|
محمد اسلم جوادي
پيشگفتار
يكي از ابعاد مطالعاتي دين، مطالعهي نقش و كاركرد دين در
زمينهي اجتماع است. مطالعهي دين در زمينهي اجتماع به بحث
دربارهي نقش و تأثير متقابل دين و اجتماع ميپردازد و با روش
جامعهشناختي ميزان تأثيرگذاري دين در نهادها و ساختهاي مختلف
اجتماع، سياست، اقتصاد، فرهنگ و روابط اجتماعي را از يكسو و
تأثير متقابل اجتماع و شرايط اجتماعي بر دين را از سوي ديگر
بررسي و تبيين ميكند. از اينرو مطالعهي جامعهشناختي دين
يكي از عمدهترين محورهاي دينپژوهي به شمار ميآيد.
امروزه با گذشت بيش از دو دهه بحران و آشفتگي عقيدتي، سياسي و
اجتماعي و ويران شدن تمام نهادها و ساختهاي اجتماعي در
افغانستان، مطالعهي علمي پديدهها، ساختها و نهادهاي اجتماعي
در افغانستان از اهميت فوقالعاده برخوردار است، زيرا
افغانستان اينك نيازمند بازسازي است و بازسازي اساسي زماني
ممكن و ميسور ميگردد كه بحران و مسائل اين كشور_ كه بدون
ترديد داراي ريشههاي تاريخي است_ به طور عالمانه و كارشناسي
شده، كالبد شكافي گرديده و سپس در جهت بازسازي و ايجاد اصلاحات
در آن اقدام گردد. بديهي است كه در غير اين صورت به هيچ وجه
مشكلات اين كشور حل نگرديده و در فرجام، فرايند بازسازي نيز به
شكست خواهد انجاميد. بدين ترتيب مطالعهي جامعهشناختي دين و
بررسي نقش و كاركردهاي دين در عرصهي اجتماعي افغانستان، نيز
در كنار ساير مطالعات علمي، به ويژه براي عالمان و مبلغان ديني
داراي اهميت خاصي است. اين امر نه تنها به حل چالشهاي موجود
فراروي دين در افغانستان كمك ميكند، بلكه حوزه و قلمرو دين در
عرصهي اجتماع را نيز مشخص ميكند. مهمي كه از دير باز تاكنون
همواره كانون مناقشات بيشماري ميان انديشمندان و جريانهاي
مختلف سياسي و فكري همسو با دين و ضد دين بوده است. مضافاً با
روشن شدن حوزه و قلمرو دين، زمينههاي كاركرد و نقشآفريني
عالمان و مبلغان ديني در عرصه تبليغ و ساير فعاليتهاي
دينپژوهي نيز روشن ميشود. بدين ترتيب بايسته است كه بحث
كاركردهاي اجتماعي دين به صورت جدي مورد توجه علاقهمندان
مطالعات دينپژوهي، به ويژه انديشمندان و نخبگان ديني قرار
گيرد.
با عنايت به آنچه كه در مورد اهميت و ضرورت بحث، بيان شد،
نوشتار حاضر نيز بررسي دو كاركرد عمدهي دين در سطح روابط
اجتماعي افغانستان را موضوع بحث خويش قرار داده و در محورهاي
ذيل آن را تحليل ميكند:
محور اول: نگاهي به مفاهيم كليدي پژوهش؛
محور دوم: انحاي رابطه دين با جامعه؛
محور سوم: دو نقش و كاركرد اجتماعي دين در افغانستان؛
محور چهارم: جمعبندي و نتيجهگيري.
محور اول: نگاهي به مفاهيم كليدي پژوهش
الف) دين
از آنجا كه ما در جامعهي ديني زندگي ميكنيم، به نظر ميرسد
كه تصورات ما از دين بديهي، روشن و متمايز است. از اينرو در
بدو امر چنين ميپنداريم كه دين براي ما نياز به تعريف ندارد.
ولي بايد توجه كرد كه اولاً صرف دينداري نميتواند ملاك مناسبي
براي درك درست ما از دين و تعريف دين باشد، زيرا كه دينداري در
اغلب جوامع نه از روي شناخت، تحقيق، پژوهش و تدبر بوده است
بلكه غالباً از طريق نياكان پيشين به صورت موروثي به نسلهاي
بعدي منتقل شده است. در نتيجه دينداري غالباً جنبهي موروثي
داشته است تا جنبهي تحقيقي و ديني كه به صورت موروثي منتقل
شده باشد توأم با شناخت نيست. در ثاني دينداري پيروان اديان،
همواره فرقهگرايانه است و به همين دليل آنها هميشه دين را از
منظر خاص و به گونهي فرقهگرايانه مورد توجه قرار ميدهد، در
عين اينكه نگاه درون ديني با نگاه برون ديني نسبت به دين،
كاملاً متفاوت است و نگاه علم به دين نيز نگاه برون ديني است.
با توجه به دلايل فوق ضروري است و لو بالاجمال، دين را به طور
اختصار تعريف كنيم و سپس در چارچوب آن، تحليلهاي نظري خويش را
ارائه نماييم.
به دلايل گوناگون و تنوع بيش از حد اديان، دست يافتن به اجماع
در مورد تعريف دين كار بسيار دشوار و مشكلي است. از اينرو
محققان ديني هر كدام از منظر خويش دين را تعريف نموده است و در
نتيجه در مورد دين تعاريف گوناگوني ارائه شده است:
mنظامي
از باورداشتها و عملكردهايي كه از طريق آنها گروهي از آدمها
با مسائل غايي زندگي بشري كلنجار ميروند،n[1]
mاعتقاد
به هستيهاي روحاني.n[2]
و دوركيم آن را به عنوان
mنظام
يك پارچهاي از باورداشتها و عملكردهاي مرتبط به چيزهاي مقدسn[3]
تعريف نموده است. به هر روي آنچه كه در كل، به عنوان نكتهي
مشترك، مورد پذيرش همگان قرار دارد اين است كه اديان_ چه الهي
و چه غير الهي_ دستكم از دو بخش عمده برخوردارند:
1. معارف نظري
2. مناسك عملي
علامه كاشف الغطا نيز در كتاب
mاصولناn
دين را به دو مجموعهي نظري و عملي تقسيم ميكند:
mدين
و مذهب مجموعهاي از علم و عمل ميباشد. دين حقيقي همان اسلام
است
)إِنَّ
الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ([4]
و آيت الله مصباح يزدي نيز تقسيمبندي دين به دو دسته معارف
نظري و مناسك يا احكام عملي را ميپذيرد:
mدين
مجموعهاي است از معارف نظري و احكام عملي؛ احكام عملي دين هر
سه قلمرو ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خودش و ارتباط
انسان با ديگران را در بر ميگيرد. بنابراين شامل اخلاق و حقوق
ميشود.n[5]
بايد توجه كرد كه دين به مفهوم انتزاعي خويش در اين پژوهش مورد
نظر ما نيست؛ بلكه آنچه مورد توجه است دين اسلام است كه دين
اكثريت مردم افغانستان را تشكيل ميدهد.
ب) اسلام
اسلام از ماده
mسلمn
است كه اگر به فتح
mلامn
و
mسينn
به كار گرفته شود به معني اطاعت و انقياد است. چنانچه كه در
اين آيه از قرآن مجيد آمده است:
)وَأَلْقَوْاْ
إِلَى اللّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ([6]
و در آن روز همگي (ناگزير) در پيشگاه خدا تسليم ميشوند. و اگر
به فتح و يا كسر
mسينn
و سكون
mلامn
به كار رود معني مسالمت، صلح و سازش را افاده ميكند.
)وَإِن
جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى
اللّهِ([7]
اگر تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از در صلح و آشتي درآي، و
بر خدا توكل كن. يا اين آيه:
)يَا
أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِي السِّلْمِ كَآفَّة
([8]
اي كساني كه ايمان آوردهايد همگي در صلح و آشتي در آييد و از
گامهاي شيطان پيروي نكنيد.
