|
محمد
جواد
برهاني
در
اينجا اين
سوال مطرح
ميشود,
عامل از خود
بيگانگي
چيست؟ به
عبارت ديگر
چه باعث ميشود
تا انسان با
خودش
بيگانه
شود؟ به جاي
اينكه به
فكر خود
باشد و در پي
كمال خود
تلاش نمايد
تا به سعادت
و خوشبختي
برسد براي
بيگانه
زحمت ميكشد
و سالها آب
را به هاون
ميكوبد؟
عوامل
از خود
بيگانگي
ممكن است
بسيار باشد
در
اينجا به
چند تا از
آنها اشاره
ميكنيم.
1.
مادّيت از
عواملي كه
باعث ميشود
انسان از
خودش
بيگانه شود
توجّه بيش
از حد به
مادّيت است.
متأسفانه،
انسان به
خاطر
اشتغال و
توجه بيش از
حد به
ماديات،
آنچنان مسخ
ميشود كه
به قول
علماي
اخلاق حتي
خودش را فراموشميكند.
و به اصطلاح
از خود
بيگانه ميشود.
گاهي تا مرز
سكر و مستي و
جنون پيش ميرود.[i]
قرآن
كريم در
مواردي به
اين حالت
مستي و از
خود
بيگانگي
انسان غرق
شده در
ماديات
اشاراتي
دارد,
چنانچه
دربارهي
رباخوار ميگويد:
(آنانكه ربا
ميخورند
از جا
برنخيزند
مگر چون
برخواستن
كسي كه
شيطان
ديوانهاش
كرده است.[ii]
بعضي
از ربا
خواران و
آنهايي كه
در ماديات
غرق شدهاند،
در خلوت هم
با خود حرف
ميزنند؛
پيوسته در
حال محاسبه
و در فكر چك
و سفته خود
هستند و
حالت جنون
آميزي پيدا
ميكنند،
چنان غرق در
ثروت طلبي
ميگردد كه
از
اطرافيان
غافل ميشود.
در كنار
ديگران
نشستهاند
اما با خود
حرف ميزنند،
در دنياي
محاسبه و
ثبت و ضبط
اموال خود
غرقاند،
ديگران حرفهاي
آنها را ميشنوند
و به آنها ميخندند
امّا آنها
از خود غافل
گرديده، با
تكان دادن
دستها و سر
و گاهي با
تغيير
چهره، جنون
مادي خود را
به نمايش ميگذارند.
بدون
شك كسي كه
محور زندگي
او را
ماديات
تشكيل ميدهد؛
تا اين حد به
دنيا توجه
مينمايد
همه
محاسباتش
بر اساس
ماديات
خواهد بود
هيچگاه
حاضر نيست
تا سخن حق را
بشنود.
زماني حاضر
ميشود به
سمت حق روي
آورد كه
منافع مادياش
اقتضا كند,
اگر منافع
مادي به زعم
او به خطر
بيفتد ديگر
هيچ وقت
حاضر نيست
به سخن كسي
گوش دهد, هر
چند آن سخن
حق باشد.
داستان
قارون،
نمونهي
خوبي براي
اثبات
مدعاي ما ميباشد.
در داستان
قارون،
عبرتهاي
فراواني
وجود دارد،
به طور مختصر
آن را در
اينجا بيان
ميدارم,
چون هم
مدعاي ما را
اثبات مينمايد
و هم علت
مخالفت او
با پيامبر
عصرش حضرت
موسي را
بيان ميدارد،
چگونه با آن
حضرت
مخالفت و به
او توهين
نمود.
سرانجام
اين قارون
بود كه به
خاك مذلت
نشست و در
جلو چشمانش
تمام ثروت و
اموالش به
زمين فرو
رفت او
خود نيز
طعمه زمين
گرديد.
قارون
از قوم موسي
و از
خويشاوندان
نزديك او
بود. در
ابتداي
كار، مردي
صالح و
باتقوي بود
ولي چون مدت
توقف بني
اسرائيل و
سرگرداني
آنها در
سرزمين تيه
به طول
انجاميد؛
قارون از
قوم خود
كنارهگيري
كرد و به
صنعت
كيمياگري و
طلاسازي
پرداخت به
واسطهي اين عمل
ثروت بي
شمار و
گنجينههاي
طلا براي
خود گرد
آورد. ثروت
او به حدي
رسيد كه
كليدهاي
مخازن
قارون را
چند تن از
مردان
نيرومند
حمل ميكردند.
امّا همين
اموال و
ثروت بيش از
حد، قارون
را به سركشي
و طغيان و
تكبّر
كشانيد او
را به لب
پرتگاه
بدبختي پيش
برد تا جايي
كه قارون به
مؤمنين
توهين ميكرد
و آنها را
حقير ميشمرد,
و از اين كه
صاحب ثروت
شده بود
افتخار ميكرد.
برخي
ازمردم
كوته نظر،
وقتي
تجمّلات و
تشريفات
زندگاني
قارون را ميديدند،
با خود ميگفتند
اي كاش ما هم
چنين ثروت و
دستگاهي ميداشتيم
زيرا قارون
غرق در نعمت
است, امّا در
مقابل,
خردمندان
قوم، ميگفتند
واي برشما
به اين
ظواهر
فريبندهي زندگي
قارون حسرت
نبريد،
همانا ثواب
خداوند
براي مردم
با ايمان بسي
گرانبهاتر
و بالاتر از
اينها است.
جمعي
از روشن
دلان بني
اسرائيل،
وقتي
تندرويهاي
قارون را
ديدند، او
را نصيحت
كردند و
گفتند اي
قارون! به
اين اموال و
ثروتت
خرسند مباش
زيرا
خداوند
چنين كساني
را دوست نميدارد.
تو با اين
ثروت عظيم
بايد آخرت
خود را آباد
نمايي
همانطوركه
خداوند به
تو احسان
كرده تو هم
به بندگان
او نيكي كن,
حقوق الهي را
در نظر
داشته باش, و
در اداء آن
تلاش نما،
دست ضعيفان
و فقرا را
بگير،
مبادا به
راه فساد
بروي و در
جامعه فساد
بر پا داري،
ديگران را
تحقير
نمايي كه
خداوند
مفسدين را
دوست نميدارد.
امّا ثروت
دنيا عقل و
هوش قارون
را برده بود
او را از خود
بيخود كرده
بود.
او فقط به
مال دنيا ميانديشيد
و فكر ميكرد
براي هميشه
دركنار
ثروت عظيم
خود باقي
خواهد ماند.
اين ثروت و
مال، سركشي
قارون را
بجايي
رسانيد كه
روزي موسي(ع)
به خيمه
قارون وارد
شد. امّا
قارون بجاي
اينكه در
برابر
پيامبر خدا
احترام
نمايد،
لبخندي
تمسخرآميز
زد و پيغمبر
خدا را كوچك
شمرد. و موسي(ع)
با مهرباني
و لطف از او
پرسيد چرا
در مجمع بني
اسرائيل كه
براي توبه و
انابه به
درگاه خدا
تشكيل شد شركت
نكردي.
