پگاه اميد

 سيد محمد موسوي كامل

 

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فن شريف

چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود

دوش مي‌گفت كه فردا بدهم كام دلت

سببي  ساز  خدا يا  كه  پشيمان  نشود(1)

عشق و اميد، دو گوهري درخشان و زندگي ساز انسان است كه ديروز، امروز و فرداي او را نشان مي‌دهد.

ديروز بستر تاريخ، امروز موزه تاريخ و فردا تصوير ديروز و امروز آن است. ديروز را بايد خواند، امروز را بايد ديد و فردا را بايد نوشت.

ديروز آئينه، امروز روند و فردا حاصل تكامل خواهد بود.

به ديروز بايد گريست، به امروز بايد عشق ورزيد و به آينده بايد اميد داشت. اگر طالب بصيرتي به گذشته بنگر، اگر طالب سلامتي امروز را درياب و اگر طالب سعادتي فردا را بساز. با خود بايد گفت: »از ديروز آمده ام تا امروز را در نوردم و فردا را دريابم«

از خود بايد پرسيد: «ديروز چرا؟!»، «امروز چطور؟!» و «فردا چگونه ؟!»

و اين حرف را نبايد شنيد: «ديروز سوخت، امروز تاخت و فردا برد و ما هيچ»...

بلكه با ديدگان باز، از ديروز كشور بايد گذشت و در آن نبايد ماند، امروز آن را بايد ساخت و در آن نبايد تاخت تا فرداي سالم، سر افراز، ارزشمند و متكامل را شاهد بود.

هنر، تابلوي ديروز، نمايش امروز و پگاه اميد به فرداست؛ بنا بر اين: آنها كه هنر دين دارند تعهد را به تصوير بكشند. آنها كه هنر علم دارند تخصص را فرا خوانند. آنها كه هنر سياست دارند، مديريت را به خدمت گيرند. آنها كه هنر تصويري دارند صدا و سيماي انسان را نمايش دهند. آنها كه هنر صنعت دارند سازندگي را به ارمغان آورند. آنها كه هنر نگارش دارند طرح تمدن بنگارند و... همه با هم بايد، «سرشك بصيرت بر ديروز فرو ريزند» و«نواي وحدت را امروز سر دهند» تا بتوانند تداي «استقلال و آزادي را فردا فرياد كنند.»

هموطن! ما بايد دو شا دوش هم؛ »ديروز خونين(2)« را دفن كنيم، »امروز ابري(3) را باز يابيم« تا »فرداي آفتابي را ببينيم«.

آه سر زمين من! با خود عهد كرده ام:  گذشته ات را آئينه عبرت آينده قرار دهم و امروز را بهتر از ديروز رقم زنم، قدمهايم را چون كوه استوار بر دارم، چشمهايم را چون ستاره به افقت بدوزم، دست‌هايم را چون برگ سبز بگشايم، سينه ام را چون پهن دشت حاصلخيز برايت بگسترانم، قلبم را بسان چشمه سار بر كويرت جاري كنم، تمام وجودم را وقف تو كنم تا عطر خدا از تو به مشامم آيد؛ گل عرفان در قلبم جوانه زند؛ پگاه اميد از افق انديشه ام سر بر آورد، گلواژه‌هاي نشاط بر دفتر زندگي‌ام ببارد و نهال شكوفايي در بستر وجودم غرس شود و به همه بلبلان و ساريان مرغزار، نويد بهار خرّم، تابستان سر سبز، پاييز دل انگيز و زمستان آرام را با صداي بلند سر دهد.

باري!

آفات را بايد چيد، جهالت را بايد شست، آينده را بايد خوب آغازيد، هدايت را بايد يافت و به حقيقت بايد رسيد.

بنا بر اين:

ايمان، تندر اميد به حيات است و دين پرورشگاه آن.

انتظار، پگاه اميد است و تلاش، مسير رسيدن به آن.