به عقيدهي علامه طباطبايي نيز اسلام به معني تسليم است. ايشان
در ذيل آيه
) إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ([9]
ميگويد كه اسلام به معني انقياد و تسليم است:
mو
هو الاسلام الذي هو التسليم للحق الذي هو حق الاعتقاد و حق
العمل. و بعبارة اخري هو التسليم للبيان الصادر عن مقام
الربوبية في المعارف و الاحكامn[10]
حضرت عليu
نيز در كلمات قصار خويش در نهجالبلاغه اسلام را تسليم معني
نموده است:
mلانسبن
الاسلام نسبة لم ينسبها احد قبلي. الاسلام هو التسليم، و
التسليم هو اليقين، و اليقين هو التصديق، و التصديق هو
الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العملn[11]
mاسلام
را چنان ميشناسانم كه پيش از من كسي آنگونه معرفي نكرده
باشد. اسلام همان تسليم در برابر خدا و تسليم همان يقين داشتن
و يقين اعتقاد راستين و باور راستين همان اقرار درست و اقرار
درست انجام مسئوليتها و انجام مسئوليتها همان عمل كردن به
احكام دين است.n
آنچه گفته شد در مورد مفهوم لغوي اسلام است. اما اسلام به
عنوان يك دين از دو بخش عمده تشكيل يافته است: نخست: اصول،
دوم: فروع
نخست: اصول
اصول به آن دسته از معارف نظري اطلاق ميشود كه مباني اعتقادات
اسلامي را تشكيل ميدهد و بر اساس ايمان و باور به همان اصول
است كه يك مسلمان از پيروان ساير اديان متمايز ميشود. نظام
اعتقادي و اصول دين اسلام حداقل از سه اصل عمده تشكيل يافته
است:
1. توحيد يعني اعتقاد و ايمان عميق به وحدانيت آفريدگار انسان
و جهان و اينكه جز خداوند هيچ آفريدگار ديگري وجود ندارد
mلااله
الا اللهn
2. اعتقاد به نبوت پيامبر اسلام حضرت محمد9
و اينكه او حقيقتاً آخرين فرستادهي خداوند است و هر آنچه
ميگويد از جانب خداست.
mمحمد
رسول اللهn
3. ايمان به روز قيامت و رستاخيز. روزي كه انسانها بار ديگر
زنده ميگردند تا نتايج اعمال نيك و بدشان را مشاهده كنند.
mايمان
باليوم الآخرn
اعتقاد به اين سه اصل به اين معني است كه
mمسلمانn
به كسي گفته ميشود كه به همه ي اصول سه گانهي فوق ايمان
داشته باشد. در غير اين صورت نميتوان او را مسلمان دانست و
تبعاً از حقوق اسلامي نيز برخوردار نميگردد.[12]
دوم: فروع
فروع همان مناسك عملي اسلام است كه به آن
mاحكام
عملي اسلامn
نيز گفته ميشود. هر فرد مسلمان بعد از پذيرش اصول دين ملزم
است كه فروع دين را در زندگي فردي و اجتماعي خويش رعايت نمايد.
فروع و يا احكام عملي اسلام در يك تقسيمبندي به لحاظ قلمرو بر
سه قسمت عمده قابل تقسيم است:
1.عبادات:
عبادات مجموعهاي از احكام است كه در زمينهي ارتباط انسان با
خدا وارد شده و رابطهي خدواند با انسان را تنظيم ميكند كه در
پي انجام آنها، رابطهي انسان با خداوند بهبود مييابد. هدف از
احكام عبادي نزديك شدن به خداوند و جلب رضايت او است و اين هدف
صرفاً از طريق تقوي كه آن هم با انجام مناسك عملي حاصل ميشود،
به دست ميآيد. البته نبايد ناديده گرفت نظام اعتقادي و عملي
اسلام، يك مجموعهي به هم پيوسته است به گونهاي كه مناسك عملي
بايد بر اساس اصول عملي صورت گيرد و در غير اين صورت فاقد
معيارهاي اسلامي بوده و از لحاظ ديني پذيرفته نيست. و به همين
جهت است كه در ديدگاه اسلامي مناسك عملي را فروع و نظام
اعتقادي را اصول ناميدهاند.
2. اخلاقيات:
اخلاقيات به آن دسته از احكام و مناسك عملي گفته ميشود كه در
زمينهي ارتباط انسان با خودش وارد شده است. روشن است كه
فلسفهي احكام اخلاقي اسلام را تعالي و رشد ارزشهاي اخلاقي در
درون افراد انساني تشكيل ميدهد. از اينرو هدف احكام اخلاقي
نيز رسيدن به سعادت فردي است.
3. معاملات:[13]
مقصود از معاملات مجموعهاي از احكام حقوقي است كه در زمينهي
تنظيم روابط فرد با اجتماع وارد شده است. امروزه به اين دسته
از احكام، نظام حقوقي اسلام نيز گفته ميشود. احكام در زمينهي
معاملات يا نظام حقوقي اسلام، همانند ساير نظامهاي حقوقي،
معطوف به تنظيم روابط اجتماعي انسانهاست و هدف آن نيز تأمين
مصالح و منافع اجتماعي است.
نكتهي مهمي كه در اين جا بايد به آن توجه كرد اين است كه
احكام لزوماً فقط در يكي از اين تقسيمبنديها قرار نميگيرد،
بلكه موارد زيادي ميتوان يافت كه يك حكم در عين اينكه معطوف
به هدف عبادي است داراي هدف اجتماعي و اخلاقي نيز است. بلكه از
منظر درون ديني احكام اسلامي در سلسلهي طولي قرار دارد به
گونهاي كه هدف از احكام اجتماعي رسيدن به اهداف اخلاقي است و
هدف از رسيدن به اهداف اخلاقي نيز دسترسي به اهداف عبادي است.[14]
بدين ترتيب اهداف احكام اجتماعي از يك جهت در مقايسه به اهداف
احكام اخلاقي و عبادي، اهداف متوسطه به شمار ميآيند. بلكه چه
بسا احكام اجتماعي نيز در زمرهي احكام عبادي قرار ميگيرند.
شايد به همين دليل در اسلام بسياري از احكام اجتماعي در شكل
mواجبات
كفاييn
مطرح شدهاند.
ج)
جامعه
به لحاظ لغوي جامعه مؤنث واژهي جامع است كه به معني گردآورنده
و فراهمآورنده است. اما در مفهوم اصطلاحي جامعه كاربردهاي
متعددي دارد كه از آن جمله ميتوان به كاربردهاي آن در دانش
جامعهشناسي، علوم سياسي و علم آمار اشاره كرد. در جامعهشناسي
واژهي جامعه معادل واژهي
nSocietem
در زبان فرانسه و واژهي
nSocietym
در زبان انگليسي است كه در سادهترين تعريف خويش به گروهي از
انسانهايي اطلاق ميگردد كه داراي روابط و كنش متقابل باشد.[15]
در علوم سياسي مراد از جامعه گروهي از انسانها است كه در عين
داشتن روابط و كنش متقابل داراي فرهنگ، تاريخ، و به خصوص كشور
و حكومت مشترك نيز باشند. در علم آمار نيز جامعه را به مفهوم
قلمرو مطالعاتي كه مجموع دادههاي آماري از آن گردآوري
ميگردد، به كار ميبرند. آنچه كه به لحاظ جامعهشناسي دين
مورد توجه است، جامعه به مفهوم آن در جامعهشناسي است؛ مفهومي
كه معني كليتري نسبت به كاربرد آن در علوم سياسي افاده
ميكند.
حال كه به طور اجمال با مفاهيم
mدينn،
mاسلامn
و
mجامعهn
آشنا شديم بهتر است كه انواع روابط متصور بين دين و جامعه را
نيز بررسي كنيم تا بدين ترتيب، تبيين روشنتري از كاربردهاي
اجتماعي داشته باشيم.
محور دوم: انحاي رابطه دين با جامعه
قبل از آنكه وارد بحث رابطهي دين با جامعه شويم بايست توجه
كرد كه دين به صورت كلي و انتزاعي خويش در اينجا منظور نيست
بلكه دين خاص و در قلمرو خاص مورد نظر ما است. از اينرو در
اين پژوهش در ضمن تبيين انحاي روابط دين با جامعه به طور كلي،
از رابطهي اسلام_ كه دين اكثريت قاطع مردم افغانستان را تشكيل
ميدهد_ با جامعه نيز سخن گفته شده است. ميان جامعهشناسان
ديني دربارهي رابطهي دين با جامعه سه رويكرد عمده وجود دارد.
1. جدايي حوزهي دين با جامعه
اين تلقي از رابطهي دين و جامعه بر اساس تلقي دين به عنوان
مجموعهاي از باورداشتها و مناسك فردي كه رابطهي فرد و يا
افراد انسان را با خدا تنظيم ميكند استوار است. چنين تلقي از
دين و رابطهي آن با امور اجتماعي، امروزه در بسياري از جوامع
سكولار حاكم است و به همين خاطر قلمرو دين را صرفاً در
محدودهي امور و مسايل فردي محدود ميكند. البته اين نگرش به
هيچ وجه ارتباط دين را با جامعه به طور مطلق منتفي نميداند،
بلكه در صدد است كه ساحت امور اجتماعي را از قلمرو دين به
گونهاي جدا نمايد كه دين هيچگونه دخالتي در امور اجتماعي و
تنظيم روابط آنان نداشته باشد. طبيعي است كه بر اساس اين نگرش
از دين، دين نميتواند كاركرد اجتماعي داشته باشد و يا اينكه
كاركرد آن به حداقل تقليل مييابد.