قارون جواب
او را با
مسخرگي و
رذالت داد. و
دوباره به حضرت موسي
بياحترامي
نمود. موسي(ع)
وقتي وضع
قارون را
ديد غمگين و
افسرده از
خيمه او
بيرون آمد
روي زمين
نشست.
قارون
به خادمان
خود دستور
داد تا
خاكستر و آب
آلوده برسر
و لباسهاي
موسي
بريزند.
وقتي حضرت
موسي اهانت
قارون را تا
اين حد ديد
به درگاه
خداشكايت
كرد،
خداوند
متعال در
مقابل
سركشي و
طغيان
قارون و
اهانت او به
پيامبر
آسماني، او
و تمام
گنجينههايش
را در زمين
فرو برد و به
عذاب ابدي
گرفتار
ساخت.[iii]
البته در
بعضي
از تفاسير
آمده است
قارون
هميشه مردم
بني
اسرائيل را
بر ضد موسي(ع)
تحريك ميكرد؛
براي اين كه
حضرت را در
ميان مردم
بد نام
نمايد, از
هيچ تهمت و
دروغي نسبت
به موسي(ع)
دريغ نميورزيد.
براي اينكه
حضرت را از
چشم مردم
بيندازد،
روزي مبلغ
پولي به زن
روسپي داد
تا در حضور
مردم
اعتراف كند
حضرت به او
تجاوز
نموده است.
قارون
روزي گروهي
از قوم خود
را گرد آورد
و موسي را
براي پند و
اندرز دعوت
كرد، قارون
از موسي سؤال كرد اي
موسي! كيفر
زناي مرد زندار
چيست؟ حضرت
فرمود كيفر
او سنگسار
است. قارون
گفت اي
موسي اگر
اين زنا كار
تو باشي چه
ميگويي؟
موسي(ع)
گفت اگرمن
هم باشم حكم
خدا همين
است، قارون
آن زن را در
ميان جمع
خواست تا به
دروغ
اعتراف كند.
امّا
زن يك مرتبه
متوجه شد و
از اين كه به
پيغمبر خدا
تهمت بزند
ترسيد و با
خود گفت
خوشبختي من
در اين است
كه دروغ
نگويم و
پيغمبر خدا
را نرنجانم.
لذا, زن
حقيقت را
گفت اي
موسي! قارون
مرا هديهاي
داد تا اين
دروغ را بر
تو ببندم.
موسي(ع) به
سجده افتاد
و گريه كرد.
از جانب
خداوند ندا
آمد كه اي
موسي زمين
در فرمان تو
است آنچه
خواهي او را
فرمان ده...
آنگاه موسي
گفت اي زمين
قارون را
بگير بعد
قارون تا
زانو فرو
رفت بعد از
سه باركه
موسي به
زمين دستور
داد قارون
با مال و
هستي و كاخ و
دارايي خود
در زمين فرو
رفت, خداوند
در قرآن ميفرمايد:
فخسفنابه و
بداره
الارض[iv]
آري
سعادت،
نيكبختي و
بهشت،
مخصوص
كساني است
كه در دنيا
طبق
دستورات
الهي- كه به
واسطهي
پيامبران
عظيم الشأن
به ما رسيده
است- عمل
نمايند, و به
حرفهاي
وحياني گوش
جان
بسپارند. به
جاي دنيا
محوري، خدا
محوري را
پيشهي خود
نمايند و در
همه حال خدا
را حاضر و
ناظر اعمال
خود ببينند,
دنيا را هدف
قرار ندهند
بلكه آن را
وسيلهاي
براي تكامل
جان خود
دانسته و در
راستاي
كمال واقعي
استفاده
نمايد. نه
اين كه دنيا
را مقصد
قرار داده و
براي بدست
آوردن آن شب
را از روز
نشناخته و
در پي آن از
صبح تا شام
بدود، و چون
سرمايهاي
پيدا كرد
حقوق الهي
را نپردازد
و به حق گوش
ندهد. و مال
دنيا او را
مغرور كند؛
ديگران را
كوچك شمرده
و از خويشتن
غافل گردد،
انسانيت و
كرامت
انساني را
فداي اموال
دنيا نموده
و همه ارزشها
را در ثروت و
مال خلاصه
كند.
2
. لهوولعب
يكي
ديگر از
عواملي كه
باعث ميشود
انسان با
خودش
بيگانه
گردد, كار
لهو و لعب
است. مراد از
لهو، اين
است كه
انسان به
كاري مشغول
گردد و از آن
لذت ببرد
بدون اينكه
به نتيجه و
پيامد آن
توجه نمايد.
مراد از لعب
همان كار
بيهوده و
عبث است، به
هر قول و
عملي گفته
ميشود كه
داراي هدف و
فايدهي
عقلايي
نباشد و
انسان عاقل
بدان رغبت
نكند.
اصولاً در
اسلام به
وقت و فرصت
بسيار
اهميّت
داده شده
است تا
جائيكه در
روز قيامت
طبق برخي از
روايات,
اولين سؤال
از عمر
انسان است,
كه در كجا
مصرف كرديم.
سؤال
دوم, هم از
خصوص دوران
جواني است.
خداوند
انسان را يك
موجود
ارزشمند
آفريده است
و نعمتهاي
فراواني را
در اختيار
او قرار
داده. در
قرآن كريم
ميفرمايد «وجعل
لكم مافي
الارض
جميعاً»
خداوند به
انسان نعمت
عقل را داده
است, تا
انسان با
استفاده از
آن و ساير
نعمتهاي
الهي خود را
به كمال برساند.
و رسيدن به
كمال هم
زماني
ميسور است
كه بشر از
فرصتهاي
خود، كمال
استفاده را
ببرد.
