علل تاريخي قيام امام حسين (ع)

  عبد القيوم آيتي

 


هر كسي كه بخواهد در ارتباط با حادثه‌اي تحليل ارائه دهد كه خود آن را از نزديك مشاهده نكرده و در پيدايش آن نقش نداشته است، بي شك به تفسيرهايي دست مي‌زند كه تراوش فكري و تحليل‌هاي ذهني شخص او است و سعي مي‌كند از نظراتش بر تحليل و بررسي آن حادثه استفاده كند.

ازاينرو بهتر است كه در معرفي و تفسير رخدادهاي مهم،‌ از آفرينندگان آنها استمداد جست.‌ در تفسير حادثه كربلا و قيام امام حسين(ع) و  بررسي علل و عوامل آن بايد به سراغ كلمات و سخنان معمار اصلي آن حادثه يعني حسين بن علي «عليهما السلام» رفت تا سير تحولات، علل و اهداف آن به درستي و روشني مشخص شود. برخي از عواملي را كه مي‌توان با استفاده از فرمايشات خود امام (ع) براي قيام و نهضت تاريخي عاشورا  بر شمرد، در چند مورد قابل بررسي و ارزيابي است

1.         در خواست بيعت از امام حسين(ع)  

2.         گوهر اخلاق

3.         تقاضاي كوفيان از امام حسين(ع) 

4.         اصلاح وضع موجود

5.         تحول در ساختار حكومت

6.         احياي امر به معروف و نهي از منكر

هر كدام از عوامل مذكور، نيازمند بررسي مفصل است كه در اين نوشتار مختصر نمي‌گنجد، ولي به طور اجمال به نكاتي پيرامون هر يك از اين عوامل اشاره مي‌شود

 

1.        در خواست بيعت از امام حسين(ع)

پس از آنكه معاويه در نيمه‌ي رجب سال شصت هجري در دمشق در گذشت، يزيد با وجود آنكه پدرش براي ولايت عهدي او از مردم بيعت گرفته بود، براي تحكيم بيشتر پايه‌هاي حكومت خود از كساني كه تا كنون بيعت نكرده بود از جمله امام حسين(ع)  بيعت خواست. به همين جهت نامه‌اي به وليد بن عتبه- والي مدينه- نوشت تا از اين افراد براي يزيد بيعت بگيرد و موضوع بيعت امام حسين(ع)  در صدر نامه‌ و مورد تأكيد فراوان قرار داده شده بود. در متن نامه يزيد چنين آمده بود «فخذ حسينا و عبدالله بن عمـر و ابن الزبير بالبيعه أخذاً ليس فيه رخصه حتي يبايعوا» و در جاي ديگر از نامه‌اش خطاب به وليدبن عتبه آورده بود «خذ البيعه علي اهل المدينه،‌ از مردم مدينه براي من بيعت بگير.[i] 

وليد بن عتبه شبانه و پيش از بيعت گرفتن از مردم، نزد امام حسين(ع)  رفت تا با استفاده از فرصت از امام بيعت بگيرد. در خبري از ابن اعثم آمده است كه يزيد به وليد نوشت كه اگر حسين(ع)  بيعت نكرد «وليكن جوابك الي رأس الحسين(ع)  »[ii] بايد سر او را براي من بفرستي.

از اينجا بود كه سخت‌گيري براي بيعت گرفتن از امام حسين(ع)  و مردم شروع شد تا كسي توانايي مخالفت با يزيد را نداشته باشد. مروان بن حكم كه در ارتباط با بيعت امام طرف مشورت وليد قرار گرفته بود، چنين پيشنهاد داد كه بايد پيش از آنكه خبر مرگ معاويه را بشنوند، از آنها بيعت گرفت و در غير اين صورت «ان علموا و ثب كل واحد منهم في جانب،‌ و أظهر الخلاف و المنابذه و دعا الي نفسه»[iii]