از يك جهت با توجه به فراواني و گوناگوني بيش از حد اديان،
شايد بتوان گفت كه اين طرز تلقي در مورد برخي از اديان صادق
باشد، اما بدون ترديد در مورد همهي اديان صادق نيست، چرا كه
يك نگاه اجمالي به تاريخ بشر، نشان ميدهد كه اديان در امتداد
تاريخ همواره در عرصهي حيات اجتماعي بشر حضور داشته و همواره
موجبات تنظيم رفتار و روابط اجتماعي آنان را فراهم نمودهاند؛
به گونهاي كه حتي برخي از جامعهشناسان ديني همانند رابرتسون
اسميت[16]
و اميل دوركيم[17]
بر اين باورند كه اصولاً دين ماهيت اجتماعي دارد و دين است كه
در واقع از انسانهاي متشتت و پراكنده اجتماع واحد و همبسته
ميسازد.[18]
به طور نمونه، همانگونه كه بيان شد فروع دين اسلام كه بخش
مهمي از دين اسلام را تشكيل ميدهد به سه دستهي عبادات،
اخلاقيات و معاملات يا اجتماعيات تقسيم ميشود. احكام معاملات
يا اجتماعيات، احكام و دستورهاي عملياند كه همگي در حوزهي
امور اجتماعي قرار ميگيرند كه هدف آن نيز تنظيم روابط و تعامل
اجتماعي انسانها با يكديگر است.
بدين ترتيب اسلام نه تنها يك دين فردي فاقد كاركردهاي اجتماعي
نيست، بلكه احكام اجتماعي آن بسياري از حوزههاي موجود در ساحت
اجتماع را فرا ميگيرد. پس اين نظر كه دين به عنوان يك پديدهي
فردي در قلمرو حيات فردي انسانها محدود ميشود و ناظر به
رفتار و كنش متقابل اجتماعي انسانها نيست، دستكم در مورد
همهي اديان به طور مطلق و در خصوص اديان توحيدي نظير اسلام،
پذيرفته نيست.
2. وحدت دين با جامعه
وحدت دين با جامعه يكي از مهمترين رويكردهاي جامعهشناختي به
دين است. مهمترين هوادار اين ديدگاه اميل دوركيم است كه در
كتاب
mصور
ابتدايي حيات دينيn[19]
خويش، دين را باز نمود واقعيت جمعي افراد جامعه معرفي نموده
است. به نظر دوركيم دين چيزي جز جامعه نيست و منشاء دين جامعه
است. تصور و پندار انسانها از خدا نيز نشأت گرفته از تصور
انسان نسبت به روح جمعي افراد است.
mدين
نظام فكري است كه افراد جامعه را به وسيلهي آن به خودشان باز
مينمايند و روابط مبهم و در ضمن صميمانهيشان را با جامعه
از اين طريق بيان ميكند.
n[20]
دوركيم در مورد روح معتقد است كه
mتصور
روح به راستي چيزي جز اصل توتمي تبلور يافته در يكايك افراد
نيست... روح جنبههاي اجتماعي نوع بشر را باز مينمايد و جامعه
چيزي خارج از ما است كه در ضمن درون ذهن ما جاي ميگيردn[21]
يكي از عواملي كه باعث پديد آمدن چنين رويكرد نسبت به
دين شده است، تنوع و گوناگوني بيش از حد اديان است. در حقيقت
اگر اديان منشأي جز واقعيت اجتماعي ميداشتند، چگونه اين تكثر
و گوناگوني در باورداشتها و مناسك اديان رخ ميداد؟ آيا تكثر
و گوناگوني اديان خود نشانهي اين نيست كه اديان در واقع باز
نمود جمعي جامعه است؟ و هر جامعه به تناسب فرهنگ و روحيات جمعي
خاص خويش، دين خاصي را به وجود آورده است؟
آنچه كه به صورت موجز در نقد اين رويكرد ميتوان گفت اين است
كه نظريهي دوركيم در مورد بعضي اديان ممكن است صادق باشد، اما
تعميم آن به همهي اديان جهان با توجه به گوناگوني چشمگير
اديان كه هم در حيطهي مباني اعتقادي و اصول دين و هم در
حيطهي مناسك و احكام عملي وجود دارد، نيازمند دليل و برهان
موجه است. تعميم يك نظريه در مورد همهي اديان به سادگي
نميتواند مورد پذيرش قرار گيرد، چرا كه در مواردي، گوناگوني و
تفاوتهاي اديان به حدي است كه هيچگونه مشابهتي بين آنها
نميتوان يافت. شايد به همين دليل بوده باشد كه ماكس وبر[22]
ديگر جامعهشناس معروف دين، معتقد است كه پيدا كردن تعريف جامع
و فراگير به گونهاي كه همهي اديان را در برگيرد، امري بسيار
دشوار و مشكل است. به همين روي، وي خود هيچ تعريفي از دين
ارائه نداده است.[23]
پس دستكم تعميم اين رويكرد را در مورد اديان آسماني كه از
ديدگاه پيروان آن، منشأي قدسي- آسماني دارد و در مواردي با
شواهد عيني و تجربي همچون معجزه به اثبات رسيده است، قابل
پذيرش نيست. مضافاً بر اينكه اديان توحيدي همانند اسلام براي
اثبات قدسي و الهي بودن خويش دلايل عقلاني متقن و محكم ديگري
نيز دارند كه بطلان رويكرد فوق را در مورد اسلام به اثبات
ميرساند.
3. كنش متقابل دين با جامعه
كنش متقابل دين و جامعه ناظر به تعامل دين و جامعه است. در اين
رويكرد نه دين پديدهاي مجزا و جدا از جامعه پنداشته ميشود و
نه جامعه به عنوان تنها منشأ پيدايش دين، تلقي ميگردد. بلكه
رابطهي دين با جامعه يك نوع رابطهي دو سويه است كه هم دين بر
جامعه تأثير ميگذارد و هم جامعه بر دين تأثيرگذار است.
اين رويكرد، رويكرد غالب جامعهشناسان دين است. ماكس وبر در
كتاب
mاخلاق
پروتستاني و روحيه سرمايهداريn[24]
نقش اخلاق پروتستاني در شكلگيري و پيدايش روح سرمايهداري را
بنيادي تعريف ميكند. وي معتقد است كه ميان روح سرمايهداري
عقلاني و اخلاق پروتستاني پيوستگي نزديكي وجود دارد.[25]
از ميان جامعهشناسان معاصر كه در زمرهي طرفداران اين ديدگاه
وجود دارد پيتر برگر[26]و
كليفورد گيرتز را ميتوان نام برد. گيرتز در كتاب خويش با
عنوان
mدين
به مثابه يك نظام فرهنگيn[27]نقش
دين را در شكلگيري نظام فرهنگي و اجتماعي مورد مطالعه و بررسي
قرار ميدهد. گيرتز معتقد است كه دين در عين تأثيرپذيري از
جامعه، بر جامعه از طريق معنيدار ساختن جهان و پديدههاي آن
نيز تأثير ميگذارد. برگز نيز به رابطهي ديالكتيكي دين و
جامعه معتقد است. به نظر وي، دين هر چند ممكن است زاييدهي
اجتماع باشد، اما در عين حال واقعيتي فراتر از اجتماع است و به
همين دليل همواره تأثيرات بسيار سازندهاي بر اجتماع داشته
است.[28]
با عنايت به آنچه بيان شد، رابطه دين با جامعه، به نحو كنش
متقابل، بايست از دو جهت مورد بررسي قرار گيرد:
نخست: تأثيرات جامعه بر دين
يك بخش مهمي از جامعهشناسي دين، پژوهش و مطالعه در زمينهي
تأثيرات جامعه بر دين است و اينكه آيا جامعه بر دين تأثير
ميگذارد؟ يا نه؟ اگر ميگذارد در چه حدي است؟ آيا همهي اديان
متأثر از شرايط اجتماعي و جامعهاند؟ چگونه ميتوان تأثيرات
جامعه بر دين را تبيين و روشن ساخت؟ آيا ميتوان ديني را يافت
كه متأثر از جامعه نباشد؟ از آنجا كه بحث در اين جهت، در عين
خارج بودن از موضوع بحث، موجب تطويل بي جهت اين نوشتار ميگردد
از طرح بيشتر اين بحث صرفنظر ميكنيم و بحث را در محور
mدومn
با بررسي تأثيرات دين بر جامعه ادامه ميدهيم.
