عوامل از خود بيگانگي

 

 محمد جواد برهاني

 در اينجا اين سوال مطرح مي‏شود, عامل از خود بيگانگي چيست؟ به عبارت ديگر چه باعث مي‏شود تا انسان با خودش بيگانه شود؟ به جاي اينكه به فكر خود باشد و در پي كمال خود تلاش نمايد تا به سعادت و خوشبختي برسد براي بيگانه زحمت مي‏كشد و سال‌ها آب را به هاون مي‌كوبد؟  عوامل از خود بيگانگي ممكن است بسيار باشد در اينجا به چند تا از آنها اشاره مي‏كنيم.

 1. مادّيت از عواملي كه باعث مي‏شود انسان از خودش بيگانه شود توجّه بيش از حد به مادّيت است. متأسفانه، انسان به خاطر اشتغال و توجه بيش از حد به ماديات، آنچنان مسخ مي‏شود كه به قول علماي اخلاق حتي خودش را فراموش‏مي‌كند. و به اصطلاح از خود بيگانه مي‏شود. گاهي تا مرز سكر و مستي و جنون پيش مي‏رود.[i]

قرآن كريم در مواردي به اين حالت مستي و از خود بيگانگي انسان غرق شده در ماديات اشاراتي دارد, چنانچه درباره‌ي رباخوار مي‏گويد: (آنانكه ربا مي‏خورند از جا برنخيزند مگر چون برخواستن كسي كه شيطان ديوانه‏اش كرده است.[ii]

بعضي از ربا خواران و آنهايي كه در ماديات غرق شده‏اند، در خلوت هم با خود حرف مي‏زنند؛ پيوسته در حال محاسبه و در فكر چك و سفته خود هستند و حالت جنون آميزي پيدا مي‌كنند، چنان غرق در ثروت طلبي مي‏گردد كه از اطرافيان غافل مي‏شود. در كنار ديگران نشسته‏اند اما با خود حرف مي‌زنند، در دنياي محاسبه و ثبت و ضبط اموال خود غرق‌اند، ديگران حرف‌هاي آنها را مي‏شنوند و به آنها مي‏خندند امّا آنها از خود غافل گرديده، با تكان دادن دست‌ها و سر و گاهي با تغيير چهره، جنون مادي خود را به نمايش مي‏گذارند.

بدون شك كسي كه محور زندگي او را ماديات تشكيل مي‌دهد؛ تا اين حد به دنيا توجه مي‌نمايد همه محاسباتش بر اساس ماديات خواهد بود هيچگاه حاضر نيست تا سخن حق را بشنود. زماني حاضر مي‌شود به سمت حق روي آورد كه منافع مادي‌اش اقتضا كند, اگر منافع مادي به زعم او به خطر بيفتد ديگر هيچ وقت حاضر نيست به سخن كسي گوش دهد, هر چند آن سخن حق باشد.

 داستان قارون، نمونه‌ي خوبي براي اثبات مدعاي ما مي‌باشد. در داستان قارون، عبرت‏هاي فراواني وجود دارد، به طور مختصر آن را در اينجا بيان مي‏دارم, چون هم مدعاي ما را اثبات مي‌نمايد و هم علت مخالفت او با پيامبر عصرش حضرت موسي را بيان مي‏دارد، چگونه با آن حضرت مخالفت و به او توهين نمود. سرانجام اين قارون بود كه به خاك مذلت نشست و در جلو چشمانش تمام ثروت و اموالش به زمين فرو رفت  او خود نيز طعمه زمين گرديد.

قارون از قوم موسي و از خويشاوندان نزديك او بود. در ابتداي كار، مردي صالح و باتقوي بود ولي چون مدت توقف بني اسرائيل و سرگرداني آنها در سرزمين تيه به طول انجاميد؛ قارون از قوم خود كناره‏گيري كرد و به صنعت كيمياگري و طلاسازي پرداخت به واسطه‌ي اين عمل ثروت بي شمار و گنجينه‏هاي طلا براي خود گرد آورد. ثروت او به حدي رسيد كه كليدهاي مخازن قارون را چند تن از مردان نيرومند حمل مي‌كردند. امّا همين اموال و ثروت بيش از حد، قارون را به سركشي و طغيان و تكبّر كشانيد او را به لب پرتگاه بدبختي پيش برد تا جايي كه قارون به مؤمنين توهين مي‌كرد و آنها را حقير مي‏شمرد, و از اين كه صاحب ثروت شده بود افتخار مي‏كرد. برخي ازمردم كوته نظر، وقتي تجمّلات و تشريفات زندگاني قارون را مي‏ديدند، با خود مي‏گفتند اي كاش ما هم چنين ثروت و دستگاهي مي‏داشتيم زيرا قارون غرق در نعمت است, امّا در مقابل, خردمندان قوم، مي‌گفتند واي برشما به اين ظواهر فريبنده‌ي زندگي قارون حسرت نبريد، همانا ثواب خداوند براي مردم با ايمان ‏بسي گرانبهاتر و بالاتر از اينها است.

جمعي از روشن دلان بني اسرائيل، وقتي تندروي‌هاي قارون را ديدند، او را نصيحت كردند و گفتند اي قارون! به اين اموال و ثروتت خرسند مباش زيرا خداوند چنين كساني را دوست نمي‏دارد. تو با اين ثروت عظيم بايد آخرت خود را آباد نمايي همانطوركه خداوند به تو احسان كرده تو هم به بندگان او نيكي كن, حقوق الهي ‏را در نظر داشته باش, و در اداء آن تلاش نما، دست ضعيفان و فقرا را بگير، مبادا به راه فساد بروي و در جامعه فساد بر پا داري، ديگران را تحقير نمايي كه خداوند مفسدين را دوست نمي‏دارد.  امّا ثروت دنيا عقل و هوش قارون را برده بود او را از خود بيخود كرده بود. او فقط به مال دنيا مي‏انديشيد و فكر مي‏كرد براي هميشه دركنار ثروت عظيم خود باقي خواهد ماند. اين ثروت و مال، سركشي قارون را بجايي رسانيد كه روزي موسي(ع) به خيمه قارون وارد شد. امّا قارون بجاي اينكه در برابر پيامبر خدا احترام نمايد، لبخندي تمسخرآميز زد و پيغمبر خدا را كوچك شمرد. و موسي(ع) با مهرباني و لطف از او پرسيد چرا در مجمع بني اسرائيل كه براي توبه و انابه به درگاه خدا تشكيل شد ‏شركت نكردي. قارون جواب او را با مسخرگي و رذالت داد. و دوباره به حضرت موسي بياحترامي نمود. موسي(ع) وقتي وضع قارون را ديد غمگين و افسرده از خيمه او بيرون آمد روي زمين نشست.

