|
محمد قدير
دانش
يكي
از جذاب
ترين بحثها
در زمينه
دين و
فرهنگ، بحث
از لايه
بيروني
آنهاست. در
اين شيوه از
صحت فرهنگ
يا عقيده
خاصي، بحث
به ميان نميآيد
و به صحت و
سقم محتواي
آنها
پرداخته
نميشود؛
بلكه به
چيزهاي
توجه ميگردد
كه دين و
فرهنگ، در
آينه وجود
آن، پا به
عرصه
اجتماع ميگذارد
و به عنوان
يك رفتار
ديني و
فرهنگي
شناخته ميشود.
آن چيزها
نمادهاي
فرهنگي و
ديني است.
نمادها،
آينهاي
هستند كه
روح حاكم و
فرهنگ كلي
جامعه در
آنها ديده
ميشود.
اما
نماد چيست؟
رابطه آن با
فرهنگ
چگونه است؟
جايگاهش
كجاست و
اهميتش چه
مقدار است؟
ابتدا به
صورت
اختصار به
آن ميپردازيم؛
سپس، لباس
را به عنوان
شاخص ترين و
فراگير
ترين نماد
كه داراي
اهميت ويژه
است، مورد
بحث قرار ميدهيم
و تلاش ميشود
كه تناسب
انواع لباس
با حقيقت يك
فرهنگ و
تأثير
فرهنگ
اسلام و غرب
بر شيوه
لباس
پوشيدن،
روشن گردد.
نماد
چيست؟
واژه
نماد، گاهي
مترادف با
كلمه نشانه
و علامت به
كار ميرود؛
اما متداول
آن است كه
نماد را زير
طبقهاي از
نشانه به
شمار آوريم
كه خصيصههاي
معرفي
كننده اش
نوعي رابطه
ارادي بين
نماد و امور
نمادين شده
است.(1)
نشانه،
زياد تر در
حوزه امور
طبيعي به
كار ميرود؛
ولي نماد،
نشانهاي
است كه بر
پايه قرار
دادهاي
انساني و
اجتماعي
استوار است
و آن ممكن
است يك شيئي
خارجي، يك
حادثه، يك
آيين و يا يك
عمل همراه
با سكوت
باشد.
نمودگاري
و به كار
بردن نماد،
از ويژگيهاي
انسان است.
تنها انسان
ميتواند
واقعيتها
را به صورت
نمادين
ارائه و
تبيين و در
چارچوب
نمادها درك
كند.(2)
قلمرو
نماد، گرچه
محدود تر از
نشانه است؛
ولي از اين
جهت كه زير
مجموعة از
آن است،
ويژگيهاي
نشانه در آن
يافت ميشود.
نشانه بر
چيزي دلالت
ميكند كه
حضور ندارد
يا به آساني
و به صورت
مستقيم
قابل درك
نيست و راه
شناخت آن،
قرار دادن
نشانه است.
بر اين
اساس،
نشانه نميتواند
معنا را به
صورت كامل و
بدون كاستي
ارائه دهد؛
بلكه
همواره
بخشي از
معنا غايب
خواهد بود.
دود، با
آنكه نشانه
روشن و قطعي
براي آتش
است؛ ولي
نميتواند
آن را به
صورت كامل
به ما
بشناساند.
يك
نماد
فرهنگي،
نيز به جاي
يك عنصر
فرهنگي
قرار ميگيرد
و آن را باز
نموده و
بيان ميكند،
ولي آنچه به
وسيله آن به
دست ميآيد
به مراتب
سطحي تر از
آن است كه از
راه تحقيق
و كنكاش
حاصل ميشود.
نمادهاي
ديني
دين،
به صورت
مجموعة از
نمادها در
ميان جامعه
ظاهر ميشود.
نمادهاي
ديني، شيوههاي
خاصي از
برخورد و
اعمال ديني
را به
پيروان خود
الهام ميكند
و از طريق
الگودهي و
القاي
تمايلات،
شكل ويژه از
رفتار را
مورد ترغيب
قرار ميدهد.
از نگاه
معرفت
ديني،
نمادها و
تمام آداب و
رسوم ديني
حكم راهروي
را دارند كه
يك طرف آن
انسانها و
در طرف ديگر
خداي متعال
قرار گرفته
است. انسان
ديندار با
عبور از اين
راهرو خود
را به حقيقت
هستي پيوند
مي زند.
البته،
شعائر ديني
گاهي به
اساس دين
خيلي نزديك
است و از
ضروريات
دين شمرده
ميشود (همانند
نماز،
روزه، حج و...)
و گاهي نيز
آن شدت را
ندارد؛ ولي
در عين حال
تمام جنبههاي
ديني را
دارد و
هيچگاه نميتوان
بين آنها و
اصل دين،
جدايي
انداخت.
نوعاً در
مذاهب، بي
توجهي به
شعائر ديني
در حكم بي
توجهي به
اساس دين
شناخته ميشود
و چه بسا
موجب
ارتداد ميشود.