امّا
اگر همين
انسان كه
خداوند اين
همه نعمت را
در اختيار
او قرار
داده است كه
از حوزهي شمارش
بيرون است
به جاي
استفاده از
نعمت،
مشغول بازي
و خوش
گذراني
گردد و در
راستاي ولي
نعمت قدم بر
ندارد؛
بدون شك
سرنوشت
خوبي
نخواهد
داشت. يكي از
ارزشمندترين
اين نعمتها
پيامبران
هستند,
خداوند, آن
بزرگواران
را براي
هدايت و
تربيت
انسان
فرسـتاده
است «ليعلّمهم
الكتاب
والحكمه» به
قول علماء
اخلاق
پيامبران
را خداوند
فرستاد تا
انسان را
تربيت
نمايند[v] و
انسان
بالقوه را
به انسان
بالفعل
تبديل
نمايند.[vi]
خداوند
اين معلمان
بزرگ را
فرستاده
است تا ما،
انسان كامل
گرديم. اگر
ما در كلاس
درس اين
بزرگواران
شركت
نماييم و از
راهنماييهاي
دلسوزانه و
آموزندهي
آنها
استفاده
نماييم. بدون
شك سعادت
دنيا و آخرت
نصيب ما ميگردد، چون
پيامبران
با تمام
نيازهاي
مادّي و
معنوي ما
آشنا هستند. به فرمودهي
امير
مؤمنان علي(ع)
-كه در مورد
پيامبر
اســلام ميفرمايد:
«طبيب
دوّار
بطبّه قداحكم
مراهمه
واحمي
مواسمه»[vii]
يعني رسول
الله(ص)
طبيبي است
كه به سراغ
بيماران ميرود؛
آنجا كه
دارو، سودي
ندهد مرهم
او، بيماري
را به
بهترين وجه
درمان ميكند.
اما اگر
اصلاً حاضر
نشديم تا در
كلاس انبيا
شركت
نماييم و
وقتي هم
آنها
خواستند با
ما حرف
بزنند و ما
را
راهنمايي و
هدايت
نمايند ما
به جاي
اينكه به
حرف آنها
گوش نماييم
ناخنهاي
خود را در
گوشهاي
خود فرو
ببريم تا
مبادا حرف
آنها را
بشنويم. در
اين صورت,
بدون شك, ما
كفران نعمت
كردهايم و
سعادت را با
تمام توان
از سرزمين
وجود خود
دور راندهايم.
ممكن
است افرادي
وجود داشته
باشند كه
حاضر شوند
در كلاس درس
انسانسازي
آن
بزرگواران
شركت
نمايند اما
به جاي
اينكه به
درس گوش
دهند،
مشغول بازي
با خود
گردند و
اصلاً به
درس دل
ندهند،
چنين
افرادي
نيز، به
سعادت نميرسند
و در پايان
ترم, نمرهي
قبولي را
كسب
نخواهند
كرد.
تا
اينجا اين
مطلب روشن
شد، كه
انسان
موجود
بسيار
انديشمندي
هست. چون
انديشمند
است و
استعداد
رسيدن به
كمالات را
دارد
ميتواند تا
آنجا پرواز
نمايد «كه
بجز خدا
نبيند» لذا
خداوند
معلمان
دلسوز و
آگاه را
براي تربيت
اين انسان
فرستاد.
انسان وقتي
ميتواند
به كمال
برسد كه
اولاً, به
دستورات
پيامبران
الهي گوش
جان بسپارد
و از فرصتها
و از عمر خود
براي رسيدن
به كمال
استفادهي بهينه
نمايد
ثانياً,
لحظهاي از
عمل طبق
دستورات
الهي غفلت
نورزد و از
لحظه لحظه
عمر خود
استفاده
كند تا يكي
پس از
ديگري، پلههاي
كمال را
پيمايد و «عندملك
مقتدر» خود
را برساند.
اگر
همين
انسان،
مشغول لهو و
لعب شد،
ديگر از
خودش
بيگانه ميگردد
چون وقتش را
صرف كارهاي
بيهوده
نموده است.
كار بيهوده
از رسيدن
انسان به
كمال
جلوگيري ميكند
و انسان را
به قول
مفسران، از
خود غافل و
بيخود ميكند،
به همين
خاطر افعال
به عنوان
لهو تحريم
شده، زيرا
منشأ صدور
هر كار
صحيحي در
انسان،
توجه به
خويشتن است.
توجه به
اينكه چه
كسي هست؟ چه
كاري برايش
مصلحت
دارد؟ و چه
كاري بايد
بكند؟
صرفاً در
اين صورت
است كه
انسان ميتواند
راه درست را
انتخاب كند
وقتي عوامل
خارجي
آنچنان بر
وي مسلط شود
و مقهورش
سازد كه
اصلاً غافل
شود و توجهي
به خود
نداشته
باشد اينجا
است كه حالت
لهو پيش ميآيد
و قدرت
گزينش از او
گرفته ميشود[viii]
چنين افراد
در واقع با
خودش
بيگانه
گرديده است
به جاي
اينكه به
كارهاي
مفيد روي
آورند و در
فكر اين
باشد تا خود
را كامل
نمايد،
استعدادهاي
خداداديش
را در راه
صحيح بكار
گيرد و آنها
را در مسير
درست شكوفا
نمايد،
مشغول لهو و
لعب ميگردد.
تمام نيرو و
توان خود را
صرف كارهاي
ناروا و
زيانآور
ميكند. اين
قسم افراد،
چنان در خوش
گذراني و
عيش و نوش
دنيا و
كارهاي
بيهوده غرق
ميگردند
كه ديگر
زمينه
رسيدن به
كمال را از
خود سلب مينمايد
و به حرف حق
نيز گوش نميدهد,
و به همين
خاطر
خداوند
خطاب به
پيامبرش ميفرمايد
بگذار اين
افراد
بخورند و
سرگرم بهرهگيري
از لذّتها
باشند و
آرزوها به
خودشان
مشغولكند
كه بزودي
خواهند
فهميد[ix]
3.
شهوت
خداوند
انسان را
آفريد،
جان، ماده،
تن و روان را
يكجا در
انسان
تركيب كرد.
چنانچه در
جايش ثابت
شده؛ اصالت
و واقعيت
انسان را
همان روح
انسان
تشكيل ميدهد
و تن مركب
روح و در
خدمت آن است.
هدف انسان,
رسيدن به
كمال است
وقتي ميتواند
به كمال
برسد كه در
زندگي خود،
راه اعتدال
را در پيش
بگيرد و از
افراط و
تفريط
اجتناب
نمايد. اصل
تمايلات
جنسي يك امر
طبيعي و
فطري است كه
خداوند در
وجود انسان
نهاده و
همين امر
باعث تشكيل
هستهي خانواده و
جامعه ميگردد.
به قول
علماء
اخلاق (نخستين
عاملي كه زن
و مرد را با
هم نزديك ميسازد
و زندگي
مشترك و
پيوند آن دو
را ايجاب ميكند،
غريزهي جنسي است)[x]كه
مرد در درون
خانواده
طريق مشروع
نياز جنسي
زن را برآورده
ميكند و زن
نيز
متقابلاً
نياز جنسي
مرد را
برآورده ميكند.
معناي
شهوت
شهوت
در لغت
داراي
مفهوم عامي
است كه به
گونهاي
به خواهش
نفس و ميل و
رغبت به
لذّات مادي
اطلاق ميشود؛
گاهي علاقة
شديد به يك
امر مادّي
را نيز شهوت
ميگويند.
مفهوم
شهوت علاوه
بر مفهوم
عام، در
شهوت جنسي
نيز به كار
رفته است.
