مبلغان دين و چالش‌هايي از درون

محمد هدايت

مقدمه

1. تبليغ در دنياي امروز به عنوان بخشي از علوم بشري به نام mدانش ارتباطاتn يكي از پيچيده‌ترين و مهم‌ترين آوردگاه مبارزه شناخته مي‌شود؛ دانشي كه همه‌ي دانش‌هاي متداول، از تكنولوژي پيشرفته گرفته تا روان‌‌شناسي، جامعه‌شناسي و... در آن به خدمت گرفته مي‌شود تا هر كس بتواند اهداف پيدا و پنهان خويش را در وجود انسان‌ها نهادينه كند.

آيزنهاور رئيس جمهور اسبق آمريكا گفته بود: mبزرگ‌ترين جنگي كه در پيش داريم، جنگ تسخير اذهان انسان‌ها است.n[1] و اينك اين جنگ مدت‌ها است كه شروع شده و mما در يك جهان در حال جنگ به سر مي‌بريم، اين بار جنگ جهاني سوم بر سر تصرف زميني صورت نمي‌گيرد، اين جنگ براي كنترل افكار و روحيات بشر آغاز شده و عرصه‌ي آن دهكده‌‌ي جهاني عقايد و اطلاعات استn[2]

بايد دانست كه چنين حرف‌هايي فقط خيال‌واره‌هاي آدم‌هاي بيكار نيست، بلكه برآيند سال‌هاي متمادي تحقيق و تفحص و تجربه استعمارگري و استحمارگري مي‌باشد. از همين جا پيداست كه وظيفه‌ي يك مبلغ ديني چقدر پيچيده و دشوار خواهد بود، كسي كه موجوديت خود او و دينش يك‌جا درمحاق ابرهاي متراكم امواج و ماهواره‌ها رفته است و هياهوي زمانه همه‌ي فرصت‌ها را از دست بشريت ربوده است.

2. نگارنده در اين مجال مختصر نه مي‌خواهد طرحي را  در اندازد و نه راهكاري را پيشنهاد نمايد، زيرا نه توانايي آن را در خود مي‌بيند و نه اميد آن را دارد كه در اين وانفساي روزگار حرف او شنيده شود، فقط يك هدف را دنبال مي‌كند و آن اين است كه: از يكسو مفهوم، اهميت، نقش و كاركردهاي تبليغ را در جهان معاصر شرح دهد و از سوي ديگر با بيان برخي از كاستي‌هاي موجود در سازمان (Organization) رسمي روحانيت و مبلغان ديني و كاستي‌هاي موجود در شخصيت (Type) غالب روحانيت، او را از درون به فكر چاره وا دارد، به عبارت ديگر نگارنده اعتقاد راسخ به اين آيه‌ي شريـفه دارد كه: )إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ[3](

>همانا خداوند نعمتي را كه در نزد گروهي هست تغيير ندهد، مگر آنچه را كه در ضمير ايشان هست تغيير دهند< تا زماني كه دردهاي خود را در بيرون از خود جستجو كنيم بر اساس آيه‌ي فوق موفق نخواهيم بود، لذا اگر بتوانيم روحانيت متعهد و انديشمند نسل حاضر را متوجه كاستي‌هاي موجود در درون خود كنيم، يقين دارم كه آنها خود طرحي نو در خواهند انداخت.

3. شايد بخشي از اين نوشتار كلي و ناظر به وضعيت عمومي حوزه‌هاي علميه و روحانيت شيعه باشد و رابطه‌ي مستقيم با افغانستان نداشته باشد‌ ولي از آنجا كه روحانيت افغانستان بخشي از روحانيت شيعه در جهان و افغانستان خود پاره‌اي از جهان اسلام است، قطعاً مباحث كلي متوجه آنها به عنوان جزء هم خواهد شد، به اين معني كه هر مشكلي در سازمان روحانيت و به طور عموم در حوزه‌ي تبليغ دين در جهان اسلام وجود داشته باشد، قهراً بر سرنوشت روحانيت و مبلغان دين در افغانستان تأثير خواهد گذاشت.

 

مفهوم تبليغ

تبليغ در لغت از ريشه‌ي mبلغn به معني رسيدن و تبليغ از باب تفعيل به معني رساندن چيزي است. اما در اصطلاح: mتبليغ، رساندن مجموعه اطلاعاتي به مخاطب به منظور اقناع و برانگيختن احساسات او به سود يا بر ضد يك موضوع است. n[4]

تبليغ واژه‌ي عربي است كه معادل واژه‌ي «Propaganda» انگليسي قرار دارد و هم‌چنين در عربي معادل‌هاي ديگري هم دارد از قبيل اعلام، دعايه، دعوت، اعلان و... mو در زبان فارسي برخي واژه‌ي mآوازه‌گريn را ـ ظاهراً نخستين بار ملك الشعراي بهار آن را در برابر «Propaganda» به كار برد ـ معادل واژه‌ي عربي تبليغ دانسته ولي اين كاربرد با اقبال روبرو نشده است.n[5]

واژه‌ي تبليغ در قرآن به كار نرفته است ولي مشتقات ديگر آن به وفور مورد استفاده قرار گرفته است و همچنين آن واژه‌ها هيچگاه به معني اصطلاحي تبليغ يعني آنچه كه امروزه از mتبليغn مستفاد مي‌شود نيامده است بلكه همواره به معني لغوي خود به كار رفته است.[6]

از گفته‌هاي فوق چنين بر مي‌آيد كه تبليغ صرفاً خطابه و وعظ نيست چنانكه از واژه‌ي تبليغ در ذهن، همين موارد مشخص خطور مي‌كند، بلكه قلمرو آن بسيار وسيع‌تر و فراگيرتر از اين است. بنابراين هنگامي كه مي‌گوييم تبليغ و پسوند mدينn را بر آن مي‌افزاييم مراد، مجموعه‌ فعاليت‌هايي است كه در جهت رساندن آموزه‌هاي ديني براي ديگران صورت مي‌گيرد، چه در قالب نوشته باشد يا سخنراني، وعظ، خطابه، فيلم، شعر، موسيقي و...

تبليغ به مثابه علم

پرسش اساسي كه در زمينه‌ي تبليغ وجود دارد اين است كه آيا تبليغ به عنوان يك علم مستقل مطرح است يا اينكه آن را بايد در چارچوب يكي از علوم ديگر بررسي و مطالعه كرد؟ آنچه كه در ارتكاز ذهني وجود دارد اين است كه از تبليغ فقط خطابه را مي‌فهميده‌ايم و خطابه به عنوان يك فن از يونان باستان شروع شد و ارسطو رساله‌اي در فن خطابه (الريطوريقه= Rhetorike) نوشت كه دانشمندان بزرگ مسلمان همچون: فارابي، ابن سينا، ابن رشد، خواجه نصيرالدين طوسي و... شرح‌هاي مفصل و بسيار علمي بر آن نوشتند و خطابه در اسلام بسيار پيشرفته‌تر از يونان مطرح شد و شكل علمي به خود گرفت، اما متأسفانه كم‌كم از ژرفاي آن كاسته شد و به صورت آن چيزي در آمد كه امروزه در ميان ما مرسوم است، [7] اما تبليغ در دنياي امروز در دانش ارتباطات (Commuication) مورد بحث قرار مي‌گيرد و mمنظور از ارتباطات اجتماعي گونه‌هاي مختلفي از تبادل پيام در ميان انسان‌ها است،‌ بر همين اساس دانشي كه به بررسي و شناخت انواع مختلف پيام، روش‌هاي تبادل آن، ابزارهاي ارسال پيام و دريافت آن، كانال‌هاي انتقال پيام، اجزاي تشكيل دهنده‌ي پيام، سنجش ميزان انتقال پيام، پي‌آمدها و مباحث نظري آن مي‌پردازد، به نام دانش ارتباطات اجتماعي شناخته مي‌شود.n[8]  mو تبليغ از جنس ارتباطات است، يعني قبل از هر چيز يك ارتباط است، لذا تكيه‌ي اصلي بحث تبليغ و كليه‌ي مباحث ديگر علوم پيرامون آن بايد حول محور ارتباطات قرار گيرد.n[9]           

تبليغ به عنوان گونه‌اي از فرآيند ارتباطي داراي اجزاي مختلفي است و هنگامي كه همين اجزا را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم، در خواهيم يافت كه مسئله‌ي تبليغ در دنياي امروز چه اهميتي دارد و چقدر پيچيده است و نيز در خواهيم يافت كه يك مبلغ چاره‌اي ندارد جز اينكه خود را به علوم و فنون روز مجهز نمايد،‌ مهمترين اجزاي تبليغ از اين قرار است: 1. فرستنده‌ي پيام (مبلغ) 2. وسيله‌ي ارتباطي براي تبليغ. 3. گيرنده‌ي پيام (مخاطب) 4. عمليات باز خورد. علاوه بر اجزاي فوق مباحثي چون‌ مباني، روش و زمان و مكان تبليغ نيز فوق العاده اهميت دارد.[10] بدون شك به اهميت موضوع زماني پي خواهيم برد كه دقيقاً اجزاي مختلف را يك به يك بشناسيم و آنگاه دستگاه تبليغي خويش را بر آن تطبيق دهيم.‌ به راستي فرستندگان پيام‌هاي مختلف در جهان امروز به چه علوم و فنون و ابزارهايي مجهز هستند؟ آيا ما به عنوان مبلغان دين اسلام، چقدر از آگاهي‌هاي مورد نياز امروز برخوردار هستيم؟ آنها از دانش‌هاي مختلفي چون روان‌شناسي،‌ جامعه‌شناسي و تمام رمز و رازهاي هنري و تكنولوژي پيشرفته استفاده مي‌كند و پيام‌هاي‌شان را در متن زندگي شخصي و حتي خانوادگي مي‌فرستند ولي ما چقدر از اين ابزار برخوردار هستيم؟ و مبلغان ديني ما به عنوان اولين ركن اساسي تبليغ دين چقدر از دانش‌هاي روز برخوردار هستند؟

دومين ركن تبليغ وسايل و ابزارهاي ارتباطي است و ما چقدر توانسته‌ايم ابزار ارتباطي جديد را به خدمت بگيريم؟ در جواب بايد گفت: متأسفانه در اين قسمت هم بسيار ضعيف بوده‌ايم،‌ زيرا همه‌ي وسايل ارتباطي جديد و تمام رسانه‌هاي جمعي در كشورهاي مسلمان،‌ با تمام اسرار و دانش مربوط به خود در دست كساني قرار دارد كه يا ضد دين هستند و يا فقط مسلمانند و هيچ‌گونه تخصصي در زمينه‌ي علوم دين ندارند و متخصصان علوم اسلامي به عنوان مبلغان دين نتوانسته‌اند به درستي با ابزارهاي جديد تعامل بر قرار نمايند. در واقع حتي ابزارهاي قديمي را هم از دست داده‌ايم، زيرا mپس از اسلام برخي نهادها و ابزارهاي تبليغي مانند: شعر، خطابه، نماز جماعت و جمعه،‌ مسجد، اذان و اعياد مذهبي در مسير تبليغ دين قرار گرفتندn[11] چقدر توانسته‌ايم آنها را به رشد و بالندگي برسانيم؟ آيا امروز هم خطابه‌ها خصوصيات خطابه‌هاي زمان خواجه نصير و فارابي را دارد؟ آيا شعر امروز به عنوان يكي از ابزارهاي تبليغ قرار مي‌گيرد؟ معلوم است كه جواب منفي است.