قارون به خادمان خود دستور داد تا خاكستر و آب آلوده برسر و لباس‌هاي موسي بريزند. وقتي حضرت موسي اهانت قارون را تا اين حد ديد به درگاه خداشكايت كرد، خداوند متعال در مقابل سركشي و طغيان قارون و اهانت او به پيامبر آسماني، او و تمام گنجينه‌هايش را در زمين فرو برد و به عذاب ابدي گرفتار ساخت.[iii] البته در بعضي  از تفاسير آمده است قارون هميشه مردم بني اسرائيل را بر ضد موسي(ع) تحريك مي‏كرد؛ براي اين كه حضرت را در ميان مردم بد نام نمايد, از هيچ تهمت و دروغي نسبت به موسي(ع) دريغ نمي‏ورزيد. براي اينكه حضرت را از چشم مردم بيندازد، روزي مبلغ پولي به زن روسپي داد تا در حضور مردم اعتراف كند حضرت به او تجاوز نموده است.

قارون روزي گروهي از قوم خود را گرد آورد و موسي را براي پند و اندرز دعوت كرد، قارون از موسي سؤال كرد اي موسي! كيفر زناي مرد زن‌دار چيست؟ حضرت فرمود كيفر او سنگسار است. قارون گفت‌ اي موسي اگر اين زنا كار تو باشي چه مي‌گويي؟ موسي(ع) گفت اگرمن هم باشم حكم خدا همين است، قارون آن زن را در ميان جمع خواست تا به دروغ اعتراف كند.

امّا زن يك مرتبه متوجه شد و از اين كه به پيغمبر خدا تهمت بزند ترسيد و با خود گفت خوشبختي من در اين است كه دروغ نگويم و پيغمبر خدا را نرنجانم. لذا, زن حقيقت را گفت ‏ اي موسي! قارون مرا هديه‏اي داد تا اين دروغ را بر تو ببندم. موسي(ع) به سجده افتاد و گريه كرد. از جانب خداوند ندا آمد كه ‏اي موسي زمين در فرمان تو است آنچه خواهي او را فرمان ده... آنگاه موسي گفت اي زمين ‏قارون ‏را بگير بعد قارون تا زانو فرو رفت بعد از سه باركه موسي به زمين دستور داد قارون با مال و هستي و كاخ و دارايي خود در زمين فرو رفت, خداوند در قرآن مي‏فرمايد: فخسفنابه و بداره الارض[iv]

 آري سعادت، نيكبختي و بهشت، مخصوص كساني است كه در دنيا طبق دستورات الهي- كه به واسطه‌ي پيامبران عظيم الشأن به ما رسيده است- عمل نمايند, و به حرف‌هاي وحياني گوش جان بسپارند. به جاي دنيا محوري، خدا محوري را پيشه‌ي ‏خود نمايند و در همه حال خدا را حاضر و ناظر اعمال خود ببينند, دنيا را هدف قرار ندهند بلكه آن را وسيله‌اي‏ براي تكامل جان خود دانسته و در راستاي كمال ‏واقعي استفاده نمايد. نه اين كه دنيا را مقصد قرار داده و براي بدست آوردن آن شب‏ را از روز نشناخته و در پي آن از صبح تا شام بدود، و چون سرمايه‌اي پيدا كرد حقوق الهي را نپردازد و به حق گوش ندهد. و مال دنيا او را مغرور كند؛ ديگران را كوچك شمرده و از خويشتن غافل گردد، انسانيت و كرامت انساني را فداي اموال دنيا نموده و همه ‏ارزش‌ها را در ثروت و مال خلاصه كند.

 

2 . لهوولعب

يكي ديگر از عواملي كه باعث مي‏شود انسان با خودش بيگانه گردد, كار لهو و لعب است. مراد از لهو، اين است كه انسان به كاري مشغول گردد و از آن لذت ببرد بدون اينكه به نتيجه و پيامد آن توجه نمايد. مراد از لعب همان كار بيهوده و عبث است، به هر قول و عملي گفته مي‏شود كه داراي هدف و فايده‌ي ‏عقلايي نباشد و انسان عاقل بدان رغبت نكند. اصولاً در اسلام به وقت و فرصت بسيار اهميّت داده شده است تا جائيكه در روز قيامت طبق برخي از روايات, اولين سؤال از عمر انسان است, كه در كجا مصرف كرديم. سؤال دوم, هم از خصوص دوران جواني است. خداوند انسان را يك موجود ارزشمند آفريده است و نعمت‏هاي فراواني را در اختيار او قرار داده. در قرآن كريم مي‏فرمايد «وجعل لكم مافي الارض جميعاً» خداوند به انسان نعمت عقل را داده است, تا انسان با استفاده از آن و ساير نعمت‌هاي الهي خود را به كمال ‏برساند. و رسيدن به كمال هم زماني ميسور است كه بشر از فرصت‌هاي خود، كمال استفاده را ببرد.

امّا اگر همين انسان كه خداوند اين همه نعمت را در اختيار او قرار داده است كه از حوزه‌ي شمارش بيرون است به جاي استفاده از نعمت، مشغول بازي و خوش گذراني گردد و در راستاي ولي نعمت قدم بر ندارد؛ بدون شك سرنوشت خوبي نخواهد داشت. يكي از ارزشمندترين اين نعمت‌ها پيامبران هستند, خداوند, آن بزرگواران را براي هدايت ‏و تربيت انسان فرسـتاده است «ليعلّمهم الكتاب والحكمه» به قول علماء اخلاق پيامبران را خداوند فرستاد تا انسان را تربيت نمايند[v] و انسان بالقوه‏ را به انسان بالفعل تبديل نمايند.[vi]