واژهي
شهوت در
قرآن هم به
معناي عام
كلمه آمده
است و هم به
معناي خاص
آن.
شهوت
در حوزه
جنسي در
برابر عفت
قرار دارد
كه به معناي
خاص خود،
عبارت است
از خويشتن
داري در
برابر
تمايلات بي
بندوباري
جنسي[xi]
چنانچه
شهوت در
برابر عفت
به معناي
لجام
گسيختگي و
افراط در
امور جنسي
است.
مطالعات
تاريخي
نشان ميدهد
اشخاص يا
جوامعي كه
بهرهي
كافي از عفت
داشتهاند،
از نيروهاي
خدادادي
خود
بالاترين
استفاده را
در راه
پيشرفت خود
و جامعه
برده و در
سطح بالايي
از آرامش و
امنيت
زيستهاند.
امّا جوامع
يا افرادي
كه در لجنزار
شهوت پرستي
غرق شدهاند,
استعدادهايشان
هدر رفته و
در معرض
سقوط قرار
گرفتهاند.
چه آنكه به
فرمودهي اميرالمؤمنين
علي عليه
السلام «فرمانبرداري
از شهوات
نفساني،
دين انسان
را فاسد ميكند.»[xii]
«از شخصيت
انسان
كاسته ميشود»[xiii]
«حكمت و
دانش از
قلب
انساني كه
مبتلا به
شهوت
نفساني است
رخت بر ميبندد»
[xiv]
و سرانجام
به جز ننگ و
رسوايي
چيزي عايد
او نميگردد [xv]
گاهي
در اثر
افراط در
امر شهوت,
انسان, خود
نيز از حالت
اعتدال
خارج ميشود.
و چه بسا آتش
شهوت، عقل
او را ربوده
و انسان را
از خود
بيخود ميكند.
به تعبير
اساتيد
اخلاق در
اثر
تمايلات
جنسي، گاهي
حالت از خود
بيگانگي
پيش ميآيد
كه انسان را
ديوانه و
سست ميكند[xvi]
خداوند
دربارهي قوم
لوط ميگويد:
«به
جان تو قسم
اي پيامبر
كه قوم لوط
در مستي خود
آنچنان غرق
و غافل
بودند كه
نميفهميدند
چه ميكنند.»
[xvii]
قوم
لوط از خدا
غافل شده
بودند و در شهوات
و فحشا و
منكر فرو
رفته بودند,
حتي از حريم
خانه
پيامبرشان
نيز حيا
نكردند, و به
سمت
مهمانان
حضرت لوط
شتافتند تا
مهمانان آن
حضرت را
مورد تجاوز
قرار دهند.
شهوت؛
انسانيت،
شرافت، حيا
و عفت را از
آن مردم
گرفته بود
آنها عقل
سالم
نداشتند
تابا آن،
عاقبت كار
زشت خود را بيانديشند,
و براي آنها
حالت جنون
و مستي پيدا
شده بود
اصلاً
نميدانستند،
چه كار ميكنند.
و اين، همان
حالت از خود
بيگانگي
است انسان
چنان غرق در
شهوت و لذت
جنسي ميشود
كه ديگر همه
چيز را
فراموش ميكند.
و هر چه هم
پيامبر و
مبلغان دين
به آنها
تذكر
بدهند؛
نميتواند
از خواب
بيدارشان
نمايند.
اصولاً
آنها قوهي
درك خود را
از دست ميدهند,
لذا
نميتوانند
با تعقل و
تفكر تصميم
بگيرند,
بلكه اينجا
جنـبة
حيوانيـت
در سـرزمين
وجـودشان
حـكومت ميكند
آنها را «كالانعام»
بلكه گمراهتر
ساختهاند.
شهوت
و غضب عامل
گرايش به
باطل
بعضي
از مفسران
در اين
زمينه
فرمودهاند
عدّهاي
ممكن است حق
برايشان
روشن شده
باشد امّا
در عين حال،
به سخن
پيامبران
گوش نميدهند.
وقتي به دين
اسلام دعوت
ميشوند
مثل اين است
كه، كشان
كشان آنها
را به ميدان
اعدام ميبرند
و به مرگ
نزديك ميشوند,[xviii]
چون تمام
بينش، كشش و
گرايش خود
را به شهوت و
غضب محدود
كردهاند؛
اگر به دين
الهي ايمان
بياورند،
بايد از
افكار و
عقايد باطل
و نيز از
اعمال و
رفتار
ناپسند،
شهوت و غضب،
دست
بردارند.
وقتي آن
بينش و اين
كشش بيجا را
از آنها
بگيرند،
خود را مرده
ميپندارند گويا
بهرهاي از
حيات
ندارند. [xix]
نگارنده
معتقد است
شهوت بُعد
حيواني
انسان را
تقويت ميكند،
اگر انسان
در اين امر
افراط
نمايد و
جنبه
عبادي آن را
در نظر
نگيرد كه از
مسير مشروع
در صدد
ارضاء آن بر
آيد، بدون
شك انسان با
افراط در
شهوت، راه
اصلي خود را
گم ميكند و
درست در
برابر
پيامبران
قرار ميگيرند. آن
بزرگواران
تلاش ميكنند
تا با تعليم
اعتدال,
انسان را
بيشتر با
جنبه
روحاني و
بُعد
واقعيش
آشنا سازند.
4.
عشق
يكي
ديگر از
عواملي كه
باعث از خود
بيگانگي ميشود
عشق است.
براي تبيين
اين بحث
لازم است در
ابتدا
معناي دقيق
عشق را
بفهميم
تقريباً
اهل لغت در
معناي عشق
اتّفاق نظر
دارند و آن
عبارت است
از اينكه
انسان در
دوست داشتن
محبوب خود,
افراط كرده
از حد بگذرد,
و هر آنچه در
محبوب خود
ميبيند
زيبايي و
جمال است. از
غياث اللغه
و اقرب
الموارد
نقل شده است
كه عشق از
عشقه گرفته
شده است و آن
گياهي است
كه آن را
لبلاب
نامند و چون
بر درختي
بپيچد آن را
خشك كند و
ملازم آن
باشد. برخي
از اهل لغت
آن را مرضي
دانسته از
قسم جنون كه
از ديدن
صورت حسن
پيدا ميشود.
[xx]
انسان
وقتي عاشق و
دلباخته
محبوب و
معشوقش ميشود،
به قسمي كه
هميشه به
ياد اوست و
جز به او به
هيچ كس
ديگري نميانديشد,
چنان شعله
عشق سراسر
وجود او را
فرا ميگيرد
كه چه بسا در
هر جا ميرود،
به جز صورت
معشوق، كسي
ديگري را
نميبيند, و
به جز اسم
محبوبش
چيزي ديگري
را نميداند.