دوم: تأثيرات دين بر جامعه
امروزه يكي از مباحث عمده و مهم دينپژوهي، بحث نقش دين در
جامعه و كاركردهاي اجتماعي دين است. همانگونه كه بيان شد،
بسياري از جامعهشناسان معتقدند كه نقش دين در جامعه را
نميتوان دستكم گرفت، بلكه ميتوان گفت كه نقش دين در جامعه،
نقش بسيار حياتي و بنيادين است. ولي از آن سو كه جامعه به صورت
مجزا و مستقل از افراد، طبقات، گروهها، ساختها و نهادها وجود
ندارد، تأثيرات دين بر جامعه، به مفهوم تأثيرات دين بر افراد،
طبقات، گروهها، ساختها و نهادهاي اجتماعي است.
البته نبايد از اين نكته غافل بود كه هم اديان و هم جوامع از
تنوع و گوناگوني زيادي برخوردارند. به همين جهت تأثيرات دين بر
جوامع به تناسب شرايط فرهنگي و فكري جوامع پيوسته متفاوت بوده
است. از اينروي، در بعضي موارد حتي از دين نميتوان كاركردهاي
همساني را در مورد دو جامعه متفاوت از لحاظ فرهنگي و فكري،
انتظار داشت. از سوي ديگر اين كلام به اين معني نيست كه اديان،
كاركردهاي همساني نميتوانند داشته باشند، بلكه بدين معني است
كه اديان لزوماً داراي كاركرد واحد و يكساني نيستند. آنچه كه
عرصههاي كاركرد دين در يك جامعه را تعيين ميكند، دين نيست،
شرايط اجتماعي است و به تناسب شرايط اجتماعي است كه دين در
عرصهاي مشخص ميتواند داراي كاركرد باشد. پس بهتر آن است كه
پيش از هر نوع تعميم و داوري عجولانه در مورد عرصه و ابعاد
كاركرد دين در مورد جوامع مختلف، نقش دين را در جامعهي مورد
نظر خويش بررسي و تبيين كنيم. اين امر در عين اينكه موجب پرهيز
از كليگويي و بحثهاي پر مناقشهي انتزاعي ميشود، دستاوردها
و نتايج مشخص و روشني را نيز در پي دارد.
محور سوم: دو كاركرد اجتماعي دين در افغانستان
در جامعهي سنتي مثل افغانستان كه اكثريت مردم آن به شدت به
دين وفادار ماندهاند، كاركردهاي اجتماعي زيادي را براي دين
ميتوان شمرد. اما آنچه كه در پي ميآيد صرفاً تحليل و بررسي
دو كاركرد عمدهي دين، در افغانستان است:
1. نقش دين در ايجاد همبستگي ملي
تحقيقات جامعهشناسي در مورد اديان نشان داده است كه نقش دين
در ايجاد همبستگي، بسيار اساسي و بنيادين است. برخي
جامعهشناسان دين، معتقدند كه اديان از طريق انجام مناسك جمعي
و احكام اجتماعي باعث تهييج احساس همبستگي در افراد گرديده و
بدين طريق همواره بنياد شالودههاي اجتماعي را استحكام
ميبخشند. رابرتسون اسميت، يكي از نخستين جامعهشناسان دين،
معتقد است كه دين دو كاركرد عمده دارد، يكي تنظيم كننده و
ديگري برانگيزاننده؛ تنظيم رفتار فردي براي خير همگان و يا به
سخن ديگر، براي خير گروه اهميت دارد؛ دين در تاريخ جوامع بشري
وظيفهي تنظيم كردن را هميشه بر عهده داشته است... دين احساس
اشتراك و وحدت اجتماعي را بر ميانگيزاند. مناسك بيان تكراري
وحدت و كاركردهايي است كه اشتراك اجتماعي را تحكيم ميبخشند.[29]
راد كليف براون،[30]
يكي ديگر از جامعهشناسان دين، نقش دين را هم در ايجاد و هم در
حفظ و بقاي حيات اجتماعي انسانها مهم ارزيابي ميكند:
mزندگي
اجتماعي سامانمند در ميان انسانها، به حضور برخي احساسات در
اذهان اعضاي جامعه بستگي دارد. اين احساسات رفتار افراد را با
ديگران نظارت ميكند. ميتوان گفت كه مناسك بيان نمادين و
تنظيم شدهي برخي احساساتاند. پس ميتوان نشان داد كه مناسك
كاركرد اجتماعي خاصي دارند كه ضمن تنظيم و حفظ احساساتي كه
مبناي ساختمان جامعه را تشكيل ميدهند، آن را از نسلي به نسلي
ديگر انتقال ميدهند.n[31]
از نظر دوركيم آنچه كه موجبات همبستگي اجتماعي را فراهم
ميسازد اصول و احكام اخلاقي است. اقتدار اخلاقي موجب چيرگي
جامعه بر فرد ميگردد. ولي آنچه كه در وراي اقتدار اخلاقي
نشسته است دين است. دين پشتوانهي نيرومند احكام و ارزشهاي
اخلاقي به شمار ميآيد. پس در حقيقت دين است كه باعث ميشود،
شيرازهي زندگي هر روز محكمتر گرديده و از استحكام بيشتري
برخوردار گردد.[32]
البته اين ديدگاه از منظر انديشمندان اسلامي نيز پذيرفته است.
منتهي آنچه را كه آنها دين مينامند، دين به مفهوم كلي آن
نيست، بلكه مراد سلسلهاي از اديان توحيدي است كه سرانجام به
اسلام ختم ميشود. شهيد مطهري معتقد است كه اسلام به مثابهي
يك ايدئولوژي هم حيات اجتماعي انسانها را جهت ميدهد و هم
موجبات وحدت و همبستگي آنان را از طريق ايجاد آرمان مشترك و
تعيين ملاك خوبي و بدي در رفتار اجتماعي آنها، فراهم ميسازد.[33]
در كتاب مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي ميگويد:
mاسلام
در آن واحد كه نداي توحيد رواني و دروني در پرتو ايمان به
خداوند متعال و يگانهپرستي ذات يگانه او را داد، فرياد توحيد
اجتماعي در پرتو جهاد و مبارزه با ناهمواريهاي اجتماعي را
بلند كرد.n[34]
از نظر علامه طباطبايي، انسان
mمستخدم
بالطبعn
است؛ چيزي كه توماس هابز فيلسوف انگليسي نيز به آن اعتقاد
دارد:
mآدمي
گرگ آدميزاد استn.[35]
به همين دليل انسانها همواره در زندگي خويش در صدد بهرهكشي
از همديگرند و براي دسترسي به آمال و مقاصد خويش از انسانهاي
ديگر بهره ميگيرند. از اينرو جوامع انساني در مسير تكامل
خويش، پيوسته دستخوش انحرافات و كجرويهايي ميگردد.
نابرابريهاي اجتماعي موجب تشديد نفاق اجتماعي ميگردد و با
تشديد نفاق اجتماعي پايههاي ساختار اجتماعي متزلزل ميشود. به
اين ترتيب جامعه در معرض فروپاشي و نابودي قرار ميگيرد. در
اين ميان براي حفظ همبستگي اجتماعي فقط دو راه باقي ميماند:
1. راه فطرت،
2. راه غير فطرت.
بديهي است كه فطرت، به دليل اينكه انسانها فطرتاً بهرهكشند،
نميتواند از عهدهي انجام اين مهم برآيد. پس تنها راهي كه
باقي ميماند راه غير فطري است. و اين راه غير فطري همان تفهيم
الهي است كه در شكل نبوت و وحي پديدار ميشود.[36]
به عقيده وي تنها راهي كه اجتماع انساني را از تشتت و تفرقه
نجات ميدهد، دين است، چرا كه دين براي رفع و حل اختلاف جوامع
بشري آمده است و يكي از رسالتهاي اصيل دين ايجاد وحدت و
همبستگي اجتماعي است و قوانين و نظامهاي حقوقي ديگر نيز در پي
تقليد و الگوبرداري از دين به وجود آمدهاند.[37]
به نظر ميرسد آنچه كه از ديدگاه جامعهشناسان دين و
انديشمندان اسلامي، در مورد نقش دين در ايجاد و حفظ همبستگي
اجتماعي، به طور كلي بيان شد در مورد اسلام نيز صادق است.