اگر بدانند هر كدام به يك طرف رفته و سر به شورش بر مي‌دارند و ضمن ابراز مخالفت و دشمني، مردم را به سوي خويش دعوت مي‌كنند. او به وليد حاكم مدينه تأكيد كرد‌ كه پيش از آنكه فتنه‌اي پديد آيد، از آنان بيعت بگيرد و اگر بيعت نكردند گردن آنان را بزند. «و الا فاضرب أعناقهم!»[iv]

ولي امام حسين(ع)  در جواب اين تهديدها فرمود «بيعت پنهاني فايده‌اي ندارد اگر مي‌خواهيد از من بيعت بگيريد بايد آشكارا باشد».[v] بدينوسيله امام(ع)  خود را از آن وضعيت بحراني خارج كرد. وقتي امام(ع)  رفت مروان بر وليد خشم گرفت،‌ اما وليد به او گفت كه حاضر نيست با امام حسين(ع)  برخوردي داشته باشد كه دينش را در آن برخورد از دست بدهد.

   در اين موقعيت بود كه امام(ع)  راز مخالفت خويش را به طور علني بيان فرمود «ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و محل نزول وحي هستيم. خداوند، كـارها را بواسطه‌ي ما آغاز و ختم مي‌نمايد.» امام سپس به معرفي يزيد پرداخت و فرمود «اما يزيد، مردي شراب‌خوار و قاتل است و آشكارا مرتكب فسق و گناه مي‌شود.» سپس در مقام مقايسه‌ فرمود «شخصيتي چون من،‌ با امثال يزيد بيعت نمي‌كند،‌ بايد منتظر بمانيم تا معلوم شود كه كدام يك از ما به خلافت شايسته‌تريم.»[vi]  

مسئله‌ي بيعت را دستگاه يزيد به وجود آورد. اگر يزيد بر گرفتن بيعت از امام(ع)  با آن همه شدت اصرار نمي‌كرد،‌ پايان ماجرا شكل ديگري به خود مي‌گرفت، چنانكه معاويه به گونه‌اي ديگر عمل كرد و برخورد امام حسين(ع)  نيز طور ديگري مي‌بود. گر چه امام(ع)  در همان زمان نيز با معاويه مخالفت مي‌كرد و بار ها به او نوشت «و ان اخذك الناس ببيعة ابنك يزيد- و هو غلام حديث يشرب الخمر و يلعب بالكلاب- فقد خسرت نفسك و نيزت دينك و اخرجت امانتك»[vii] درك دقيق و درست علت خود داري امام(ع)  از بيعت با يزيد، در گرو شناخت همه‌ي اوصاف شيطاني يزيد است.

 

2.         گوهر اخلاق

قيام امام حسين(ع)  تا حدودي معلول عامل اخلاقي بود، بدين معني كه پذيرش حاكميت يزيد از سوي امام(ع)  خلاف اصول اخلاقي به شمار مي‌رفت، زيرا مجسمه‌ي تقوا و فضيلت نمي‌تواند با جرثومه رذالت،‌ سازش و بيعت كند. اين عمل در حقيقت به معناي تأييد تساوي رذيلت با فضيلت، بلكه برتري رذايل بر فضايل تفسير مي‌شد. به تعبير ديگر،‌ عامل «اخلاق» در حقيقت، كاشف رمز و  راز امتناع امام حسين(ع)  از بيعت با يزيد و پذيرش حاكميت او است چنانچه خود امام مي‌فرمايد «بعيد است كه ما زير بار ذلت برويم، زيرا خداوند،‌ پيامبر و مؤمنان از اينكه ذلت را بپذيرند امتناع دارند. دامن‌هاي پاك مادران و مغزهاي غيرتمند و نفوس با شرافت پدران ما روا نمي‌دارد كه ما اطاعت و پيروي افراد پست را بر قتلگاه كرام و نيك منشان مقدم بداريم.[viii]