عاشق، گاه
در مقام
عشق، چنان
از خود
بيخود و
بيخبر ميشود
كه حتّي
معشوقش را
در حال حضور
نميشناسد.
امّا جوياي
او ميباشد
و از احوال
او سؤال
ميكند «از
مجنون و
ليلي حكايت
كنند كه
روزي ليلي
از كنار
مجنون ميگذشت
خواست با
مجنون صحبت
كند امّا
مجنون چنان
در فكر و ياد
ليلي فرو
رفته بود كه
او را
نشناخت, و
گفت عذر مرا
قبول كن و
دست از من
باز دار كه
ياد ليلي
مرا از ذكر و
انديشهي هر موجودي
فارغ و بياد
خويش مشغول
داشته و من
نميتوانم
با غير او
سخن بگويم»[xxi]
آري؛
اگر انسان
در عشق
زميني
افراط كند و
از حدّ
اعتدال
خارج گردد،
ديگر اين
عشق گوشهاي
عاشق را كر و
چشمان او را
كور ميكند.
رفتار چنين
شخصي ديگر
بر طبق
موازين و
هنجارهاي
پذيرفتهي
جامعه نميباشد،
و هرگاه
انسان خود
را در وجود
ديگري
ببيند و در
سراسر وجود
خود حضور
معشوقش را
احساس كند
ديگر آن شخص
از خود
بيگانه
گرديده است.
چند
نمونه
قرآني
1-
يوسف(ع)
و زليخا
من
از آن حسن روزافزون
كه يوسف
داشت
دانستم
كه
عشق از پردهي عصمت برون
آرد زليخا
را [xxii]
زليخا
زني بسيار
زيبا و همسر
عزيز مصر
است. او از
آن جهت كه
همسر يك
پادشاه
بود، در
جامعه از
موقعيت بسيار
بالايي
برخوردار و
مورد
احترام همه
بود. زليخا
با وجودي كه
شوهر داشت و
حضرت يوسف(ع)
نيز غلام
او بود امّا
جمال و
زيبايي
يوسف(ع)
عنان
اختيار را
از دست
زليخا گرفت.
و اين زن
چنان به
يوسف(ع)
دل بست كه
ديگر بجز
رسيدن به
يوسف(ع) به
چيز ديگري
فكر نميكرد.
آتش اين عشق
چنان، در
وجود زليخا
شعلهور
بود كه عقل
را از او
ربوده بود
او با وجودي
كه ملكهي
يك كشور بود
و اگر اندك
اقدام
ناروايي ميكرد
در سراسر
كشور خبر آن
ميپيچيد, و
آبروي او
شديداً در
خطر بود
علاوه بر
اين، او
شوهر داشت و
شوهرش نيز
آدم اندك نبود,
بلكه
پادشاه يك
كشور بود.
امّا عشق،
همه اينها
را از صفحه
ذهن زليخا
پاك كرده
بود و تنها
چيزي كه در
بايگاني آن
باقي مانده
بود كامگيري
از يوسف بود.
زن
اوّل كشور,
روزي طاقتش
طاق شد و
تمام درها
را محكم بست
و از يوسف(ع)
تمنّاي كام
كرد و گفت
بيا كه براي
تو آمادهام
.يوسف(ع)
گفت پناه به
خدا كه او
پروردگار
من است و
مقام مرا
گرامي
داشته،
قطعاً
ستمگران
رستگار نميشوند،
وقتي زليخا
جواب رد را
از يوسف
شنيد به سوي
يوسف حركت
كرد, و در
اينجا بود
كه خداوند
يوسف(ع) را
ياري كرد, و
او را نجات
داد.[xxiii]
خوانندهي
گرامي توجه
دارد كه اگر
ما موقعيت
زليخا را به
خوبي تصور
نماييم در
مييابيم
كه او زن
شوهردار,
همسر عزيز
مصر و
داراي موقعيت
و جايگاه
بسيار بالا,
عاشق غلام
زر خريد خود
گرديده و از
او طلب كام
مينمايد,
كاري كه
براي شخصي
چون او ننگ
بود. اما عشق
يوسف چنان
بر وجود او
احاطه پيدا
كرده بود كه
جز يوسف
چيز ديگري
در آن پيدا
نبود و با
وجود اينكه
همهي عواقب
سوء
آن را ميدانست,
عشق، او را
چنان كر و
كور ساخته
بود كه
بالاخره
از پرده
عصمت بيرون
آورد. به قول
حافظ
من
از آن حسن
روز افزون
كه يوسف
داشت
دانستم
كه
عشق از پرده
عصمت بيرون
آرد زليخا
را
2
يوسف و
زنان ملامت
گر
وقتي
كه زنان شهر
از جريان
مراودهي زليخا با
يوسف اطلاع
يافتند،
زليخا را
سخت مورد
ملامت و
سرزنش قرار
دادند. كه
همسر عزيز
مصر عاشق
غلامش
گرديده و
اين جز
گمراهي
آشكار چيز
ديگري نميتواند
باشد. كم كم
اين حرفها
به گوش خود
زليخا رسيد
كه زنان
شهر، او را
مورد ملامت
قرار داده,
از او
بدگويي ميكند
چرا زليخا
با آن منزلت
كه دارد
دلباختهي غلامش
گرديده است.
روزي
زنان مصر
را در كاخش
دعوت كرد و
براي آنها
محفلي
ترتيب داد،
و تكيه گاهي
آماده كرد
به دست هر يك
چاقويي داد
تا ميوه ميل
كنند. در اين
هنگام
زليخا به
يوسف دستور
ميدهد به
مجلس زنان
وارد شود.
وقتي زنان,
زيبايي و
جمال يوسف
را ديدند،
عقل از
سرشان پريد
و از شدت بهت
زدگي و
شيدايي با
كاردهاي
تيز به جاي
ميوه، دستهاي
خود را
بريدند و
بدون
اختيار
گفتند اين
بشر نيست
اين فرشتهاي
بزرگوار
است.[xxiv]
با وجود
اينكه همهي
زنان مصر,
زنان
شوهردار و
اشرافي
بودند كه ميبايست
ادب و حرمت
مجلس را نگه
دارند, و از
حضرت يوسف-
كه يك جوان
بالغ بود-
حياء كنند،
و در مجلس سلطنتي
كوچكترين
گستاخي
انجام
ندهند, يا
لااقل از هم
ديگر رو در
بايستي
نشان دهند, و
از عاقبت فضاحتبار
زليخا درس
بگيرند,
امّا
يكباره
ديديم كه
اين زنان با
همان درد
عشق زليخا,
مبتلا شدند
و عنان
اختيار از
دست دادند و
بي پرده
گفتند
سبحان
اللّه اين
جوان بشر
نيست فرشتهاي
بزرگوار
است
[xxv]
در اين
ميان زليخا
زمينه را
فراهم ديده
دوباره عشق
پنهان خود
را آشكار
كرد و به
زنان مصر
گفت اين
همان است كه
مرا در عاشق
شدن به او
ملامت ميكرديد.