نگاهي به باورداشتها و مناسك عملي اسلام نشان ميدهد كه اسلام
يكي از وحدتبخشترين اديان جهان است. اين دين همانگونه كه در
مباني اعتقادي خويش اصل اعتقاد به توحيد و يگانگي مبدأ آفرينش
را به عنوان يك اصل محوري قرار داده است، در عرصهي حيات
اجتماعي بر حفظ وحدت، همبستگي و انسجام نظام اجتماعي نيز تأكيد
ميكند. قرآن يكي از اهداف مهم بعثت انبيا را رفع و حل
اختلافات بيان ميكند:
)كَانَ
النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ
مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ
بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ
فِيهِ([38]
مردم (در آغاز) يك دسته بودند. (و تضادي در ميان آنها وجود
نداشت. به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايي
در ميان آنان پيدا شد در اين حال) خداوند پيامبران را برانگيخت
تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسماني را كه به حق دعوت
ميكرد، به آنها نازل كرد تا در ميان مردم در آنچه اختلاف
داشتند داوري كنند. در يك دستهبندي ميتوان آن دسته از آيات
قرآن را كه ناظر به تحكيم مباني اجتماعياند به دو دسته تقسيم
كرد:
الف)
آياتي كه مؤمنان و مردمان را به حفظ نظم و همبستگي اجتماعي فرا
ميخواند. اين دسته از آيات از طريق تشويق و ترغيب، مخاطبان
خويش را به تعاون، همكاري، تشريك مساعي، مددكاري اجتماعي و
رعايت حقوق اجتماعي ديگر شهروندان دعوت ميكند:
)وَتَعَاوَنُواْ
عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ
وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ
الْعِقَابِ([39]
)لَيْسُواْ
سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ يَتْلُونَ
آيَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ يُؤْمِنُونَ
بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ
وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ
وَأُوْلَـئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ([40]
) فَاسْتَبِقُواْ الْخَيْرَاتِ أَيْنَ مَا تَكُونُواْ يَأْتِ
بِكُمُ اللّهُ جَمِيعا(ً[41]
)مَّثَلُ
الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ
كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ
سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ
وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ([42]
)لَن
تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ
وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ([43]
)وَاعْلَمُواْ
أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ
وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى
وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ([44]
ب)
آياتي كه براي منحرفان اجتماعي شكنجههاي سخت و سرنوشت
وحشتناكي را ترسيم مينمايد و بدين طريق آنان را از هنجارشكني
و نقض حقوق اجتماعي بر حذر ميدارد:
)وَلاَ
تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُواْ
اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَاب([45]
)مَن
قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ
فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً([46]
)إِنَّمَا
جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ
وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَاداً أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ
يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ
خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَالِكَ لَهُمْ خِزْيٌ
فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ([47]
كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برميخيزند و اقدام به
فساد در روي زمين ميكنند (و با تهديد اسلحه به جان و مال و
ناموس مردم حمله ميبرند) فقط اين است كه اعدام گردند و يا به
دار آويخته شوند و يا (چهار انگشت از) دست (راست) و پاي (چپ)
آنها به عكس يكديگر بريده شود و يا از سرزمين خود رانده گردند.
اين رسوايي آنها در دنيا است و در آخرت، مجازات عظيمي دارند.
)وَالسَّارِقُ
وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا
كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
([48]
)الزَّانِيَةُ
وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ
جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ
اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ
الْآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ
الْمُؤْمِنِينَ([49]
هر چند آيات ناظر به رفتار اجتماعي انسانها در موارد فوق
منحصر نميگردد، اما نگاهي به مضامين و محتويات آيات فوق به
خوبي نشان ميدهد كه اسلام يكي از اجتماعيترين اديان جهان
است. در اين صورت بدون ترديد، ميتوان گفت كه اسلام از
مؤثرترين عوامل در ايجاد و حفظ همبستگي جامعه نيز به شمار
ميآيد.
نقش دين در ايجاد و حفظ همبستگي اجتماعي در افغانستان
افغانستان كشوري است كه ميزان همبستگي اجتماعي در آن به ويژه
در سطح ملي، بسيار ضعيف است. به همين دليل تاريخ افغانستان
آكنده از كشمكشها، نزاعها، جنگها و كشتارهاي بسيار
وحشيانهي انساني بوده است. تبارشناسي اين پديده، ريشه در
عوامل بسيار زيادي دارد. بافت ناهمگون اجتماعي آن به لحاظ
قوميت، مذهب، فرهنگ و زبان شايد از يكي از عمدهترين عامل اين
امر به شمار بيايد. اما در عين حال اين امر به اين معني نيست
كه افغانها از هيچ نقطه]ي مشتركي برخوردار نيستند. قويترين
وجه مشترك افغانها را دو امر ميتواند تشكيل دهند:1. مليت، 2.
دين
1. مليت[50]
مليت يك پديده است كه در بستر دولتهاي مدرن ملي،[51]
مفهوم يافته است. امروزه در بسياري از كشورهاي مدرن، مليت يكي
از عمدهترين عامل همبستگي اجتماعي در سطح ملي به شمار ميآيد.
هويت ملي[52]
هويتي است كه انسانهاي مختلفي را كه در درون يك كشور زيست
ميكند، به صورت اجتماعي واحد ملي، در مقايسه با ديگر ملتها،
همبسته ميسازد و به آنها هويت جمعي ميدهد. در گذشتهها شايد
وجه تمايز انسانها و گروههاي انساني در سطح جهاني را
ويژگيهايي همچون دين، تمدن، فرهنگ و قوميت تشكيل ميداد. اما
امروزه وجه تمايز در مليت و تابعيت آنها نهفته است و با هويت
ملي است كه افراد، گروهها سازمانها، در سطح بين المللي، از
ديگر افراد، گروهها و سازمانها، تشخيص و تمايز مييابد. هويت
ملي در عين هويت بخشيدن به شهروندان مختلف، به آنها حق ميدهد
كه به طور يكسان و بدون احساس تبعيض در تمامي عرصههاي
اجتماعي: سياست، اقتصاد، فرهنگ، انديشه و علم حضور داشته
باشند.
شاخص وابستگي و تعلق خاطر افراد نسبت به كشور؟ هويت مليشان
مشاركت سياسي است. از منظر جامعهشناسي سياسي، مشروعيت
حكومتها برگرفته از مشاركت سياسي شهروندان[53]
است. شهروندان با مشاركت سياسي در ساخت و نهاد قدرت، حكومت ملي
را به وجود ميآورند كه وظيفهي حراست از تماميت ارضي كشور،
ارزشها، آرمانها، منافع و مصالح ملي را به عهده دارد. به
مثابهاي كه ميزان مشاركت مردم، اقشار و گروههاي مختلف
اجتماعي (قومي، مذهبي، زباني، فرهنگي و سياسي) در امور سياسي و
ساير زمينهها، بالا باشد به همان ميزان هويت ملي نيز قويتر
ميگردد و در پي آن احساس همبستگي اجتماعي نيز شدت مييابد. از
سوي ديگر به هر ميزان كه مشاركت مردم تقليل يابد، به همان
ميزان، هويت ملي به طور شكنندهاي در معرض آسيب قرار ميگيرد و
در نتيجه حس همبستگي ملي نيز كاهش مييابد.
افغانستان يكي از كشورهايي است كه نه تنها در آن ميزان مشاركت
سياسي مردم پايين بوده است، بلكه همواره نگرشي يك سويه توأم با
انديشهي استبدادي مطلق قوم محوري[54]
و حذف اقوام ديگر در تمامي عرصهها، در نظام سياسي آن حاكم
بوده است. اين امر در عين اينكه كشور را در معرض آسيبهاي
ديگري قرار داده است. فرايند ملتسازي[55]
را نيز با مشكل جدي مواجه ساخته است. بدين روي، احساس ملي و
ميزان تعلق خاطر شهروندان آن نسبت به هويت ملي به طور جدي آسيب
ديده است. پس آنچه كه ميتوان نتيجه گرفت اين است كه مليت و يا
هويت ملي عنصر بسيار قوي در حفظ همبستگي اجتماعي مردمان
افغانستان نميتواند باشد.