خداوند اين معلمان بزرگ را فرستاده است تا ما، انسان كامل گرديم. اگر ما در كلاس درس اين بزرگواران شركت نماييم و از راهنماييهاي دلسوزانه و آموزنده‌ي آنها استفاده نماييم. بدون شك سعادت دنيا و آخرت نصيب ما ميگردد، چون پيامبران با تمام نيازهاي مادّي و معنوي ما آشنا هستند. به فرموده‌ي امير مؤمنان علي(ع) -كه در مورد پيامبر اســلام مي‏فرمايد: «طبيب دوّار بطبّه ‏قداحكم مراهمه واحمي مواسمه»[vii] يعني رسول الله(ص) طبيبي است كه به سراغ بيماران مي‏رود؛ آنجا كه دارو، سودي ندهد مرهم او، بيماري را به بهترين وجه درمان مي‏كند. اما اگر اصلاً حاضر نشديم تا در كلاس انبيا شركت نماييم و وقتي هم آنها خواستند با ما حرف بزنند و ما را راهنمايي و هدايت نمايند ما به جاي اينكه به حرف آنها گوش نماييم ناخن‌هاي خود را در گوش‌هاي خود فرو ببريم تا مبادا حرف آنها را بشنويم. در اين صورت, بدون شك, ما كفران نعمت كرده‏ايم و سعادت را با تمام توان از سرزمين وجود خود دور رانده‏ايم.

ممكن است افرادي وجود داشته باشند كه حاضر شوند در كلاس درس انسان‌سازي آن بزرگواران ‌شركت نمايند اما به جاي اينكه به درس گوش دهند، مشغول بازي با خود گردند و اصلاً به درس دل ندهند، چنين افرادي نيز، به سعادت نمي‌رسند و در پايان ترم, نمره‌ي قبولي را كسب نخواهند كرد.

 تا اينجا اين مطلب روشن شد، كه انسان موجود بسيار انديشمندي هست. چون انديشمند است و استعداد رسيدن به كمالات را دارد ميتواند تا آنجا پرواز نمايد «كه بجز خدا نبيند» لذا خداوند معلمان دلسوز و آگاه را براي تربيت اين انسان فرستاد. انسان وقتي مي‏تواند به كمال برسد كه اولاً, به دستورات پيامبران الهي گوش جان بسپارد و از فرصت‌ها و از عمر خود براي رسيدن به كمال استفاده‌ي بهينه نمايد ثانياً, لحظه‌اي از عمل طبق دستورات الهي غفلت نورزد و از لحظه لحظه عمر خود استفاده كند تا يكي پس از ديگري، پله‏هاي كمال را پيمايد و «عندملك مقتدر» خود را برساند.

اگر همين انسان، مشغول لهو و لعب شد، ديگر از خودش بيگانه مي‏گردد چون وقتش را صرف كارهاي بيهوده نموده است. كار بيهوده از رسيدن انسان به كمال جلوگيري مي‏كند و انسان را به قول مفسران، از خود غافل و بيخود مي‌كند، به همين خاطر افعال به عنوان لهو تحريم شده، زيرا منشأ صدور هر كار صحيحي در انسان، توجه ‏به خويشتن است. توجه به اينكه چه كسي هست؟ چه كاري برايش مصلحت دارد؟ و چه كاري بايد بكند؟ صرفاً در اين صورت است كه انسان مي‌تواند راه درست را انتخاب كند وقتي عوامل خارجي آنچنان بر وي مسلط شود و مقهورش سازد كه اصلاً غافل شود و توجهي به خود نداشته باشد اينجا است كه حالت لهو پيش مي‏آيد و قدرت گزينش از او گرفته مي‏شود[viii] چنين افراد در واقع با خودش بيگانه گرديده است به جاي اينكه به كارهاي مفيد روي آورند و در فكر اين باشد تا خود را كامل نمايد، استعدادهاي خداداديش را در راه صحيح بكار گيرد و آنها را در مسير درست شكوفا نمايد، مشغول لهو و لعب مي‌گردد. تمام نيرو و توان خود را صرف كارهاي ناروا و زيان‌آور مي‌كند. اين قسم افراد، چنان در خوش گذراني و عيش و نوش دنيا و كارهاي بيهوده غرق مي‏گردند كه ديگر زمينه رسيدن به كمال را از خود سلب مي‌نمايد و به حرف حق نيز گوش نمي‏دهد, و به همين خاطر خداوند خطاب به پيامبرش مي‌فرمايد بگذار اين افراد بخورند و سرگرم بهره‏گيري از لذّت‌ها باشند و آرزوها به خودشان مشغول‌كند كه بزودي خواهند فهميد[ix]

 

 3.  شهوت

خداوند انسان را آفريد، جان، ماده، تن و روان را يكجا در انسان تركيب كرد. چنانچه در جايش ثابت شده؛ اصالت و واقعيت انسان را همان روح انسان تشكيل مي‏دهد و تن مركب روح و در خدمت آن است. هدف انسان, رسيدن به كمال است وقتي مي‌تواند به كمال برسد كه در زندگي خود، راه اعتدال را در پيش بگيرد و از افراط و تفريط اجتناب نمايد. اصل تمايلات جنسي يك امر طبيعي و فطري است كه خداوند در وجود انسان نهاده و همين امر باعث تشكيل هسته‌ي ‏خانواده و جامعه مي‏گردد. به قول علماء اخلاق (نخستين عاملي كه زن و مرد را با هم نزديك مي‏سازد و زندگي مشترك و پيوند آن دو را ايجاب مي‏كند، غريزه‌ي ‏جنسي است)[x]كه مرد در درون خانواده طريق مشروع نياز جنسي زن را برآورده مي‏كند و زن نيز متقابلاً نياز جنسي مرد را برآورده مي‏كند.

 

 معناي شهوت

شهوت در لغت داراي مفهوم عامي است كه به گونه‌اي به خواهش نفس و ميل و رغبت به لذّات مادي اطلاق مي‏شود؛ گاهي علاقة شديد به يك امر مادّي را نيز شهوت مي‏گويند.

مفهوم شهوت علاوه بر مفهوم عام، در شهوت جنسي نيز به كار رفته است. واژه‌ي ‏شهوت در قرآن هم به معناي عام كلمه آمده است و هم به معناي خاص آن.

شهوت در حوزه جنسي در برابر عفت قرار دارد كه به معناي خاص خود، عبارت است از خويشتن داري در برابر تمايلات بي بندوباري جنسي[xi]  چنانچه شهوت در برابر عفت به معناي لجام گسيختگي و افراط در امور جنسي است.

