سلفي‌گري در تقابل با راهبرد تقريب بين مذاهب اسلامي

   محمد شريف حيدري

مقدمه

امروز افزايش درگيري‌هاي فرقه‌اي در جهان اسلام به ويژه بحران به وجود آمده در عراق بسياري از نخبگان جهان اسلام را بر آن داشته که براي توقف اين بحران‌ها و همچنين جلوگيري از تکرار چنين فجايعي به دنبال يافتن راه‌حلي دائمي، عملي و واقع‌بينانه باشند. يکي از مهمترين راهکارهاي پيشنهادي که عمر دراز دارد، تقريب مذاهب و وحدت امت اسلامي بوده است، پيشنهادي که اصولاً هرگاه آتش جنگهاي فرقه‌اي زبانه مي‌کشد از سوي برخي دلسوزان مطرح مي‌شود، ولي سوگ‌مندانه در عمل، تاکنون شاهد تحول چشم‌گيري نبوده‌ايم.

بدون ترديد مسأله وحدت و انسجام امت اسلامي يک ارزش و ايده‌ي بنيادي و حياتي براي حفظ هويت اسلامي و پيشرفت جوامع اسلامي است و مورد تأکيد متون و پيشوايان ديني نيز بوده‌است. جامعه اسلامي برپاية تعاليم اسلامي جامعة مبتني برمحبت و اخوت است که اعضاي آن بر محور برادري ديني گردهم آمده‌اند.

هرگونه تلاشي در جهت وحدت، مستلزم مشروعيت و پذيرش «حضور ديگري» است. حضوري که به معني قبول تفاوت و حق حضور متفاوت ديگري و امکان گفتگوي برابر ديگري با خويشتن است. به تعبير ديگر، وحدت به معناي باهم بودن، مستلزم تن دادن و قناعت کردن به اجماع حداقلي و به تعبير اصحاب سياست « اجماع سلبي» است؛ يعني اجماع بر مشترکاتي که خطوط قرمزند و نبايد شکسته شوند. اما سوگ‌مندانه در طول تاريخ، چه در ميان اهل سنت و چه در ميان شيعه کساني هستند که اساسا طرف مقابل را به عنوان مسلمان و هم‌کيش به رسميت نمي‌شناسند و  آنان را خارج از اسلام مي‌دانند. بديهي است که با اينگونه رويکرد افراطي، فصل مشترکي براي گفتگو و در نهايت وحدت باقي نمي‌ماند. اين‌گونه افراد و جريانها، دغدغه‌اي جز بقاي خويشتن و كيان خويش را ندارند و خود را ساكنان جزيره‌اي جدا افتاده مي‌دانند كه مي‌توانند در ستيز با ديگران يا به دور از آنان به حيات خود ادامه دهند. در نظر اينان، ديگران را حقي براي زندگي، و راهي براي رهايي نيست. تنها راه، اين است كه به حلقه بسته آنان راه يابند و به كيش و آيين آنها  (آن هم بنا به فهم و تفسير آنها) در آيند. اين خودنگري و طرد ديگران گاه آنقدر اوج مي‌گيرد كه حتي رقيبان و دشمنان مشترك نيز نمي‌تواند بهانه‌اي براي كنار هم نشستن و با هم بودن را به دست دهد. شكست «ديگران» حتي در آنجا كه در موضع و موقعيت مقبول آنها قرار دارند تأسف آنان را بر نمي‌انگيزد.

مشکل ما شيعيان و بسياري از اهل سنت با وهابياني که خود را سلفي مي‌خوانند و مدعي پيروي از سلف صالح هستند، از اين دست است. «سلفيه پديده‌اي ناخواسته و نسبتا نوخواسته است که انحصارطلبانه مدعي مسلماني است و همه را جز خود، کافر مي‌شمرد؛ فرقه‌اي خودخوانده که با به‌تن ‌درکشيدن جامه انتساب به سلف صالح و با طرح ادعاي وحدت در فضاي بي‌مذهب، با بنيان وحدت مخالف است».(۱)سلفيه دستي به دعوت بلند مي‌کند و مي‌گويد: «بياييد با کنارگذاشتن همه‌ي مذاهب به سوي يگانه‌ شدن رويم و با دست ديگر، شمشير تکفير بر‌کشيده و با حذف ديگران از جامعه اسلامي و راندن آنان به جمع کفار، مدعي آنند که جامعة اسلامي را يکدست مي‌کنند».(۲)

امروزه رايحه چنين دشمني خانمان‌سوز بويژه بر ضد شيعه را در پشت اسامي ‌مستعار فراواني در سايت‌هاي اينترنتي عربي متعلق به وهابيها، مي‌توان استشمام کرد. اين دشمني را در مقالات و نوشته‌هاي فراواني که در روزنامه‌ها و شبکه‌هاي تلويزيوني عرضه مي‌شود هم مي‌توان ملاحظه کرد. نويسندگان بي‌تقوايي که اتهاماتي از اين قبيل مي‌زنند که «شيعيان هم‌پيمان با اشغالگران هستند و تاريخ دارد تکرار مي‌شود». يا مي‌نويسند: «اين همان ابن علقمي‌ است که دو باره سر برآورده است».

حملات انتحاريي که امروز در عراق، افغانسان و هر کشور ديگر اسلامي مشاهده مي‌کنيم، عموما با پشتوانه فکري سلفي‌‌هاي وهابي صورت مي‌گيرد؛ سلفياني که فرماندهى و بدنه تروريسم در خاورميانه را در اختيار دارند. مفتي وهابي چنين مي‌پندارد که شيعه خارج شده از دين است و آنچه شيعه «حرم» مي‌نامد، «بت خانه»‌اي بيش نيست. بنا براين کشتن شيعيان و تخريب اماکن مقدس آنان رواست. آنان اينگونه جوانان بسياري را به کام مرگ مي‌فرستند و به آن بيچاره‌ها القا مي‌کنند که اگر اين چنين به ميان جمعيت شيعه‌ها بروند و خود را منفجر کنند، به بهشت مي‌روند. متأسفانه مي‌بينيم نفوذ اين جريان همچنان رو به افزايش است و به موازات دخالت و نفوذ غرب و آمريكا در خاورميانه، گروههاي افراطي مانند القاعده و ديگر گروههاي تندرو سلفي- وهابي هم به مرور رهبري فكري- سياسي و ايدئولوژيك افكار عمومي ناراضي از غرب را برعهده مي‌گيرند. اين مي‌تواند تهديد جدي براي جهان اسلام باشد.

حال پرسش اساسي در اين ارتباط آن است که آنچه محمدبن عبدالوهاب و هواداران او در سدة دوازدهم مطرح کردند آيا واقعا احياي مجدد شيوه‌ي سلف بود؟ به بيان ديگر آيا جريان وهابيت را مي‌توان امتداد همان فراگردي دانست که از امام احمدبن حنبل آغاز گشته بود و ابن تيميه آن را با تغييراتي احيا نموده بود؟ همانگونه که وهابيان، مذهب وهابيت را نه نحله‌اي جديد، بلکه همان مذهب سلف صالح مي‌دانند و از اين‌رو، خود را «سلفيه» مي‌نامند؛ زيرا آنان مدعي‌اند که در اعمال و افعال خود، از سلف صالح، يعني از اصحاب پيامبراکرم((ص و تابعين آنان پيروي مي‌کنند. يا آنکه برساختن مذهبي به نام «سلفيه» و تکفير پيروان ديگر مذاهب، بدعتي است که با ادعاي پيروي از سلف، سازگاري ندارد؟

بسياري از محققان و عالمان شيعه و سني ادعاي انتساب وهابيت را به سلف به خصوص در مسأله تکفير پيروان ديگر مذاهب اسلامي، مورد انکار قرارداده وگفته‌اند آنچه محمدبن عبدالوهاب و هواداران او در قرن دوازدهم مطرح کردند، با انديشه و شيوه سلف کاملا متفاوت است. ما در اينجا نخست به شرح مفهوم سلف و سلفيه و بيان تطورات انديشه سلفي درگذر زمان مي‌پردازيم و آنگاه به نقل ديدگاههاي برخي عالمان و محققان اسلامي مي‌پردازيم که ادعاي انتساب وهابيان را به سلف، به صورت کلي و به خصوص در موضوع تکفير پيروان ديگر مذاهب اسلامي زير سؤال برده‌اند.