سومين ركن تبليغ، مخاطب است، ما چه طيف‌هايي از جامعه اسلامي را توانسته‌ايم با مسجد و نماز و مسايل اسلامي آشنا كنيم؟ و چند در صد از كل مردم مسلمان در چنين محافل و مراسمي شركت مي‌كنند؟ در يك كلام چند درصد از جامعه مخاطب ما هستند؟ در هر صورت آنچه كه مهم است اين است كه تبليغ با تمام اجزاء و اركان خود در دنياي امروز به عنوان يك علم مطرح است و كسي در اين ميدان پيروز خواهد بود كه تبليغ را به صورت علمي بياموزد و به كار گيرد.

 

گونه‌هاي تبليغ در گذشته و حال 

بدون ترديد گونه‌هاي تبليغ در گذشته بسيار محدودتر از امروز بوده است، مثلاً خطابه، ذكر مصيبت، نوحه‌خواني، تعزيه، شعرهايي با درونمايه‌هاي مذهبي، مداحي و امثال آن از گونه‌هاي تبليغي در مذهب شيعه مطرح بوده است. البته هر كدام از گونه‌هاي فوق از كار‌آمدي شگفت‌انگيزي برخوردار بوده است و هنوز هم براي مخاطبان خود حرف‌هايي براي گفتن دارد. در گذشته اين‌گونه نبوده است كه عده‌اي به روضه‌خواني و عده‌اي به شعر و عده‌اي به وعظ و خطابه روي بياورند و فقها و علما اين كارها را دون شأن خود بدانند و فقط به كارهاي علمي بپردازند، بلكه بزرگ‌ترين فقها و علما در عين داشتن علم و دانش در جنبه‌هاي ديگر هم يا استاد بودند و يا به قدر كافي مي‌دانستند، علماي متقدم اغلب در عين حاليكه فقيه، فيلسوف و متكلم بودند، در همان حال واعظ، خطيب، شاعر و حتي موسيقي‌دان و هنرمند هم بودند، كساني چون بوعلي سينا، فارابي و خواجه نصير و ... نمونه‌هاي بسيار بارزي در اين زمينه هستند.

   اما گونه‌هاي تبليغ در زمان كنوني به قدري متنوع است كه شمارش آنها كار دشوار است، چه رسد به شرح يكايك آنها. امروزه انواع و اقسام رسانه‌هاي جمعي وجود دارد از قبيل راديو، تلويزيون، مطبوعات،‌ اينترنت و ... كه هر كدام به تنهايي از انواع گونه‌هاي تبليغي سود مي‌جويد، به ويژه گونه‌ي تصويري تبليغ در دنياي جديد از اهميت فوق‌العاده برخوردار است، زيرا مخاطب بسيار دارد؛ يك فيلم، همزمان ممكن است ميليون‌ها انسان بيننده داشته‌ باشد. به عنوان نمونه در جمهوري اسلامي فيلم‌هايي با درونمايه‌هاي مذهبي به قدري مورد استقبال قرار مي‌گيرد كه اصلاً قابل مقايسه با گونه‌هاي تبليغي رايج در حوزه‌هاي ديني نيست. بديهي است كه وقتي مخاطب زياد مي‌شود، ميزان كمي موفقيت به همان اندازه رشد نشان مي‌دهد حتي ممكن است از لحاظ كيفي هم با موفقيت‌هاي بي‌نظير روبرو شود. اما ما مي‌دانيم كه همين اندك تبليغ‌هاي مذهبي، شيوه‌هاي جديد مثبتي بر تئوري‌هاي بيگانه از فرهنگ اسلامي توليد مي‌شود يعني اينكه دست‌اندركاران آنها چاره‌اي جز اين ندارد. همين مطلب به خوبي مي‌رساند كه بايد مبلغان دين در جستجوي گونه‌هاي جديد باشند و از همه‌ي امكانات موجود مدد بجويند و با استفاده‌ي آگاهانه از تجربه‌هاي بشري براي اعتلاي دين و مذهب بكوشند.

 

چالش‌هاي تأثيرگذار در سازمان روحانيت

روحانيت به ويژه در مذهب شيعه، بدون ترديد حاملان، شارحان و مبلغان اصلي آموزه‌هاي دين هستند، هيچكس و هيچ قشري در ميان مسلمانان، به اندازه‌ي روحانيت درباره‌ي دين احساس مسئوليت نمي‌كند، زيرا به لحاظ منطقي و فلسفه‌ي وجودي روحانيت، تنها وارثان انبياء و اولياي خداوند علماي اسلام و فقهاي ديني هستند.‌ در اينجا مراد از علما و فقها، فقهاي اصطلاحي نيست كه فقط شامل مراجع تقليد و انديشمندان شناخته شده شود،‌ بلكه عموم كساني كه در سلك روحانيت و در دايره‌ي سازمان «Organization» روحانيت قرار مي‌گيرند مراد مي‌باشند. تفقه در اينجا بر اساس آيه‌ي mنفرn به معني لغوي كلمه است يعني تمام كساني كه به هر اندازه در دين تفقّه مي‌ورزند به همان اندازه مسئولند. سازمان روحانيت در طول تاريخ تشيع در جوامع شيعي داراي يك شخصيت حقوقي تعريف شده و مشخص بوده است، حال پرسش اين است كه نهاد روحانيت به عنوان يك سازمان ديني كه ريشه در تاريخ پرشكوه و با عظمت تشيع دارد نه صرفاً به عنوان يك نهاد مدني با چه موانع رشد و چالش‌هايي روبرو بوده است كه همواره موجبات دغدغه و نگراني انديشمندان و فقهاي بزرگي چون امام خميني ره،‌ شهيد مطهري،‌ شهيد صدر و... را فراهم مي‌كرده‌اند؟ پاسخ به اين پرسش مستلزم تحقيق و تفحص گسترده و مداوم مي‌باشد كه از عهده‌ي اين مقاله خارج است. ولي آنچه كه ذهن نگارنده‌ي‌ اين سطور را به خود جلب كرده و از هر چيزي ديگر بيشتر خودنمايي مي‌كند،‌ دو چيز است كه در واقع هرگونه مشكلي كه به وجود مي‌آيد بايد ريشه‌هاي آن را در آن دو شكل اساسي ديد و آن دو يكي: سيستم معشيت بيمار و ديگري: سيستم آموزشي ناكارآمد مي‌باشند و اينك شرح بيشتر آن دو.

سيستم معيشتي بيمار

معيشت در زندگي روحانيت به طور سنتي متكي بر وجوهات شرعيه بوده است، چه بسا كه اين شيوه موجب نجات مذهب در مقاطع مختلف تاريخ شده است،‌ لذا داراي مزاياي زيادي بوده است كه مهمترين آنها استقلال روحانيت و حوزه‌هاي علميه از قدرت و دستگاه‌هاي حكومتي در طول تاريخ مي‌باشد. اما اين شيوه مخصوصاً در مراحل مختلف اجرايي خود داراي اشكالات بسيار است.

شهيد مطهري تمام مشكلات حوزه‌ها را به سيستم معيشت و طرز ارتزاق روحانيت مي‌داند و مي‌نويسد: m... علت اصلي و اساسي نواقص و مشكلات روحانيت، نظام‌ مالي و طرز ارتزاق روحانيون است...n[12] چنين نگاهي به مسئله معيشت نشان از مشكلي دارد كه در شيوه‌ي ارتزاق روحانيت موجود است. شهيد مطهري از مهمترين تالي‌هاي فاسد اين شيوه عوام زدگي روحانيت را مي‌داند و مي‌نويسد: mدر اين صورت روحانيت قدرت پيدا مي‌كنند ولي حرمت را از دست مي‌دهند.n[13] البته اشكالات اين شيوه شايد در زمان كنوني خيلي به چشم نيايد ولي همين كه تا هنوز فقهاي ما حاضر نشده‌اند يك تشكيلات واحد براي سامان دادن به اين امر ايجاد نمايند و هر كدام براي خود قانون و دستگاهي كاملاً‌ متفاوت دارند، خود دليلي محكم است بر اينكه حكايت همچنان باقي است.