     امام(ع)  در جاي ديگر فرموده است «به خدا سوگند نه مانند ذليلان با آنها بيعت مي‌كنم و نه مثل بردگان فرار مي‌كنم.»[ix]

     در فرهنگ امام مردن با عزت بهتر از زندگي ذلت بار است. امام حسين(ع)  كه دست پرورده‌ي زهرا اطهر و تربيت يافته‌ي علي مرتضي و ريحانه‌ي رسول الله است، چگونه مي‌تواند ننگ حاكميت يزيد را به خاطر زندگي چند روزه دنيا قبول كند؟! لذا فرمود «فضايل ما اجازه نمي‌دهد پيروي از لئيمان را بر مرگ با عزت ترجيح دهيم،‌ و فــرض اين است كه دو راه بيشتر نيست! «پيروي و ذلت، شهادت و عزت.»

 

3.        تقاضاي كوفيان از امام حسين(ع)  

امتناع امام حسين(ع)  از بيعت با يزيد و مطلع شدن مردم كوفه از اين واقعه آنها را ترغيب نمود كه با ارسال دعوت نامه‌هاي متعدد از حضرت دعوت به عمل آورند كه به كوفه برود و بر آنها امامت و رهبري نمايد. امام(ع)  در ابتداي امر مسلم بن عقيل را براي تحقيق اين موضوع به كوفه فرستاد و طي نامه‌اي  خطاب به مردم كوفه فرمود «من برادرم و عموزاده‌‌ام و مورد اعتماد اهل بيتم را نزد شما فرستادم و به او گفتم تا از حال و كار و عقيده‌تان مرا آگاه سازد. اگر او به من نوشت كه آراء شما همان است كه در نامه‌هايتان آمده نزد شما خواهم آمد.» سپس امام(ع)  افزودند «امام، امام نيست مگر آن كه به كتاب خدا عمل كند.»

     حضرت مسلم كه در بدو ورود به كوفه با استقبال بي نظير از سوي مردم مواجه شده بود، اخبار دلگرم كننده‌اي را به امام(ع)  گزارش داد كه در نتيجه،‌ حجت بر امام(ع)  تمام شد و در حقيقت،‌ تكليفي از ناحيه‌ي مردم بر دوش امام(ع)  گذاشته شد.

امام حسين(ع)  مي‌فرمايد «نامه‌اي از مسلم بن عقيل كه مشعر به اجتماع و هماهنگي شما در راه ياري ما خاندان و مطالبه‌ي حق ما بود، دريافت نمودم، از خداوند مسئلت دارم كه  آينده‌ي‌ همه‌ي ما را به خير كند و شما را اجر عظيم بدهد. من روز سه شنبه هشتم ذي حجه از مكه به سوي شما حركت نمودم. با رسيدن پيك من،‌ شما كار خويش را سر و سامان ببخشيد كه من در اين چند روز خواهم آمد.[x]

      مردم كوفه با دعوت از امام حسين(ع)  مسير فيزيكي و ظاهري امام(ع)  را معين كردند اما در حقيقت  خود آن حضرت از قبل مسير معنوي و باطني حركت خويش را مشخص كرده بود؛ يعني اگر مردم كوفه از امام(ع)  دعوت هم نمي‌كردند، امام حسين(ع)  حركتي را كه آغاز كرده بود، ادامه مي‌داد ولي  شايد مسير آن كوفه نمي‌بود. ممكن است سئوالي مطرح شود كه چرا امام(ع)  پس از با خبر شدن از شهادت مسلم، از حركت به سمت كوفه منصرف نگشت و همچنان به مسير خويش ادامه داد؟ در پاسخ بايد گفت حركت امام به سوي كوفه، بدان جهت بود كه بر او اتمام حجت شده بود، چرا كه از وي دعوت نموده بودند و خبر شهادت مسلم تنها، اثبات مي‌كرد كه حكومت و خلافت منتفي است. لذا امام(ع)  بايد به حسب ظاهر به مسير خود ادامه مي‌داد، تا بر مردم كوفه و دعوت كنندگان از حضرت، اتمام حجت شود.