مفهوم شناسي

سلف در لغت به تقدم زماني اشاره دارد و داراي معناي نسبي است؛ بدين معنا که هر زماني نسبت به زمانهاي پس از آن «سالف» گفته مي‌شود، چنانچه واژه شناسان در معناي آيه«فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَمَثَلاً لِلْآخِرِينَ»(۳)، گفته‌اند«اَي جعلناهم سلفاً متقدّمين». اما معناي اصطلاحي آن همان‌گونه که دکتر محمد سعيد رمضان البوطي دانشمند سوري در کتاب «السلفية مرحلة زمينة مبارکة لامذهب اسلامي» گفته است، سلف به طور مشخص به همان سه قرن نخست حيات امت اسلامي گفته مي‌شود.(۴)

تطورات انديشه سلفي درگذر زمان

بايد ياد آور شدکه پيشينة به کارگيري واژه «سلفيه» به سده‌هاي متأخر اسلامي باز مي‌گردد. پيش از سدة هفتم ق. بيشتر با اصطلاحاتي چون اهل‌حديث يا اصحاب حديث مواجه هستيم. اهل‌حديث، عنوان گروهي از عالمان و جرياني در سده‌هاي نخست اسلامي است که با وجود گوناگوني در گرايشها و روشها، در زمينه معارف و اعتقادات ديني، بر منابع نقلي از احاديث و آثار، اعتناي ويژه داشته‌اند. واژه اهل‌حديث و واژگان هم‌معناي آن از همان آغاز شکل‌گيري، به لحاظ معنايي و به کارگرفتن آن در مورد گروهها و طيف‌هاي فکري نسبتا گوناگون، مراحلي را پشت سر نهاد تا آنکه در در نيمه نخست سدة سوم ﻫ.ق.، اصحاب حديث با بارمعنايي پيروان حديث نبوي، مفهوم افتخار آميز مي‌يابد و سنت گرايان برجسته‌اي چون احمدبن حنبل و اسحاق بن راهويه، خود و همفکران شان را اصحاب حديث مي‌خوانند و به تدريج اين اصطلاح به تمام گروههاي سنت گراي متقدم و متأخر اطلاق مي‌شود و شخصيت‌هاي چون سفيان ثوري، اوزاعي و مالک را نيز شامل مي‌شود.(۵) در اين ميان امام احمدبن حنبل، به دليل نقش مهمي که در ماجراي «محنت» ايفا کرد و کوششي که براي تنظيم مباني فکري طريقة اصحاب حديث انجام داد، به عنوان شخصيت برجسته و رهبر مهم فکري اصحاب حديث مطرح گرديد و شهرت بسيار يافت. احمد بن حنبل، هرچند بعدها در زمره يکي از پيشوايان بزرگ فقهي اهل‌سنت قرار گرفت، اما پيش از آن به عنوان پيشوايي در عقايد مطرح بود.

دوره احمد بن حنبل را مي‌توان نقطه عطفي در تاريخ مخالفت‌هاي اصحاب حديث با گروههاي مخالف آن از قبيل جهميه، قدريه، معتزله و وابستگان آنان و همچنين شيعه و جماعت‌هاي منتسب به آن دانست. اين گروهها از سوي اصحاب حديث کوفه، بغداد، شام وديگر بلاد اسلامي، منحرف خوانده مي‌شدند. از اين رو پس از عصر احمد، مؤلفان اصحاب حديث و اهل سنت به زعم خود براي بيان انحرافات اين گروهها، به اقوالي از احمدبن حنبل استناد کرده‌اند.(۶) هرچند امام احمدبن حنبل در موضوع عقايد و اصول فکري اصحاب حديث، کتاب مفصل و روشني تأليف نکرده‌است و گفته‌هاي او از شاگردان و پيروانش نقل شده‌است. روايات شاگردان و پيروان او نيز گاه متناقض و ناهمگون مي‌نمايد.(۷) آنان خود به اختلافات موجود ميان روايات منسوب به احمدبن حنبل و اينکه به کدام بيشتر مي‌توان اعتماد کرد، اشاره کرده‌اند.(۸)

به هرصورت، پس از مرگ احمدبن‌حنبل، انديشه‌ها و افکار وي نزديک به يک قرن ملاک سنت و  بدعت بود، تا اينکه عقايد وي و نيز سلفي‌گري تحت تأثير انتشار مذهب اشعري به‌ تدريج به فراموشي سپرده شد. در قرن چهارم ابومحمدحسن‌بن‌علي‌بن‌خلف بربهاري (م329ق.) براي احياي سلفي‌گري تلاش کرد، اما چندان کاري از پيش نبرد. در اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم احمد ابن‌تيميه (661-728) و سپس شاگرد او ابن‌قيم ‌جوزي، عقايد حنابله را به‌گونه‌اي افراطي‌تر احيا کردند. ابن تيميه به احياي تنها اكتفا نكرد، بلکه به نوآوري‏هايي در مكتب حنبلي دست زد، از جمله بدعت بودن سفر زيارت، ناهمگوني تبرك و توسل با توحيد و انكار بسياري از فضيلت‏هاي اهل‌بيت كه در روايات صحاح شش گانه و حتي در مسند ابن حنبل آمده بود. 

اين قرائت نو از انديشه اهل‌حديث و سلفي‌گري در برابر مخالفت دانشوران اسلامي ياراي مقاومت پيدا نكرد و فروكش نمود. تا آنکه محمدبن عبدالوهاب بن سليمان تميمي نجدي (1206-1115.ق) با الهام از انديشه‌هاي ابن‌تيميه و شاگرد او ابن‌قيم جوزي و با طرح مجدد ادعاي بازگشت به اسلام اصيل، انديشه پيروي از سلف صالح را بار ديگر و با قرائت بسيار افراطي به عرصه منازعات کلامي آورد. او با آنچه خود آن را بدعت و خلاف توحيد مي‌خواند، به مبارزه برخاست و به تكفير مخالفان خود دست يازيد. وي مسلمانان را به سادگي اوليه دين و پيروي از سلف صالح دعوت نمود و مظهر بارز سلف صالح از منظر او امام احمدبن‌حنبل بود. چنانچه اشاره گرديد به ‌اعتقاد وهابيان، مذهب وهابيت نه نحله‌اي جديد، بلکه همان مذهب سلف صالح است و ازاين‌رو، خود را «سلفيه» مي‌نامند؛ زيرا آنان مدعي‌اند که در اعمال و افعال خود، از سلف صالح، يعني از اصحاب پيامبراکرمو تابعين آنان پيروي مي‌کنند.

به هر حال بايد دانست که يک مذهب ممکن است پس از شکل‌گيري، در اثر عوامل و شرايط گوناگون فرهنگي و سياسي- اجتماعي و در گذر زمان، تغيير و تبدلاتي را بپذيرد و بنا به موقعيت اجتماعي و تاريخي خود و مخالفانش و نيز رهبراني که آن را هدايت ‌کرده‌اند، به شکلهاي گوناگون درآيد. از اين رو آنچه مهم‌تر است و شناخت آن لازم‌تر، به دست آوردن سير تطور يک جريان مذهبي است که در گذرگاههاي تاريخي خود گرفتار تغييراتي، در جهت مثبت يا منفي شده‌است و گاه ممکن است شباهتي به صورت نخست خود نداشته باشد. در مطالعه جريان موسوم به اهل‌حديث و سلفيه نيز بايد اين مطلب را مورد توجه قرار داد. سلفيه بر اساس آنچه در سده‌هاي نخستين اسلامي بوده‌است، يا تغييراتي که در سده هشتم در آن ايجاد شده‌است، با آنچه بعدها در سده دوازدهم به عنوان وهابيت ظهور کرد، تفاوت دارد.

ما در اينجا با توجه به همان سه دوره اصلي تحولات انديشه سلفي، نخست ديدگاه برخي پيشينيان اهل‌حديث و سلفيه را ذکر مي‌نماييم و آنگاه به بررسي ديدگاه ابن تيميه به دليل اهميت زياد آن در ميان سلفيان بعدي و سر انجام به بحث در باره ديدگاه وهابيان مي‌پردازيم(۹) و همچنين نگاهي به وضعيت امروزين وهابيت خواهيم انداخت.