از آنجا كه سير مقال ناظر به احوال و اوضاع افغانستان و روحانيت افغانستان است، بايد گفت كه: وضع معيشت روحانيت در افغانستان به يك آشفته بازار بيشتر شبيه است تا يك سيستم روشمند و منظم معيشتي! زيرا در افغانستان روحانيت مستقيماً با مردم در ارتباط و طرف هستند، اين ارتباط نزديك به لحاظ تأثير تبليغ دين و آموزه‌هاي ديني و اعتقادي بي‌نهايت مؤثر است و اتفاقاً يكي از نقطه‌هاي درخشان در زندگي روحانيت شيعه در طول تاريخ مي‌باشد. اما در لايه‌هاي اين ارتباط عميق، مسايل اقتصادي و نيت‌هاي دنيوي نيز وجود دارد كه تأثيرات بسيار منفي در تعامل روحانيت با مردم مي‌گذارد. چه بسا كه در پاره‌اي موارد به دليل محروميت، موجب لغزش‌هايي براي برخي از روحانيت مي‌شود كه ضربه‌هاي جبران‌ناپذيري بر حيثيت اين نهاد مقدس وارد مي‌آيد. كساني كه مخاطبان اصلي اين مقال هستند،‌ مي‌دانند كه من از اين جملات بسيار ساده ولي در عين حال تلخ چه چيزهايي را اراده مي‌كنم. در اينجا نقل كلامي از شهيد مطهري شايد بتواند بسياري از مضمرات را روشن كند: mدر محيط مقدس روحانيت زعمايي مانند مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري پيدا شده‌اند كه به قول خود او به وجوهات شرعيه به آن چشم نگاه مي‌كرده‌اند كه به آب چركين طشت لباسشويي؛ هنگام منتهاي ضرورت احتياج، اندكي از آن استفاده مي‌كرده‌اندn[14] مسمّي كلام شيخ انصاري ناظر به مسايل جنبي وجوهات شرعيه و شيوه‌هاي اجرايي آن بوده است وگرنه نفس وضع وجوهات شرعيه به صورت يك قانون ثابت يكي از حكيمانه‌ترين فرامين اقتصادي براي احياء و اعتلاي اسلام و مذهب بوده است. در هر صورت تا زماني كه براي اين معضل چاره‌اي انديشيده نشود، هيچ مشكلي حل نخواهد شد. شهيد مطهري سه گزينه را براي اصلاح وضع معيشت روحانيت مطرح مي‌نمايد:

1. روحانيت همانند ديگر مردم از دست‌رنج خود گذران زندگي كنند و هر كسي براي خود كسبي از مكاسب حلال داشته باشند؛

2. روحانيت شيعه همانند روحانيت اهل سنّت از موقوفات و صدقات جاريه استفاده كنند؛

3. فرض سوم همان استفاده از سهم امام است، همان چيزي كه هم اينك معمول است، ولي مي‌فرمايد بايد حتماً وضع معيشت سازمان يابد و منظم گردد.[15]

گرچه ممكن است كه فعلاً با توجه به وضعيت افغانستان و روحانيت افغانستان، هر پيشنهاد و طرحي، عملاً عقيم بماند ولي بايد پذيرفت كه مبلغان دين بايد راه‌هايي براي گذران زندگي شخصي خود، براي يك زندگي شرافت‌مندانه، جستجو نمايد؛ احتمالاً دو راه بيشتر ندارد: يكي اينكه روحانيت همچنان متكي بر وجوهات شرعيه باشد ولي حتماً‌ نهادي رسمي و داراي صلاحيت، بر نحوه‌ي تأديه و پرداخت وجوهات، كاملاً اشراف داشته باشد تا از اين حيث هيچ مبلغي، هيچ‌گونه ارتباطي اقتصادي با مردم نداشته باشد. ديگر اينكه هر يك از روحانيت به دنبال كمالات علمي، هنري و فني بروند و خود را هم براي يك مبارزه آماده نمايند و هم براي يك زندگي شرافت‌مندانه و به دور از منت‌هاي زياد. به عنوان نمونه مبلغان دين در عين زماني كه تبليغ مي‌كند و در اين مسير احساس مسئوليت مي‌كنند، بايد بتوانند خود را براي پذيرش شغل‌هاي متناسب با شغل اصلي خود آماده كنند، از قبيل معلمي در زمينه‌هاي هنري و فني و مدارس، تدريس در رشته‌هاي اسلامي به ويژه در ميان دانشجويان و دانشگاهيان و به راه‌اندازي مطبوعات و مجلات و حتي حضور در صحنه‌هاي مختلف راديو و تلويزيون. ديگر زمان آن سپري شده است كه مردم فقط در هنگام عقد نكاح، دفن و كفن ميت، استخاره به ما مراجعه كنند و ما هم زندگي خود را بر اساس همين چيزها پايه‌ريزي كنيم.

سيستم آموزش ناكارآمد

مسئله‌ي آموزش و تعليم و تربيت اساس همه‌ي تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي پيشرو بوده است و اسلام هم در همان ابتدا چنان به آموزش همت گماشت كه از همه‌ي ظرفيت‌هاي موجود براي آموزش استفاده كرد، حتي براي اسراي كفار پيشنهاد مي‌كرد كه هر كس كه به چند مسلمان سواد ياد بدهد آزاد خواهد شد. در زمان امام صادقu اولين مدرسه‌ي بزرگ و جامع اسلامي به وجود آمد و در همه‌ي زمينه‌هاي حيات بشري به تربيت نيرو پرداخت. اصولاً اسلام بر اساس فال‌گيري و غيب‌گويي و... به يك تمدن بزرگ نايل نشد بلكه بر اساس طرح‌هاي آموزشي منظم و منطبق با نيازهاي جامعه يكي از بزرگ‌ترين و با شكوه‌ترين تمدن‌هاي تاريخ بشر را پايه‌ريزي كرد كه مهمترين اكتشافات در متن همين تمدن صورت گرفت و مايه‌ي به وجود آمدن تمدن امروزي بشر شد.[16]

   در اسلام علم به طور مطلق ستايش شده است و هيچ علمي مردود دانسته نشده است، البته چيزهايي همچون سحر و غيب‌گويي و... نهي شده و آنها ويژگي‌هاي علم را ندارند بلكه از مقوله‌ي علم خارج هستند. به همين خاطر در گذشته اصلاً چيزي به نام علوم اسلامي و علوم غير اسلامي مطرح نبود و هر آنچه كه بر آن علم صدق مي‌كرد، صبغه‌ي اسلامي و ديني به خود مي‌گرفت و علماي ديني در گذشته به همان ميزان كه در علوم اسلامي چون حديث، فقه، اصول و... متخصص بودند از علوم ديگر نيز برخوردار بودند. اما متأسفانه با اوج‌گيري نهضت رنسانس، غربيان آشكارا و پنهان در پي به انحطاط كشاندن مسلمانان برآمدند تا شايد هم بتوانند عقده‌هاي حقارت گذشته خود را جبران نمايند و هم بر ثروت‌هاي كلان ملت‌هاي مسلمان سلطه يابند و اين كار ممكن نبود مگر با دور ساختن مسلمانان از دانش‌هاي بشري و به سرقت بردن مايه‌هاي اصيل‌ فرهنگ اسلامي و اكتشافات دانشمندان مسلمان. البته اين كارها به آساني انجام نيافت، بلكه آنها از تمام حيله‌هاي مخصوص به خود و از همه‌ي راه‌هاي ممكن استفاده كردند تا مسلمانان را از سرمايه‌هاي علمي‌شان دور بسازند و تا جايي پيش رفتند كه يك بيگانگي مطلق بين مسلمين و دانش‌هاي موجود ايجاد نمودند و موفق شدند كه آنها را در بيغوله‌هاي مدارس بي‌روح محصور كنند؛ علماي اسلام ديگر به امت مسلمان نمي‌انديشيدند و در غيبت جامعه و اجتماع مسلمين مشغول و سرگرم كتاب‌هاي حديث، رجال، اصول، فقه و... گرديدند؛ همه‌ي كوشش‌هاي عالمان ديني معطوف به اين امر مي‌شد كه چگونه اعمال عبادي و فردي را بدور از چشم ديگران و در انزواي مطلق به سامان بكشانند. اما خوشبختانه علماي آگاه و فقهاي بيدار اسلام به ويژه در عالم تشيع زمينه‌هاي يك انقلاب فكري و فرهنگي عظيم را فراهم نمودند و بار ديگر بر ويرانه‌هاي تمدن اسلامي بنيادهاي نوين را پايه‌ريزي نمودند، از پيشگامان مبرز اين حركت مي‌توان كساني چون امام خميني ره، شهيد صدر و شهيد مطهري را  نام برد كه توانستند بار ديگر پاي علماي دين را به صحنه بكشانند، اگر چه كه شايد خيلي‌ها راضي نبودند و تا هنوز هم‌ چنين‌ انديشه‌هايي يافت مي‌شود.

در هر حال روحانيت و علماي دين در حال يك آزمون سرنوشت‌ساز و تعيين كننده به سر مي‌برند، به همين خاطر است كه مي‌گوييم تبليغ اسلام و دين در چارچوب وعظ و خطابه شفاهي كارساز نيست و ديگر علوم اسلامي را در لابه لاي كتاب‌هاي هفتصد سال پيش جستجو نمودن و ياد گرفتن در همان قالب‌هاي كهن مشكلي را حل نخواهد كرد. پس بايد در سيستم آموزشي حوزه‌هاي علميه تجديد نظر جدي صورت بگيرد و اين مسئله‌اي است كه همه درباره‌ي آن اتفاق نظر دارند، اما دريغ از اتفاق در عمل.

اما اينكه چگونه يك سيستم كارآمد با پشتوانه‌هاي غني و اصيل ديني طراحي نمود، هنوز هم محل بحث است و شايد بتوان نظريه‌پردازان اين عرصه را به سه گروه كلي تقسيم كرد:

1. كساني كه معتقدند بايد همان كتب درسي قديمي را حك و اصلاح نموده و همان‌ها را تدريس كرد چنانكه فعلاً درحوزه‌هاي علميه كم و بيش همين شيوه اعمال مي‌شود و اين مسئله به شكل تلخيص‌نويسي و جزوه‌خواني منجر گرديده است و نتيجه‌ي اين امر از قديم هم بدتر شد، زيرا در قديم حداقل يك طلبه متون ديني را مي‌توانست بفهمد و معني كند ولي امروزه كمتر طلبه‌اي است كه بر متون پيچيده‌ي قديم اشراف داشته باشد.