2. اسلام
در صورتي كه بپذيريم هويت ملي به مفهوم دقيق آن هنوز در
افغانستان با مشكل مواجه است و به همين خاطر نميتواند همبستگي
اجتماعي را در افغانستان تأمين كند، تنها نكتهي مشترك ديگري
كه باقي ميماند اسلام به عنوان يك دين است. اسلام دين 99%
مردم افغانستان را تشكيل ميدهد و افغانستان كشوري است كه دين
همواره در آن نقش اساسي داشته است. مردم افغانستان يكي از
معدودترين مردماني است كه وفاداري خويش را به دين به شكل بسيار
جدي حفظ نموده است. دليل اين امر را شايد در بافت فكري، فرهنگي
و عدم رشد نهادهاي مدرن در اين كشور دانست. اما به هر روي، دين
از گذشتههاي دور تاكنون، در بسياري از عرصههاي زندگي اجتماعي
مردم افغانستان حضور داشته است. كالبد شكافي تحولات و رخدادهاي
سياسي-اجتماعي افغانستان نيز حضور دين را در عقب بسياري از
مسائل و تحولات در افغانستان اثبات ميكند.
در كشورهاي چند قومي همانند افغانستان كه عامل همبستگي اجتماعي
بسيار محدود و ضعيف است، تقويت هويت ديني كه از پايگاه اجتماعي
فراگيري نيز برخوردار است، نه تنها زمينهي همبستگي اجتماعي و
يكپارچگي جامعهي چند قومي افغانستان را هموار ميكند، بلكه
مانع رشد و تقويت بنيادگرايي فرقهگرايانه[56]
نيز ميشود؛ پديدهاي كه به شدت براي افغانستان، منطقه و جهان
خطرناك است. چرا كه وقتي اسلام به عنوان يك دين مطرح ميشود،
هيچ مذهب و فرقهاي خاصي نميتواند از آن به نفع خويش بهره
گيرد و در نتيجه زمينهي سوء استفاده مذهبي و فرقهگرايانه از
بين ميرود.
در صورتي كه نقش هويت ديني را به عنوان يك عامل نيرومند در حفظ
همبستگي ملي در افغانستان، ناديده بگيريم، نه تنها به پروسهي
ملتسازي و تقويت مباني مشروعيت ساختار سياسي كمك ننمودهايم،
بلكه شالودههاي متزلزل و سست هويت ملي را با چالش مضاعفي نيز
مواجه ساختهايم، زيرا در صورت عدم توجه به هويت ديني، دو
گزينه بيشتر باقي نميماند: يا اينكه هويتهاي خرد مذهبي را
-كه غالباً به گونهي فرقهگرايانه به همديگر نگاه ميكنند-
تقويت ميكنيم و يا اينكه عنصر دين را به عنوان يك عامل
همبستگي مغفول ميداريم. در صورت اول مسلماًً جامعه را به سوي
يك كشمكش فرقهگرايانه و جنگ خونبار مذهبي سوق دادهايم و در
صورت دوم در عين عدم استفاده از امكان موجود در جهت ايجاد
همدلي و وفاق اجتماعي، بيجهت حساسيت منفي بنيادگرايان تندرو
ديني را نيز برانگيختهايم. اين در حالي است كه افغانستان به
عنوان يك جامعهي سنتي -كه به ديد اغلب جامعهشناسان بستر
مناسب رشد جريانهاي بنيادگرا به شمار ميآيد- شديداً در معرض
خطر بنيادگرايي قرار دارد.
2. نقش دين در ساختار فرهنگي
1. فرهنگ چيست؟
براي فرهنگ تعاريف گوناگون و متفاوتي ارائه كردهاند. كليفورد
گيرتز فرهنگ را
mتور
عظيمي كه انسانها خودش آن را تنيده استn[57]
تعريف ميكند و به عقيدهي گروهي ديگر از جامعهشناسان، فرهنگ
mطرحهايي
براي زندگي كردنn
است كه در جريان تاريخ شكل ميگيرند.[58]
برخي ديگر از فرهنگ به عنوان
mشيوهي
زندگيn[59]
نام بردهاند و ويندر زندين[60]
آن را
mشيوههاي
تفكر، احساس و كنشي كه به عنوان ميراث مشترك انساني از نسلهاي
پيشين به نسلهاي بعدي به ارث ميرسدn
تعريف ميكند. از نظر وي فرهنگ به دو نوع فرهنگ غير مادي[61]
و فرهنگ مادي[62]
قابل تقسيم است. فرهنگ غير مادي بيشتر شامل ارزشها،[63]
باورها،[64]
نمادها،[65]
هنجارها،[66]
و آداب اجتماعي[67]
ميگردد. و فرهنگ مادي نيز سختافزارهاي فرهنگ را از قبيل
نقاشي، پوشاك، غذا، ساختمان، اتومبيل، كامپيوتر و ديگر فنآوري
مدرن در برميگيرد.[68]
فرهنگ يكي از مهمترين بخش حيات اجتماعي انسانها است. آنتوني
گيدنز معتقد است كه هيچ جامعهاي بدون فرهنگ وجود ندارد،
همانگونه كه هيچ فرهنگي بدون جامعه وجود ندارد.[69]
انسان همانند ديگر حيوانات، در دل طبيعت زاده ميشود، اما آنچه
قوهي انساني انسان را به فعليت رسانده و او را از ساير
حيوانات متمايز ميسازد فرهنگ است. فرهنگ هويت خاص يك اجتماع
است. اجتماع بدون فرهنگ، اجتماع بدون هويت و تشخص است كه داراي
هيچ وجه تمايزي با ديگران نميتواند باشد. فرهنگ شيوه ي سخن
گفتن، طرز تفكر، نحوه ي رفتار و كنش را به انسان نشان ميدهد.
فرهنگ هر جامعه به تناسب شرايط آن جامعه متفاوت است و هر جامعه
به تناسب فرهنگ خويش، شيوهي زندگي خويش را برميگزيند.
2. فرهنگ و دين در افغانستان
در افغانستان فرهنگ مردم با دين عجين شده است. تمامي رفتارهاي
فردي و اجتماعي مردم افغانستان تجلي باورها، ارزشها، هنجارها
و شعاير دينياند. دين و ارزشهاي ديني در تمامي سطوح و
لايههاي مختلف زندگي مردم افغانستان نفوذ كرده است. اوليور
روا[70]
ميگويد:
mتنها
گفتن اينكه زندگي دهقان افغاني با اسلام عجين شده كافي نيست.
اسلام براي او عبارت است از افق فكري، نظام ارزشها و مجموعه
قوانيني كه رفتارهاي او را تبيين ميكند، حتي اگر اين قوانين
با قواعد ديگري چون نظام قبيلهاي مخلوط شده باشد نيز اسلام
است كه تنها مرجعي را كه در همه جا مشروعيت دارد، در اختيار
ميگذارد.n[71]
احمد رشيد نيز ميگويد:
mاسلام
هميشه در كانون زندگي مردم افغانستان قرار داشته است... اسلام
شالودهي وحدت و سازگاري مردمان گوناگون و گروههاي قومي مختلف
افغانستان را تشكيل ميداده است و جهاد غالباً عامل مهم بسيج
آنان و تحريك احساسات ناسيوناليستيشان طي دورهي مقاومت عليه
انگلستان و روسيه بوده است. افغانها، ثروتمند يا فقير، شاه،
كمونيست و يا مجاهد، تفاوت چنداني با هم ندارند. وقتي در سال
1988 با شاه سابق افغانستان ظاهر شاه در رم ديدار كردم او به
آرامي مصاحبه را قطع كرد و به اتاق مجاور رفت تا نماز بخواند.
وزراي كمونيست نيز چه بسا در دفتر كارشان نماز ميخواندند.[72]
هر چند از گفتار فوق نميتوان نتيجه گرفت كه مردم افغانستان
لزوماً درك درستي از دين دارند، اما ميتوان استنتاج كرد كه
دين در ميان مردم افغانستان از اقبال فوق العاده بالا برخوردار
است و در نتيجه ترويج درست آموزههاي ديني به راحتي ميتواند
همهي لايههاي فرهنگ مردم افغانستان را تحت تأثير قرار دهد.
3. نحوه تأثيرگذاري دين بر فرهنگ
آنچه كه همهي دانشمندان علوم اجتماعي بر آن اجماع دارند اين
نكته است كه مؤلفههاي اصلي هر فرهنگ را ارزشها، هنجارها،
نمادها و آداب و رسوم اجتماعي يك جامعه تشكيل ميدهند. هر
پديدهي اجتماعي كه فاقد هر يكي از اين مؤلفهها باشد فرهنگ
محسوب نميشود، همانگونه كه هر پديدهي اجتماعي كه واجد اين
ويژگيها باشد فرهنگ به شمار ميآيد. حال با عنايت به اين فرض
كه مؤلفههاي اصلي هر فرهنگ را دستكم ارزشها، هنجارها،
نمادها، آداب و رسوم اجتماعي يك جامعه تشكيل ميدهند، ميتوان
نحوهي تأثيرگذاري دين بر فرهنگ را در چارچوب همين مؤلفهها
بررسي كرد.