1. اهل‌حديث و سلفيان پيشين

از اوزاعي نقل شده که او گفته است: «به خدا سوگند اگر پاره پاره‌ام کنند، زبان به تکفير احدي از گويندگان شهادتين نمي‌گشايم».(۱۰) از شافعي نيز در نفي تکفير مسلمانان نقلهاي متواتري شده است. در نقلي او گفته است: «من احدي از اهل تأويل را که با ظواهر مخالفت مي‌نمايند و گناه انجام مي دهند، به کفر منسوب نمي‌‌کنم».(۱۱) از امام احمدبن حنبل نقل شده است که‌ او هيچيک از اهل قبله را جز به خاطر ترک نماز تکفير نمي‌کرده است.(۱۲)

حسن بن علي بن خلف بربهاري، فقيه و محدث برجستة حنبلي که در روزگارش پيشواي حنبليان در بغداد بوده است، مي‌گويد: «هيچ مسلماني از دين بيرون نمي‌رود، مگر آيه اي از قرآن يا حديثي از پيامبر((ص را رد کند، يا براي کسي جز خدا نماز گذارد، يا براي غير خدا ذبح کند؛ در اين‌صورت از اسلام بيرون خواهد رفت. اما اگر چنين کارهايي از او سرنزند، مؤمن و مسلمان ناميده مي‌شود، هرچند در حقيقت چنين نباشد».(۱۳)

ابن رجب حنبلي مي‌گويد: «‌بالضروره آشکار است که سيره پيامبر((ص بر اين بود که در قبول اسلام کساني که مي‌خواستند وارد اسلام شوند، به صِرف بر زبان راندن شهادتين از سوي آنان اکتفا مي‌نمود و بدين وسيله جان آنان را محفوظ قرار داده و آنها را مسلمان به حساب مي‌آوردند».(۱۴) نووي در شرحش بر صحيح مسلم، با رد تکفير اهل قبله و کساني که به باور او اهل بدعت هستند، معتقد است تنها کسي‌که ضروريات قطعي دين را انکار نمايد، حکم به ارتداد و کفر او مي‌شود.(۱۵) 

ابن حزم اندلسي در باب اين مسأله که چه کسي را مي‌توان تکفير نمود و چه کسي را نه، مي‌نويسد: «طايفه‌اي بر اين باورند که هيج مسلماني را نمي‌توان به سبب سخني که در بارة اعتقاد يا فتوايي، بر زبان آورده، کافر و فاسق دانست و هرکس در مسأله‌اي اجتهاد نمايد و به زعم خودش به حقيقت دست يابد، چنين کسي در هرحال مأجور است؛ اگر راه صواب پيشه‌کرده باشد، دو پاداش و اگر هم مرتکب خطا شده باشد، يک پاداش خواهد داشت. اين سخن ابن ابي ليلي و ابوحنيفه و شافعي و ثوري و داود بن علي (رضوان خدا بر همه آنان باد) و نظر هرصحابه‌اي است که سخني از او در اين باره ديده‌ايم و اساساً مخالفي در اين مسأله سراغ نداريم».(۱۶)

ابن حزم ملاک در تکفير را مخالفت و عناد با خدا و رسول او مي‌داند(۱۷)که در ميان معتقدان به اسلام، مصداق نمي‌يابد. وي در ذيل آيه شريفه «وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ»، نيز مي‌گويد: «وهذا نص جلي علي أن من صلي من أهل شهادة الإسلام و زكي فهو أخونا في الدين».(۱۸)

ابن قدامه مي‌گويد ارتداد و کفر با امور زير حاصل مي‌شود: «انکار شهادتين، دشنام خدا و رسول((ص، انکار کتاب خدا، انکار فرائض ديني که وضوح دارند و همگان در مورد آنها اجماع دارند مانند عبادات و خمس، حلال شمردن امور حرامي که مشهور و مورد اجماع اند نظير شراب، گوشت خوک، خون و عمل زنا و مانند آن».(۱۹)

2. ابن‌تيميه و انديشه‌هاي او

ابن تيميه در عين آنکه يکي از شخصيت هاي معدود بحث انگيز و مورد مناقشه در سرتاسر سده‌هاي بعد از عصر خود بوده، يکي از افراد تأثيرگذار در انديشه ديني و معنويِ عصرخود و اعصار بعد از خود بوده‌است. بدون ترديد او از بزرگترين عالمان ديني عالم اسلام در ميان اهل‌سنت است. ابن تيميه با خصوصياتي که داشته و با انبوه آثاري که از خود برجاي گذاشته است، از مهم‌ترين و شاخص‌ترين چهره‌ها در جريان تفکر سلفي محسوب مي‌شود. در ميان عالمان و نويسندگان سلفي بعدي و وهابيها، کسي را نمي‌توان يافت که به گفته‌ها و نظريات ابن تيميه استناد نکند و به عظمت او اعتراف ننمايد.

 ابن تيميه در سالهاي فعاليت خويش در شام و مصر، در همه وقايع سياسي و اجتماعي و جبهات مقاومت و مبارزه برضد مغولان، حضور فعال داشت. وي در اين او ضاع و احوال برخي عقايد خاص را نيز ابراز نمود و از آن سرسختانه دفاع کرد، از قبيل ممنوع بودن تقرب يافتن به خداوند به وسيله اولياي الهي و شايسته‌گان، ممنوعيت کمک خواهي از آنان و توسل به مردگان و غير مردگان و ممنوعيت سفر براي زيارت قبور پيامبران و اوليا به جهت تيمن و تبرک‌جستن و تقديس. ابراز اين‌گونه عقايد خاص و شرک خواندن امور فوق از سوي او، واکنش ديگران و حتي حاکمان محلي را بر انگيخت و چندين بار بر سر عقايد خويش پاي ميز محاکمه کشانده شده و به زندان افگنده‌شد.(۲۰) انديشه‌هاي ابن تيميه در عصر خود او و پس از آن مورد مخالفت و انکار جدي برخي عالمان و دانشوران سني و شيعه قرارگرفت.

از ابن تيميه گاه به عنوان بنيان گذار اصلي وهابيت ياد مي‌شود که محمدبن عبدالوهاب بعدا به احياي افکار او پرداخت، اين در حالي‌است که با مراجعه به آثار ابن تيميه مي‌توان تفاوت انديشه‌هاي او را با افکار وهابيان ديد. ما در اين نوشتار تلاش کرده‌ايم به شرح و تبيين ابعادي از افکار او که کمتر مورد مطالعه قرار گرفته است، بپردازيم. در اين ارتباط، نخست ديدگاه برخي از نويسندگان اهل‌سنت را نقل مي‌کنيم و سپس به شرح و تبيين ديدگاه خود ابن تيميه مي‌پردازيم.

گفته‌هاي ديگران در مورد ابن‌تيميه

ذهبي با اشاره به عبارت ابوالحسن اشعري که گفته است «من هيچيک از اهل قبله را کافر نمي‌دانم، زيرا همه به معبود واحد اشارت دارند و اختلاف آنان در عبارات است»(۲۱)، مي‌گويد: «ابن تيميه نيز در اواخر عمرش اين چنين بود و مي‌گفت: من هيچيک از امت پيامبر(ص) را کافر نمي‌دانم. او مي‌گفت: «قال النبي صلي الله عليه وسلم: "لايحافظ علي الوضوء إلا مؤمن" فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم».(۲۲) 

رشيد رضا نيز در باره ابن تيميه مي‌گويد: «او اگرچه وقتي سخن از عقايد مخالف به ميان مي‌آمد به شدت و با تندي خاص سخن مي‌گفت و از عناويني چون کفر و شرک استفاده مي‌کرد، هرگز شخص معيني را تکفير نکرد، چه رسد به پيروان يک فرقه».(۲۳)

عبدالمجيدبن سالم مشعبي در کتاب «منهج ابن‌تيمية في مسألة التکفير» با اشاره به اينکه برخي در مسأله تکفير رو به افراط رفته‌اند، از عملکرد عده‌اي در قبال انديشه‌هاي ابن‌تيميه در موضوع تکفير و ارائه تصوير منفي از او انتقاد مي‌کند. او مي‌گويد: «وصار بعضهم يأخذ من أقوال شيخ الاسلام ألتي لايفهم معانيها، أو يفهمها و لکن لايفهم مقصوده، أو يحرف لفظها بحذف بعض أجزائه، فيتخذها تکاة لمذهبه التکفيري و مرتکزا لقوله الجاهلي».(۲۴)

سليمان بن عبدالوهاب، برادر محمد بن عبدالوهاب در انتقاد از شيوة برادرش و موضع‌گيري تند او در برابر مسلمانان و تکفير آنان به دليل آنچه او اعمال شرک آميز تلقي مي‌کند، مي‌گويد ادعاي محمدبن عبدالوهاب که پيشواي او در اين زمينه ابن تيمه و ابن قيم مي‌باشند، پذيرفتني نمي‌نمايد، زيرا آن دو، هرچند به ممنوعيت و شرک بودن اعمالي چون تقرب يافتن به خداوند به وسيله اولياي الهي و شايسته‌گان، توسل به مردگان و کمک‌خواهي از آنان، سفر براي زيارت قبور پيامبران و اولياء الله به جهت تيمن و تبرک‌جستن و نذر براي غيرخدا، حکم مي‌نمودند، اما آنان اين‌کارها را «شرک اصغر» مي‌دانستند، نه «شرک اکبر» که انسان را از دين جارج سازد و مرتد گرداند.(۲۵)

شيخ سليمان از باب نمونه به سخني از ابن‌تيميه در مورد نذر براي غير خدا اشاره مي‌کند که گفته‌است: «نذر براي اهل قبور مانند نذر براي ابراهيم خليل عليه السلام و يا کسي ديگر، نذر معصيت است و بدين سبب وفا به آن جايز نيست و چنين شخصي به خاطر اين کارش اگر صدقه بدهد براي او بهتر خواهد بود».(۲۶)

شيخ سليمان استدلال مي‌نمايد که اگر نذر براي غير خدا شرک اکبر و نذر کننده در نظر ابن تيميه کافر بود، امر به داد صدقه چه معنا داشت؟، چه صدقه از شخص کافر پذيرفته نيست، بلکه بايد مي‌گفت او به خاطر چنين نذري، از اسلام بيرون رفته و بايد دو باره به اسلام بازگردد.