2. برخي معتقدند كه بايد همه چيز را دگرگون ساخت و حوزه‌ها را به شكل دانشگاه‌ها در آورد يعني اينكه همه‌ي رشته‌ها بايد وارد حوزه شود حتي شيمي، فيزيك، رياضي و... و در كنار آنها مثلاً ادبيات عرب، فقه و اصول و ديگر شاخه‌هاي علوم اسلامي تدريس شود. اين شيوه هم عملي نخواهد بود، زيرا در آن صورت حوزه‌هاي علميه ماهيت اصيل خود را از دست خواهد داد و ماهيت جديدي پيدا خواهد نمود و حتي ممكن است به انقراض علوم اسلامي چون فقه و اصول منجر شود.

3. كساني هم هستند كه مبنايي‌تر مي‌انديشند و عقيده دارند كه تغيير و تحول سيستم آموزش در حوزه‌هاي علميه يك فرآيند بس خطير و پيچيده است كه كوچك‌ترين اشتباه ممكن است بار ديگر ما را به وادي‌هاي ديگري بكشاند ولي در عين حال يك امر اجتناب‌ناپذير و ضرورتي است كه بايد انجام پذيرد، به عبارت ديگر ديد ژرف‌تر به مسئله‌ي اين است كه نه لازم است كه فقط در ميان الفاظ پيچيده‌ي كتب درسي قديم اسير بمانيم و نه ضرورتي دارد كه رشته‌هاي مثل تجربي را وارد حوزه كنيم، بلكه ابتدا بايد نحوه‌اي نگاه به مسئله‌ي آموزش و تعليم و تربيت در حوزه‌ها را اصلاح نمود و تئوري‌هاي فردگرايانه‌ي قديم را به تئوري‌هاي جديد و اجتماعي و كارآمد تبديل كرد و آنگاه بر شالوده‌ي نظريه‌هاي صحيح و منطقي نظام آموزش را طراحي كرد.

حتي ما در گذشته هم نمونه‌هاي جالب و الگوهاي خوبي داريم كه تدريس‌شان با شرايط و مقتضيات زمانه همخواني كامل داشته است به عنوان نمونه‌ مرحوم آخوند خراساني در تدريس علم اصول چنان شيوه‌ي منحصر به فرد داشت كه تمام يك دوره‌ي اصول را در مدت دو سال تمام مي‌كرد.[17] همين آخوند كسي بود كه در حدود 1400 نفر شاگرد داشت و 400 نفر از شاگردان ايشان از مجتهدان مسلّم روزگار خود بودند[18] و آخوند كسي است كه كتابي مثل كفاية الاصول را نوشت. ولي همين اكنون كساني از فقها هستند كه دوره‌ي‌ درس اصول ايشان به بيست سال مي‌كشد. همين مقايسه به خوبي مي‌نماياند كه ظرفيت‌هاي بسيار در حوزه وجود دارد اما اينكه چگونه آن ظرفيت‌ها را كارآمد ساخت؟ پاسخ اين پرسش بستگي تام به همت طراحان سيستم آموزشي حوزه دارد و اين كار يك نفر و چند نفر و يكسال و چند سال نيست بلكه نياز به همه‌ي كساني  است كه در اين عرصه فعاليت مي‌كنند، انرژي‌هاي كلان و زمان بسيار صرف اين مسئله شده كه چگونه مي‌شود، علوم حوزه‌وي و ديني را در عرصه‌ي‌ رقابت با ديگر علوم كشاند؟ و چگونه مي‌توان به پرسش‌هاي انسان معاصر پاسخ گفت؟ و چگونه مي‌توان يك جنبش نرم افزاري ارائه نمود و چگونه مي‌توان به توليد علوم اسلامي پرداخت؟

عالمان دين بايد به اين مسئله بينديشند كه يكي از بنيادهاي نظري اسلام شيعي، تئوري مبارزه است، مبارزه ميان حق و باطل و در مذهب شيعه اصلاً تئوري صلح حق و باطل نداريم و مي‌دانيم كه جهان آكنده از باطل است و كفر از سوي ديگر مبارزه‌ي‌ مسلحانه با شمشير و تفنگ و توپ و... كارآيي خود را از دست داده است و عرصه‌ي مبارزه هم ديگر يك كشور، يك منطقه و يك محدوده‌ي جغرافيايي مشخص نيست بلكه مبارزه، مبارزه‌ي انديشه و تفكر در پرتو تبليغات گسترده با امكانات و تكنولوژي جديد است و عرصه هم عرصه‌ي فكر و مغز انسان‌ها،  از همين رهگذر است كه تسخير كل عالم به عنوان يك دهكده مطرح مي‌باشد. حال در اين ميدان و براي تسخير اين عرصه با چه سلاحي بايد به مبارزه بر خواست؟ و چه استراتژي بايد در پيش گرفت؟

مبارزه در دنياي امروز به قدري پيچيده شده كه ممكن است دو دشمن بر سر يك ميز در كنار هم بنشينند و با لبخند به همديگر يك فنجان قهوه تعارف كنند، ولي در عين زمان لرزه بر بنيادهاي نظري و اعتقادات همديگر وارد كنند. تا زماني كه حوزه‌هاي علميه و متوليان دين نتوانستد سيستم آموزشي خود را در اين راستاها عيار بسازند ضريب موفقيت در ارائه و تبليغ دين بسيار اندك خواهد بود.

مبلغان و چالش‌هاي شخصيتي

همان‌گونه كه تبليغ خود به عنوان يك فرايند مهم و اساسي در راستاي هدايت امت اسلامي تا هنوز فاقد چار چوب‌هاي نظري تعريف شده مي‌باشد[19] و همان‌گونه كه سازمان روحانيت به عنوان متولي امر تبليغ دين دچار چالش‌هاي اساسي است،‌ مبلغان دين نيز كه از درون همين سازمان بيرون مي‌آيند، بالتبع دچار مشكل خواهند بود. اما كاستي‌هايي كه مستقيماً مربوط به شخصيت مبلغان هستند كه مسلماً در هنگام تعامل با جامعه بروز خواهند كرد، چه چيزهايي هستند؟

شايد با مطالعه و تحقيق ميداني بر روي عمل‌كرد و ميزان موفقيت مبلغان بتوان فهرست بلندي ارائه نمود ولي آنچه كه با يك نگاه اجمالي بر روي رفتارها و منش‌هاي روحانيت و تيپ شخصيتي مبلغان و تبارز ايشان در جامعه به ويژه روحانيت افغانستان به ذهن متبادر مي‌شود، چند امر مهم مي‌باشد كه هدف نهايي تبليغ را به شدت تنزل مي‌دهد و آنها را مي‌توان به عنوان mمؤلفه‌هاي منفيn ياد كرد:

1. عدم تخصص‌هاي لازم در زمينه‌ي تبليغ

در دنياي امروز تبليغ يكي از اموري است كه همواره با تخصص همراه است، شايد هيچ دستگاه تبليغاتي را نتوان يافت كه بدون فراگيري تخصص‌هاي لازم وارد صحنه شده باشد و عرصه‌ي تبليغات به قدري گسترده است كه در آن از اكثر علوم و فنون بشري مايه مي‌گذارند به عنوان دانش‌هايي چون روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، تاريخ، ادبيات، هنر و... از ضروري‌ترين نيازهاي يك مبلغ و يك دستگاه تبليغاتي مي‌باشد. اما متأسفانه روحانيت ما نه تنها در اين زمينه تخصص ندارند كه حتي به علوم اسلامي هم به شكل تخصصي نمي‌نگرند در حالي كه يك مبلغ دين بايد حداقل در زمينه‌ي يكي از علوم اسلامي از قبيل، كلام، فلسفه، تفسير، اخلاق و... تخصص داشته باشد و هنگامي كه با مردم سخن مي‌گويد بداند كه خاستگاه كلام او چيست؟ و از چه جايگاهي حرف مي‌زند؟ اما اكنون چنين چيزي وجود ندارد. در حالي كه در گذشته علما نسبت به خطابه كه يكي از گونه‌هاي منحصر به فرد تبليغي بوده است، به قدري علمي نگاه مي‌كرده‌اند كه ده‌ها رساله‌ي علمي نوشته شد و هم اكنون نيز وجود دارد. رساله‌هاي پر محتواي گذشته كه درباره‌ي خطابه نوشته شده بود تدريس مي‌شد و يك متعلم علوم اسلامي هنگامي كه وارد اين عرصه مي‌شد، از همان ابتدا با خطابه در قالب‌هايي چون منطق، بلاغت،‌ معاني، بيان،‌ بديع و... آشنا مي‌شد. گرچه اكنون هم برخي از كتب علمي چون مطول و مختصر و... در زمينه معاني و بيان در قفسه‌هاي كتاب طلاب خاك مي‌خورند، ولي واقعيت اين است كه آن كتاب‌ها براي دوران‌هاي خودشان نوشته شده بوده و بسيار هم مفيد و علمي بوده است و اينك كه نمي‌تواند آن كتاب‌ها پاسخ‌گوي نيازهاي روز مبلغان باشد، كم‌كم به فراموشي سپرده مي‌شود و هيچ‌گونه جايگزيني براي آنها وجود ندارد. حال آنكه همان علوم، البته در قالب‌هاي نو، به مراتب واجب‌تر از گذشته مي‌باشد. در دنيايي كه اطلاعات با رنگ‌هاي مختلف چون باران از هر طرف بر سر مردم مي‌ريزد و هيچ گريزي از آن نيست،‌ باراني كه همه‌ي‌ اعتقاد، ايمان، ارزش‌ها و آموزه‌هاي ديني ما را در معرض خطر جدي قرار داده است، ما به عنوان حافظان دين و ايمان مردم مسلمان، چه چيزهايي براي پيش‌گيري از ويراني آنها آماده كرده‌ايم؟ و مبلغان ما به كدام يك از دانش‌هاي روز مسلط هستند؟ و چه تخصص‌هايي را در زمينه‌ تبليغ فرا گرفته‌اند؟ از ياد نبريم كه mتهاجم فرهنگي به عنوان متغيرهاي متعددي كه بر رفتار فرهنگي مردم، تأثير مستقيم و غير مستقيم دارد،‌ يك مبلغ ديني بايد بر اين نكته واقف باشد كه براي پيش‌بيني تأثير كار خودش،‌ كنترل و شناخت سهم اين متغيرها ضروري است،‌ اگر نتوانيم اين متغيرها را تا حدودي شناسايي كنيم عملاً موفقيتي نخواهيم داشت.[20] nچنين برخوردي با پديده‌اي چون تهاجم فرهنگي نيازمند تخصص‌هاي لازم مي‌باشد، اما متأسفانه تا كنون يك نوع بي‌نظمي خاصي در ميان ما حاكم است. به قول شهيد مطهري: mقدرت و معنويت دين است كه با اين همه بي‌نظمي و بي‌حسابي روحانيت، ما را نگهداري كرد و مانع متلاشي شدنش (سازمان روحانيت) شده است.n[21] مفهوم كلام شهيد مطهري اين مي‌تواند باشد كه به جاي اينكه ما از متلاشي شدن معنويت و دين جلوگيري كنيم، چنانكه فلسفه وجودي روحانيت همين است، دين و معنويت در كمال غربت، مانع متلاشي شدن دم و دستگاه ما شده است! و واقعاً هم همين‌گونه است.