      به خوبي معلوم مي‌شود كه نامه‌ها و دعوت‌هاي مردم كوفه، نقش اساسي در حركت امام داشته است تا آنجا كه حتي با رسيدن خبر شهادت مسلم نيز نمي‌تواند برگردد، چون حجّت بر مردم كوفه ناتمام مي‌ماند، اما وقتي كه حجّت تمام شد، شمشيرهاي آنها مانع برگشتن امام حسين(ع)  شد.

 

4.        اصلاح وضع موجود

يكي از مهمترين علل قيام تاريخي امام حسين(ع)  عامل اصلاحات امت رسول الله است. در وصيتي كه به برادرش محمد حنفيه مي‌كند چنين مي‌فرمايد «و اني لم اخرج أشرا و لابطرا و لا مفسدا و ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي و...»[xi] خروج و قيام من براي اصلاح كردن امت جدم است.

      اين عامل را مي‌توان به عنوان بيداري ضماير خفته و احياي وجدان مرده‌ي انسان‌ها ناميد. مردمي كه سنت پيامبر(ص) از ميان‌شان رخت بربسته و بدعت جاي آن را گرفته است، چنانكه امام فرموده «فان السنته قد امتيت و البدعة قد احييت»[xii]

مردمي كه حتي رسم عربي خود را نيز فراموش كرده بودند و ميهمان خويش را به قتل ‌رساندند، انسان‌هايي كه الفباي انسانيت را از ياد برده و آب را به روي كودكان و زنان بسته بودند و عجيب‌تر از همه اينكه مردم كوفه- يعني ساكنان پايتخت علوي كه مزه‌هاي عدالت را چشيده بودند- عمل‌شان با قلب‌شان تضـاد داشت و به قول فـرزدق، كه امام(ع)  نيـز آن را تأييـد مي‌كند «قلوبهم معك و السيوف مع بني اميه» قلب‌شان با شما (امام حسين(ع)  ) و شمشيرهاي‌شان با بني اميه است. در حالي كه قلباً‌ معتقدند حق با امام حسين(ع)  است، اما به رويش شمشير مي‌كشند و او را به فجيع‌ترين صورت، به شهادت مي‌رسانند. مردم مدينه و مكه و ساير بلاد اسلامي نيز در برابر برنامه‌هاي يزيد بن معاويه عكس العمل مناسبي نداشتند و آنها نيز مرده بودند و حتي در زندگي دنيوي خويش نيز آزاد نبودند. براي بيدار كردن ضمير خفته و وجدان مرده‌ي چنين مردمي،‌ زبان و قلم ديگر از كار افتاده و اثر خود را از دست داده است و تنها جان فشاني و خون دادن مي‌تواند مؤثر باشد،‌ نهضتي مي‌بايد تحقق پيدا كند تا رنگ «خون» داشته باشد، چرا كه رنگ خون پايدارترين رنگ‌ها است‌ به خصوص اينكه با خون اطفال خردسال و شيرخوار آميخته شود و با خون امام حسين(ع)  سيد و سالار شهيدان.

 

5. تحول در ساختار حكومت 

يكي از علل قيام امام حسين(ع)  كه در خلال سخنان آن حضرت بدان اشاره شده است عامل سياسي و حق حاكميت مشروع است. امام حسين(ع)  در برخورد با حاكميت موجود،‌ دو نكته‌ي اساسي را مورد نظر دارد يكي عدم لياقت يزيد و ديگري شايستگي خود.