[xxvi]
بلي
اين عشق
زميني بود
كه انسان را
تا مرز جنون
پيش برد اين
عشق, عشق
حقيقي
نيست و اگر
در مسير
درست هدايت
نشود
سرانجام
انسان را
رسوا خواهد
كرد چنانچه
مولانا در
اينباره
ميگويد:
عشقهايي
كز پي رنگي
بود
عشق
نبود عاقبت
ننگي بود
عشق
حقيقي
نشان
اهل خدا
عاشقي است
با خود دار
كه
در مشايخ
شهر اين
نشان نميبينم.[xxvii]
در
اصطلاح
تصوّف و
عرفان, عشق
به معبود
حقيقي, عشق
واقعي است.
عرفا
معتقدند كه
اساس و
بنياد هستي
بر عشق
نهاده شده
است. و جنب و
جوش كه
سراسر هستي
را فرا
گرفته به
خاطر عشق
است. حافظ
نيز در اين
باره ميفرمايد
طفيل
هستي عشقاند
آدمي و پري
ارادتي
بنما تا
سعادتي
ببري
پس
كمال واقعي
را در عشق
بايد جستجو
كرد.
بكوش
خواجه و از
عشق بي نصيب
مباش
كه
بنده را
نخرد كس به
عيب بي هنري.
به
عقيده عرفا
عشق آتشي
است كه در دل
آدمي
افروخته ميشود
و بر اثر
افروختگي
آن آنچه جز
دوست در اين
خانه سكونت
نمايد ميسوزد.
از
كشاف
اصطلاحات
الفنون نقل
شده عاشق به
كسي گويند
كه اثر عقل
در او نباشد,
و خبر از سر
و پا ندارد و
خواب را بر
خود حرام
نمايد, و
زبان جز به
ياد معشوق و
دل جز به فكر
او به چيز
ديگري
مشغول
نباشد,
انسان وقتي
لذت راز و
نياز با
معشوقش را
حس ميكند و
ذائقهي خوش مناجات
را ميچشد
ديگر از هر
آنچه رنگ
تعلق پذيرد
آزاد است.
هرگاه
توفيق درك
چنين عشقي
براي بنده
ميسر گردد
ديگر عشق
مجازي فرو
ميريزد و
براي او لذت
ندارد.
به
عنوان
نمونه براي
حضرت يوسف
كه زمينه
عشق غير
حقيقي
كاملاً
فراهم بود،
هيچگونه
مانعي آنجا
وجود نداشت
زليخا همهي درها را
بسته بود
و در آن كاخ
مجلل به جز
يوسف و آن زن
جوان، كس
ديگري حضور
نداشت.
زليخا همهي شرايط
كام روايي
را آماده
كرده بود و
خود نيز با
عشوهگري
تمام,
آراسته بود
و يوسف را به
كامروايي
دعوت كرد.
امّا چون
حضرت يوسف؛
كمترين
توجهي به آن
رخسار زيبا
و نگاه
فتّان
زليخا نكرد
و به سخنان
لطيف و غمزههاي
دلربايش
نيز
اعتنايي
نكرد و حتي
تهديد هولانگيز
زليخا،
كمترين
اثري در دل
او نگذاشت.
چون دل حضرت
يوسف همه
متوجه
جمالي بود
فوق همه
جمالها و
خاضع در
برابر
جلالي بود
كه هر عزت و
جلالي در
برابرش
ذليل است.
حضرت يوسف
لقاي خدا را
نسبت به همه
چيز ترجيح
داد و در
پيشگاه
ربوبي عرضه
داشت «خدايا
زندان با
رضاي تو را
بر لذّت
معصيت و
دوري از تو
ترجيح ميدهم.»[xxviii]
بي
تو گلزار
جنان اي
دوست زندان
من است
گر
تو باشي در
برم زندان
گلستان
من است
حضرت
يوسف هميشه
به عشق
حقيقي فكر
ميكرد و
عشقهاي
زميني براي
او ارزشي
نداشت و اين
عشق الهي
بود كه او را
زنده كرده
بود وقتي
عشق حقيقي
در وجود
انسان
بتابد و نور
الهي او را
فرا بگيرد،
وجود طبيعي
و غرايز
حيواني او
از ميان ميرود
و موجوديت
مادي او
نابود ميگردد؛
تنها آن
وجههي ربوبي او
باقي ميماند,
چنانكه
وقتي نور
خورشيد
تابيد،
سايهها ميرود.
همچنين
جوياي
درگاه خدا
چون
خدا آيد شود
جوينده لا
سايههاي
كان بود
جوياي نور
نيست
گردد چون
كند نورش
ظهور
هالك
آيد پيش
وجهش هست و
نيست
هستي
اندر نيستي
خود طرفهاي
است
اين
است جلوهي
حقيقي عشق
به خدا كه
عقل را
ياراي درك
آن نيست و
قلم از بيان
آن عاجز ميباشد.
اندر
اين
محضرخردها
شد زدست
چون
قلم اينجا
رسيد و سر
شكست.[xxix]
حضرت
يوسف نيز
چون به عشق
حقيقي
رسيده بود
ديگر تمام
وجود
طبيعي و
غرائز
حيواني او
از ميان
رفته بود
.
علي(ع)
و عشق حقيقي
همهي
اولياي خدا
وقتي با
معشوق
حقيقي خود
مشغول راز و
نياز
ميگردد
ديگر از
همه، جز او
فارغ و رها
ميشود و
هيچ چيز
ديگر را حس نميكند.
به عنوان
نمونه به
داستان ذيل
كه در مورد
امام علي(ع)
آمده است
توجه نمائيد
در يكي
از جنگها،
تيري به بدن
مبارك حضرت
اصابت كرد
و پيكان تير
تا استخوان
فرو رفت,
اطباء هر چه
تلاش كردند
نتوانستند
پيكان را
بيرون
بياورند.
راه چاره
را در اين
ديدند تا
مقداري
گوشت و پوست
حضرت را
بردارند تا
شايد
بتوانند
پيكان را
بيرون
بياورند.
بزرگان و
فرزندان
حضرت امير,
گفتند اگر
قضيه از اين
قرار است,
بايد صبر
كنيد تا
حضرت به
نماز مشغول
گردد, وقتي
به نماز
مشغول ميشود
ديگر اصلاً
توجّهش به
اين دنيا
نيست. اطباء
صبر كردند
تا حضرت مشغول
نماز شد, در
اين هنگام
از فرصت
استفاده
كرده,
مقداري از
گوشت را
برداشتند و
استخوان وي
را نيز
شكستند و
بالآخره
پيكان را به
اين ترتيب
بيرون
آوردند. چون
نماز حضرت
تمام شد
فرمود از
شدت درد
كاسته شده
است.