ديدگاه‌هاي ابن تيميه

در اينجا به شرح و تبيين ديدگاه ابن تيميه با نقل عباراتي از خود او و عمدتا از دو اثر مهم او«مجموع الفتاوي» و«منهاج السنة النبوية»، مي‌پردازيم.

ابن‌تيميه معتقد است، تکفير يک مسأله کاملا شرعي است و بايد بر اساس آنچه در کتاب و سنت آمده است، اثبات گردد. کافر کسي است که خدا و رسول او, کافرش خوانده‌باشد. کافر کسي است که با تعاليمي که معلوم است پيامبر((ص از جانب خداوند آورده است، به مخالفت برخيزد.(۲۷) بنابراين، بايد از تکفير افراد ازروي هوا وهوس و يا به جهت اينکه با ما مخالف‌اند، پرهيز نمود، هرچند آنان ما را تکفير کنند و خون ما را حلال شمارند.(۲۸) 

 ابن‌تيميه با اشاره به احاديثي از پيامبر اکرم((ص که بر محفوظ بودن حرمت جان و مال و آبروي مسلمان دلالت دارند مانند حديث «من صلي صلاتنا واستقبل قبلتنا وأكل ذبيحتنا فهو المسلم...» و احاديث ديگري که ملاک مسلماني را صِرف اظهار شهادتين و التزام ظاهري به احکام اسلامي بيان مي‌کند، مي‌افزايد: «وهذه الأحاديث كلها في الصحاح».

او مي‌گويد سلف در تعامل با يکديگر بر اين اساس رفتار مي‌نمودند و با وجود برخوردها و منازعاتي که ميان آنها رخ مي‌داد يکديگر را تکفير نمي‌کردند. ابن‌تيميه با استناد به سيرة صحابه و تابعين، تأکيد مي‌کند که مسلماني را به دليل ارتکاب گناه و يا به خاطر خطاهايي که در مسايل اعتقادي مورد اختلاف مسلمانان ممکن است داشته باشد, نمي‌توان تکفير کرد. او با اشاره به مسأله خوارج که به گفته او پيامبر دستور به قتل آنان داده بود و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب به جنگ آنان اقدام نمود و ائمه دين از صحابه و تابعين و ائمه بعد از آنان همه بر کشتن خوارج اتفاق نظر دارند. با اين حال علي بن ابي طالب(ع) و ديگر صحابه آنان را تکفير نکردند. جنگ با خوارج به خاطر دفع ظلم و بغي آنها بود، نه به دليل  اينکه آنان کافر بودند؛ به همين دليل صحابه در جنگ با آنان، احکام جنگ با کفار را جاري نکردند.(۲۹) ابن تيميه در ادامه چنين نتيجه‌گيري مي‌کند:

 «وإذا كان هؤلاء الذين ثبت ضلالهم بالنص والإجماع لم يكفروا مع أمر الله و رسوله بقتالهم فكيف بالطوائف المختلفين الذين أشتبه عليهم الحق في مسائل غلط فيها من هو أعلم منهم فلا يحل لأحد من هذه الطوائف أن تكفر الأخري ولا تستحل دمها ومالها وإن كانت فيها بدعة محققة فكيف إذا كانت المكفرة لها مبتدعة أيضا وقد تكون بدعة هؤلاء أغلظ والغالب أنهم جميعا جهال بحقائق ما يختلفون فيه».(۳۰)

ابن تيميه با اشاره به حديث افتراق امت به هفتاد و سه فرقه، که ترمذي و ابوداود آن را روايت نموده‌اند و بر مبناي آن يک فرقه اهل نجات و ديگران در آتش خواهند بود، فرقه ناجيه را اهل‌حديث و سنت دانسته و يادآور مي‌شود که طبق آنچه از برخي سلف و ائمه رسيده است، اصول هفتاد و دو فرقه ديگر عبارتند از: خوارج، قدريه، مرجئه و شيعه.(۳۱) به عقيده ابن تيميه هيچيک از هفتاد دو فرقه ديگر کافر نيستند، بلکه آنان در زمره مسلمانان بوده و مؤمن به شمار مي‌روند، هرچند گمراه و بدعت گذارند. وي مي‌گويد وعيدي که در روايت در مورد آنان آمده است، مانند و عيدي است که در باره مرتکبان گناه کبيره آمده است، چه خود پيامبر (ص) آنان را از اسلام خارج ندانسته‌ و در باره‌ي شان نفرموده است که «آنان جاودانه در آتش هستند»، بلکه آنها را از امت خويش قرار داده‌است. به عقيده ابن تيميه اين مهم‌ترين اصلي است بايد در مورد تکفير رعايت شود .(۳۲)

ابن تيميه مي‌گويد چنين کساني هرچند گرفتار بدعت و مخالفت با سنت شده‌اند، اما همچنان مؤمن بوده و از تمام حقوق برادري ايماني از قبيل دعا و طلب مغفرت براي آنان، برخوردارند. او ياد آور مي‌شود که برخي مسلک تکفير را در پيش گرفته و همه اهل تأويل يعني کساني را که در مسايل اعتقادي اجتهاد مي‌کنند و در اجتهادشان دچار خطا مي‌شوند و کساني را که از کيش آنان خارج هستند، تکفير نموده‌اند، ولي اين همان نظريه خوارج و معتزله و جهميه است و طايفه‌اي از اصحاب ائمه اربعه نيز چنين شيوه‌اي را اختيار کرده‌اند، اما چنين چيزي را از هيچيک از صحابه و تابعين و ائمه مسلمين سراغ نداريم. اين هرگز ديدگاه ائمه اربعه و ديگران نيست؛ بلکه عبارات آنان آشکارا در تضاد با اين نظريه است.(۳۳)

ابن تيميه مي‌گويد عموم اهل صلاة مؤمن‌اند، هرچند اعتقادات آنان مختلف است. کسي که اظهار اسلام مي‌نمايد در صورتي که نفاقش معلوم نگردد، مسلمان است، هرچند در اعتقاداتش بر خطا باشد.(۳۴) وي اساس اسلام و شرط مسلماني را، تنها شهادت به يگانگي خداوند و رسالت پيامبر خاتم((ص، مي‌داند(۳۵) و معتقد است تنها رد و انکار شهاتين و ارکان اسلام و آنچه به طور قطع از ضروريات دين است، موجب کفر مي‌گردد.(۳۶)

يکي از نکات ديگري که در آثار ابن‌تيميه مي‌توان يافت، تفاوت قايل شدن ميان «تکفير مطلق» و «تکفير معين» است. تکفير مطلق آن است که به صورت مطلق، به کفربودن اعتقاد يا گفتار و رفتاري که در تضاد با اساس اسلام است، حکم شود، بدون آنکه سخن از شخص معين به ميان آيد. اما تکفير معين عبارت است از اينکه به کفر شخص يا اشخاص معيني به دليل مخالفت با اسلام و انجام عملي که در تضاد و تناقض با اسلام است، حکم شود.