      امام حسين(ع)  از رسول خدا شنيده بود كه فرموده بودند «الخلافة محرمة علي آل ابي سفيان»؛ خلافت و حكومت بر فرزندان ابوسفيان حرام است»[xiii] و درباره‌ي شايستگي خود فرمود «نحن اهل بيت محمد اولي بولاية هذا الامر من هولاء المدعيين ما ليس لهم و السائرين بالجور و العدوان»؛ ما اهل بيت رسول خدا(ص) از اين مدعيان دروغين و عاملان جور و ستم به امر خلافت،‌ شايسته‌تريم.»[xiv]

      امام حسين(ع)  به عنوان خليفه‌ي منصوب از سوي خدا كه اطاعتش واجب است، خود را مؤظف مي‌دانست تا مردم را از زير سلطه‌ي يزيد كه فاقد صلاحيت خلافت و حكومت بود،  خارج سازد و خود زمام امور را به دست بگيرد. البته اين هدف در كنار اهداف ديگر شكل مي‌گيرد و به عنوان هدف مستقل نمي‌باشد، بدين معني كه اگر امام(ع)  در نبرد با يزيد پيروز مي‌شد تشكيل حكومت مي‌داد. شايد كسي بگويد در يك تحليل سياسي به خوبي معلوم بود كه امام(ع)  با شرايط موجود آن زمان نمي‌تواند به پيروزي ظاهري برسد و يزيد را سرنگون كند، پس چگونه مي‌تواند قيام امام حسين(ع)  عامل سياسي داشته باشد؟ در پاسخ بايد گفت براندازي حاكميت نامشروع چيزي است و گرفتن حق مشروع خود چيزي ديگر و در هر دو صورت مسئله‌ي سياسي وجود دارد. اگر امام(ع)  نمي‌توانست به حق خود برسد، ولي حركتش در دراز مدت  موجب براندازي حكومت يزيد مي‌شد. بايد توجه داشت كه يزيد،‌ پرورش يافته و دست پرورده معاويه است كه سياستش قتل، ارعاب، زير پا گذاشتن قانون، نابودي دين، دست زدن به  بدعت‌ها و ايجاد انحراف رفتاري در ميان مردم  بود و در عين حال عنوان خليفه‌ي پيامبر(ص) را نيز بر خود گذاشته بود اما تيشه به ريشه‌ي ارث گرانقدر پيامبر(ص) يعني قرآن و عترت و سنت مي‌زد و به هيچ وجه اعتقادي به ارزش‌هاي ديني نداشت.

  يزيد نيز انسان‌ نمايي بود كه بويي از انسانيت در وجود او ديده نمي‌شد و به تعبير امام حسين(ع)  با روي كار آمدن يزيد، تنها اسم اسلام باقي مانده بود «ولم يبق منها الا صيابة كصيابة الاناء» از فضايل انساني، جز اندكي مانند قطرات ته ظرف آب، باقي نمانده است.»[xv]

يزيدي كه با روي كار آمدنش بايد فاتحه اسلام را خواند «و علي الاسلام السلام إذ قد بليت الأمة براع مثل يزيد[xvi]

اين يزيد ديگر قابل مكاتبه،‌ نصيحت و ملاقات نيست و همچنين ملاقات و گفتگوي رو در رو با او نيز ممكن نيست،‌ زيرا ديدار با شرط بيعت را امام(ع)  نمي‌پذيرد و بدون شرط بيعت را يزيد قبول نمي‌كند. از اين رو جز براندازي حاكميت يزيد راهي نيست. نكته ديگر،‌ تفاوت شرايط زمان امام حسين(ع)  و مبارزه خونين وي با يزيد با شرايط زمان امام حسن مجتبي(ع)  و صلح وي با معاويه است. براي معاويه حربه‌هاي ظاهري چون حكميت به دست آمده از خدعه‌ي صفين، صلح تحميلي بر امام حسن(ع)  و واگذاري مشروط خلافت به وي وجود داشت كه در ظاهر حكومت خود را مشروع جلوه مي‌داد  ولي براي يزيد، هيچ مشروعيتي نبود. افزون بر آن معاويه حق نداشت مطابق قرار داد صلح،‌ يزيد را وليعهد خود كند از اين جهت نيز حاكميت يزيد نامشروع بود.