الف) ارزشها (Values)
ارزشها مهمترين بخش يك فرهنگ را تشكيل ميدهند. ارزشها به
مجموعه ايدههاي كلي مورد پذيرش همگاني گفته ميشود كه در
چارچوب نظامهاي حقوقي و هنجارهاي اجتماعي، معيار و ملاك
mحسنn
و
mقبحn
در رفتار و كنش اجتماعي را به دست ميدهند. مطلوبيت يا عدم
مطلوبيت يك رفتار يا كنش اجتماعي را بر اساس همسويي و همخواني
با ارزشها ميتوان درك كرد و ارزشها هستند كه در حقيقت ملاك
mبايدهاn
و
mنبايدهايn
روابط اجتماعي را تعيين ميكنند.[73]
جوامع به لحاظ گوناگوني كه دارند، ممكن است از ارزشهاي
متفاوتي برخوردار باشند. عدالت، آزادي، امنيت، توسعه و رفاه
مصاديق بارز ارزشها، در بسياري از فرهنگهاي امروزي به شمار
ميآيند. پرسش اساسي كه در باب ارزشها وجود دارد نحوهي
پيدايش ارزشها است؟ و اينكه ارزشها چگونه شكل ميگيرند؟ و
منشأ پيدايش ارزشها چيست؟
در جوامع ماقبل مدرن تنها دين منبع ارزشها به حساب ميآمد،
اما امروزه به تناسب گوناگوني جوامع، منشأ ارزشها نيز فرق
ميكند. در جوامع سكولار عرف، دولت، دكترين حقوقي و وحدت
رويهي قضايي منشأ ارزش به شمار ميآيد. در جوامع ايدئولوژيك،
ايدئولوژي، كار ويژهي تعيين ارزشها را به عهده دارد و در
جوامع ديني نيز دين ارزشها را تعيين ميكند. پس يكي از
كاركردهاي اجتماعي دين نيز توليد ارزشهاي فرهنگي است.
همانگونه كه بيان شد دين در افغانستان از نفوذ فوق العاده
برخوردار است. از اينرو در افغانستان منشأ اساسي ارزشها دين
است و دين از طريق توليد ارزشهاي فرهنگي در سطح روابط مردم
افغانستان، به خوبي تمامي لايههاي فرهنگ و روابط مردم
افغانستان را تحت تأثير قرار داده است. اين امر در تمامي سطوح
از روابط اجتماعي مردم افغانستان متجلي است. دين كه به خوبي
نيازهاي فكري و معنوي مردم سنتي افغانستان را برآورده ميسازد،
به شكل بسيار شگرف در زندگي آنها نفوذ نموده است، مردم
افغانستان امور و ارزشهاي ديني خويش را بر هر چيز ديگر مقدم
ميدارند. در افغانستان دين، مظهر فرهنگ مردم است و فرهنگ مردم
بازتاب تأثيرات ارزشهاي ديني به حساب ميآيد.
تا قبل از تدوين نخستين قانون اساسي در سال 1301 شمسي، نظام
حقوقي حاكم بر رفتار مردم افغانستان شريعت اسلامي بود[74]
و بعد از تصويب قانون اساسي و اكنون نيز در بسياري از نواحي
كشور قوانين شرعي بر قوانين وضعي تقدم دارد. نظامهاي حقوقي در
افغانستان همواره متأثر از دين بودهاند. در كليهي قوانين
اساسي افغانستان دين به شكل بسيار جدي حضور داشته است به
گونهاي كه حتي دوران حكومت حزب دموكراتيك خلق -كه يك دولت
كمونيستي بود- نيز دين از قانون اساسي حذف نشد.[75]
ب) هنجارها (Norms)
به مجموعه قواعد اجتماعي كه رفتار و كنش مناسب اجتماعي را از
رفتار و كنش نامناسب اجتماعي تشخيص ميدهند، هنجار گفته
ميشود.[76]
هنجارها در حقيقت قانون نانوشتهاي هستند كه بر رفتار
اجتماعي انسانها حكومت ميكنند. به طور مثال در هر
جامعهاي يك نوع نگرش خاصي نسبت به ثروت، منزلت، امنيت، زنان و
روابط جنسي، وجود دارد و به خاطر همين نوع نگرش است كه هر فرد
ملزم است در شرايط خاصي، رفتار به خصوصي را داشته باشد. آنچه
فرد را ملزم به همسويي با نگرش خاصي ميكند، همان هنجارهاي
اجتماعي است.
امروزه براي كنترل و تنظيم رفتار اجتماعي قانون وضع ميكنند،
اما در گذشتهها، به ويژه در جوامع ابتدايي، قانون مدوني وجود
نداشت و هنجارها بودند كه كار ويژهي كنترل و تنظيم رفتار
اجتماعي را به عهده داشتند. هنجارها در حقيقت، بازتاب اجتماعي
ارزشها در رفتار و كنش اجتماعي تلقي ميگردند و اديان با
نهادينه كردن ارزشها در زير ساخت فرهنگ، هنجارهاي اجتماعي را
نيز تحت تأثير قرار ميدهند. در نتيجه اديان، علاوه بر
ارزشها، از طريق هنجارها نيز تأثيرات خويش را در فرهنگ جامعه
محقق ميسازند.
ج) نمادها (Symbls
)
بخش ديگري از فرهنگ نمادها است. نمادها يا سمبلها، مجموعهاي
از كنشها يا اشيايي هستند كه به عنوان ممثل اشياي ديگر، در
ميان اهالي يك فرهنگ مقبوليت عام يافتهاند.[77]
نمادها از تفاهم مشترك افراد جامعه تغذيه ميكنند. وقتي افراد
جامعه ميپذيرند كه پديدهي خاص از شيء معيني نمايندگي كند،
نماد شكل ميگيرد. نمادها در جلوههاي گوناگون ظاهر ميشوند.
نمادهاي مذهبي، پيشوايان برجسته، قهرمانها، يادبودها،
پرچمها و... نمادهاي گوناگون يك فرهنگ به شمار ميآيند.
در جوامعي كه دين نقش اساسي در تحولات آن دارد، بدون ترديد
نمادهاي آن جامعه نيز متأثر از دين آن جامعه خواهد بود. اديان
با مطرح كردن نمادهاي ديني و جايگزين نمودن آنها به جاي
نمادهاي بومي و محلي موجبات بسط فرهنگ دين را فراهم ميسازد.
مساجد يكي از نمادهاي ديني اسلام است. در افغانستان مساجد چنان
از حرمت و تقدس برخوردارند كه هيچ قريه و منطقهاي را نميتوان
يافت كه مسجد در آن وجود نداشته باشد. در فرهنگ مردم افغانستان
مسجد تنها محل انجام مناسك مذهبي نيست بلكه محل تجمع و
تصميمگيري در مورد بسياري از مسائل اجتماعي نيز هست.
د) آداب و رسوم (Customs)
آداب و رسوم، مجموعهي عنعنات و سنن تشريفاتيند كه در موارد
مشخص به اجرا در ميآيند. آداب و رسوم يكي از قويترين عامل
ارتباط در يك جامعه است. آداب و رسوم، همانند مناسكهاي
اجتماعي دين، زمينهي ارتباطگيري متقابل افراد را
فراهم ميسازند. در هر جامعهاي كما بيش در مورد تولد، مرگ،
ازدواج، مهماني مراسم ويژهاي وجود دارد.
يكي از بارزترين نمود تأثير دين بر فرهنگ جامعه را ميتوان در
آداب و رسوم يك جامعه يافت. آداب و رسوم مقاومترين بخش يك
فرهنگ در برابر تغيير و دگرگوني است. شايد دليل اين امر را در
تكرار مداوم اين پديدهي اجتماعي دانست. اما به هر صورت آداب و
رسوم از مؤثرترين راهها براي تأثير دين بر فرهنگ يك جامعه به
حساب ميآيند. با عنايت به آنچه بيان شد، روشن ميشود كه اديان
بيشترين تأثير خويش را بر فرهنگ از طريق القاي ارزشها و
نهادينه كردن آنها در شكل هنجارها، نمادها و آداب و رسوم
اجتماعي، ميگذارند.