مطالعات تاريخي نشان مي‏دهد اشخاص يا جوامعي كه بهره‌ي كافي از عفت داشته‏اند، از نيروهاي خدادادي خود بالاترين استفاده را در راه پيشرفت خود و جامعه برده و در سطح بالايي از آرامش و امنيت زيسته‏اند. امّا جوامع يا افرادي كه در لجن‌زار شهوت پرستي غرق شده‏اند, استعدادهاي‌شان هدر رفته و در معرض سقوط قرار گرفته‏اند. چه آنكه به فرموده‌ي اميرالمؤمنين علي عليه السلام «فرمانبرداري از شهوات نفساني، دين انسان را فاسد مي‏كند.»[xii] «از شخصيت انسان كاسته مي‏شود»[xiii] «حكمت و دانش از قلب انساني كه مبتلا به شهوت نفساني است رخت بر مي‏بندد» [xiv] و سرانجام به جز ننگ و رسوايي چيزي عايد او نمي‏گردد [xv]

 گاهي در اثر افراط در امر شهوت, انسان, خود نيز از حالت اعتدال خارج مي‏شود. و چه بسا آتش شهوت، عقل او را ربوده و انسان را از خود بيخود مي‏كند. به تعبير اساتيد اخلاق در اثر تمايلات جنسي، گاهي حالت از خود بيگانگي پيش مي‏آيد كه انسان را ديوانه و سست مي‏كند[xvi] خداوند درباره‌ي قوم لوط مي‏گويد: «به جان تو قسم اي پيامبر كه قوم لوط در مستي ‌خود آنچنان غرق و غافل بودند كه نمي‏فهميدند  چه مي‏كنند.» [xvii]

قوم لوط از خدا غافل شده بودند و در ‌شهوات و فحشا و منكر فرو رفته بودند, حتي از حريم خانه پيامبرشان نيز حيا نكردند, و به سمت مهمانان حضرت لوط شتافتند تا مهمانان آن حضرت را مورد تجاوز قرار دهند‌.

شهوت؛ انسانيت، شرافت، حيا و عفت را از آن مردم گرفته بود آنها عقل سالم نداشتند تابا آن، عاقبت كار زشت خود را ‌بيانديشند, و براي آنها حالت جنون‏ و مستي پيدا شده بود اصلاً نميدانستند، چه كار مي‌كنند. و اين، همان حالت از خود بيگانگي است انسان چنان غرق ‌در شهوت و لذت جنسي مي‏شود كه ديگر همه چيز را فراموش مي‏كند. و هر چه هم پيامبر و مبلغان دين به آنها تذكر بدهند؛ نميتواند از خواب بيدارشان نمايند. اصولاً آنها قوه‌ي  درك خود را از دست مي‏دهند, لذا نميتوانند با تعقل و تفكر تصميم بگيرند, بلكه اينجا جنـبة حيوانيـت در سـرزمين وجـودشان‌ حـكومت‏ مي‏كند آنها را «كالانعام» بلكه گمراه‌تر ‌ساخته‏اند.

 

شهوت و غضب عامل گرايش به باطل 

بعضي از مفسران در اين زمينه فرموده‏اند عدّه‌اي ممكن است حق برايشان روشن شده‏ باشد امّا در عين حال، به سخن پيامبران گوش نمي‏دهند. وقتي به دين اسلام دعوت مي‏شوند مثل اين است كه، كشان كشان آنها را به ميدان اعدام مي‏برند و به مرگ نزديك مي‌شوند,[xviii] چون تمام بينش، كشش و گرايش خود را به شهوت و غضب محدود كرده‏اند؛ اگر به دين الهي ايمان بياورند، بايد از افكار و عقايد باطل و نيز از اعمال و رفتار ناپسند، شهوت و غضب، دست بردارند. وقتي آن بينش و اين كشش بيجا را از آنها بگيرند، خود را مرده مي‏پندارند گويا بهره‏اي از حيات ندارند. [xix]

نگارنده معتقد است شهوت بُعد حيواني انسان را تقويت مي‏كند، اگر انسان در اين امر افراط نمايد و جنبه‏ عبادي آن را در نظر نگيرد كه از مسير مشروع در صدد ارضاء آن بر آيد، بدون شك انسان با افراط در شهوت، راه اصلي خود را گم مي‏كند و درست در برابر پيامبران قرار مي‌گيرند. آن بزرگواران تلاش مي‏كنند تا با تعليم اعتدال, انسان را بيشتر با جنبه‏ روحاني و بُعد واقعيش آشنا سازند.

 

4. عشق

يكي ديگر از عواملي كه باعث از خود بيگانگي مي‏شود عشق است. براي تبيين اين بحث لازم است در ابتدا معناي دقيق عشق را بفهميم تقريباً اهل لغت در معناي عشق اتّفاق نظر دارند و آن عبارت است  از اينكه انسان در دوست داشتن محبوب خود, افراط كرده از حد بگذرد, و هر آنچه در محبوب خود مي‏بيند زيبايي و جمال است. از غياث اللغه و اقرب الموارد نقل شده است كه عشق از عشقه گرفته شده است و آن گياهي است كه آن را لبلاب نامند و چون بر درختي بپيچد آن را خشك كند و ملازم آن باشد. برخي از اهل لغت آن را مرضي دانسته از قسم جنون كه از ديدن صورت حسن پيدا مي‏شود. [xx]

انسان وقتي عاشق و دلباخته‏ محبوب و معشوقش مي‏شود، به قسمي كه هميشه به ياد اوست و جز به او به هيچ كس ديگري نمي‏انديشد, چنان شعله عشق سراسر وجود او را فرا مي‌گيرد كه چه بسا در هر جا مي‏رود، به جز صورت معشوق، كسي ديگري را نمي‏بيند, و به جز اسم محبوبش چيزي ديگري را نمي‏داند. عاشق، گاه در مقام عشق، چنان از خود بيخود و بيخبر مي‏شود كه حتّي معشوقش را در حال حضور نمي‏شناسد. امّا جوياي او مي‏باشد و از احوال او سؤال مي‏كند «از مجنون و ليلي حكايت كنند كه روزي ليلي از كنار مجنون مي‏گذشت خواست با مجنون صحبت كند امّا مجنون چنان در فكر و ياد ليلي فرو رفته بود كه او را نشناخت, و گفت عذر مرا قبول كن و دست از من باز دار كه ياد ليلي مرا از ذكر و انديشه‌ي هر موجودي فارغ و بياد خويش مشغول داشته و من نمي‏توانم با غير او سخن بگويم»[xxi]

 آري؛ اگر انسان در عشق زميني افراط كند و از حدّ اعتدال خارج گردد، ديگر اين عشق گوش‏هاي عاشق را كر و چشمان او را كور مي‏كند. رفتار چنين شخصي ديگر بر طبق موازين و هنجارهاي پذيرفته‌ي جامعه نمي‏باشد، و هرگاه انسان خود را در وجود ديگري ببيند و ‌در سراسر وجود خود حضور معشوقش را احساس كند ديگر آن شخص از خود بيگانه گرديده است.

