|
علي
محمد صادقي
تو
همچو بخت
سپيدي چرا
نميآيي؟
مرا
تمام اميد
چرا نميآيي؟
به
ايستگاه حضور
تو من ز پا
ماندم
تو
كه به عشق
رسيدي چرا
نميآيي؟
من
و ستاره و
نرگس هزار
چشم به راه
تو
اين حديث
شنيدي چرا
نميآيي
به
زير تابش
خورشيد من
كباب شدم
نه
سايهاي است
ز بيدي چرا
نميآيي؟
دل
مرا و زبان
مرا تو با
چشمت
به
سوي شعر
كشيدي چرا
نميآيي؟
كدام
شخص حسودي به
تو ز من بد گفت
مرا
چو آينه ديدي
چرا نميآيي؟
مرا به شعر
کشيدی
فطرت
آيتي
هست آفتاب از
يك نگاه كوي
تو
ميشكافد
ماه شبگرد از
خم ابروي تو
چشمه
پاك كواكب
سينه ماه
فلك
طالب
يك آيه از صد
روشني روي تو
چهارسوي
خاك در تاب و
تب آن لحظهاي
پر
كند هر سو،
نسيم نو
بهاري كوي تو
سبزهها
چشم انتظار
جاري فيض تو
هست
گام
هاي
آفتاب و
نافة آهوي
تو
چتر
رحمت گستر اي
ابر بهار
سرمدي
تا
شود خرم جهان
از بارش
مينوي تو
خواب
ميديدم شده
روشن فضاي
شهرها
كوچهها
رنگ خيال
مقدم نيكوي
تو
اي
پريّ بي مثال
و شاهد غيب
همه
دست
قلب ما نگر بر
دامن دلجوي
تو
|