|
نويسند:
محمد هدايت
«[اي پيامبر!]به مرحمت خدا تو با آنان نرمخو شدهاي واگر خشن
وسخت دل بودي، از دور تو پراکنده ميشدند، پس آنان را ببخش و
براي آنها آمرزش بخواه».
(قرآن کريم، سوره آل عمران، آيه 159)
پديده جنگ در متن دعوت پيامبر اسلام…،
يکي از جنجال برانگيزترين پديدههايي است که از دير باز مطرح
بوده و به همين تناسب پرسشهايي را نيز بر انگيخته است.
پرسشهايي از اين قبيل که: چرا اصولا پديدهی جنگ که مظهر
خشونت است، در اسلام مورد پذيرش قرار گرفته است؟ ديني که ادعاي
رحمت و رأفت کامل را دارد، چگونه جنگ را در متن خود توجيه
ميکند؟ آيا جهاد لباس مقدسي برتن نازيباي جنگ و خشونت نيست؟
حالت اصلي در اسلام کدام است؛ جنگ يا صلح؟ اگر حالت اصلي صلح
باشد، تشريع جهاد ابتدايي چگونه توجيه پذيراست؟ آيا تشريع جنگ
در اسلام به بهانه دعوت، دليلي بر ناکار آمدي آموزههاي اسلامي
نيست؟ و دهها پرسش ديگر ....
چنين پرسشهايي شايد براي نسل ديروز چندان اهميت نداشت، هضم
آنها براي نسل امروز ما، نه تنها چندان آسان نيست که بسيار
چالش برانگيز نيز هست، به ويژه اينکه به قول «ادوارد سعيد» در
«دنياي وانموده» امروز، که ذهن بشر در محاق غوغاهاي رسانهاي،
به طور مصنوعي مملو از ايدههاي کاذب شدهاست، شريعت جنگ شناس
و جنگ آشنا که حتي گاهي چنين پنداشته ميشود که تمام هستي و
تاريخ خود را مديون شمشير بوده است، به نظر ميرسد که جذبهي
چنداني نداشته باشد. اما واقعيت چيست؟ يا بهتر است اين پرسش را
کمي بنياديتر مطرح کنيم: حقيقت چيست؟ بدون ترديد «سيره»
پيامبر بزرگوار اسلام…
، به عنوان يکي از مهم ترين و عاليترين سند در فرآيند هرگونه
تحقيق و جستجو در آموزههاي اسلامي، مورد وفاق تمام نحلههاي
فکري، کلامي، فقهي و اصولي است. و نيز ترديدي وجود ندارد که
بخشي از حيات پيامبر و تلاشهاي وي در راه ترويج دين اسلام صرف
جنگ و جهاد با مشرکان و گروههاي موجود آن روز شبه جزيره
عربستان شدهاست. همچنين در اين راستا نميتوان از آياتي
بسياري در قرآن چشم پوشيد که مربوط به جهاد، قتال و...است.
و نيز ترديدي نيست که بخشي از پيشرفتهاي اسلام و بسياري از
فتوحات اسلامي در سايه شمشير صورت گرفتهاست. در اين مطلب نيز
نبايد شک کرد که پديده جنگ به دنبال خود، ويرانگريها، تخريب
ها، کشتارها، آوارگيها و در بدريهاي بسياري دارد، اين مساله
حتي در نزد عرب دوران جاهلي به مثابه يک امر مسلم و پذيرفته
شده بودهاست، چنانکه « زهير بن سلمي» يکي از معلقه نويسان
زمان جاهليت در يکي از اشعارش ميگويد:
«جنگ جز آن چه دانسته و تجربه کردهايد، نيست و سخن گفتن در
باره آن فقط گفتار پندار آلود است. آنگاه که به جنگ بر
ميخيزيد، دريايي از خون روان ميسازيد و چون بدان شدت
ميبخشيد، شعلههاي پياپي زبانه ميکشد». با اين وجود چگونه
ميتوان مشروعيت جنگ در متون اسلامي را توجيه کرد؟
پرسش و روش
چنانکه اشارت رفت، پرسش اصلي در اين نگارش اين است که: «از
مطالعه جنگهاي پيامبر…
به چه نتيجهاي ميتوان دست يافت؛ اصالت جنگ يا اصالت صلح؟».