تکفير مطلق يک حکم شرعي است که بايد بدان ملتزم شد، اما بايد دانست که پذيرش آن به معناي اين نيست که هرکسي که چنين اعتقاداتي را داشته باشد يا چنان رفتارهايي را انجام دهد، کافرباشد، زيرا هرچند هر امر مخالف با کتاب و سنت کفر محسوب مي‌شود، اما چنين نيست که هرکسي به هرنحوي با کتاب و سنت مخالفت ورزد، کافر باشد، چه ممکن است شرايط تکفير معين در او موجود نباشد.(۳۷)

ابن تيميه توصيه مي‌کند که در تکفيرمعين بايد نهايت احتياط را به کار بست. تا بر اساس دليل محکم و حجت معتبر، يقين به کفر کسي پيدا نکرده‌ايم، نبايد اقدام به تکفير او نماييم، هرچند در او اعتقادات و اعمال کفر آميز مشاهده کنيم، زيرا تکفير معين منوط به وجود شرايط و نبود موانع آن است. ابن‌تيميه مي‌گويد:

«أني دائما ومن جالسني يعلم ذلك مني اني من أعظم الناس نهيا عن أن ينسب معين إلي تكفير وتفسيق ومعصية إلا اذا علم أنه قد قامت عليه الحجة الرسالية التي من خالفها كان كافرا تارة وفاسقا أخري وعاصيا أخري».(۳۸)

ابن تيميه مي‌گويد نمي‌توان کسي را به صرف مخالفت با مسأله‌اي از مسايل ديني که در نظر عده‌اي قطعي مي‌نمايد، تکفيرنمود، زيرا قطعي بودنِ امري، بسته به وجود مقدماتي است که ممکن است براي عده‌ديگر اثبات نگشته‌باشد؛ از اين رو قطعي بودن امر نسبي است.

«وكون المسألة قطعية أو ظنية هو من الأمور الاضافية وقد تكون المسألة عند رجل قطعية لظهور الدليل القاطع له كمن سمع النص من الرسول وتيقن مراده منه وعند رجل لاتكون ظنية فضلا عن أن تكون قطعية لعدم بلوغ النص اياه أو لعدم ثبوته عنده أو لعدم تمكنه من العلم بدلالته».(۳۹)

3. وهابيت

در سده دوازدهم ﻫ.ق.، جريان سلفيه توسط محمدبن عبدالوهاب تميمي نجدي (1206-1115ق.) دچار تحول عظيمي شد. او با طرح مجدد ادعاي بازگشت به اسلام اصيل و پيروي از سلف صالح و با الهام از انديشه‌هاي ابن تيميه و ابن قيم، مبارزه جديدي را با آنچه خود آن را بدعت و خلاف توحيد مي‌خواند، آغاز نمود. او و پيروانش در اين ارتباط بسياري از مسلمانان را بدعت‌گذار، مشرک و کافر خواندند و سرزمين‌هاي را که مردمان آن، دعوت آنان را اجابت نکردند، دارالکفر و دارالحرب اعلام نمودند. چنانچه مذکور افتاد آنان بيش از همه تحت تأثير انديشه هاي ابن تيميه و ابن قيم بودند و از ميان پيشينيان بر انديشه‌هاي امام السنة احمدبن حنبل تأکيد مي‌کردند.

جريان وهابيت پس از شکل‌گيري، در اثر تبليغات گسترده و مستمر وهابيان و بهره‌گيري از موقعيت ممتاز کشور عربستان سعودي به لحاظ جغرافياي مذهبي و در نتيجه حمايت‌هاي مالي وسيع دولت سعودي، به مناطق مختلف جهان اسلام نفوذ کرد.

حرکت محمدبن عبدالوهاب از همان آغاز با مخالفت‌هاي جدي عالمان اسلامي و حتي برخي از نزديکان او رو برو شد و از همان زمان، کتابها و رساله‌هاي متعددي در رد وهابيت و ادعاي انتساب آن به سلف، از سوي عالمان اهل سنت و شيعه نگاشته شد. از جمله مخالفان و منتقدان سرسخت محمد بن عبدالوهاب، شيخ سليمان بن عبدالوهاب، برادر او بود که کتاب «الصواعق الالهية في الرد علي الوهابية» را در رد انديشه‌هاي او نوشت. او در کتاب «الصواعق الالهية في الرد علي الوهابية» از شيوة برادرش در استنباط از قرآن، سنت و نيز موضع‌گيري تند او در برابر مسلمانان و تکفير آنان به دليل آنچه او اعمال شرک آميز تلقي مي‌کند، به شدت انتقاد مي‌کند و به بيان آيات و رواياتي مي‌پردازد که بر مبناي آنها کساني که به يگانگي خداوند و نبوت پيامبر اکرم ((ص گواهي مي‌دهند، و نماز و روزه و حج انجام مي‌دهند و زکات مي‌پر‌دازند، مسلمان و جان و مال و آبروي او محترم است. او در نهايت مي‌افزايد چگونه رفتار شما با اين آيات و روايات سازگار است؟!».(۴۰) 

سليمان بن عبدالوهاب در در پاسخ برادرش که دليل کفر مسلمانان، مي‌داند، شرکي که بر اساس گفته قرآن، موجب حبط عمل مي‌شود و خداوند از آن در نمي‌گذرد و علما نيز آن را از اسباب کفر شمرده‌اند، مي‌گويد شرک داراي درجات است و به شرک اکبر و اصغر تقسيم مي‌شود. اهل دانش گفته‌اند هرنوع شرکي به کفر نمي‌انجامد، بلکه تنها شرک اکبر موجب کفر و خروج از اسلام مي‌شود. آنان در تفسير شرک گفته‌اند شرک آن است که کسي براي خداوند ادعاي شريک نمايد، چنانچه مشرکان در صدر اسلام ادعا مي‌نمودند. او خطاب به برادرش مي‌گويد:

«من أين لكم أن المسلم الذي يشهد أن لا إله إلا الله و أن محمدا عبده و رسوله، إذا دعي غائبا أو ميتا أو نذر له أو ذبح لغير الله أو تمسح بقبر أو أخذ من ترابه، إن هذا هو الشرك الأكبر الذي من فعله حبط عمله و حل ماله و دمه و أنه الذي أراد الله سبحانه من هذه الآية و غيرها في القرآن».(۴۱)

شيخ سليمان سر انجام به برادرش توصيه مي‌کند به سخنان و نظريات اهل دانش مراجعه نمايد و به حدود و معيارهايي که عالمان هريک از مذاهب اسلامي بيان داشته‌اند، توجه نمايد؛ در اين‌صورت آشکار خواهد گشت که آنان هيچگاه کسي به دليل انجام اين کارها، خارج از دين ندانسته‌اند، بلکه همچنان آنها مسلمان دانسته و احکام مسلمانان را بر آن جاري دانسته‌اند.   

يکي ديگر از کساني به نقد وهابيت و رد انتساب وهابيت و پيروان محمدبن عبدالوهاب به سلف پزداخته است، ابن عابدين فقيه بزرگ حنفي. وي در باره محمدبن عبدالوهاب و پيروان او مي‌گويد: «آنها خوارج زمان ما هستند که از سرزمين نجد خروج کرده و برحرمين غلبه يافته و بر اين عقيده‌اند که فقط آنها مسلمانند و ديگران که با اعتقادات آنان مخالفت مي‌نمايند، مشرکند. به همين دليل آنها قتل اهل‌سنت و علماي‌شان را جايز دانسته‌اند».(۴۲)

دکتر محمد سعيد رمضان‌البوطي، از منتقدان انديشه سلفي و فرقه وهابيت، در کتاب «السلفية مرحلة زمينة مبارکة لا مذهب اسلامي»، تلاش ارزشمندي را در جهت اثبات بدعت بودن مذهبي به نام سلفيه و وهابيت، سامان داده است.

وهابيت در روزگارجديد

امروزه در ميان وهابيان، به دو جريان و گرايش فکري اصلي برخورد مي‌کنيم: يک گروه وهابيان سنتي هستند که هنوز تاحد زيادي به افکار محمدبن عبدالوهاب به عنوان بنيان گذار وهابيت وفادارمانده‌اند و خطوط اصلي انديشه آنان برگرفته از انديشه‌هاي او است. به دليل حمايت همه‌جانبه و مطلق عالمان اين گروه از سياست‌هاي حاکميت سعودي مي‌توان آنان را وهابيان درباري نيز ناميد. دسته ديگر، جرياني است که طي دوره‌‌هاي اخير ظهور نموده است. اين جريان که مي‌توان آن را وهابيت انقلابي يا جهادي ناميد، در قبال حاکميت عربستان سعودي و عالمان وهابي طرفدار حاکميت، موضع انتقادي دارند. به لحاظ انديشه‌ نيز اين گروه بيشتر از انديشه‌هاي اسلام‌گراياني چون سيد قطب و برادرش محمد قطب متأثرند و بر همين اساس، برداشت وهابيان سنتي را از مسايلي چون توحيد و شرک، به چالش مي‌کشند. البته خود وهابيان انقلابي نيز به لحاظ انديشه يکسان نيستند، بلکه طيف وسيعي از اسامه ‌بن لادن و محمد مسعري و سعد الفقيه گرفته تا کساني چون سلمان العوده و سفر الحوالي، را شامل مي‌شود.

