|
مفهوم مدرنيته رابطه جدايي ناپذير با
انگارههايي دارد که از اروپاي قرن هجدهم برون زد و به عنوان
روشنگري نمايان گشت. در اواخر سدة دوازدهم هجري، هنگامي که
بسياري از جوامع اسلامي با گسترش فزاينده غرب در درون قلمروهاي
خود مواجه شدند، انگارهها و مفاهيم مدرن، در کانون توجه برخي
مسلمانان قرار گرفت. تسلط قدرتهاي استعماري غربي، بر جوامع
اسلامي تنها به اشغال نظامي و بهرهکشي اقتصادي محدود نماند،
بلکه تهاجم همه جانبه مدرنيته را بر بخشهاي مختلف اين جوامع در
برداشت. در چنين وضعي ابتدا برخي تلاش کردند از طريق فهم و
شناخت جوامع مدرن غربي، به اين تهاجم پاسخ گويند، اما در
فراگرد چنين تلاشهايي، بسياري از آنها به طريقي تحت تأثير
مدرنيته قرار گرفتند.
تأثير مدرنيته بر جوامع اسلامي، حتي بر
آن جوامعي که تمدن ديرپا و غني را در پشت سر داشتند، آنان را
به باز تعريف سنتهاي خود و نهادهاي وابسته به آن سوق ميدهد و
بسياري از آنها به نحو عميق دلمشغولي انگارههايي را
مييابندکه از مدرنيته برآمده است. در چنين فرايندي به طور
کلي، مفاهيم، عقلانيت، علم، ترقي، سکولاريسم و دمکراسي به صورت
دغدغه اصلي انديشمندان و روشنفکران مسلمان در ميآيد و آنان با
تعمق در مفاهيمي چون آزادي فردي، مساوات اجتماعي و دمکراسي که
جزئي از مدرنيته است، تلاش ميکنند تا دريابند که چگونه اين
مفاهيم و آموزهها با تجربه تاريخي جوامع آنان همساز ميشود؟
به بيان ديگر چگونه جوامع مسلمان در عصر مدرن ميتواند در
چارچوب باورهاي ديني خويش بينديشد، و در عين حال از دستاوردها
و تجربيات جديد بشري نيز بهرهمند شود؟
به طور کلي موضع مسلمانان نسبت به تجدد و
پاسخ آنان به مدرنيته، سه صورت داشته است: نفي مدرنيته و
مقاومت در برابر آن، پذيرش مدرنيته و سازگاري با آن، مدرن شدن
در عين حفظ ارزشها و نهادهاي بومي. ميتوان گفت در مقام داوري
در باب مدرنيته غالبا مظاهر و محصولات مدرنيته مورد توجه قرار
ميگيرند. مظاهر و محصولات مدرنيته را در سه دسته كلي ميتوان
گنجانيد: تكنولوژي، علوم تجربي(اعم از علوم تجربي محض و علوم
انساني) و نهادهاي مدني. در زمينه اخذ تكنولوژي مدرن از غرب
كمترين مخالفت صورت ميگيرد، علي الخصوص اگر اين تكنولوژي
كاربرد دوگانه داشته باشد. در برخورد با علوم تجربي محض نيز
مشكل چنداني وجود ندارد، برخلاف علوم انساني که گاه مخالفتهاي
شديدي با آن انجام ميگيرد. در اين ميان بيشترين مشكلي که وجود
دارد، در اخذ و اقتباس نهادهاي مدني موجود در جهان مدرن است.
بحث از نسبت ميان سنت و تجدد امروزه در
جوامع اسلامي از جمله در افغانستان از آن رو اهميت يافته است
که تحليل بسياري از امور در اين جوامع به چالش سنت و تجدد
حواله ميشود. اين در حالي است مهمترين وجه سنت را در اين
جوامع، سنت ديني شکل ميدهد؛ بنا براين، به صورت منطقي در درون
جامعة ديني (اسلامي) زماني كه صحبت از روابط سنت و تجدد به
ميان ميآيد به طور ضمني رابطة اسلام و تجدد نيز مطرح خواهد
بود.
در مورد جامعه افغانستان، شرايط كنوني
افغانستان بر اهميت اين بحث افزوده است، زيرا شرايط كنوني
افغانستان بيانگر درهم تنيدگي جدي مظاهر تجدد و باورهاي سنتي
است، در حالي كه ساختار جامعه افغانستان منطبق بر ويژگيهاي
جوامع سنتي است، اما در درون اين جامعه نمودهاي چشمگيري از
جامعة مدرن و متجدد در حال ظهور و گسترش است. بحث از اين اين
مقوله براي جامعة ما از آن رو اهميت دارد كه براي نخستين بار
به صورت مستقيم با زندگي جديد و مظاهر تجدد روبهرو ميشود.