آنچه
جالب است
اينكه همين
شعائر،
مورد توجه
عامه مردم
است، نه
محتواي
دين؛ و گاهي
ابزاري
بودن شعائر
فراموش ميگردد
و بسياري از
افراد توجه
ندارند كه
اين برنامهها،
چه اهدافي
را دنبال ميكنند
و براي چه
بايد انجام
شوند. با
گسترش اين
روند و بي
توجهي
مبلغان
ديني، ممكن
است، محتوا
فداي شكل
گردد؛
شعائر،
آداب و رسوم
وجود داشته
باشد اما
ارتباط
آنها با اصل
دين حفظ
نگردد و
اهداف
حقيقي دين
مورد غفلت
قرار گيرد.
تفاوتهاي
نمادهاي
ديني با
غير ديني
الف)
هدف نماد
ديني،
پيوستن به
نظم فرا
طبيعي است؛
در عين حال
عينيت دارد
و بيانگر
واقعيتهاي
اجتماعي _
ديني است.
حيات ديني،
يك نوع حيات
اجتماعي
است كه با به
كار گرفتن
نمادهاي
گوناگون،
خود را
نمايان ميسازد.
نمادهاي
ديني مؤمن
را از غير
مؤمن، مكان
مقدس را از
نا مقدس و
پاك را از نا
پاك جدا ميكند
و بدين
صورت، گروه
بنديهايي
در جامعه به
وجود مي
آورد.
ب)
نمادهاي
غير ديني،
قرار داد
انساني
است؛ خود
انسانها
با هم توافق
كردند كه
چراغ قرمز
در سر چهار
راه نماد چه
چيزي باشد و
اين تركيب
آوايي در
اين واژهها
به چه
معنايي به
كار رود. اما
اكثر نمادهاي
ديني به
دستور خداي
سبحان شكل
ويژه به خود
گرفتهاند،
خصوصاً آن
دسته از
آنها كه
اهميت ديني
بيشتر دارد
و جنبه
معنوي زياد
تر در آن
لحاظ شده
است.
ج)
آن عده از
رفتار ديني
كه شعائر
ديني محسوب
ميشود و
الهي بودن
آن مسلم
است، راه هر
گونه تصرف و
تغيير به
سوي آنها
بسته خواهد
بود؛ چه
اينكه از
حوزه اراده
و قرار داد
انسانها
بيرون است.
لباس
و فرهنگ
لباس
كه از ضرورت
اوليه
انسانها
است و در هر
جامعهاي
وجود دارد،
يكي از شاخص
ترين و
فراگير
ترين نمادها
است. اما چرا
لباسها
باهم
متفاوتند و
به تعداد
ملتها و
جوامع
انواع لباس
وجود دارد؟
يك پاسخ
ساده و
ابتدايي
اين است كه
شرايط
اقليمي،
اقتصادي و
شغلي، سبب
پيدايش اين
تفاوتها
گرديده است.
اين پاسخ
گرچه درست
است ولي به
نقش يك عامل
اساسي ديگر
بنام فرهنگ
توجه نشده
است؛ چه
بسيار است
ملتهايي
كه در شرايط
جغرافيائي
تقريباً
يكسان
زندگي ميكنند
اما از جهت
شيوه لباس
پوشيدن
خيلي از هم
فاصله
دارند.
لباس
انسان _ بعد
از جهات
جغرافيايي_
نخست تابع
فرهنگ
جامعه است و
سپس تابع
سليقة آن
جامعه؛
يعني فرد
نميتواند
بدون توجه
به ارزشها و
شرايط
فرهنگي
جامعة خود،
لباس
انتخاب
كند؛ او فقط
ميتواند
در چهارچوب
نظام
فرهنگي
موجود،
اراده و
انتخاب خود
را اعمال
نمايد.
رابطه
لباس و
فرهنگ به
اندازهاي
قوي است كه
وقتي فردي
از كشور
بيگانه در
جامعة ديگر
ميرود،
نخستين
چيزي كه او
را معرفي ميكند
لباس او است.
گويا انسانها
با لباس خود
با يكديگر
صحبت ميكنند
و هر كس با
انتخاب
نوعي لباس،
هويت خويش
را معرفي ميكند
كه به چه
فرهنگي
وابسته است
و از كدام
ارزشها
پيروي ميكند.
همين است
معناي نماد
بودن لباس.
تقليد
از لباس
ديگران، از
آسان ترين
چيزهاست؛
اما قرنها
مي گذرد و
لباس يك
جامعه
تغيير نميكند؛
چه اينكه
تغيير لباس
پيام آور
تغيير
فرهنگ است و
فرهنگ يك
ملت كه بر
تار و پود
افراد آن
نفوذ كرده
است، چيزي
نيست كه به
آساني قابل
تغيير باشد.