سلفي‌هاي سنتي و سلفي‌هاي انقلابي يا جهادي، در برخي از مسائل با يکديگر اختلاف نظر دارند، اين مسأله به ويژه در باره تکفير شيعيان قابل توجه است. وهابيان انقلابي معتقدند قدرتهاي اسعماري غربي غير اسلامي و از جمله امريکا و حاميان آنها در جهان، دشمنان درجه يک مسلمانان هستند، در حالي‌که وهابيت درباري برخلاف وهابيت انقلابي، شيعه را خطر اول جهان اسلام مي‌داند. با اين حال امروز دست هر دو جريان را در فجايعي مانند آنچه اين روزها در عراق در جريان است، مي‌توان ديد. زيرا از يک سو آمريکا در عراق حضور و نفوذ قابل توجه دارد و از سوي ديگر شيعيان در رأس هرم قدرت قرار دارند که از نظر آنان در يک پيمان استراتژيک با امريکا مي‌خواهند سلطه و نفوذ خود را گسترش دهند.

وهابيت جديد، تفسير وهابيان سنتي را از مسأله توحيد به عنوان اساسي‌ترين رکن اعتقادي در اسلام، نيز به نقد گرفته‌اند. جريان جديد وهابيت معتقد است که وهابيت تنها يک بعد از توحيد را برجسته نموده‌اند. اين جريان به لحاظ فکري متأثر از انديشه‌هاي اسلام‌گراياني چون سيدقطب و برادرش محمد قطب است. انديشه‌هاي سيد قطب و تفسير او از توحيد و آيات توحيدي که کاملا در تضاد با توحيد مورد نظر وهابيان بود، تأثير شگرفي در ميان وهابيان گذاشت، به گونه‌اي که بسياري از خوانندگان آثار او در زمرة منتقدان و مخالفان انديشه‌هاي بنيان‌گذار وهابيت و پيروان و حاميان سنتي آن، قرار گرفتند. سيد قطب، توحيد وهابيان را توحيد بدوي و صحرايي خواند.(۴۳) به عقيده‌او نبايد توحيد را در حد مسايل مربوط به قبرستان و زيارتگاهها مطرح کرد. سيد قطب، از توحيد القصور و توحيد القبور، سخن به ميان آورد و گفت آنچه پيامبران به دنبال آن بودند، مبارزه با نظامهاي باطل سلطه و قدرت‌هاي استبدادي بود که سد راه تبليغ و ترويج انديشه‌هاي توحيدي و مانع اصلي دسترسي مردم به معارف توحيدي بودند و براي خود اختيار و قدرت بي‌حد و حصر قايل بودند. سيرة عملي پيامبران اين مدعا را تأييد مي‌کند.(۴۴)

وهابيان انقلابي، وهابيت درباري را به خاطر کنار آمدن باحکومت‌هاي ظالم و حمايت همه‌جانبه و مطلق عالمان اين گروه از سياست‌هاي آنها، مرجئه جديد مي‌خوانند. سفرالحوالي که رساله دکتري خود را در اين موضوع نگاشته مي‌گويد «ارجاء» را بايد به عنوان يک پديدة فکري مطالعه کرد که در دورانهاي گذشته شکل گرفته و سپس تطور يافته است، نه به عنوان يک فرقه‌اي تاريخي که در گذشته بوده و دورة آن منقضي شده است؛ چه در اين صورت مهم‌ترين چيزي که از دست خواهيم داد، شناخت حقيقت آن چيزي است که ما امروز گرفتار آنيم و آن عبارت است از سلطه انديشه ارجائي.(۴۵)

در مقابل، وهابيان سنتي آنان را به خروج عليه حکومتهاي اسلامي متهم مي‌کنند و «خوارج معاصر» مي‌خوانند.

زمينه‌هاي شکل‌گيري وهابيت انقلابي(جهادي)

رژيم وهابي سعودي که بر اساس ايدئولوژي وهابيت پايه‌گذاري شده است و پيشينة آن به پيمان محمدبن سعود و محمدبن عبدالوهاب، باز مي‌گردد، در عين حالي‌که از آن زمان تا کنون از حمايت ويژه سلفيان برخوردار بوده‌است، همواره از منازعه‌هاي داخلي و خارجي در امان نبوده است. ريشه‌هاي اين منازعه‌ها و جوش و خروش‌هاي ضد رژيم از دوران‌هاي پرکشمکش آغازين حکومت سعودي وجود داشت و در نيمه دوم قرن بيستم کم کم به شکل‌گيري يک جريان جديد در وهابيت انجاميد و در اواخر دهة 1970منازعه اسلام گرا يانة سلفي ابعاد مهمي به خود ‌گرفت و در اوايل دهة 1990به صورت رسمي شروع به فعاليت بر ضد رژيم وهابي سعودي و حاميان مذهبي آن نمودند.(۴۶)

حاکميت سعودي از آغاز نيمه دوم سدة بيستم، فشارهاي نوگرايانه محيطي را تجربه مي‌کرد. ثروت رو به رشد حاصل از در آمدهاي نفتي و نگرانيهاي امنيتي حاکميت، سعودي‌ها را بيش از پيش، درگير مسايل عربي و جهاني نمود. اين مسأله به خصوص پس از روي کار آمدن شاه‌زاده فهد و اجراي طرحهاي جاه طلبانه و توسعه‌گرايانه‌ي‌ او که ورود خيلي عظيمي بيگانگان را به کشور ضروري مي‌ساخت، ابعاد جدي‌تري به خود گرفت. ترکيب تلاشهاي توسعه‌گرايانه حاکميت سعودي و نگرانيهاي امنيتي آن، موجب برقراري روابط امنيتي وسيعي با امريکا و حضور سريع امريکائيان در عربستان شد. به دنبال وفور ثروت و ورود غربيان به سرزمين مقدس، جامعه عربستان با يک بحران فرهنگي مواجه‌شد. اين مسأله واکنشهايي را برانگيخت که براي رژيم سعودي يک خطر بالقوه به حساب مي‌آمد، زيرا گروهها و جريانهايي از ميان خود وهابيان، با استناد به اصول انديشة سلفي، مشروعيت حاکميت را زير سؤال بردند.(۴۷)

مي‌توان گفت ظهور جريان جديدي در وهابيت در دهة 1990، محصول يک وضعيت بحراني است. کاهش در آمد نفتي، نابرابريهاي اقتصادي، تأثير جريان مدرنيسم و فرهنگ غربي، اتکاي پادشاهي به غرب براي تأمين امنيت خود و تضادهاي ناشي از آن ميان گرايش غرب گرايانه رژيم از يک‌سو و حمايت از سلفي‌گري در داخل و خارج از سوي ديگر و تأثير خيزش رو به رشد اسلام‌گرايي بيروني و انديشه‌هاي اسلام‌گراياني چون سيد قطب و محمد قطب بر سعودي‌ها، از عوامل مؤثر در ايجاد وهابيت جديد (انقلابي) بودند.

وهابيان جديد (انقلابي)، با ارسال پيامها و يادداشتهاي اعتراض آميز به پادشاه و موضع گيري در مقابل فقيهان طرفدار حاکميت، فعاليتهاي خود را به صورت رسمي آغاز نمودند. در حالي‌که عالماي طرفدار حاکميت، از سياست‌هاي حاکمان حمايت نموده و شيخ عبدالعزيز بن باز به عنوان فقيه ارشد سعودي طرفدار حاکميت در فتوايي، به استقرار سربازان خارجي در عربستان مجوز شرعي و قانوني داده‌بود، وهابيان جديد در برابر اين مسأله به تندي واکنش نشان دادند و فتواي بن باز را رد کردند.(۴۸) آنان از ميان برداشتن تمام قوانين و دستورات و مقررات سياسي، اداري و اقتصادي متضاد با شريعت اسلام، خود داري از بستن پيمانهاي مخالف با شرع و توجه به مشکلات و آرمانهاي مسلمانان را خواستار شدند. (۴۹)

يکي وهابيان طرفدار حاکميت به نام غازي قصيبي با انتشار مجموعه مقالاتي تحت عنوان «حتي لاتکون فتنة»، اتهامات و هابيان جديد را رد نموده و آنان را با «اخوان جهيمان العتيبي» مقايسه کرده و بعد از مدتي، «خميني‌هاي عربستان سعودي» لقب داد که آرزو دارند به رهبران سياسي مذهبي (الفقهاء السياسيون) تبديل شوند. شيخ بن باز نيز موضع‌گيريها و مبارزات وهابيان جديد را تقبيح نمود و «ادارة عالي تحقيقات علمي، بررسي‌هاي قضايي، تبليغ و دعوت» و نهاد عالي علماي ارشد (هيئة الکبار العلما)، به عنوان نهاد رسمي اسلامي به رياست بن باز، اقدامات آنان را محکوم نمود.