در اين راستا در ابتدا سعي شدهاست تا ضمن شرح مفاهيمی چون
جنگ، جهاد و ماهيت هريک، نظريههاي جنگ در ديگر مکاتب، به
طورگزينشي، نيم نگاهي به برخي از آيات جهاد و همچنين جنگها،
غزوهها و سريههاي پيامبر…انداخته
شود و مورد تحليل قرارگير.
پرسش فرعي اين تحقيق، اما مربوط به روزگار ما اين است که «در
دنياي امروز چه عواملي سبب شدهاست تا دين اسلام دين خشونت،
جنگ و شمشير معرفي شود؟» در اين راستا نيز به برخي از بنيادهاي
نظري خودمحورانه و جنگ طلبانه در غرب و به برخي از بدفهميهاي
موجود در جهان اسلام ميپردازيم.
اما روشي که در اين نوشتار به کار گرفته شدهاست، يک روش
پديدار شناسانه (فنومنولوژي) است؛ به اين معنا که فرض ما در
اينجا اين است که انسان امروزي هم چون انسان غول و زنجيرشدهاي
پشت به حقيقت و رو در روي هزاران شبحي است که دايره ديد او را
فراگرفتهاند. مثال غار افلاطون آيينه تمام نماي انسان امروزي
است.
انسان امروز نميتواند از ميان اين همه وهم و خيال که براي او
خلق شده است، ره به حقيقت برد. پديدارهاي حقيقت نما در عالم
چنان متکثرند که پديدارهاي ديني در چشم بشر کمرنگ تراز هر زمان
ديگر مينمايند، ولي علي رغم اين همه شبح و ازميان اين همه وهم
وخيال ميتوان نقبي به عالم پديدارهاي ديني زد و از اين زاويه
به آنها پرداخت. بدون شک جنگ يکي از پديدارهايي است که در متن
شريعت اسلام جاي گرفته و مورد پذيرش قرارگرفتهاست، حال
ماهستيم و اين پديدار در متن دين. ويژگي مهم پديدار شناسي اين
است که تلاشي است براي درک حقايق در پرتو واقعيت غيرقابل انکار
خود آنها، و نيز پديدار شناسي روش کشف قوانين کلي حاکم بر جوهر
وطبيعت پديدهها است.(1) بنا براين پديده جنگ در متن شريعت يک
واقعيت ويک کنش عقلاني معطوف به ارزش است که ممکن است هضمش
برمذاق ذهن بشر امروزي سنگيني کند، ولي اين پديدارهم مانند
ديگر پديدارهاي ديني ميتواند تفسيرهاي کاملا عقلاني خود را
بازيابد و آن زماني است که ما آن را يک پديده عقلاني معطوف به
ارزش بدانيم نه معطوف به هدف يا احساس و ياعاطفه.
چرا جنگ
اولين پرسشي که شايد ذهن خواننده را به تشويش اندازد، اين است
که چرا جنگ؟ به عبارت ديگر، چرا در اين نوشتار از واژه جنگ
استفاده شدهاست و چرا از معادلهاي
متعادلتري
چون «جهاد» استفاده نکردهايم؟ واقعيت اين است که ما هر تصويري
از اسلام و ابعاد نظامي و سيره نظامي پيامبر…
ارائه کنيم، جنگ به مثابه يک واقعيت انکار ناپذير در متن سيره
پيامبر…،
متن تاريخ اسلام و متن مقدس ما وجود دارد، چه جهادش بناميم و
يا چيزي ديگر. ثانيا ما خواستيم که سيره نظامي پيامبر بزرگوار
اسلام را در بدبينانهترين شکلش (جنگ) مطرح کنيم و يک تحليل
پديدار شناسانه ارائهکنيم، تا باشد که ذهن خواننده اين متن چه
قضاوتي خواهدکرد؟ ثالثا کلماتي چون جهاد در متن آموزههاي
اسلام-چه آموزههاي قرآني و چه آموزههاي سنت پيامبر…-
دلالت بر معناهاي گسترده تري دارد و جنگهاي مسلحانه تنها يک
وجه از وجوه آن است، به همين خاطر در اين نوشته سعي برآن بوده
است تا تنها از يک روي اين سکه هزار چهره گفتگو شود.