سازندگي، دورنماي اميد است و عشق به پاكي و نيكي، سيماي آن.

زندگي، مرغزار اميد است و خدا، محور اصلي آن.

توسّل، شمع اميدواري است و انابه، جويبار آن.

اسلام، مكتب اميدواري است و تشيع، فرهنگ استوار آن.

حكومت، زمينة اميد است و ديانت، سلامت آن و اين دو زمينه ساز اميد به زندگي و دو بال براي يك پرواز  و آن پرواز به آسمان سعادت يك ملت.

امنيت، ارمغان دين است و دستاورد حكومت پايدار.

آزادي، هديه دين است و ره آورد حكومت ماندگار.

جامعه از منظر دين، ميدان عمل(4) و مسابقه خوبي‌ها ست(5) و از منظر سياست، بستر تلاش توده‌ها براي نيل به وضعيت مطلوب.

سياست زبان تن جامعه و دين زبان جان آن است و اين دو از جامعه انساني جدايي نا پذيرند زيرا اگر جان را از او بستانيم؛ جامعه ما مرده‌اي است كه از خود اراده‌اي ندارد و درندگان و حمالان او را به اين سو و آن سو مي برند و سرانجام در گورستان تاريخ دفن خواهد شد. و اگر تن را بر نتابيم و تنها جان را برگيريم؛ اين كار نوعي خيال پردازي و دور از واقعيت خارجي و بيروني است؛ براي حيات انساني در جامعه طرفي نمي‌بندد؛ پيامي ندارد و بر مزار آن در خانقاه بايد نشست.

 

اما حيات جامعه انساني عبارت است از توأم بودن روح ديانت در پيكر حكومت است تا فضاي اجتماع »شربت اندر شربت(6) « گردد. جامعه سالم، پويا و زنده بايد اينگونه باشد: انگيزه تلاش در دل آن گويا؛ پگاه اميد در افق آن روشن؛ ژرفاي دانش در مركز آن بر پا؛ وسعت صنعت در كوير آن پيدا؛ عمق امنيت در قلل آن محسوس؛ نداي آزادي در درّه‌هاي آن ملموس؛ كمال استقلال در جاي جاي آن مشهود؛ اوج دينداري در روحيه مردم آن سرشار؛ انتظار گشايش در سيماي آن پر فروغ. روح اميدواري در فرد فرد آن مشهور؛ عمران و آباداني در روستاي آن هويدا؛ رفاه و آسايش در شهر آن گسترده و عزم امروز بالاتر از ديروز و فردا عالي تر از امروز باشد.

تا آنگاه!

كه با حضور شهسوار حيات آفرين از افق انتظار، نسيم سعادت، رخسار همگان را بنوازد و همه جهان به پيشواز او سر تعظيم بر آورند و عالم و آدم گلستان و كامل شوند: همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي

به   پيام   آشنايان    بنوازد    آشنا را

چه قيامت است جا نا كه به عاشقان نمودي

دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را(7)

پي نوشت ها

شعر از حافظ شيرازي.

منظور دوران 23 ساله جنگ در افغانستان است.

اشاره به تحولاتي است كه با روي كار آمدن دولت اسلامي به رياست آقاي حامد كرزاي در جريان است.

اشاره به قسمتي از آيه 114 سوره آل عمران است ( و يسارعون في الخيرات...)

اشاره به آياتي از قرآن كه تشويق به نيكي مي‌كند از جمله آيه اول سوره ملك: (...ليبلوكم ايّكم احسن عملا: ... تا بيازمايد كدام عمل بهتر انجام مي دهيد)

مصرع دوم از بيت آغازين، دفتر دوم مثنوي، مولانا جلال الدين بلخي و كامل آن اين است:

آفت اين در هوا و شهوت است ورنه اينجا شربت اندر شربت است.

 7. دو بيت از غزل حافظ شيرازي.

بازگشت