نگاهي
به فرهنگ
اسلام و غرب
در آينه
نماد (لباس)
تفاوت
عمده فرهنگ
جديد غرب با
فرهنگ
اسلام در
تعريف
انسان
منعكس ميشود.
اگر در
فرهنگ غرب،
معنويت رو
بنا است و
ماديت،
حقيقت و
اساس زندگي
را تشكيل ميدهد،
در اسلام
كاملاً بر
عكس آن است؛
معنويت،
اساس حيات
انساني و
تشكيل
دهنده
حقيقت و
غايت زندگي
اوست.
در
اسلام،
گرچه بعد
معنوي
انسان در
مقابل بعد
مادي او
قرار
نگرفته است
و فرد براي
رسيدن به
معنويت،
مجبور به
نابود كردن
واقعيت
مادي خويش
نيست؛ اما
بر اين نكته
تأكيد ميشود
كه آنچه
اصالت دارد
معنويت است
و خواسته
هاي مادي كه
حد و حصري
ندارد،
بايد براي
رسيدن به
كمال
معنوي، در
چهارچوب
خاصي بر
آورده شود.
اسلام،
مي آموزد كه
وظيفه او تن
پروري
نيست؛ او
شريفتر از
آن است كه به
جسمش
شناخته شود
و به بدن
نمايي و
آرايش جسم
خود
بپردازد و
ارزشهايي
در اين دين
معرفي ميشود
كه تجمل در
آن جاي
ندارد.
روشن
است، چنين
فرهنگي آن
نوع از پوشش
را اقتضا
دارد كه از
هر گونه مد
پرستي و
برهنگي دور
باشد، چنين
ارزشها ميخواهد
كه لباس
براي پوشش
باشد نه
وسيله
آرايش و
تجمل. لباس
حريم و
وسيله عفاف
باشد تا
زمينه
بهداشت
رواني در
جامعه
فراهم
گردد، نه
پوست دوم
بدن، به
گونهاي كه
بيشتر
بتواند بر
تحريك جنسي
بيافزايد.
اما
اقتضاي
فرهنگ جديد
غرب چيست؟
بهتر است
چند ويژگي
اساسي آن را
بر شماريم و
بعد پيامد
هاي آن را در
آينه لباس (لباس
زن) مشاهده
نمائيم.
1.
ويژگيهاي
فرهنگي
تمدن غرب
الف)
نفي
ارزشهاي
الهي،
معنوي و
اخروي.
ب)
تفاوت
انسان و
حيوان تنها
در هوش و
زرنگي
بيشتر
انسان است
والا هيچ
فرق اساسي
ديگر
ندارد، در
حالي كه در
اسلام
انسان بعد
الهي دارد.
ج)
انحصار
زندگي و
ارزشها در
جهان مادي.
د)
در نتيجه،
تأكيد
نمودن بر حد
اكثر
استفاده از
لذتهاي
مادي و
جسماني.
2.
پيامد هاي
فرهنگ غربي
بر روي لباس
الف)
زن كالايي
ميشود كه
ارزش آن
تنها لذت
بخشي است.
ب)
ارزش زن در
نمايش
اوست، هر چه
هست همان تن
و ظاهر او ميباشد؛
چون لذت در
همين صورت
بدست مي آيد.
ج)
در نتيجه،
چنين
ديدگاهي
اقتضا دارد
كه لباس
براي آرايش
و نمايش
باشد نه
وسيله
پوشش، به
همين جهت،
هر چه نازك،
تنگ، جذاب و
كوتاه باشد
مطلوب است.
د)
در چنين
صورت، آن
چيزي كه مد
لباس را
تعيين ميكند
روانشناسي
جنسي است.
ﻫ)
لباس مردان
نيز از اين
نگرش دور
نمانده
است، گرچه
در مورد آن
به گونه هاي
ديگر آشكار
گرديده است.(3)
حاصل
آنكه، لباس
داراي
جايگاه
مهمي در بين
نماد ها
دارد كه بر
اساس
مقتضاي
فرهنگ
جامعه شكل
خاص به خود
ميگيرد.
نوع جهان
بيني و ارزشها،
پيامدهاي
خاص خودش را
بر شيوه
انتخاب آن
خواهد
گذاشت.
لباس سر
ضمير است،
نه تنها
»رنگ
رخساره خبر
ميدهد ز سر
ضمير«
بلكه نوع و
مد لباس
رنگهاي
مصنوعي و
آرايشي از
تمايلات
دروني فرد
حكايت ميكند.
و روشن شد كه
تغيير لباس
همواره
نشانه
دگرگوني در
باورها و
ارزشهاست.
پي
نوشت ها
1.
فرهنگ
اصطلاحات
اجتماعي،
واژه نماد.
2.
ليچ
ادموند؛
لوس
استروس،
ترجمه: حميد
عنايت،
تهران،
خوارزمي، ص68.
3.
حداد عادل،
غلام علي؛
فرهنگ
برهنگي،
برهنگي
فرهنگ،
تهران،
سروش،ص 38.
|