2. فهم‌هاي نامتوازن از اسلام

اسلام به عنوان يك دين جامع و كامل به لحاظ علمي يكي از آسان‌ترين اديان است، اما به لحاظ نظري معركه‌ي آراء و نظريات مختلف گرديده است. لذا فرقه‌هاي متعدد كلامي، فقهي، مذهبي و فلسفي از درون آن سر برآورده‌اند تا جايي كه گفته شده به هفتاد و دو ملت بلكه صد ملت مي‌رسند:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                       چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و هر فرقه‌اي در درون خود با اختلافات بسيار مواجه گرديده است، به عبارت ديگر دين اسلام را از حيث نظري مي‌توان به تالاري تشبيه كرد كه آيينه‌هاي فراوان در آن كار گذاشته شده است و وقتي كسي وارد اين تالار شود به سختي مي‌تواني او را بيابي، در واقع حقيقت در ميان تصاوير مختلف گم شده است و يافتن حقيقت اسلام از ميان اين همه در هم تنيدگي فرق، كاري بس مشكل است. هر روز نه تنها مذاهب و فرقه‌ها و نحله‌ها انسجام يافته و به وحدت نمي‌رسند كه افزوده هم مي‌شوند. شايد بتوان گفت كه دين اسلام به عنوان يك حقيقت كامل و مطلق چون خورشيدي است كه درخشش آن چشم‌ها را از نگاه و انديشه‌ها را از فهم عاجز مي‌سازد. بسيار بوده‌اند كساني كه يا به بيراهه رفته‌اند يا توقف كرده‌اند؛ اين همه قيل و قال در كتب اسلامي در زمينه‌هاي تاريخ، كلام، فقه، فلسفه و... محصول همين اختلاف‌ها است. امروزه مبلغان اكثراً‌ هنگامي وارد جامعه مي‌شوند كه خود هنوز به يك ديدگاه منسجم و منظم در زمينه‌ي مسائل اسلامي دست نيافته است و معمولاً‌ معلومات دست چندم را غالباً به صورت تكرار مكررات تحويل جامعه مي‌دهند. شايد بزرگ‌ترين لغزش‌ها از همين نقطه نشأت يافته باشد. شيعه به ويژه در مسئله‌ي عاشورا و نهضت حيات‌بخش كربلا از همين غفلت‌ها بالاترين تحريف‌ها را متحمل شده است. گرچه كه شخصيت‌هاي بزرگواري چون شهيد مطهري دست به پالايش عظيم و در خور توجه درباره‌ي تاريخ عاشورا زدند ولي متأسفانه علي‌رغم اين كوشش‌ها هنوز هم شيوه‌هاي نادرست وعظ و خطابه و مرثيه و روضه‌خواني گذشته همچنان بازارشان گرم است، هنوز در ميان مبلغان ما روضه‌ها و داستان‌هايي تكرار مي‌شوند كه با روح عاشورا بيگانه‌اند.

علت اساسي و اصلي چنين بازار گرمي‌ها و چنين برخوردها با عاشورا و در مجموع مذهب، نداشتن علم كافي و آگاهي درست از آموزه‌هاي ديني است. تبليغ بدون علم و آگاهي يكي از چيزهايي بوده است كه بزرگ‌ترين ضربه‌ها را به اسلام وارد كرده است امام صادقu در حديثي از زبان پيغمبرu مي‌فرمايد: mمن عمل علي غير علم كان ما يفسد اكثر ممّا يُصلحn[22] mكسي كه بدون علم و آگاهي عمل مي‌كند فسادش از اصلاحش بيشتر است. n

از حديث چنين بر مي‌آيد كه خطاب آن متوجه كساني است كه كارهاي نيك انجام مي‌دهند ولي از روي جهل و ناداني وگرنه كساني كه عملاً و از روي آگاهي فساد مي‌كنند، چه از روي جهل باشد و چه از روي علم در هر صورت فساد بر عملش مترتب خواهد بود مخصوصاً‌ زماني كه هم مبلغ و عالم از روي عدم علم كار كند و هم مردم در سطح پائيني از آگاهي قرار داشته باشند در اين صورت معلوم است كه نتيجه چه خواهد شد.

3. گرايش‌هاي حزبي جناحي

يكي از پي‌آمدهاي انقلاب اسلامي افغانستان و جهاد عليه بيگانگان، تكثر و تنوع و افزايش احزاب و جناح‌هاي سياسي و نظامي، با خاستگاه‌هاي متفاوت، بوده است، بنابر برخي از آمارها در دوران حضور روس‌ها در افغانستان، بيش از صد حزب و گروه اعم از اسلامي و غير اسلامي همزمان در افغانستان وجود داشته است.

اينكه آيا تحزّب و فلسفه‌ي آن چيست؟ نگاه اسلام به حزب‌گرايي و تحزب چيست؟، جايگاه احزاب در يك جامعه چيست؟ و... بحث‌هاي نظري فراواني مي‌طلبد كه بايد در مجالي ديگر به آن پرداخت. ولي آنچه كه مورد بحث ما است، تعامل روحانيت به عنوان مبلغان دين، با احزاب و تحزب است و اينكه احزاب چه تأثيراتي بر حيثيت اجتماعي و خاستگاه معنوي روحانيت گذاشتند و متقابلاً روحانيت، احزاب تحت رهبري خود را به كجا بردند؟ و لازم به ذكر است كه بحث ما در اين نوشتار، به طور اخص، بر روي روحانيت شيعه‌ي افغانستان متمركز است.

بدون شك روحانيت شيعه‌ي افغانستان، از پيشگام‌ترين روحانيت در به وجود آوردن جبهه‌هاي مقاومت عليه روس‌ها بوده‌اند و آنها براي اولين بار در تاريخ تشيع افغانستان با الهام از انديشه‌هاي ناب اسلام و شيعي، بعد از قرن‌ها خاموشي و سكوت، دست به حركت اصلاحي در ميان مردم و مبارزه عليه ستم و ستمگري زدند، اولين احزاب شيعي به معني واقعي كلمه در سال‌هاي 57 و 58، يعني اولين سال‌هاي تجاوز روس‌ها، در مناطق مركزي افغانستان به وجود آمد. البته بايد توجه كرد كه احزاب شيعه قبل از تجاوز روس‌ها، در محافل خصوصي و مختص و محرمانه نطفه بسته بودند، ولي تبارزشان در جامعه به شكل مسلحانه و نظامي عليه روس‌ها بود، به اين معني كه به همان ميزان كه مبارزات به وسيله‌ي نيروهاي مردمي اوج مي‌گرفت و وسعت مي‌يافت، در همان زمان برخي از روحانيت آگاه به فكر ساماندهي فكري اين مبارزات و فراهم نمودن زمينه‌هاي سياسي براي گروه‌هاي مسلّح بودند و گروه‌هاي مردمي كه عليه تجاوزگران مي‌جنگيدند به وسيله‌ي روحانيت رهبري مي‌شدند. از اين حيث مي‌توان مبارزات حق طلبانه و بر حق شيعيان افغانستان را به رهبري روحانيت، يكي از درخشان‌ترين دوره‌هاي رهبري روحانيت در افغانستان دانست. اين مسئله زماني بيشتر اهميت پيدا مي‌كند و پذيرفته‌تر مي‌نمايد كه وضعيت گذشته روحانيت و در مجموع وضعيت زندگي شيعيان و تبعيض‌هاي رنگارنگ عليه‌شان را مورد مداقه قرار دهيم. واقعيت امر اين است كه روحانيت در افغانستان معاصر سابقه‌ي رهبري سياسي و اجتماعي كمتري نسبت به ديگر كشورها داشتند و اگر هم كساني چون شهيد بلخي در مبارزات سياسي روحانيت به چشم مي‌خورند، اولاً‌بسيار نادر است و ثانياً‌ حتي ايشان مبارزات خويش را نه از ميان مردم و يك انقلاب عمومي بلكه در ميان روشنفكران و نيروهايي جستجو مي‌نمود كه نمي‌شد به آنها اعتماد كرد، لذا در اولين حركت خود سركوب شدند و چيزي به نام يك تجربه‌ي مبارزاتي نتوانستند از خود به يادگار بگذارند، گر چه كه الهام بخش قيام‌هاي بعدي شدند.