مفهوم جنگ
مفهوم جنگ مانند تمام واژههاي ديگر، همواره در حال تکامل و
تغيير بوده است؛ زيرا شکل جنگ در زمانهاي گذشته تا به امروز
تغييرات اساسي کردهاست. در گذشتههاي دور جنگ به هر زد و خورد
مسلحانه اطلاق ميشد که ميان اقوام و قبايل وگروههاي انساني
کوچکتر صورت ميگرفت، ولي امروزه جنگ تنها به زد و خوردهايي
اطلاق ميشود که ميان دوکشور يا چند کشور و باشيوههاي خاص
صورت بگيرد، به عبارت ديگر شکل جنگ از زد و خوردهاي ميان قومي
تا جنگهاي بزرگ جهاني و بين المللي در حال تغيير بودهاست.
يکي از کساني که در حوزه انديشه اسلامي، به تعريف جنگ پرداخته،
دانشمند مسلمان، ابن خلدون مغربي است، وي ميگويد:
«جنگ، تظاهر اوليه طبيعي هيجان و خشم براي انتقام و تلافي جمعي
است، و از قاعده قديمي «قدرت حق» است، نشأت ميگيرد».(2) ابن
خلدون، جنگ را به چهار قسم تقسيم ميکند:
1. جنگ ميان قبايل و عشاير، 2. جنگ و تجاوز به وسيله ملتهاي
وحشي و بيابانگرد، 3. جهاد و جنگ مقدس که در اسلام پذيرفته
شدهاست، 4. جنگ دولت با شورشيان.
دکتر محمد لنگرودي در ترمنيولوژي حقوق، در تعريف جنگ ميگويد:
«جنگ عبارت است از درگيري قواي مسلح دوگروه مستقل (مانند دو
قبيله) يا دو ملت که فعلا ذهن منصرف به اين است».(3)
يکي ديگر از نويسندگان مينويسد:
«جنگ واژهاي مربوط به دوران جاهليت پيش از اسلام است ، که
مردم آن را در گفتگوهاي روزانه خود به کار ميبردند و بعضي از
روزهاي خويش را با آن ميگذراندند و نامگذاري ميکردند».(4)
گرچه برخي از انديشمندان واژههاي «جهاد»، «حرب»، «قتال» و
«غزوه» را به يک معنا گرفتهاند ولي به نظر ميرسد که در فرهنگ
اسلامي تفاوتهاي عمدهاي باهم داشته باشند. دکتر«وهبه
الزحيلي» مينويسد:
«جهاد، حرب و غزوه در اصل زبان عربي برحول يک معنا ميچرخند که
همان قتال و زد و خورد با دشمنان است».(5) ولي به نظر ميرسدکه
تفاوتهايي ميان اين واژهها وجود داشته باشد؛ زيرا در قرآن
واژه حرب شش بار آمدهاست که در هيچ يک، اين واژه به مسلمانان
نسبت داده نشده است.
«کلازويتس» يکي از معروفترين نظريه پردازان جنگ در تعريف جنگ
ميگويد:
«جنگ فعاليتي اجتماعي مشتمل بر بسيج و سازماندهي افراد ذكور يك
جامعه براي اعمال خشونت فيزيكي است، كه مستلزم تنظيم انواع
خاصي از روابط اجتماعي ميباشد و منطق خاص خود را دارد».