 

 چند نمونه قرآني

 1- يوسف(ع) و زليخا

 من از آن حسن ‏روزافزون كه يوسف داشت دانستم

كه عشق از پرده‌ي‏ عصمت برون آرد زليخا را [xxii]

زليخا زني بسيار زيبا و همسر عزيز مصر است. او از آن جهت كه همسر يك پادشاه بود، در جامعه از موقعيت بسيار بالايي برخوردار و مورد احترام همه بود. زليخا با وجودي كه شوهر داشت و حضرت يوسف(ع)  نيز غلام او بود امّا جمال و زيبايي يوسف(ع) عنان اختيار را از دست زليخا گرفت. و اين زن چنان به يوسف(ع)‌ دل بست ‌كه ديگر بجز رسيدن به يوسف(ع) به چيز ديگري فكر نمي‏كرد. آتش اين عشق چنان، در وجود زليخا شعله‏ور بود كه عقل را از او ربوده بود او با وجودي كه ملكه‌ي يك كشور بود و اگر اندك‏ اقدام ناروايي مي‏كرد در سراسر كشور خبر آن مي‏پيچيد, و آبروي او شديداً در خطر بود علاوه بر اين، او شوهر داشت و شوهرش نيز آدم اندك نبود, بلكه پادشاه يك كشور بود. امّا عشق، همه اينها را از صفحه ذهن زليخا پاك كرده بود و تنها چيزي كه در بايگاني آن باقي مانده بود كام‏گيري از يوسف بود.

زن اوّل كشور, روزي طاقتش طاق شد و تمام درها را محكم بست و از يوسف(ع) تمنّاي كام‏ كرد و گفت بيا كه براي تو آماده‌ام .يوسف(ع) گفت پناه به خدا كه او پروردگار من است و مقام مرا گرامي داشته، قطعاً ستمگران رستگار نمي‏شوند، وقتي زليخا جواب رد را از يوسف شنيد به سوي يوسف حركت كرد, و در اينجا بود كه خداوند يوسف(ع) را ياري كرد, و او را نجات داد.[xxiii]

 خواننده‌ي گرامي توجه دارد كه اگر ما موقعيت زليخا را به خوبي تصور نماييم در مي‌يابيم كه او زن شوهردار, همسر عزيز مصر  و داراي ‌موقعيت و جايگاه بسيار بالا, عاشق ‌غلام زر خريد خود گرديده و از او طلب كام مي‌نمايد, كاري كه براي شخصي چون او ننگ بود. اما عشق يوسف چنان بر وجود او احاطه پيدا كرده بود كه ‌جز يوسف چيز ديگري در آن پيدا نبود و با وجود اينكه همه‌ي عواقب سوء آن را مي‌دانست, عشق، او را چنان كر و كور ساخته بود كه بالاخره  از پرده عصمت بيرون آورد. به قول حافظ

من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم

كه عشق از پرده عصمت بيرون ‌آرد زليخا را    

 

2 يوسف و زنان ملامت گر

 وقتي كه زنان شهر از جريان مراوده‌ي زليخا با يوسف اطلاع يافتند، زليخا را سخت مورد ملامت و سرزنش قرار دادند. كه همسر عزيز مصر عاشق غلامش گرديده و اين جز گمراهي آشكار چيز ديگري نمي‌تواند باشد. كم كم اين حرف‌ها به گوش خود زليخا رسيد كه زنان شهر، او را مورد ملامت قرار داده, از او بدگويي مي‏كند چرا زليخا با آن منزلت كه دارد دلباخته‌ي غلامش گرديده است. روزي  زنان مصر را در كاخش دعوت كرد و براي آنها محفلي ترتيب داد، و تكيه گاهي آماده كرد به دست هر يك چاقويي داد تا ميوه ميل كنند. در اين هنگام زليخا به يوسف دستور مي‌دهد به مجلس زنان‌ وارد شود. وقتي زنان, زيبايي و جمال يوسف را ديدند، عقل از سرشان پريد و از شدت بهت زدگي و شيدايي با كاردهاي تيز به جاي ميوه، دست‌هاي خود را بريدند و بدون اختيار گفتند اين بشر نيست اين فرشته‏اي بزرگوار است.[xxiv] با وجود اينكه همه‌ي زنان مصر‌, زنان شوهردار و اشرافي بودند كه مي‌بايست ادب و حرمت مجلس را نگه دارند, و از حضرت يوسف- كه يك جوان بالغ بود- حياء كنند، و در مجلس ‌سلطنتي كوچك‌ترين گستاخي انجام ندهند,‌ يا لااقل از هم ديگر رو در بايستي نشان دهند, و از عاقبت فضاحتبار‌ زليخا درس بگيرند‌, امّا يكباره ديديم كه اين زنان با همان درد عشق زليخا, مبتلا شدند و عنان اختيار از دست دادند و بي پرده گفتند سبحان اللّه اين جوان بشر نيست فرشته‏اي بزرگوار است [xxv]

 در اين ميان زليخا زمينه را فراهم ديده دوباره عشق پنهان خود را آشكار كرد و به زنان مصر گفت اين همان است كه مرا در عاشق شدن به او ملامت مي‏كرديد. [xxvi]

 بلي اين عشق زميني بود كه انسان را تا مرز جنون پيش برد اين عشق, عشق حقيقي نيست و اگر در مسير درست هدايت نشود سرانجام انسان را رسوا خواهد كرد چنانچه مولانا در اين‌باره مي‏گويد:

عشق‌هايي كز پي رنگي بود

عشق نبود عاقبت ننگي بود

 

عشق حقيقي

 نشان اهل خدا عاشقي ا‌ست با خود دار

كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‏بينم.[xxvii]

در اصطلاح تصوّف و عرفان, عشق به معبود حقيقي, عشق واقعي است. عرفا معتقدند كه اساس و بنياد هستي بر عشق نهاده شده است. و جنب و جوش كه سراسر هستي را فرا گرفته به خاطر عشق است. حافظ نيز در اين باره مي‏فرمايد

طفيل هستي عشق‌اند آدمي و پري

ارادتي بنما تا سعادتي ببري

پس كمال واقعي را در عشق بايد جستجو كرد.

بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش

كه بنده را نخرد كس به عيب بي هنري.

 به عقيده عرفا عشق آتشي است كه در دل آدمي افروخته مي‏شود و بر اثر افروختگي آن آنچه جز دوست در اين خانه سكونت نمايد مي‏سوزد.

از كشاف اصطلاحات الفنون نقل شده عاشق به كسي گويند كه اثر عقل در او نباشد, و خبر از سر و پا ندارد و خواب را بر خود حرام نمايد, و زبان جز به ياد معشوق و دل جز به فكر او به چيز ديگري مشغول نباشد, انسان وقتي لذت راز و نياز با معشوقش را حس مي‏كند و ذائقه‌ي خوش مناجات را مي‌چشد ديگر از هر آنچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است. هرگاه توفيق درك چنين عشقي براي بنده ميسر گردد ديگر عشق مجازي فرو مي‏ريزد و براي او لذت ندارد.

 به عنوان نمونه براي حضرت يوسف كه زمينه عشق غير حقيقي كاملاً فراهم بود، هيچگونه مانعي آنجا وجود نداشت زليخا همه‌ي درها را بسته بود و در آن كاخ مجلل به جز يوسف و آن زن جوان، كس ديگري حضور نداشت. زليخا همه‌ي شرايط كام روايي را آماده كرده بود و خود نيز با عشوه‌گري تمام, آراسته بود و يوسف را به كامروايي دعوت كرد. امّا چون حضرت يوسف؛ كم‌ترين توجهي به آن رخسار زيبا و نگاه فتّان زليخا نكرد و به سخنان لطيف و غمزه‏هاي دلربايش نيز اعتنايي نكرد و حتي تهديد هول‏انگيز زليخا، كمترين اثري در دل او نگذاشت. چون دل حضرت يوسف همه متوجه جمالي بود فوق همه جمال‌ها و خاضع در برابر جلالي بود كه هر عزت و جلالي در برابرش ذليل است. حضرت يوسف لقاي خدا را نسبت به همه چيز ترجيح داد و در پيشگاه ربوبي عرضه داشت «خدايا زندان با رضاي تو را بر لذّت معصيت و دوري از تو  ترجيح مي‏دهم.»[xxviii]

 بي تو گلزار جنان اي دوست زندان من است

گر تو باشي در برم زندان گلستان‌‌ من است

 حضرت يوسف هميشه به عشق حقيقي فكر مي‏كرد و عشق‏هاي زميني براي او ارزشي نداشت و اين عشق الهي بود كه او را زنده كرده بود وقتي عشق حقيقي در وجود انسان بتابد و نور الهي او را فرا بگيرد، وجود طبيعي و غرايز حيواني او از ميان مي‏رود و موجوديت مادي او نابود مي‏گردد؛ تنها آن وجهه‌ي ربوبي او باقي مي‏ماند, چنانكه وقتي نور خورشيد تابيد، سايه‏ها مي‏رود.

 


همچنين جوياي درگاه خدا

چون خدا آيد شود جوينده لا 

 سايه‏هاي كان بود جوياي نور   

نيست گردد چون كند نورش ظهور     

هالك آيد پيش وجهش هست و نيست    

هستي اندر نيستي خود طرفه‏اي است  

 اين است جلوه‌ي حقيقي عشق به خدا كه عقل را ياراي درك آن نيست و قلم از بيان آن عاجز مي‏باشد. 

 اندر اين محضرخردها شد زدست   

چون قلم اينجا رسيد و سر شكست.[xxix]

 حضرت يوسف نيز چون به عشق حقيقي رسيده بود ديگر تمام وجود‌‌ طبيعي و غرائز حيواني او از ميان رفته بود .

 

  علي(ع) و عشق حقيقي

همه‌ي اولياي خدا‌ وقتي با معشوق حقيقي خود مشغول راز و نياز ميگردد ديگر از همه، جز او فارغ و رها مي‏شود و هيچ چيز ديگر را حس ‏نمي‏كند. به عنوان نمونه به داستان ذيل كه در مورد امام ‏علي(ع) آمده است توجه ‏نمائيد ‏در يكي از جنگ‌ها، تيري به بدن مبارك حضرت‏ اصابت‏ كرد و پيكان تير تا استخوان ‌فرو رفت, اطباء هر چه تلاش كردند نتوانستند پيكان را بيرون بياورند. راه‏ چاره‏ را در اين ديدند تا مقداري گوشت و پوست حضرت‌ را بردارند تا شايد بتوانند پيكان را بيرون بياورند. بزرگان ‏و فرزندان حضرت امير, گفتند اگر قضيه از اين قرار است, بايد صبر كنيد تا حضرت به نماز مشغول گردد, وقتي به نماز مشغول مي‏شود ديگر اصلاً توجّهش به اين دنيا نيست. اطباء صبر كردند تا حضرت ‌مشغول نماز شد, در اين هنگام‌ از فرصت استفاده كرده, مقداري از گوشت را برداشتند و استخوان وي را نيز شكستند و بالآخره پيكان را به اين ترتيب بيرون آوردند. چون نماز حضرت تمام شد فرمود از شدت درد كاسته شده است. اطرافيان ماجرا را براي حضرت تعريف كردند و عرض كردند يا اميرالمؤمنين آيا شما از جريان خبر نشديد؟ حضرت در جواب فرمود در ساعتي كه من با خداوند مشغول راز و نياز هستم آنچنان لذّت مناجات با خدا زياد است كه‌ ‌اگر تيغ هم بر من ببارد يا جهان زير و رو شود اصلاً خبر نمي‌شوم كه در اطرافم چه اتفاق مي‏افتد.[xxx]

 آري اين بود نمونه‌ي از عشق حقيقي كه انسان در پرتو آنچنان در اقيانوس بي كران خالق هستي غرق مي‏شود كه خود را ديگر نمي‏بيند. و به جز خداي بزرگ هيچ چيزديگري را حس نمي‏كند.