سرانجام در سال 1993، شش نفر از وهابيان جديد، کميته‌اي را به نام «کميته دفاع از حقوق شرعي» (لجنة الدفاع عن حقوق الشرعية) تشکيل دادند. اين کميته غير قانوني اعلام‌شد و محمد المسعري، سخنگوي آن به زندان افتاد، پنج نفر از اعضايش مشاغل خود را از دست دادند و شيخ عبدالله بن جبرين پير حمايت خود را از اين گروه پس گرفت. مسعري پس از آزادي از زندان، مخفي‌شد و در سال 1994 در لندن به عنوان منتقد دولت سعودي سربرآورد.(۵۰) کميته دفاع از حقوق شرعي، مستقر در لندن، يک مبارزه تهاجمي را از طريق فاکس، ماهواره و پست‌‌هاي الکترونيک و اينترنت، عليه رژيم به راه انداخت. اين مبارزات باعث سرکوب گسترده و دستگيري سفر الحوالي، سلمان العوده و ديگر فعالان برجسته وهابي انقلابي‌شد.(۵۱)

وهابيت و چالشهاي نوين

وهابيت، در گذر زمان و به دنبال انتقادات گسترده عالمان اسلامي که از همان آغاز شکل‌گيري وهابيت تا امروز ادامه دارد و نيز احساس خطر جدي خود وهابيان از افراطي‌گري و تکفير، کم کم در دوره‌هاي اخير تلاش کردند از مواضع تند و افراطي خود در قبال ديگرمسلمانان بکاهند، اين تغيير نگرش علاوه بر وهابيان انقلابي در ميان برخي وهابيان سنتي نيز تاحدي محسوس است و با نوشتن رساله‌ها و کتابهاي متعدد در زمينه تکفير و بيان معيارها و ظوابط آن و همچنين نکوهش استفاده بي‌حد و حصر از آن، از سوي آنان دنبال مي‌شود. جالب اين است که آنان حتي به بازخواني انديشه‌هاي ابن‌تيميه و محمدبن عبدالوهاب پرداخته و تلاش کرده‌اند برداشت خود را از آثار و انديشه‌هاي آنان، تعديل نمايند. به عنوان نمونه مي‌توان به کتاب «منهج ابن تيمية في مسألة التکفير» نوشته عبد المجيد بن سالم المشعبي، «نواقض الايمان الاعتقادية و ظوابط التکفير عندالسلف»، نوشته محمدبن عبدالله بن علي الوهيبي، «ظوابط التکفير عنداهل السنة و الجماعة»، از عبدالله بن محمد القربي و «التکفير جذوره، اسبابه و مبرراته» نوشته نعمان عبدالرزاق السامرائي، اشاره‌کرد. قربي تلاش مي کند اثبات کند که هرچند محمدبن عبدالوهاب بسيار از اعمال مسلمانان را شرک مي‌خواند، ولي در مورد تکفير معين مانند ساير اهل‌سنت تنها کساني را تکفير مي‌کند از روي علم و عمد مرتکب اعمال شرک آميز مي‌شوند. ازاين رو اين برداشت که او همه مسلماناني را که به او نپيوسته بودند، تکفير مي نمود، افترا و بهتان است.

اين بدين معنا است که وهابيان که روزي پرچم‌ تکفير به دسته گرفته و بسيار از مسلمانان را به دليل آنچه آنان انحراف از توحيد و اعمال شرک آميز مي‌دانستند، مشرک و کافر مي‌خواندند، امروزه خود آنان از اين ناحيه احساس خطر نموده و درصدد مقابله با آن برآمده‌اند. زيرا همانگونه که ايزوتسو در در مورد ديدگاه تکفيري خوارج و استفاده‌ بي‌حد و حصر آنان از تکفير، مي‌گويد: «وقتي درِ تکفير بازشد، ديگر محدويتي براي اينکه تا چه اندازه بايد جلو رفت و در کجا بايد ايستاد، به سختي مي‌توان در نظرگرفت. در چنين اوضاع و احوالي انسان مي‌تواند بر اساس کوچکترين و خودسرانه دليل، به هريک از برادران مسلمان خود اشاره کند و او را کافر و مشرک و حتي بت‌پرست بخواند».(۵۲)

اما در اين ميان متأسفانه هنوز در بينش و نگرش بسياري آنان نسبت به شيعه تغييرات چنداني ديده نمي‌شود و دليل آن روش خطا و شيوه نادرستي است که آنان همچنان در مطالعات شيعه شناسي‌شان از آن بهره‌مي‌گيرند. با اين حال به نظر مي‌رسد در اين زمينه نيز تغييرات به وجود آمده قابل توجه است.

در هرحال با توجه به تحولا ت سياسي و مذهبي که در ساليان اخير در جهان اسلام رخ داده‌است، حرکت سلفي وهابيت امروزه با موانع و چالشهاي جديدتري رو برو شده است. از يک ‌سو سلفياني که مي‌خواهند حکومتهاي ملي‌شان براساس بنيادهاي اسلام و سلفي‌گري پي‌ريزي شود، با پاره‌اي تعارضات در محتواي سياسي و ايدئولوژي آنها روبرو شده‌اند که نمونه بارز آن را مي‌توان در حکومت وهابي سعودي ملاحظه کرد. دولت عربستان سعودي که بر پايه ايدئولوژي وهابيت بنا شده است، نظر به سلطه انديشه سلفي در داخل کشور، در نوع سياست خود در قبال شيعيان و برخي کشورهاي غربي مانند امريکا دچار تعارض شده است. بدين‌معناکه دولت وهابي عربستان سعودي همچنان به رابطه با غرب و امريکا گرايش دارد و روابط آن با شيعيان به‌ويژه با جمهوري اسلامي ايران نيز در چند سال اخير ملايم‌تر گرديده است، اما وهابيان اين کشور به‌شدت با شيعيان مخالف‌اند و غرب و امريکا را نيز دشمن خود مي‌دانند. برخي از وهابيان به ملايم‌تر شدن رفتار دولت سعودي با شيعيان و گسترش روابط آن با کشوري مانند ايران، به شدت انتقاد دارند و معتقدند گسترش اينگونه روابط جرأت و جسارت علماي ارشد را در مقابله با شيعيان و فتوا دادن بر ضد آنان مي‌گيرد.(۵۳)

از سوي ديگر در دنياي امروز، افزون بر مخالفت‌هاي روز افزون در درون جهان اسلام با اين جريان، کم کم شاهد شکل‌گيري يک اجماع جهاني برضد وهابيت و سلفي‌گري هستيم.(۵۴)

نتيجه‌گيري

بر اساس آنچه بيان شد اين ادعاهاي سلفي‌هاي وهابي که سعي دارند انديشه‌وهابيت را بسيار قديم و مربوط به دورة اصحاب پيامبر((ص و تابعين و تابعينِ تابعين بدانند و آن را چندان مسلم انگارند که گويي همه رجال اصحاب حديث و سلفيه بدان باور داشته‌اند، ادعاي بي اساس و با نظر و شيوة سلف ناسازگار است. هرچند آنان شيعه را به دليل پارة اختلافاتي که با اهل‌سنت در باره برخي مسايل ديني دارد، در زمره اهل‌بدعت و فرقه‌هاي بدعت گذار قرار داده‌اند، اما تکفير نکرده‌اند و تمام احکام اسلام را در مورد آنها جاري دانسته‌اند و بدين راه تقريب و وحدت نبسته‌اند. البته شيعه به هيج وجه چنين اتهامي را نمي‌پذيرد و تمام عقايد و احکام خود را مأخوذ از قرآن و روايات و سنت پيامبر((ص و ائمه اهل‌بيت(ع) مي‌داند.

پي‌نوشت‌ها:

۱ . ‌البوطي، محمد سعيد رمضان، سلفيه بدعت يا مذهب (السلفية مرحلة زمينة مبارکة لا مذهب اسلامي)، ترجمه حسين صابري، چ2، مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1383، ص16.

۲ . همان.

۳ . سوره زخرف، 56.

۴. ‌البوطي، محمد سعيد رمضان، سلفيه بدعت يا مذهب، ص19.

5. دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج9، زير نظر کاظم موسوي بجنوردي؛ تهران: مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامي، 1372ش، مدخل «اهل حديث»، ص 113-115.

6. همان، ج 6، مدخل «احمدبن حنبل»، ص 723.

7. همان، ص 724.