اطرافيان
ماجرا را
براي حضرت
تعريف
كردند و عرض
كردند يا
اميرالمؤمنين
آيا شما از
جريان خبر
نشديد؟
حضرت در
جواب فرمود
در ساعتي كه
من با
خداوند
مشغول راز و
نياز هستم
آنچنان
لذّت
مناجات با
خدا زياد
است كه اگر
تيغ هم بر من
ببارد يا
جهان زير و
رو شود
اصلاً خبر
نميشوم كه
در اطرافم
چه اتفاق ميافتد.[xxx]
آري
اين بود
نمونهي از
عشق حقيقي
كه انسان در
پرتو
آنچنان در
اقيانوس بي
كران خالق
هستي غرق ميشود
كه خود را
ديگر نميبيند.
و به جز خداي
بزرگ هيچ
چيزديگري
را حس نميكند.
به
دريا بنگرم
دريا تو
بينم
به
صحرا بنگرم
صحرا تو
بينم
به
هر جا بنگرم
كوه و در و
دشت
نشان
از قامت
رعنا تو
بينم.
امّا
اولياي خدا
بالاتر از
آنچه كه
بابا طاهر
ميگويد،
خدا را حاضر
و ناظر ميبينند
چون هر
زيبايي و
كمالي كه در
دنيا وجود
دارد
خداوند به
صورت كامل
آن را دارد.
شما تصوّر
كنيد وقتي
زيبايي
زميني و
خاكي كه
پرتوي از
جمال اوست،
انسان را از
خود بيخود
ميسازد چه
حال دارد آن
كسي كه
زيبايي و
جمالي را
مشاهده ميكند
كه فوق آن
هيچ زيبايي
و كمالي
متصوّر
نيست. اللهمّ
ارزقنا
حلاوة
مناجاتك.
نتيجهگيري
آري
پيامبران
الهي تلاش
ميكردند
مردم را با
كمال حقيقي
آشنا سازند.
تا مردم در
قدم اول خدا
را بشناسند
چون او كمال
مطلق و
زيبا است كه
فوق آن, نميتوان
زيبايي
تصور كرد, در
قدم دوم راه
بندگي پيشه
گيرند.
البته اگر
شناخت درست
باشد،
بندگي و
عبوديت خود
به خود در پي
آن ميآيد.
چون هر
موجود ناقص
در برابر
موجود كامل
خضوع ميكند.
و از رسيدن و
ديدن كمال
مطلق لذّت
ميبرد و
افتخار ميكند.
به هر
اندازه اين
شناخت
بيشتر باشد
عبوديت و
خضوع در
برابر او
بيشتر
خواهد بود.
تا ميرسد
به جايي كه
به جز خدا
نميبيند و
به او عشق ميورزد
و هيچ چيزي
او را از ياد
خدا و محبوب
اصلي غافل
نسازد. و در
راه وصال به
اين وجود
كامل، از
همهي
هستي خود -كه
از نعمتهاي
او است- ميگذرد,
و از نعمتهاي
مادي به
عنوان
وسيله براي
رسيدن به
محبوب
حقيقي
استفاده ميكند.
هر
كس كه
تو را
شناخت جان
را چه كند
فرزند
و عيال و
خانمان را
چه كند
ديوانه
كني هر دو
جهانش بخشي
ديوانهي
تو هر دو
جهان را چه
كند
خلاصه
اين كه عشق
بر دو نوع
است 1. عشق
مجازي 2. عشق
حقيقي و در
مرحلهي
خود هر يك از
اين دو نوع
عشق, انسان
را از خود
بيخود ميكند.
امّا
دانهي
فلفل
سياه و خال
مهرويان
سياه
هر
دو يك رنگ
است امّا
اين كجا و آن
كجا
راه
وصال به
محبوب
واقعي
از
آنجا كه جان
آدمي، جز در
پرتو انوار
الهي فروغ
نمييابد و
زنگار دل،
جز با اكسير
كلام ربوبي
زدوده نميشود
و عطش سوزان
فطرت بشر
جز، با شربت
پاك معنوي
سيراب نميگردد
و عنقاي
بيقرار او
جز در بزم
وصال يار،
آرام نميگيرد,
و همين
انسان خاكي
با بال
افلاكي خود
قادر است تا
«عند ملك
مقتدر»
پرواز
نمايد. در
اينجا اين
سوال مطرح
ميشود
چگونه
انسان ميتواند
به اين مقام
ارجمند دست
يابد و
استعداد
بالقوه
خود را با
كدامين
راهنماي
دلسوز ميتواند
به فعليت
رساند تا در
كنار هستي
بخش مطلق,
خود را
برساند و
آنجا آرام
بگيرد؟
در
پاسخ بايد
گفت راهنما
بايد كسي
باشد كه
خود، اين
راه را رفته
و محبوب
واقعياش را
يافته باشد
و دل او در
بزم يار
آرام گرفته
و با نفس
مطمئنه شهد (ارجعي
الي ربّك
راضيّة
مرضيّه) را
چشيده باشد.
و آن محبوب
واقعي،
مدال
پيامبري را
به او داده و
مأموريت
راهنمايي
را، به عهده
او گذاشته
باشد و اين
به جز
پيامبران
هيچ كسي
ديگري نميتواند
باشد.
پيامبران
الهي به قول
عالمان
ديني هر يك
مشعلي بودهاند
فرا راه
بشريت تا
راه آدميت
را فرا روي
انسان
بگشايند و
او را از خاك
تا خدا و از
ملك تا
ملكوت
پرواز دهند.
آنان جوهر
حكمت و
حقيقت
معرفت را در
صدف وحي
يافتند و
اوج عروج
انسان
زميني را در
سطر سطر كتب
آسماني
خويش رقم
زدند. معراج
حقيقي آدمي
را در
عبوديت و
بندگي او،
در آستان
باري تعالي
ديدند و از
سر اخلاص و
صفا، انسان
را به كوي
دوست فرا
خواندند.[xxxi]
پس راه وصال
به كوي دوست
اين است كه
راهيان كوي
دوست نخست
بايد چراغ
معرفت را
در تاريك
خانه وجود
خود روشن
سازند و از
عقل خود
بهره گيرند
تا زمينه پذيرش
وصال آماده
گردد.
در
گام بعدي
بايد با كمك
همان
پيامبر
باطن در
راستاي
شناخت
محبوب
بكوشند، و
با كمك
پيامبران
كه خداوند
آنها را
براي
راهنمايي
بشر
فرستاده
است تلاش
نمايند تا
از كتب
آسماني- كه
در واقع
راه رسيدن
به انسانيت
و محبوب
واقعي را
براي انسان
نشان ميدهد
و توسط
پيامبران
اولوالعزم
براي بشر
نازل شده
است،- بهره
بگيرند و
مطيع
فرامين
الهي باشند
و از
دستورات
خدا و
پيامبرش
سرپيچي
نكنند [xxxii]
و ارتباط
خود را با
خداوند قطع
ننمايند تا
به «عندملك
مقتدر»
برسند.
