگي مدرن1863؛[ کهون ،ص149]
6.
گيدنز، آنتوني ؛"مقدمه بر تحليل نهادين مدرنيته" [نوذري،
مدرنيته مدرنيسم ، ص209]
7.
کِهون؛ متن هاي برگزيده از مدرنيسم تاپست مدرنيسم، ص 11
8.
ملکيان، راهي به رهايي، ص355 . فرهنگ واژه ها:527 – کهون:11.
ملکيان:356
9.
فرهنگ واژه ها:527 – کهون:11. ملکيان:356
10. ملکيان،مصطفي؛ راهي به رهايي، ص357
11. کهون؛ 13:1381
12. همان
13. (پينکي؛ 1380)
14. کهون؛ 13:1381
. سروش؛ 352:1378
15
16. آهنگ ، سير ژورناليزم در افغانستان، ص4
17. آهنگ ، همان، ص 6.5 و 71.70 و غبار ، افغانستان در مسير
تاريخ، ج 2، ص 954
18.تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغانستان، ص35
19.آهنگ، همان ص 5.15
20. تنوير، همان ص 35 .
21. آهنگ، سيرزورناليزم در افغانستان، ص70
22. مجله کابل ( مقاله جيراني) سال اول ، شماره 2 ص 35 و مجله
کابل ( قاسم رشتيا) سال9 ، شماره 10 ص 18 به نقل از : خط سوم
ش3.4 ص 68
23. آهنگ، سير ژورناليزم در افغانستان،ص28
24. دردري، خط سوم، ش 3.4،ص55
25. آهنگ، سير ژورناليزم در افغانستان،ص41
26. همان.
27. همان،ص46
28. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغاننستان،ص58
29. ورسجي، جهاد افغانستان،ج1، ص659 . خط سوم، ش3.4، ص56 .
مارزدن، طالبان،ص23
30. ورسجي، جهاد افغانستان،ج1،ص659
31. ر.ک: ورسجي، جهاد افغانستان،ج1،ص660
32.همان، ص659
33. خط سوم، ش3.، 4ص57. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري
افغانستان،ص52
34. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغانستان،ص55
35. ورسجي، جهاد افغانستان،ج1، ص657
36. ورسجي، جهاد افغانستان،ج1، ص658 و 662
37. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغانستان،ص55
38.آهنگ، سير ژورناليزم درافغانستان، 52 .تنوير، تاريخ
وروزنامه نگاري افغانستان،ص54.55
39. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغانستان،ص55
40. همان،ص57
41. همان،ص56
42. تنوير، همان،ص59
43. گريگورين، وارتن، محمود طرزي وسراج الاخبار، ترجمه
حسن رضايي، خط سوم، شماره 3.4 ص77
44. گريگورين، وارتن، محمود طرزي وسراج الاخبار، ترجمه
حسن رضايي، خط سوم، شماره 3.4 ص 75
45. گريگورين، همان، ص 81
46. قانون اساسي افغانستان، ماده 16
47. تنوير، همان،ص59.60
48. غبار، افغانستان درمسير تاريخ، ص 725
49. تنوير، تاريخ وروزنامه نگاري افغانستان،ص59 .خط سوم،
ش3.4ص57
50. غبار، افغانستان درمسير تاريخ، ص720.723
51. همان |