 

6. احياء امر به معروف و نهي از منكر

پيش از آنكه يزيد، از امام حسين(ع)  بيعت بخواهد، و يا مردم كوفه مسئوليتي بر دوشش بگذارند و در خواست امامت نمايند، وظيفه‌اي بر امام(ع)  مقرر شده بود كه امام حسين(ع)  مكلف به انجام آن بود و آن امر به معروف و نهي از منكر بود. قرآن كريم مي‌فرمايد «ولتكن منكم امه يدعون إلي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون»[xvii]

 امام حسين(ع)  نيز در كلام خويش، ضمن نفي انگيزه‌هاي واهي، انگيزه‌ي اصلي و اساسي خود از برپايي نهضتش را امر به معروف و نهي از منكر بيان مي‌كند و مي‌فرمايد «من از روي هوا خواهي، يا براي خوش‌گذراني و يا فساد و ستم‌گري خروج نمي‌كنم، بلكه هدف اصلي من اصلاح امت جدم مي‌باشد. مي‌خواهم امر به معروف و نهي از منكر كرده و به سيره‌ي جد و پدرم عمل كنم.»[xviii]

      اين سخن امام(ع)  بيانگر هدف آن حضرت از قيامش است. بخش نخست سخن امام(ع)  پاسخ كساني است كه در گذشته و حال نخواسته‌اند حقايق را ببينند و در نبردي كه در يك سوي آن فرزندان رسول الله(ص)  و در جبهه مخالف يزيد بن معاويه با كارنامه ظلماني خود قرار گرفته است، در حقانيت حسين(ع)  و بطلان كار يزيد و يزيديان،‌ به عمد، شك مي‌كنند. بخش دوم سخن امام(ع) حاكي از اهداف حقيقي آن حضرت مي‌باشد كه عبارت است از اصلاح امت و احياء امر به معروف و نهي از منكر و عمل كردن به سيره‌ي نبوي و علوي.

    

 پاورقي




[i]  ابن شهر آشوب،مناقب آل ابي طالب طبع مصطفوي، بيتا، ج 4،‌ ص 88 

[ii]  محمد بن احمد مستوفي هروي، الفتوح، به كوشش: غلام رضا طباطبايي مجد، تهران، آموزش انقلاب، 1372ش، ج 5، ص 25 و 26 

[iii]  ابو حنيفه احمدبن داوود الدينوري، اخبار الطوال تحقيق عبدالمنعم عامر،‌ قاهره،‌ 1960م، ص 228  

[iv]  ابو عبدالله محمدبن عثمان ذهبي، تاريخ الاسلام،‌ ج 2، ص 268 و 269 

[v]  الو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه،الامامه و السياسه، ج 1، ص 176 

[vi]  محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، مؤسسه الوفاء، 1403ق، ج44،ص 312 

[vii]   مقتل الحسين، مقرم، ص 135

[viii]  بحار الانوار، پيشين ، ج 45،‌ص 83 

[ix]  بحار الانوار، پيشين، ج 44،‌ص 191 

[x]  محمد بن جرير الطبري، >تاريخ الطبري< تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره،‌دارالمعارف،‌ج 5،‌ ص 353 

[xi]  ابن شهر آشوب، همان، ص 89 

[xii]  جمل من انساب الاشراف، ج 2.‌ص 335

[xiii]  بحار الانوار، پيشين، ج 44،‌ص 326 

[xiv]  بحار الانوار، پيشين، ج 44، ص 377 

[xv]  بحار الانوار، پيشين، ج 44،‌ ص 381 

[xvi]  افتوح، ج 5، ص 25

[xvii]  آل عمران، 104

[xviii]  بحار الانوار، پيشين،  ج 44، ص 329

بازگشت