 به دريا بنگرم دريا تو بينم   

به صحرا بنگرم صحرا تو بينم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت  

نشان از قامت رعنا تو بينم.

امّا اولياي خدا بالاتر از آنچه كه بابا طاهر مي‏گويد، خدا را حاضر و ناظر مي‏بينند چون هر زيبايي و كمالي كه در دنيا وجود دارد خداوند به صورت كامل آن را دارد. شما تصوّر كنيد وقتي زيبايي زميني و خاكي كه پرتوي از جمال اوست، انسان را از خود بيخود مي‏سازد چه حال دارد آن كسي كه زيبايي و جمالي را مشاهده مي‏كند كه فوق آن هيچ زيبايي و كمالي متصوّر نيست. اللهمّ ارزقنا حلاوة مناجاتك.

 

نتيجه‏گيري

آري پيامبران الهي تلاش مي‏كردند مردم را با كمال حقيقي آشنا سازند. تا مردم در قدم اول خدا را بشناسند چون او كمال مطلق ‌و زيبا است كه فوق آن, نمي‏توان زيبايي تصور كرد, در قدم دوم راه بندگي پيشه گيرند. البته اگر شناخت درست باشد، بندگي و عبوديت خود به خود در پي آن مي‏آيد. چون هر موجود ناقص در برابر موجود كامل خضوع مي‏كند. و از رسيدن و ديدن كمال مطلق لذّت مي‌برد و افتخار مي‏كند. به هر اندازه اين شناخت بيشتر باشد عبوديت و خضوع در برابر او بيشتر خواهد بود. تا مي‏رسد به جايي كه به جز خدا نمي‌بيند و به او عشق مي‌ورزد و هيچ چيزي او را از ياد خدا و محبوب اصلي‌ غافل نسازد. و در راه وصال به اين وجود كامل، از همه‌ي هستي خود -كه از نعمت‌هاي او است- مي‏گذرد, و از نعمت‌هاي مادي به عنوان وسيله براي رسيدن به محبوب حقيقي استفاده مي‌كند.  

هر كس كه  تو را شناخت جان را چه كند    

فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كني هر دو جهانش بخشي

 ديوانه‌ي ‏تو هر دو جهان را چه كند    

خلاصه اين كه عشق بر دو نوع است 1. عشق مجازي 2. عشق حقيقي و در مرحله‌ي خود هر يك از اين دو نوع عشق, انسان را از خود بيخود مي‌كند.

 امّا دانه‌ي ‌‏فلفل سياه و خال مهرويان سياه

هر دو يك رنگ است امّا اين كجا و آن كجا

 

 راه وصال به محبوب واقعي

 از آنجا كه جان آدمي، جز در پرتو انوار الهي فروغ نمي‏يابد و زنگار دل، جز با اكسير كلام ربوبي زدوده نمي‏شود و عطش سوزان فطرت بشر جز، با شربت پاك معنوي سيراب نمي‏گردد و عنقاي بيقرار او جز در بزم وصال يار، آرام نمي‏گيرد, و همين انسان خاكي با بال افلاكي خود قادر است تا «عند ملك مقتدر» پرواز نمايد. در اينجا اين سوال مطرح مي‏شود چگونه انسان مي‏تواند به اين مقام ارجمند دست يابد و استعداد بالقوه‏ خود را با كدامين راهنماي دلسوز مي‏تواند به فعليت رساند تا در كنار هستي بخش مطلق, خود را برساند و آنجا آرام بگيرد؟ 

در پاسخ بايد گفت راهنما بايد كسي باشد كه خود، اين راه را رفته و محبوب واقعياش را يافته باشد و دل او در بزم يار آرام گرفته و با نفس مطمئنه شهد (ارجعي الي ربّك راضيّة مرضيّه) را چشيده باشد. و آن محبوب واقعي، مدال پيامبري را به او داده و مأموريت راهنمايي را، به عهده او گذاشته باشد و اين به جز پيامبران هيچ كسي ديگري نمي‏تواند باشد.

پيامبران الهي به قول عالمان ديني هر يك مشعلي بوده‏اند فرا راه بشريت تا راه آدميت را فرا روي انسان بگشايند و او را از خاك تا خدا و از ملك تا ملكوت پرواز دهند. آنان جوهر حكمت و حقيقت معرفت را در صدف وحي يافتند و اوج عروج انسان زميني را در سطر سطر كتب آسماني خويش رقم زدند. معراج حقيقي آدمي را در عبوديت و بندگي او، در آستان باري تعالي ديدند و از سر اخلاص و صفا، انسان را به كوي دوست فرا خواندند.[xxxi] پس راه وصال به كوي دوست اين است كه راهيان كوي دوست نخست بايد چراغ معرفت را‌ در تاريك خانه وجود خود روشن سازند و از عقل خود بهره گيرند تا زمينه ‏پذيرش وصال آماده گردد.

در گام بعدي بايد با كمك همان پيامبر باطن در راستاي شناخت محبوب بكوشند، و با كمك پيامبران كه خداوند آنها را براي راهنمايي بشر فرستاده است تلاش نمايند تا از كتب آسماني- كه در واقع راه رسيدن به انسانيت و محبوب واقعي را براي انسان نشان مي‏دهد و توسط پيامبران اولوالعزم براي بشر نازل شده است،- بهره بگيرند و مطيع فرامين الهي باشند و از دستورات خدا و پيامبرش سرپيچي نكنند [xxxii] و ارتباط خود را با خداوند قطع ننمايند تا به «عندملك مقتدر» برسند.