محور چهارم: جمعبندي
آنچه كه از مجموع مباحث درباره انحاي رابطهي دين با جامعه و
تحليل دو كاركرد عمدهي دين در جامعه به خصوص جامعهي
افغانستان، ميتوان نتيجه گرفت نكاتي است كه توجه به آن
مبلغان ديني و ساير دينپژوهان را در امر تبليغ و گسترش
مطالعات دينپژوهي ياري ميرساند:
1.
بدون ترديد، ملت و مردم افغانستان از شش جدي 1380 وارد عرصهي
جديدي از تاريخ خويش شده است. عرصهي جديد در عين اينكه
آباداني و توسعه اجتماعي، سياسي و فكري را نويد ميدهد
چالشهايي را نيز فراروي ملت و مردم افغانستان قرار داده است.
يكي از چالشهاي موجود در كنار ديگر چالشها، چالش نقش دين و
عالمان ديني در جامعه، دستكم در ميان دگرانديشان و روشنفكران
افغانستان است.
از سوي ديگر با توجه به آنچه در مورد نقش دين در ايجاد همبستگي
و انسجام ملي به خصوص در كشور افغانستان بيان شد، تبليغ دين در
جهت ايجاد و تقويت مباني همبستگي و وفاق ملي در افغانستان، نه
تنها نقش دين و جايگاه عالمان ديني را به عنوان عنصر معنوي
نيرومند اجتماعي احيا ميكند، بلكه در جهت حل يكي از عمدهترين
و جديترين چالش موجود فراروي مردم و ملت افغانستان يعني
فرايند ملتسازي، ياري ميرساند. از اينرو شايسته است كه
مبلغان ديني به جاي تبليغ فرقهگرايانه از دين، كه مسلماً
موجبات تشتت اجتماعي را فراهم ميسازد در عين اينكه هيچ نفع
ديني در آن متصور نيست، با فراست تمام، نقش و كاركرد دين در
جهت ايجاد همبستگي اجتماعي در سطح ملي را مورد اهتمام خويش
قرار دهند كه اين امر بدون شك، درك جديدي از نقش و جايگاه
عالمان ديني براي اذهان جامعه نيز ارائه خواهد داد.
2.
درست است كه دينداري در ميان ملت افغانستان ريشههاي بسيار
عميق دارد اما اين به اين معني نيست كه سطوح دينداري در ميان
تمام اقشار جامعه و در همه حال يكسان است. شواهد نشان ميدهند
كه در فصل جديد تاريخ افغانستان، سطح دينداري در ميان مردم
افغانستان تغيير خواهد كرد و اين تغيير نه در جهت همسويي با
دين كه در جهت مخالف آن خواهد بود. از اينرو پيشبيني ميشود
كه نقش دين در فرهنگ به عنوان يك عنصر بسيار اساسي، تضعيف شده
و ارزشهاي سكولار به جاي ارزشهاي ديني جايگزين گردد. اين
نكته مسلماً اساسيترين و جديترين چالش در برابر دين، عالمان،
مبلغان و هواداران ديني خواهد بود.
اما از آنجا كه جامعهي افغانستان هنوز ماهيت ديني خويش را به
شكل جدي حفظ نموده است و از سوي ديگر فرايند عرفي شدن دين[78]
از ريشههاي عميق در ميان فرهنگ و مردم افغانستان برخوردار
نيست، آگاهي و هوشمندي عالمان ديني از نقش دين در فرهنگسازي
جامعه و اهتمام بر روند نهادينه كردن ارزشهاي ديني در
افغانستان ميتواند اين فرايند را با شكست مواجه سازد و همچنان
فرهنگ ديني جامعه را ديني نگهدارد. بنابراين اولويت ديگري كه
در امر تبليغ دين، فراروي مبلغان ديني در افغانستان قرار
ميگيرد، توجه به نقش دين در فرهنگسازي است.
از اينرو بايسته است كه مبلغان دين با فعاليت پويا، نظاممند
و هدفمندانه از طريق مشاركت در بازسازي نظام تعليمي و تدوين
متون درسي معارف ديني و رويآوردن به مراكز آموزش و تحصيلات
عاليه در افغانستان از طريق تدريس، تدوين و تنظيم متون درسي در
سطوح مختلف روند نهادينه شدن ارزشهاي ديني در عرصه جديد
تاريخ افغانستان را تقويت نمايد. بديهي است كه يكي از پيامدهاي
روشن اين كار عقيم ماندن تمام فعاليتهاي ضد ديني نيز خواهد
بود.
پينوشتها:
[1]
. هميلتون؛ ملكلم؛ جامعهشناسي دين؛
ترجمه محسن ثلاثي؛ ص31 تهران: مؤسسه فرهنگي انتشاراتي
تبيان؛ چاپ اول؛ 1377
.[4]
كاشف الغطاء؛ محمد حسين؛ اين است آيين
ما؛ ترجمه: ناصر مكارم شيرازي؛ ص165 و 166؛ قم:
انتشارات سعدي؛ چاپ اول؛ 1346
[5]
مصباح يزدي؛ محمد تقي؛ حقوق و سياست
در قرآن؛ ص20؛ قم: انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي
امام خميني؛ چاپ اول؛ 1377
[10]
. طباطبايي؛ محمد حسين؛ الميزان في
تفسير القرآن؛ ج 3؛ ص126؛ تهران: دارالكتب الاسلاميه؛
چاپ سوم
[11]
. نهج البلاغه؛ ترجمه: محمد دشتي؛ ص
625؛ قم: مؤسسه فرهنگي تحقيقاتي امير المؤمنين عليه
السلام؛ چاپ اول؛ 1379؛ حكمت 125
[12]
. اين است آيين ما؛ ص 166
[13]
. بايست توجه كرد كه منظور از معاملات
در اينجا، معاملات اقتصادي نيست، بلكه همه نوع تعامل و
كنش متقابل انسانهاست كه در زمينهي اجتماع صورت
ميگيرد. بنابر اين احكام در زمينهي معاملات، همهي
حوزههاي اجتماع: سياست، فرهنگ، اقتصاد را در بر
ميگيرد.
[14]
. حقوق و سياست در قرآن؛ ص 44و 45
.[15]
وثوقي؛ منصور؛ نيكخلق؛ علي اكبر؛
مباني جامعهشناسي؛ ص 49 انتشارات خردمند؛ چاپ پنجم؛
[18]
جامعهشناسي دين؛ ص 170
.[19]
The
elementary Forms of religious life
[20]
. جامعهشناسي دين؛ ص 176
.[23]
جامعهشناسي دين؛ ص 20
[24]
.
The Protestani ethic and the Spirit
of Capitalism
[25]
. جامعهشناسي دين؛ ص 257
[27]
.Religion
as A Cultural System
[28]
. جامعهشناسي دين؛ ص 273- 284
.[31]
جامعهشناسي
دين؛ ص 199
[33]
.
مطهري؛ مرتضي؛ مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي؛ ص 41- 53
؛ دفتر انتشارات اسلامي؛ چاپ جديد؛ 1364
[35]
. توماس هابز؛ لوياتان؛ ترجمه: دكتر
حسين بشيريه؛ ص 52؛ بيجا؛ بينا
[36]
. الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2؛ ص
143- 144
[54]
.
Absolute despotic ethnocentrism
thought
[57]
. بلينگتون؛ روزاموند؛ فرهنگ و جامعه؛
ترجمه: فريبا محمدي؛ تهران: نشر قطره؛ چاپ اول؛ 1380؛
ص 35
[61]
.
Nonmaterial Culture
[68]
.
Zanden Vander Sociology the Core
MacGraw- Hill Inc third edition 1993 p 32
[69]
. گيدنز؛ آنتوني؛ جامعهشناسي؛ ترجمه:
منوچهر صبوري؛ ص 36 ؛ تهران: نشر ني؛ 1373
[71]
. اوليور روا؛ افغانستان؛ اسلام و
نوگرايي سياسي؛ ترجمه: ابوالحسن سروقد مقدم؛ ص 55 ؛
مشهد: آستان قدس رضوي؛ چاپ اول؛ 1369
[72]
. احمد رشيد؛ طالبان؛ مترجمان:
اسدالله شفايي و صادق باقري؛ ص35؛ نشر دانش هستي؛ چاپ
اول؛ زمستان 1379
[73]
.
Vender Zanden Sociology the Core P 34
[74]
. احمد رشيد؛ طالبان؛ پيشين؛ ص 137
[75]
. متن كامل قوانين اساسي افغانستان؛
مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان؛ قم: چاپ اول؛
تابستان 1374
[76]
.
Zanden Vender Sociology the Core P 37
[78]
.
Secularization of Religion
|