با توجه به مطالب مختصر فوق، ورود روحانيت در صحنه‌هاي سياسي، نظامي و اجتماعي و در يك كلام به دست گرفتن رهبري مبارزه عليه بيگانگان، يك ريسك متهورانه و در عين حال متكي بر انديشه‌هاي ناب شيعي و تئوري‌هايي چون قيام، انقلاب و مبارزه بود. اما متأسفانه نهضت نوپاي روحانيت تقريباً در همان ابتدا، دچار انحراف‌هاي بسيار عمده گرديد؛ اختلافات بسيار تند و شكننده در سطح رهبري منجر به جنگ‌هاي خونين داخلي شد و بدينسان يكي از تلخ‌ترين دوره‌هاي تاريخ تشيع افغانستان شكل گرفت. اين مسئله همچنان به عنوان يك معماي حل نشده در ذهن ملّت مسلمان ما و حتي خود رهبران جاودانه شد و هيچگاه روشن نگرديد كه چگونه اختلاف در صفوف روحانيت نفوذ كرد و چه عواملي باعث شد كه اين اختلافات به جنگ‌هاي خونين و برادر كشي‌هاي بي‌سابقه كشيده شد و هزاران نفر جان خود را از دست دادند؟

اما تمام قضيه در همين جا خاتمه نيافت، نفاق، بدبيني نسبت به همديگر و سوء تفاهم‌ها از بالاترين تا پائين‌ترين لايه‌هاي اجتماعي بند افشاند ولي آنچه كه از همه مهمتر است و مرتبط با موضوع اين نوشتار است اين است كه اين بدبيني‌ها و نفاق‌ها بيش از هر كسي ديگر دامن روحانيت را فرا گرفت و هنوز هم كم و بيش رسوبات آنها در اذهان ما باقي است و مهمتر از آن تأثيرات سوئي است كه بر حيثيت اجتماعي و جايگاه معنوي روحانيت باقي ماند، لذا هنوز هم مردم در اولين برخورد با يك طلبه و روحاني مي‌خواهند بدانند كه او به كدام يك از احزاب و جناح‌ها وابسته است؟ و براي دستيابي به پاسخ اين پرسش مضمر، يا مستقيماً سؤال مي‌كنند و يا با پيش كشيدن بحث‌هاي كليشه‌اي خود به نتيجه‌ي دلخواه مي‌رسد و خودش در نزد خود به قضاوت مي‌نشيند، لذا تأثير كار يك روحاني و طلبه به عنوان مبلغ دين بستگي تام به اين قضيه دارد كه چقدر ميان او و مخاطبانش همسويي حزبي و جناحي وجود داشته باشد، به عبارت ديگر همسويي يك مبلغ و يا حداقل همسو نشان دادنش در ظاهر با مخاطبانش به مثابه‌ي يك متيغّر مستقل عمل مي‌كند. چه بسا بوده‌اند طلابي كه به خواست‌هاي حزبي اطرافيان خود جواب مثبت نداده و مطرود اطرافيان و حتي خويشاوندان نزديك خود قرار گرفته‌اند، هم‌چنين بوده‌اند طلابي كه واقعاً مخلصانه درس فرا گرفته و مدت‌هاي مديدي از وطن دور بوده‌اند و نه عقيده به جناح بازي‌ها داشته و نه در چنين جريان‌هايي شركت داشته‌اند، اما همين كه وارد جامعه‌ي خود شده‌اند، چون به يك طرف قضيه وابستگي صرفاً خويشاوندي داشته‌اند، لذا هيچ‌گاه به آنها به چشم يك طلبه و يك روحاني نگاه نشده بلكه به چشم يك طرف قضيه نگاه شده و تمام رسالت‌هاي اسلامي كه آنان بر دوششان احساس مي‌كرده زير سؤال رفته و تمام كوشش‌هايش‌شان بي‌نتيجه مانده‌اند. حقيقت مطلب اين است كه عامل اصلي و بي واسطه‌ي چنين اوضاعي خود روحانيت بوده است لذا مي‌بينيم كه شأن روحاني و يك عالم دين تا به كجاها تنزل يافته است. حال پرسش اين است كه چگونه او مي‌تواند با چنين چهره‌اي نگهبان و پاسدار ارزش‌هاي اسلامي باشد؟ در هر صورت هيچ جايگزيني (Atternative) براي روحانيت در زمينه تبليغ احكام دين وجود ندارد، پس بايد روحانيت راه‌هايي براي به دست آوردن اعتماد مردم و زدودن نگاه‌هاي بدبينانه و مرمّت جايگاه معنوي خود چاره‌اي بينديشند.

4. رقابت‌هاي ناسالم

يكي از پديده‌هاي منفي كه از ديرباز در ميان مبلغان و روحانيت وجود داشته است، حسادت‌ها و تنگ‌نظري‌هاي نسبت به همديگر بوده است، هنوز هم اگر در جايي دو نفر روحاني حضور داشته باشند، يكي ديگري را بر نمي‌تابد حتي مضمون حديثي هم اين مطلب را تأئيد مي‌كند، البته اين مسئله به عنوان يك قاعده كليت ندارد و همواره علماي اصيل و آگاه حتي در تبليغ و ترويج همديگر از هيچ كوششي فروگذار نكرده‌اند. در هر حال اين مسئله در افغانستان نسبت به هر جاي ديگر مشهودتر است و عريان‌تر. به عنوان نمونه هم‌اكنون در شهر كابل پنج نماز جمعه از سوي شيعيان برگزار مي‌شود! در هيمن كابل هر مسجد و حسينيه‌اي صاحب مشخص و روحاني مشخصي دارد كه اگر مبلغي وارد كابل شود، به سختي مي‌تواند، براي چند دقيقه نوبت روضه و سخنراني بيابد. اين مسئله البته منحصر به كابل نيست، بلكه در تمام ولايات و قصبات همين قاعده حاكم است. مثلاً اگر يك روحاني در يك منطقه‌ به حيث روحاني شناخته شده باشد و طلبه‌اي از جاي ديگر وارد آن منطقه شود، با حركت‌هاي بسيار ظريف، نه كه تازه واردان معمولاً به چنان شيوه‌هايي نه اعتقاد دارند و نه آگاهي، از پيش زمينه‌هاي او را خراب مي‌كند. همين مسئله البته در ميان مردم كشيده مي‌شود و سرانجام موجبات بدبيني نسبت به كل روحانيت را فراهم مي‌كند. نتيجه‌ي چنين بدبيني‌ها عدم اعتماد مردم به روحانيت است و هنگامي كه مردم به خود روحانيت اعتماد نداشته باشند، بديهي است كه هيچ‌گاه در تبليغ خود موفق نخواهند بود.

5. مطلق نگري و تظاهر

يكي از بدترين اوصاف منفي، وجود تكبر و مطلق‌نگري و خودبيني است، كسي كه تنها خود را مي‌بيند و همواره از مردم توقع دارد كه او را تا سر حد افراط احترام كند، نه تنها به بزرگي نخواهد رسيد كه حتي همين امر موجب خرد شدن و كوچك شدن او خواهد شد. متأسفانه چنين امري در ميان علما كاملاً‌ مشاهده مي‌شود و اگر كسي احياناً انتقادي بكند، فوراً عصباني مي‌شود و مي‌گويد: به من توهين شده است، چه بسا كه گفته مي‌شود، به اسلام توهين شده است. حتي بسيار ديده شده است كه چنين برخوردهايي به نزاع فيزيكي بين يك عالم و يك انسان عادي منجر شده است، شايد اين امر در جاهايي مثل قم و نجف كمتر قابل باور باشد ولي در افغانستان چنين چيزهايي هميشه وجود داشته است، مخصوصاً در اين سال‌هاي اخير كه علما معمولاً متعلق به يكي از احزاب بوده و مسلماً داراي قدرت و چند نفر محافظ مسلّح. برآيند چنين برخوردهايي بروز پديده‌ي منفي تظاهر و ريا و مجامله است، زيرا رابطه‌ي عاطفي و صميمانه‌ي يك روحاني با مردم از بين مي‌رود و جاي خود را به يك رابطه‌ي تصنّعي و تكلف‌آميز مي‌دهد و همين امر از نهادينه كردن فرهنگ اسلامي در جامعه و دروني ساختن آن در افراد جامعه جلوگيري مي‌كند و حتي تديّن مردم يك تدين ريايي و سطحي خواهد بود. در حالي كهm تبليغات بايد دروني ساختن نظام ارزشي مذهبي را هدف قرار دهد و از سطحي كردن رفتارها بپرهيزد.n[23] اين نكته را بايد توجه داشت كه در مقام عمل، مقام يك مبلغ كمتر از مقام يك مجتهد جامع الشرايط نيست و لذا اعمال و رفتار يك مبلغ به همان اندازه در جامعه مؤثر است كه اعمال و رفتار يك مجتهد.[24]

6.    تبليغ به مثابه‌ي كسب

يكي از پديده‌هايي كه از دوران‌هاي گذشته رواج داشته و در اين اواخر شدت بيشتري يافته است، اين است كه در برابر عمل تبليغ از مردم پول دريافت مي‌دارند و مي‌توان گفت كه عمل تبليغ مخصوصاً در ماه‌هاي رمضان و محرم و صفر به مثابه‌ي شغل و كسبي براي عده‌اي از روحانيت در آمده است. از همين قبيل است اعمال و انجام واجبات شرعي ميت، عقد نكاح، طلاق و... كه به صورت يك سنّت ناپسند در آمده است. در سراسر فقه شيعه اين مسئله و مسائل مشابه آن تحت عناويني چون >حرمت تكسب به وسيله‌ي واجبات< مورد بحث‌هاي جدي قرار گرفته است و بيان گرديده است كه آيا تكسب به وسيله‌ي واجباتي چون دفن ميّت، كفن ميّت، قضاوت، خلافت، امامت جماعت و جمعه و اذان حرام است يا حلال؟ اكثر علما و فقها قايل به اين مسئله گرديده‌اند كه ارتزاق كساني كه چنين اعمالي را انجام مي‌دهند، از بيت‌المال اشكال ندارد ولي فقط به اندازه‌ي رزق‌شان و به مقدار كفايت زندگي روزمره از آن استفاده كنند. البته اين مسئله نبايد به عنوان كسب يا اجرت در برابر اعمال مذكور تلقي شود، چون كه به هيچ وجه نمي‌توان در برابر واجبات اجرت گرفت.[25] مسلماً هنگامي كه عده‌اي مي‌آيند در حوزه و تمام عمر خود را صرف علوم اسلامي مي‌كنند و از سهم امام و وجوهات شرعيه به عنوان هديه يا هر عنوان ديگر استفاده مي‌كنند، مسئله‌ي تبليغ دين بر اساس آيه‌ي mنفرn بر آنها واجب مي‌گردد، آن هم واجب عيني. بنابراين تبليغ از مصاديق واجبات عينيه تلقي مي‌گردد و لذا در برابر واجبات اجرت و مزدي مطرح نيست. به هر حال فقهاي شيعه، بحث‌هاي مفصل و موشكافانه‌اي در اين باره مطرح نموده‌اند كه ما فعلاً‌ در مقام بحث آن مسائل نيستيم.[26] فعلاً بحث ما در اين است كه چنين شيوه‌اي فعلاً‌ در ميان روحانيت رواج يافته است و گذشته از مباحث شرعي، چه پي‌آمدهايي در سرنوشت تبليغ اسلامي به عنوان جريان قدرتمند و مؤثر، دارد؟ مهمترين پي‌آمدهاي اين مسئله را مي‌توان چنين شرح كرد:

الف) عوام زدگي: كسي كه از لحاظ مالي متكي بر مخاطب خود باشد، قطعاً نمي‌تواند مسايل را آن گونه كه هست مطرح كند، زيرا در بسياري از موارد با منافع مخاطبان در تضاد مي‌اُفتد و به قول شهيد مطهري: mعوام زدگي از سيل زدگي، زلزله زدگي، مار و عقرب‌زدگي بالاتر استn[27] و mحكومت عوام، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين و القاب بالا بلند در جامعه روحانيت ما شد كه در دنيا بي‌نظير استn[28]

ب) فرو كاستن اهداف بلند: بدون شك تبليغ دين از مقدس‌ترين و عالي‌ترين اعمال انساني است كه نصيب هر كس نمي‌شود، تبليغ در واقع رسالتي است در ادامه‌ي رسالت پيامبران و اولياي خداوند كه بر دوش علما گذاشته شده است، اما متأسفانه وقتي بخشي از نيات و اهداف، مسايل مالي و مادي قرار مي‌گيرد، از آن هدف بلند فرو كاسته مي‌شود و تنزل مي‌يابد. و اين مسئله قطعاً اثر وضعي بر فرآيند تبليغ خواهد گذاشت.

ج) خدشه بر كرامت نفس: از آنجا كه مردم مسلمان و متدين، علما و روحانيت را همواره با كرامت نفس و قناعت مي‌شناخته‌اند با چنين رفتارهايي از سوي برخي از مبلغان، ممكن است حيثيت و كرامت نفس او مخدوش گردد.

د) آلوده شدن به اموال شبهه‌ناك: بسياري از مردم از آنجا كه مسلمان و متدين هستند و از سوي ديگر مسايل شرعي را درست نمي‌دانند، ممكن است مبلغي را كه براي يك مبلغ در ماه رمضان يا عاشورا پرداخت مي‌نمايند، به عنوان يكي از وجوهات شرعيه از قبيل خمس، زكات و... نيت كنند، در حالي كه هر يك از وجوهات شرعيه موارد مصرف خاص دارد.

هـ) پيشي جستن مفضول بر افضل: به دليل زيركي كساني كه مسئله تبليغ را به عنوان شغل قرار داده و هر سال فقط به دلايل مالي مبادرت به هجرت‌هاي كوتاه مدت تبليغي مي‌نمايند، گر چه كه ممكن است همين امر هم پسنديده باشد، ولي از سوي ديگر موجب مي‌شود كه كساني كه واقعاً به مسائل اسلامي آگاهي كامل دارند و مي‌توانند به نحو مطلوب تبليغ كنند از صحنه خارج بمانند، زيرا چنين افرادي هيچ‌گاه در جايي كه پول مطرح است وارد نمي‌شوند.

            در مجموع مي‌توان گفت كه در ميان بسياري از روحانيت، متأسفانه تبليغ به مثابه‌ي كسب و كار در آمده است البته در ميان روحانيتي كه به تبليغ مي‌پردازند، اما آنها كه اصلاً در فكر تبليغ دين نيستند كه كارشان بدتر است. به هر حال پيامدهاي منفي اين مسئله منحصر به موارد فوق نيست بلكه پيامدهاي منفي ديگري نيز دارد.

 

7. غفلت از هنر

هنر قدمتي به درازاي عمر انسان دارد و تنها يك مقوله‌ي بشري صرف كه مخلوق انسان باشد، نيست بلكه در فطرت و وجود انسان نهاده شده است.[29] مي‌توان گفت: همان زماني كه خداوند به يك خلق مبارك (فتبارك الله احسن الخالقين) دست زد، در همان زمان زيبايي و هنر هم خلق گرديد. قرآن به عنوان كلام خداوند mبلاغ مبينn نام گرفته است، و سراسر زيبايي و هنر است. گرچه قرآن كريم بسيار فراتر از يك اثر هنري به مفهوم رايج مي‌باشد ولي به عنوان معجزه‌ي بزرگ الهي مختصات و ويژگي‌هايي دارد كه در هر زمان و مكان، به ميزان علم و توان روحي و ذهني بشر و به قدر فهم او، تفسير خاص خود را مي‌يابد و مهمتر اينكه براي ما مي‌تواند به عنوان بالاترين الگو مورد استفاده قرار گيرد.[30] اعجاز قرآن از آن حيث است كه خداوند اين بار قدرت خود را نه در عصاي موسي، نه در احياي مردگان به وسيله‌ي عيسي و... نمايان ساخته است، بلكه در لا به لاي الفاظ و هيأت كلمات و به صورت‌هاي آيه‌هايي چون ستارگان آسمان، عرضه داشته است، از همين جا است كه اصلاً قرائت قرآن مانند قرائت تورات و انجيل و زبور و يا كتب ادياني چون بوديسم، زرتشتي و... نيست بلكه بايد از قدرت فوق‌العاده‌ي بشر براي تلاوت آن سود جست و شفاف و روشن حتي حركات آن را به صحيح‌ترين وجه ادا نمود تا هيچ‌گونه ابهامي در آيات خداوند باقي نماند، اين بزرگ‌ترين و روشن‌ترين پيام قرآن براي يك مبلغ ديني است. گفتمان‌هايي چون: >گفتمان هدايت<، >گفتمان تبشير<، >گفتمان انذار<، >گفتمان بلاغ مبين< [31] از نمونه‌هاي بارز >هنر مقدس< است، هنري كه فرا مكاني و فرا زماني است؛ بدون شك در آيات قرآن، هنري مضمر است كه مكان و زمان در آن معني نمي‌يابد و فوق زمان و مكان است. مسلمانان در گذشته با الهام از همين وجه هنري قرآن به خلق هنرهاي بي زمان و مكان پرداختند، هنرهايي كه با ابديت پيوند داشتند و به موجب همين پيوند و پيوستگي اعتبار جاودانه يافتند.[32]

   نكته‌هاي بسياري در قرآن يافت مي‌شود كه در همين راستا بي‌نهايت جالب و تأمل برانگيز است. همان‌گونه كه مي‌دانيم در ابتدا تصور مي‌شد 150 آيه در قرآن تحت عنوان >آيات الاحكام< وجود دارد، بعدها مرحوم مقدس اردبيلي آمد، در >زبدة الاحكام< گفت حدود 450 آيه تحت عنوان >آيات الاحكام< وجود دارد و در اين اواخر مرحوم، علامه محمد مهدي شمس الدين طبق تحقيقاتي كه انجام داده است، مي‌گويد: حدود 1000 (هزار) آيه تحت عنوان آيات الاحكام موجود است. [33] اما در همين قرآن 1400 (هزار و چهارصد) آيه مربوط به قصص وجود دارد كه حدود 14% كل قرآن كريم را تشكيل مي‌دهد و اين بدين معني است كه قرآن مجيد يكي از بهترين قالب‌هاي هنري (قصه) را براي بيان و >بلاغ مبين< برگزيده است نه فلسفه را.[34] اما چرا قرآن با آن همه داستان‌هاي زيبا در ميان مسلمانان معاصر، سبب پيدايش يك نهضت بزرگ رمان‌نويسي نشد؟ در حالي كه همين جنبه‌ي قرآن كريم موجب شد كه در گذشته‌هاي دورتر، ماندگارترين داستان‌هاي دنيا توسط عرفا، فلاسفه و دانشمندان اسلامي خلق شود. حتي براي پيچيده‌‌ترين مسايل فلسفي و عرفاني از زبان داستان و قصه كمك گرفته شد. چه كسي مي‌تواند امروز داستان‌هايي چون منطق ‌الطير عطار نيشابوري، رسالة الطير و سلامان و ابسال ابن سينا و رساله‌ي حي بن يقظان و... به وجود بياورد؟

قرآن با تمام وجود به ما مي‌آموزد كه مي‌توان مسائل اعتقادي و ديني را در قالب‌هاي هنري زمانه و عصر خود ارائه نمود. چنانكه ديگران اين كارها را كرده‌اند و موفقيت‌هاي بزرگي هم كسب كرده‌اند. به عنوان نمونه: >كارتون‌هاي دو قلوهاي افسانه‌اي، به مخاطب اين انديشه را القا مي‌كند كه اتحاد دو ناهم‌جنس قدرت مي‌آورد و اين همان آموزه‌هاي بودا است و كارتون‌هاي پينيكيو، يك دوره‌اي از عرفان مسيحيت و كارتون اي‌كيوسان، تداعي كننده‌ي عرفان يوگا است.<[35] و ما مي‌دانيم كه كارتون‌هاي مذكور و در مجموع دنياي كارتون تنها بخشي از هنرهاي موجود است كه براي كودكان توليد مي‌شود و كارتون‌هاي مذكور چنان جذاب و همه گير شده است كه هر روزه ميليون‌ها كودك را در پاي جعبه‌هاي جادويي ميخ‌كوب مي‌كند در حالي كه در تبليغات تك گونه‌اي اسلامي، كودكان كه همان نسل آينده است، فراموش شده است، لذا پرسش اصلي اين است كه به راستي ما براي معرفي ارزش‌هاي بي‌بديل اسلام كه بي‌شك ريشه در فطرت آدمي دارد، چه كرده‌ايم؟

انقلاب عاشورا به عنوان بزرگ‌ترين حادثه‌ي تاريخ اسلام توانست بنيان ظلم و استبداد بني اميه را بر كند و بزرگ‌ترين حماسه‌هاي تاريخ بشر را به وجود آورد، چه جايگاهي در هنر امروز ما مي‌تواند داشته باشد البته اگر امروزه ما صاحب هنر باشيم. به عبارت ديگر، امروز هم مي‌توان با الهام از انقلاب عاشورا بزرگ‌ترين آثار هنري را خلق كرد، آثاري كه بتواند پايه‌هاي استبداد نوين و مدرن را ويران كند. چه كسي مي‌تواند انكار كند كه ما از انقلاب عاشورا كه ويژگي‌هاي يك انقلاب نظامي و سياسي كمتر در آن مدّنظر بود، بلكه خاستگاه اصليش يك انقلاب فكري و عقيدتي بود، فقط به قول شهيد مطهري يك چهره سياه و غمبار از آن به تصوير كشيده‌ايم؟

جالب اينجا است كه ما شيعه‌ها در سراسر كشورهاي اسلامي، براي بيان انقلاب عاشورا متوسّل به هنرهايي شديم كه در نهايت اصل كربلا، در ميان داستان‌هاي رنگارنگ و خرافاتي و اعمال غير منطقي گم شد و هنوز همان داستان‌ها و ادا و اطوار، همواره تكرار مي‌شود!