 

پاسخ به يك سوال

آيا بايد فقط خدا را دوست داشت و به جز او كس ديگري را در خانه دل راه نداد؟ پاسخ به اين سؤال را ميتوان در فرازي از حديث معراج يافت كه خداوند خطاب به پيامبرش مي‏فرمايد: محبت من بر چهار دسته از مردم واجـب است 1. كسـاني كه يكديگر را به جـهت من دوسـت داشته باشـند. 2. كساني كه به خاطر من از دوستي و ارتباط با كساني كه نمي‏پسندم دست بر دارند و رابطه‌ي خود را با دشمنان من قطع كنند. 3. افرادي كه به جهت من با يكديگر رابطه برقرار كنند. 4. گروهي كه بر من توكّل داشته باشند‌.[xxxiii]

با توجّه به فراز اوّل اين حديث شريف مي‏توان به سؤال بالا پاسخ گفت كه مي‏شود غير خدا را نيز دوست داشت منتهي به يك شرط و آن اينكه محبت غير خدا نيز بايد به خاطر خدا باشد. و طبق اين حديث قدسي خداوند مي‏فرمايد: «اگر كساني كه يكديگر را به خاطر من دوست داشته باشند بر من واجب است كه آنها را دوست داشته باشم.»[xxxiv]

 چون در اينجا‏ دوست ‏داشتن يكديگر در‌ واقع محبت ورزيدن به خداست. و به قول علماي اخلاق «دوستي‌ با دوستان‏ خدا، نوعي اظهار مودّت و محبت‏ به خداوند است.»[xxxv] «و اين نيز بسيار طبيعي است اگر محبت به كسي يا چيزي تعلّق بگيرد اين محّبت به متعلّقات او نيز سرايت مي‏كند. درباره‌ي مجنون جمله‏اي‏ نقل مي‏كنند» سگي را گرفته‏ و به آن بسيار محبت مي‏كرد گفتند مگر ديوانه شده‏اي؟ گفت

اين سگ فّرخ ليلي است اين

پاسبان كوچه‌ي ليلي است اين[xxxvi]

آري‏؛ اگر كسي به خدا علاقه داشت به مقرّبان و نزديكان او نيز علاقه‏مند مي‏شود و اين از آثار تكويني محبّت است‏ كه اگر به كسي محبّت داشته باشيم اين محبّت ما به نزديكان و اطرافيان او نيز سرايت مي‌كند و به هر اندازه ارتباط با اطرافيان محبوب اصلي نزديكتر باشد به همان اندازه محبت ‏انسان نسبت به آن بيشتر خواهد بود.

حال كسي كه خدا را دوست دارد بدون شك چنين افرادي در وهله‌ي اول به پيامبران خدا محبّت مي‏ورزند و از ميان پيامبران نيز به آن كسي كه از همه بهتر است مانند وجود مقدّس خاتم الانبياء بيشتر محبّت مي‏ورزد در مرتبه‌ي ‏بعدي شيعياني كه به آن بزرگواران نزديك‌ترند و راه آنان را بهتر از ديگران پيموده‏اند و به دستورات و فرامين آنها بيشتر از ديگران عمل كرده‌اند بيشتر محبّت مي‏ورزند. [xxxvii]

حقيقتا ًاگر انسان به اين مقام برسد كه خداوند را از صميم قلب دوست داشته باشد و به او و بندگان او عشق بورزد ديگر غيبت، تهمت، تقلّب، حقّه‏بازي در معامله همه و همه كنار مي‏رود چون به قول علماي اخلاق «وقتي انسان خدا را دوست داشته باشد بنده‏هاي او را نيز دوست ميدارد» و به خود اجازه نمي‏دهد تا به مخلوقات الهي خيانت نمايد‌. بلكه بر عكس دستور دين اين است (آنها را به خاطر خدا دوست داشته باشيم. )[xxxviii]

 

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست    

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

 تذكّر: اگر ما به غير از خدا ‌محبّت بورزيم و در اين راه چنان افراط كنيم كه ديگر از ياد خالق هستي غافل گرديم و در خانه‌ي دل خود همه كس را راه دهيم به جز آفريدگار و خالق دل, اينجا است كه انسان در واقع مسير نادرست را پيموده است و بايد درمان گردد.

 

منابع و مآخذ



[i]  موسي (ع)‌پسرعم قارون وبرادرزن او بود . رجوع شود به تسير ادبقي وعراني قرآن ص202 ذيل آيه 81 سوره قصص

[ii]  بقره/ 275

[iii] داستان فوق بااندك تصرف ازقصص قرآن به تاريخ پيامبران ،تأليف محمدصحفى اقتباس گرديده است صفحه 150-1 48 .داستان قارون درسوره‏قص آيات 84-76

[iv]  آيه81قصص

[v]  صحيفه  نور ج 2  صفحه 228

[vi]  صحيفه نور ج 1 ص 234

[vii]  همان

[viii]  اخلاق درقرآن ص  311

[ix]  حجر3

[x]  اخلاق درقرآن  ج 3 ص 71

 [xi]  مكارم شيرازي, اخلاق در قرآن , ج2,  . ص. 277

[xii]  شرح غررالحكم , ح 5985

[xiii]  غررالحكم , ح 5533

[xiv]  غررالحكم , ح . 10915

[xv]  غرر, 4885

[xvi]  مصباح يزدي اخلاق در قرآن ,

[xvii]  حجر, 72

[xviii]  انقال/ 6

[xix]  تفسير موضوعى قرآن كريم. سيره‏انبياء ج 7 ص 67 قم :اسراء

[xx]  لغت نامه دهخدا

[xxi]  دهخدا تحت كلمه عشق به نقل از محبّت نامه

[xxii]  ديوان حافظ شيرازى

[xxiii]  يوسف/22-24

[xxiv]  يوسف/30 و31

[xxv]  اقتباس از ترجمه تفسير الميزان ج 11 صفحه   202-198

[xxvi]  يوسف   32

[xxvii]  ديوان حافظ

[xxviii]  يوسف / 33 رجوع شو به تفسير الميزان ج 11 صفحه 206

[xxix]  محمد محمدى اشتهاردى داستانهاى  مثنوى ج 3 صفحه 16

[xxx]  با تغيير نثر از فارسى قديم به فارسى جديد برگرفته از تفسير ادبى وعرفانى خواجه عبدالله انصارى  ص 25 ذيل آيه 48 سوره‏بقره

[xxxi]  مصباح يزدى »راهيان كوى دوست شرح حديث معراج«ص  9

[xxxii]  ان كنتم تحبّون الله فاتبعونى‏اگر خدا را دوست داريد پس از دستورات من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.آل عمران / 29

 

[xxxiii]  راهيان كوى دوست به نقل از ارشادالقلوب باب 54

[xxxiv]  وجبت محبتى للمتحابّين فىّ

[xxxv]  راهيان كوى دوست ص 47

[xxxvi]  حسين مظاهرى «عوامل كنترل غرائزدر زندگى انسان»  ص   201

[xxxvii]  براى اطلاعات بيشتر مراجعه شود به راهيان كوى دوست درس سوم ازص 45 به بعد

[xxxviii]  مظاهرى همان  ص ‌201

بازگشت