حضور اقتصادي، سياسي، نظامي و فرهنگي دهها کشور غربي در
افغانستان، همراه با گسترش بيسابقه و چشمگير وسايل ارتباطي
به ويژه وسايل ارتباط جمعي در کشور که عمده آنها به لحاظ تأمين
هزينههاي مالي و حمايتهاي فني و تکنولوژيکي وابسته به
کشورهاي غربي هستند، بيش از هر زماني مردم ما را با مظاهر
مدرنيته درگير نموده است. مردم از سويي نيازمند آنند كه از
تجربيات و دستاوردهاي مدرن بشري (كه عمدتاً بر بنيان آموزههاي
مدرنيزم استوار گشته) در مديريتهاي سياسي و ساماندهي اجتماعي
استفاده كنند و از سوي ديگر نوعي تعلق خاطر غيرقابلاغماض به
باورهاي ديني و نظام ارزشي اسلام دارند كه در برخي موارد
احياناً در تعارض با تجدد و مدرنيزم جلوه ميكند.
قابل ياد آوري است که در افغانستان مضافا
بر موضعگيريهاي بنيادگرايانه طالباني که در هيئت سنت ديني به
صورت مستقيم در برابر هرنوع تجددخواهي و مظاهر دنياي مدرن به
مبارزه بر ميخيزد، وجوهي از سنت را نيز در قالب واقعيتهاي
اجتماعي در جامعه افغانستان ميتوان يافت که به صورت غير
مستقيم مانع حرکت هاي تجددخواهانه بودهاست. ساختارمندی و
نهادينه بودن واقعيتهای اجتماعی چون بافت سنتي قبيلهاي و قومي
جامعه افغانستان و اعمال انواع تبعيضها و رفتارهای دوگانه
سياسی، اجتماعی، فرهنگی و... از سوی نظامهای سياسی وقت و...،
باعث شده تا جامعه افغانستان در برابر ورود جريانهای سياسی،
فکری و ايدئولوژيک دنيای مدرن مقاومت کرده و هرگز تصور
پوستاندازی سنتهای اجتماعی را نداشته باشد. به عنوان مثال
عليرغم شکلگيری برخی فرصتهای سياسی متأثر از شرايط اجتماعی و
ايدئولوژيکی برونمرزی در زمينه (context) ساختار سنتی جامعه افغانستان در هيبت جمهوریخواهی، فعال شدن
افکار و جريانات چپ، اسلام سياسی و اخيراً دموکراسی، جولان
شکافهای اجتماعی در بافت سياسی مانع از تثبيت و نهادينه شدن
اصول و ارزشهای ياد شده میشود.
به همين دليل هرچند در مقاطعی شاهد برخی
حرکتهای دموکراتيک و مدرن هستيم، اما در مقام عمل، عمل سياسی
متأثر از ساختارهای ذهنی قوام و دواميافتهی فرهنگی ـ اجتماعی
بوده و هنوز زندگی و پويندگی ميراث سنتهای خاصگرای اجتماعی را
ملاحظه میکنيم. اين واقعيتي بود که آن را در دو انتخابات
رياست جمهوري و شوراي ملي و اتفاقات پس از آن مشاهده نموديم.
خلاصه آنکه بررسي عالمانه و دقيق موضوع
سنت و تجدد، ميتواند افق روشن و اميدواركنندهاي را در فضاي
جامعة اسلامي ما باز کند. آنچه خوانندهي محترم اين
شماره پيش روي دارد مقالاتي چند در باب افغانستان و مسأله
تجدد است که در حد توان کوشيدهاند، ابعادي از اين مسأله را
روشن نمايند. برخي از اين مقالات معطوف به اصل تجددگرايي،
مظاهر و پيشينه آن در افغانستان و نسبت آن با اسلام است و برخي
به بررسي مقولاتي پرداختهاند که بحث و گفتگو در باب آنها به
چالش ميان سنت و مدرنيته راجع ميشود. اميد آنکه مقبول اهل دقت
افتد و خوانندگان محترم با ارائه پيشنهادات و تذکرات سودمند
خويش ما را در ارتقا بخشيدن سطح مجله و رفع کاستي هاي آن ياري
رسانند.
سردبير |