يكي از پژوهش‌گران عرب مي‌نويسد: >از مطالعه‌ي تاريخ عزاداري حسيني بر مي‌آيد كه برخي از مراسم و اعمال عجيب و غريب فعلي را به آن افزوده‌اند، مثلاً >قمه زني< را آذربايجاني‌هاي تركيه و زنجير زني را هندي‌ها بدان افزوده‌اند و تعزيه و شبيه‌خواني را آل بويه رواج دادند و بسياري از داستان‌هاي اساطيري و خرافات را ايراني‌ها وارد فرهنگ عاشورا كردند. تحريف‌هايي كه در اين واقعه رخ داده است بيشتر براي گرمي مجلس و بازار وعظ و خطابه بوده است و بسياري از آنها دون شأن امام بوده و بي‌ادبي به محضر او است. <[36]

هدف از آوردن اين كلمات پراكنده اين است كه مي‌خواهيم فاصله خود را با هنر روشن كنيم و بدانيم كه ديگران از هنر چه استفاده‌هايي مي‌كنند و ما چه استفاده‌هايي! و حرف ما اين است عاشورايي كه توانست استبداد خشن بني اميه را از پاي در آورد، اگر در قالب‌هاي هنري امروز، با حفظ حرمت و قداست آن بازگو شود، توان آن را دارد كه به عنوان يك آنتي‌تز در برابر هنر زباله‌ي غرب عمل كند.

واقعيت تلخ اين است كه تنها چيزي كه به كلي فراموش شده و در تبليغات اسلامي اصلاً جايي ندارد هنر است و مبلغان ما از تمام هنرهاي شخصي خود استفاده مي‌كنند و به گونه‌اي خطابه و سخنراني و روضه‌ي خود را تنظيم مي‌كنند كه شايد بتوانند يك قطره اشك از يك پيرزني و پيرمردي بستانند و تمام جوانان و نوجوانان و كودكان از دايره‌ي تبليغ تخصصاً خارج هستند! و فضلاي ما البته كارها را آسان‌تر نموده‌اند زيرا مرتب سي منبر و چهل منبر و چند گفتار و گريزهاي مداحي را مي‌نويسند و چاپ مي‌كنند، يعني اگر يك روحاني و يك مبلغ يك مجموعه سه جلدي مثلاً صد منبري داشته باشد، سال‌ها نياز به مطالعه و فكر و تحقيق ندارد.

حال پرسش اساسي اين است كه چگونه مي‌توان همه‌ي انسان‌ها را مخاطب قرار داد؟

آيا غير از زبان هنر به معناي عام كلمه ـ با چنين زبان‌هاي رايج چقدر ممكن است؟

و حوزه‌هاي علميه و روحانيت به عنوان متوليان دين، چه زماني با اين ديد به مسئله نگاه خواهند كرد؟

نتيجه

همان‌گونه كه از عنوان اين سطور بر مي‌آيد و در ابتدا نيز يادآور شديم، خواستيم كه تعمّداً در اين مقال به نيمه‌ي خالي ليوان بنگريم و براي يك بار هم كه شده از اين منظر به قضيه نگاه كنيم، لذا نه راهكاري پيشنهاد شد و نه در حيطه‌ي يك طلبه‌ي مبتدي پيشنهاد راهكار است و نه از حيث منطقي مي‌توان از گفتار سلبي نتيجه‌ي ايجابي گرفت؛ فقط سعي بر اين بود كه در يك تحليل بنيادي و اساسي از مقوله‌ي تبليغ، كاركردهاي تبليغ در جهان امروز، قلمرو و گستره‌ي تبليغ، شرح برخي از نواقص موجود در سازمان روحانيت (حوزه‌هاي علميه) به طور عام و برخي از كاستي‌هاي در وجود روحانيت به عنوان موجودات خارجي، مبلغان دين را از درون به چالش بكشيم.

            نگارنده عقيده دارد كه اگر بتوانيم در اين راه موفق شويم يعني بتوانيم مبلغان دين را رو در روي هجوم‌هاي بي‌امان زمانه قرار دهيم تا بتوانند از وضعيت جهاني و كاركردهاي تبليغ در دهكده‌ي جهاني آگاهي يابند و هم ناتواني‌ها و نواقص خود را به روشني احساس كنند، به يقين نسل روشن انديش حوزه‌هاي علميه به تكاپو بر خواهند خواست و طرحي نو در خواهند انداخت.

            مهمترين مسئله در وهله‌ي نخست شيوه‌هاي صحيح معيشت و زندگي سالم و بي دغدغه و سپس سيستم آموزشي پويا و كارآمد است و آنگاه تعامل صحيح و منطقي و بدون احساسات با جهان خارج است البته تعامل با جهان خارج بر اساس حيات معقول بدون فرا گرفتن دانش‌هاي مفيد بشري و هنر ناممكن است.

 

پي‌نوشت‌ها:

 

[1] . رهبر؛ محمد تقي؛ نگاهي به مسئله‌‌ي تبليغ؛‌ مجله‌ي؛ پاسدار اسلام؛‌ شماره‌ي 158؛ ص 40

[2] . همان؛ به نقل از مجله‌ي امريكايي >اسكرو<

[3] . رعد؛  11

[4] . دانشنامه جهان؛ ‌حداد عادل و ديگران؛ ص 448 ؛ بنياد دايره المعارف اسلامي؛ ج 6

[5] . همان

[6] . همان

[7] . ضيايي؛ علي اكبر؛  آئين سخنوري و نگرش بر تاريخ آن؛ ص 211 به بعد ؛ تهران: انتشارات امير كبير؛ ؛1373

[8] . خزان؛ محسن؛  دين و ارتباطات؛ مجله‌ي مسجد؛ سال دوم؛ شماره‌ي 11؛ ص 40

[9] . همان؛ ص 41

[10] . دانشنامه جهان اسلام؛ ج 6؛ ص 451

.[11]  ابن خلدون؛ مقدمه؛ ج 1؛ ص 40

.[12] مطهري؛ مرتضي؛ ده گفتار (مشكل اساسي در سازمان روحانيت)؛  ص 281 ؛ انتشارات صدرا؛ چاپ پنجم

[13] . همان

.[14]  همان

.[15]  همان؛ ص 293- 289

.[16]  ويل دورانت؛ تاريخ تمدن؛ ج 4؛ ص 307 به بعد؛ تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي؛ چاپ چهارم

.[17]  امين؛ سيد محمد محسن؛  بازنگري در نظام آموزشي حوزه‌هاي علميه؛ پگاه حوزه؛‌ پيش شماره 2؛ ص 19

.[18] مطهري؛ مرتضي؛ حماسه حسيني؛ ، ج 1؛ ص 415؛ قم: انتشارات صدرا؛ چاپ سي هفتم

.[19]  خندان؛ محسن؛  دين و ارتباطات؛ مجله‌ي مسجد؛ شماره‌ي 11؛ ص 40

.[20]  تاجيك؛ محمدرضا؛ تبليغات در فضاي تهاجم فرهنگي؛ پگاه حوزه؛ شماره‌ي 3؛ ص 14

.[21]  ده گفتار؛ ص 308

.[22]  كليني؛ اصول كافي؛ ج 1؛ ص 44؛ تهران: چاپ اسلاميه؛ 

.[23]  تبليغات ديني در فضاي تهاجم فرهنگي؛ پيشين؛ پگاه حوزه؛ شماره‌ي 3؛ ص 15

.[24]  حماسه حسيني؛ ج 1؛ ص 415

.[25]  شيخ طوسي؛ المسبوط؛ ج 8؛ ص 160

.[26]  از جمله نگاه كنيد به: شيخ انصاري، مكاسب محرمه، حرمة التكسب بالواجبات.

.[27]  ده گفتار (مشكلي در سازمان روحانيت) ص 299

.[28]  همان؛ ص 300

.[29]  آيت الله نجومي؛ سيد مرتضي؛  لطافت هنر ديني؛ مجله‌ي هنر ديني؛ شماره‌ي پنجم؛ ص 39 و آيت الله سيد مرتضي نجومي؛ فطرت و هنر ديني؛ مجله‌ي هنر ديني؛ شماره‌ي هفتم؛ ص 118 

.[30]  نقي‌زاده؛ محمد؛ گفتمان هدايت؛ مجله‌ي هنر ديني؛ شماره‌ي دهم؛ ص 132

.[31]  همان

.[32]  نصر؛ سيد حسن؛ هنر قدسي در فرهنگ ايران؛ ترجمه: سيد محمد آيتي؛ مجله‌ي هنر ديني؛ شماره‌ي نهم؛ ص 142

.[33]  علامه شمس الدين؛ محمد مهدي؛ رهيافت‌هايي در اجتهاد نوگرايي؛ پگاه حوزه؛ شماره‌ي 25؛ ص 16

.[34]  فعالي؛ محمد تقي؛  خلأ بيان هنري در معارف ديني؛ پگاه حوزه؛ شماره‌ي 46؛ ص 14

.[35]  همان

.[36]  رفيعي؛ بهروز؛  تراژدي كربلا؛ جامعه شناسي گفتمان شيعي؛ به نقل از يك پژوهنده عرب؛ فصل‌نامه حوزه و دانشگاه؛ سال هشتم؛ شماره‌ي 33؛ ص 195

نظر دهيد

بازگشت