پاسخ
به يك سوال
آيا
بايد فقط
خدا را دوست
داشت و به جز
او كس ديگري
را در خانه
دل راه
نداد؟ پاسخ
به اين سؤال را ميتوان
در فرازي از
حديث معراج
يافت كه
خداوند
خطاب به
پيامبرش ميفرمايد:
محبت من بر
چهار دسته
از مردم
واجـب است 1.
كسـاني كه
يكديگر را
به جـهت من
دوسـت
داشته
باشـند. 2.
كساني كه به
خاطر من از
دوستي و
ارتباط با
كساني كه
نميپسندم
دست بر
دارند و
رابطهي خود را
با دشمنان
من قطع كنند.
3. افرادي كه
به جهت من با
يكديگر
رابطه
برقرار
كنند. 4.
گروهي كه بر
من توكّل
داشته
باشند.[xxxiii]
با
توجّه به
فراز اوّل
اين حديث
شريف ميتوان
به سؤال
بالا پاسخ
گفت كه ميشود
غير خدا را
نيز دوست
داشت منتهي
به يك شرط و
آن اينكه
محبت غير
خدا نيز
بايد به
خاطر خدا
باشد. و طبق
اين حديث
قدسي
خداوند ميفرمايد:
«اگر
كساني كه
يكديگر را
به خاطر من
دوست داشته
باشند بر من
واجب است كه
آنها را
دوست داشته
باشم.»[xxxiv]
چون در
اينجا
دوست داشتن
يكديگر در
واقع محبت
ورزيدن به
خداست. و به
قول علماي
اخلاق «دوستي با
دوستان
خدا، نوعي
اظهار
مودّت و
محبت به
خداوند است.»[xxxv] «و
اين نيز
بسيار
طبيعي است
اگر محبت به
كسي يا چيزي
تعلّق
بگيرد اين
محّبت به
متعلّقات
او نيز
سرايت ميكند.
دربارهي
مجنون جملهاي
نقل ميكنند»
سگي را
گرفته و به
آن بسيار
محبت ميكرد
گفتند مگر
ديوانه شدهاي؟
گفت
اين
سگ فّرخ
ليلي است
اين
پاسبان
كوچهي ليلي است
اين[xxxvi]
آري؛
اگر كسي به
خدا علاقه
داشت به
مقرّبان و
نزديكان او
نيز علاقهمند
ميشود و
اين از آثار
تكويني
محبّت است
كه اگر به
كسي محبّت
داشته
باشيم اين
محبّت ما به
نزديكان و
اطرافيان
او نيز
سرايت ميكند
و به هر
اندازه
ارتباط با
اطرافيان
محبوب اصلي
نزديكتر
باشد به
همان
اندازه
محبت انسان
نسبت به آن
بيشتر
خواهد بود.
حال
كسي كه خدا
را دوست
دارد بدون
شك چنين
افرادي در
وهلهي
اول به
پيامبران
خدا محبّت
ميورزند و
از ميان
پيامبران
نيز به آن
كسي كه از
همه بهتر
است مانند
وجود مقدّس
خاتم
الانبياء
بيشتر
محبّت ميورزد
در مرتبهي
بعدي
شيعياني كه
به آن
بزرگواران
نزديكترند
و راه آنان
را بهتر از
ديگران
پيمودهاند
و به
دستورات و
فرامين
آنها بيشتر
از ديگران
عمل كردهاند
بيشتر
محبّت ميورزند.
[xxxvii]
حقيقتا
ًاگر انسان
به اين مقام
برسد كه
خداوند را
از صميم قلب
دوست داشته
باشد و به او
و بندگان او
عشق بورزد
ديگر غيبت،
تهمت،
تقلّب،
حقّهبازي
در معامله
همه و همه
كنار ميرود
چون به قول
علماي اخلاق «وقتي
انسان خدا
را دوست
داشته باشد
بندههاي
او را نيز
دوست ميدارد»
و به خود
اجازه نميدهد
تا به
مخلوقات
الهي خيانت
نمايد.
بلكه بر عكس
دستور دين
اين است (آنها
را به خاطر
خدا دوست
داشته
باشيم.
)[xxxviii]
به
جهان خرّم
از آنم كه
جهان خرّم
از اوست
عاشقم
بر همه عالم
كه همه عالم
از اوست
تذكّر:
اگر ما به
غير از خدا محبّت
بورزيم و در
اين راه
چنان افراط
كنيم كه
ديگر از ياد
خالق هستي
غافل گرديم
و در خانهي
دل خود همه
كس را راه
دهيم به جز
آفريدگار و
خالق دل,
اينجا است
كه انسان در
واقع مسير
نادرست را
پيموده است
و بايد
درمان گردد.
منابع و مآخذ
[i]
موسي
(ع)پسرعم
قارون
وبرادرزن
او بود .
رجوع شود
به تسير
ادبقي
وعراني
قرآن ص202 ذيل
آيه 81 سوره
قصص
[v]
صحيفه
نور ج 2
صفحه
228
[x]
اخلاق
درقرآن
ج 3 ص
71
[xi]
مكارم
شيرازي,
اخلاق
در قرآن , ج2,
. ص. 277
[xii]
شرح
غررالحكم ,
ح 5985
[xiv]
غررالحكم ,
ح . 10915
[xvi]
مصباح
يزدي اخلاق
در قرآن ,
[xix]
تفسير
موضوعى
قرآن كريم.
سيرهانبياء
ج 7 ص 67 قم :اسراء
[xxi]
دهخدا
تحت كلمه
عشق به نقل
از محبّت
نامه
[xxv]
اقتباس
از ترجمه
تفسير
الميزان ج 11
صفحه
202-198
[xxviii]
يوسف
/ 33 رجوع شو
به تفسير
الميزان ج 11
صفحه 206
[xxix]
محمد
محمدى
اشتهاردى
داستانهاى
مثنوى ج 3
صفحه 16
[xxx]
با
تغيير نثر
از فارسى
قديم به
فارسى
جديد
برگرفته
از تفسير
ادبى
وعرفانى
خواجه
عبدالله
انصارى
ص 25 ذيل آيه
48 سورهبقره
[xxxi]
مصباح
يزدى »راهيان
كوى دوست
شرح حديث
معراج«ص
9
[xxxiii]
راهيان
كوى دوست
به نقل از
ارشادالقلوب
باب 54
[xxxvii]
براى
اطلاعات
بيشتر
مراجعه
شود به
راهيان
كوى دوست
درس سوم
ازص 45 به بعد
|