8. به عنوان نمونه ر.ک. به: ابن تيميه، ابو العباس احمد بن عبدالحليم؛ الصارم المسلول علي شاتم الرسول، تحقيق محمد محيي الدين عبد الحميد؛ بيروت: المکتبة العصرية، 1415ق. 1994م ص442؛ [1]. ابن ابي يعلي، قاضي ابو الحسين محمد؛ طبقات الحنابلة، ج2؛ بيروت: دارالمعرفة، بي‌تا، ص

9. البته با نگاه جزئي‌تر و دقيق‌تر به تاريخ وسير تطور انديشه‌هاي سلفيان از آغاز تاکنون، مي‌توان آن را به بيش از سه مرحله نيز تقسيم کرد، اما دوره‌هايي که تحول چشم‌گيري در آن اتفاق مي‌افتد، همين سه دوره است.

10. به نقل از: شرف الدين عاملي، سيد عبدالحسين؛ مباحثي پيرامون وحدت اسلامي(ترجمة الفصول المهمة في تأليف الامة)؛ ترجمةسيدابراهيم سيدعلوي، چ1، تهران: نشرمطهر، 1380، ص 65.

11. شعراني, عبدالوهاب؛ اليواقيت والجواهر في بيان عقائد الاکابر، ج2، ط1؛ بيروت: دار الکتب العلمية، 1419ق.- 1998م ، ص400.

12. ابن ابي يعلي؛ طبقات الحنابلة، ص303.

13. همان، ص22-23.

14. الوهيبي، محمدبن عبدالله بن علي؛ نواقض الايمان الاعتقادية وظوابط التکفير عندالسلف، ج1، ط1؛ رياض: دارالمسلم، 1416ق. 1996م، ص 236.

15. ابو زكريا يحيى بن شرف النووي، شرح صحيح مسلم، ج1، ص150. به نقل از الالباني، محمد ناصرالدين؛ التحذير من فتنة التکفير، چ2؛ رياض: دارالراية، 1418ق ، ص62.

16. 13. ابن حزم الظاهري، علي بن أحمد بن سعيد أبو محمد؛ الفِصل في الاهواء والملل والنحل، ج3؛ قاهره: مكتبة الخانجي، بي‌تا، ص 138.

17. همان، ص138: «والحق هو أن كل من ثبت له عقد الإسلام فإنه لايزول عنه إلا بنص أو إجماع و أما بالدعوى و الافتراء فلا فوجب أن لايكفر أحد بقول قاله إلا بان يخالف ما قد صح عنده أن الله تعالى قاله أو أن رسول الله  صلى الله عليه وسلم  قاله فيستجيز خلاف الله تعالى و خلاف رسوله عليه الصلاة والسلام».

18. همان، ص 135.

19. عبدالله ابن قدامه المقدسي، الکافي في فقه الامام احمدبن حنبل، ج4، ص72.

20. ر.ک. به: دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج3، مدخل «ابن تيميه»، صص 173-174.

21 . ابوحازم عبدوي از زاهر بن احمد سرخسي(ازبزرگترين شاگردان اشعري) نقل مي‌کند که او مي‌گويد: «وقتي مرگ ابوالحسن اشعري در بغداد در منزل من نزديک شد، مرا فراخواند وفرمود: گواه باش که من هيچيک از اهل قبله را کافر نمي‌دانم، زيرا همه به معبود واحد اشارت دارند و اختلاف آنان در عبارات است». ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج15، ص88.

22. ذهبي، شمس الدين محمد بن احمد؛ سيرأعلام النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤوط و إبراهيم الزيبق، ج15، ط9؛  بيروت: مؤسسة الرسالة، 1413ق.، ص88 .

23. ابن تيميه، مجموعة الرسائل و المسائل، ج2، ص385 (حاشيه). رشيد رضا مي‌گويد: «هذه الرسالة من انفس ما کتبه شيخ الاسلام و انفعه في التأليف بين اهل القبلة ...».

24. المشعبي، عبد المجيد بن سالم بن عبدالله؛ منهج ابن تيمية في مسألة التکفير، ط1؛ رياض: مکتبة اضواء السلف، 1418ق. 1997م ، ص 5.

25. سليمان بن عبد الوهاب؛ الصواعق الالهية في الرد على الوهابية، ط2؛ إستانبول: مكتبة ايشيق، 1399ق.- 1979 م، ص 6-7.

26. همان، ص8.

27. ابن تيميه، ابو العباس احمد بن عبدالحليم؛ مجموع الفتاوى, ج12، تحقيق عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي, ط2؛ بي‌جا: مكتبة ابن تيمية, بي‌تا.، ص525.

28 . همان، ج3، ص283. و ابن تيميه، منهاج السنة النبوية، ج5، ص95.

29. مجموع الفتاوي، ج3، ص282.

30. همان، ص282-283.

31. همان، ص346.

32. «فإنه ما من فرقة إلا وفيها خلق كثير ليسوا كفارا بل مؤمنين فيهم ضلال وذنب يستحقون به الوعيد كما يستحقه عصاة المؤمنين والنبي صلي الله عليه وسلم لم يخرجهم من الإسلام بل جعلهم من أمته ولم يقل إنهم يخلدون في النار فهذا أصل عظيم ينبغي مراعاته فإن كثيرا من المنتسبين إلي السنة فيهم بدعة من جنس بدع الرافضة والخوارج وأصحاب الرسول صلي الله عليه وسلم, علي بن أبي طالب وغيره لم يكفروا الخوارج الذين قاتلوهم بل أول ما خرجوا عليه وتحيزوا بحروراء وخرجوا عن الطاعة والجماعة قال لهم علي بن أبي طالب رضي الله عنه إن لكم علينا أن لا نمنعكم مساجدنا ولا حقكم من الفيء». همان، ص 241.

33. همان، ص 239-240.

34. مجموع الفتاوي، ج7، ص619 و ج3، ص354.

35. فتح المجيد، ص89. به نقل از محمدبن عبدالله بن علي الوهيبي، نواقض الايمان الاعتقادية و ظوابط التکفير عندالسلف، ج1، ص 236.  

36 . ر.ک. به: مجموع الفتاوي، ج7، ص 302 و 609؛ ج22، ص 10، 35، 40، 105و434؛ ج20، ص10.

37. ر.ک. به: عبدالمجيد بن سالم المشعبي، منهج ابن تيمية في مسألة التکفير، ج1، صص193-204.

38. مجموع الفتاوي، ج3، ص229.

39. مجموع الفتاوي، ج23، ص347.

40. «إذا فهمتم ما تقدم فإنكم الآن تكفرون من شهد أن لا إله إلا الله وحده و أن محمدا عبده و رسوله و أقام الصلاة و آتي الزكاة و صام رمضان و حج البيت مؤمنا بالله و ملائكته و كتبه و رسله ملتزما لجميع شعائر الإسلام و تجعلونهم كفارا و بلادهم بلاد حرب! فنحن نسألكم من إمامكم في ذلك؟ و ممن أخذتم هذا المذهب عنه؟ (سليمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهية في الرد علي الوهابية، ص5).

41.  همان.

42. 16. ابن‌عابدين الدمشقي، محمد امين بن عمربن عبدالعزيز؛ ردّ المحتار علي الدّر المختار، ج6، ط1؛ بيروت: دار احياءالتراث العربي، 1419ق.، ص317.

43. دکتر عصام العماد، جريان جديد وهابيت، خبرنامه اديان و مذاهب، شماره 2(بهمن 1384)، صص11-12.

44. با استفاده از همان، صص 12-13.

45. 42. الحوالي، سفر؛ ظاهرة الارجاء في الفكر الاسلامي، ( رساله دکتري وي در «جامعة أم القري» با راهنمايي محمد قطب) ج1؛ 1405- 1406ق ص5. 

46. دکمجيان، هراير، جنبشهاي اسلامي معاصر در جهان عرب، ترجمه دکتر حميد احمدي، تهران: انتشارات کيهان، 1377ش ، ص 243 و 262.

47. همان، صص 247 و 261-262.

48. به عنوان نمونه ر. ک: سفر الحولي، کشف القمة عن علماء الامة، بي‌تا، بي‌جا، صص 84-85.

49. ر. ک: هراير دکمجيان، صص 264-265.

50. دکمجيان، همان، صص 275-276.

51. همان، 279.

52. ايزوتسو، توشي هيکو؛ مفهوم ايمان درکلام اسلامي، ترجمة زهرا پورسينا چ1؛ تهران: انتشارات سروش، 1378ش، ص51.

53. مجلة الفجر، س4، ش37، (ذو الحجه 1418ق. 1998م).

54. به عنوان نمونه ر. ک. به: سيد لطف الله جلالي، شيعيان بي‌خطرند؛ به دنبال وهابيان باشيد، ماهنامه اخبار شيعه، س1، ش1، آذرماه1384.

نظر دهيد

بازگشت