نظريههاي جنگ
گرچند احصاي کامل نظريههاي جنگ در طول تاريخ ، و دسته بندي
آنها شايد کار دشوار باشد، و چنين کاري علي رغم ضرورت خودش،
در اين نوشته امکان پذير نيست، ولي ميتوان با يک نگاه اجمالي
آنها را در سه بخش تقسيم بندي کرد:
الف) جنگ به مثابه يک پديده طبيعي
جنگ پديدهاي است که بخش بزرگي از تاريخ بشر را به خود اختصاص
داده است؛ بزرگترين شاهکارهاي ادبي و تاريخي، در باره جنگهاي
بزرگ پديد آمدهاست. شايد دو اثر مشهور و معروف «ايلياد» و
«اوديسه» از اولين آثاري باشد که در مورد جنگهاي معروف يونان
باستان و سرداران آن به نگارش در آمدهاست. اسطورههاي ايلياد
و اوديسه، به خوبي ذهنيت مردم آن زمان را در باره جنگ بازگو
ميکند و همين دو اثر باعث به وجود آمدن آثار جنگي مابعد خود
شده است. در همين زمان کسي به نام «توسيديد» کتابي ديگري
نوشتهاست در باره جنگهاي معروف «پلوپونزي». توسيديد، که خود
يکي از سرداران اين جنگ بوده است، شرحي کاملي در باره آن
نوشتهاست ولي مهم اين است که همه اين آثار کلاسيک به نحوي به
قوانين جنگي و تاييد جنگ پرداخته اند. در اسلام نيز، صرف نظر
از آيات و رواياتي که در باره جهاد و جنگ وارد شده است، و در
کتب فقهي و روايي بازتاب يافته است، ميتوان به آثاري برخورد
که داراي جنبههاي روايي و فقهي نيست بلکه کتابهايي است که
فقط در باره جنگ و قوانين مربوط به جنگ وحيلههاي جنگي پرداخته
است. ابن نديم در الفهرست از کتابي خبر ميدهد که يکي از
سرداران مسلمان به نام «ابوسعيد هرثمي شعراني» در اواخر قرن
دوم نوشته است. نام اين کتاب «الحيل في الحروب» است. اين کتاب
گرچه بازگوکننده ضرورتهاي دوره خودش است ولي بدون شک در
نگاههاي بعدي به مقوله جنگ تأثيرهاي بسيار داشتهاست. کتاب
الحيل في الحروب (ترفندهاي جنگي) يکي از نادر کتابهايياست که
به طور مفصل به ترفندهاي جنگي و شيوههاي جنگ پرداخته است.
در دين يهود نيز جنگ تنها راهکار براي ويران کردن دنياي غير
يهود پذيرفته شده است؛ ارنست رنان ميگويد: اگر در جهان عدالت
( عدالت مورد نظر يهود ) بر پا نشود و جهان استعداد عدالت را
نيابد، بهتر آنست که ويران شود.(6)
در ميان فيلسوفان دوره مدرن نيز بسيارند کساني که باجنگ نظر
موافق دارند و آن را نه تنها اجتناب ناپذير بلکه يک ضرورت
ميدانند. کساني چون «ماکياول»، «هابز» و «مارکس» از اين
دستهاند. ماکياول که در آغاز عصر مدرن قرار دارد، کتابي
نوشتهاست با عنوان «فن جنگ و تاريخ فلورانس» که در آن
شيوههاي جنگ و تاريخ فلورانس و جنگهاي آن را بازگفته است،
ولي به لحاظ نظري مهمترين کتاب وي «شهريار» است که براي
متفکران مابعدش مايه الهامات بسيار بودهاست. ماکياول،
انسانها را به دو قسم با فضيلت و بي فضيلت تقسيم بندي ميکند
و حکومتهاي آزاد را استحقاق ملتهاي با فضيلت قلمداد ميکند و
ميگويد: « تمام حکومتهاي آزاد دو هدف اصلي دارند: يکي توسعه
فراخناي ارضي و ديگري حفظ آزاديهايي که به دست آوردهاند».(7)
بديهي است که وقتي ماکياول انسانها را به دو بخش با فضيلت و
بي فضيلت تقسيم ميکند و يکي از وظايف حکومتها را توسعه
فراخناي ارضي ميداند، جنگ تنها راهکار چنين هدفهايي ميتواند
باشد. او خطاب به «لورنز دومديچي» معروف به «لورنس محتشم» که
کتاب شهريار را براي او نوشتهاست، او را چنين تشجيع ميکند:
«دريا شکاف خورده است، ابرها برفراز سرتان در حال حرکت سايه
گسترانده است، صخرههاي رادع از جاکنده شده و در مقابل امواج
خروشان دريا به گوشه و کنار غلتيدهاند، من و سلوي از آسمان با
ريدهاست و مثل اين است که ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در
کارند تا سرير عظمتشان را هرچه بيشتر ارتقا دهند ...» از چنين
متنهايي تنها و تنها بوي جنگ ميآيد و بس. او در پايان همين
نگاره مينويسد:
«هنگامي که شجاعت و خوي پهلواني، بر ضد خشم و خروش وحشيانه
بسيج شود، دوران جنگ و تقلا چندان طول نخواهد کشيد، زيرا روحيه
جسور قرنهاي گذشته، همچنا ن گرم کننده دلهاي ايتالياييان، با
آتش حيات است».(8)
هابز يکي ديگر از متفکراني است که بر طبل جنگ ميکوبد، وي
گرچند که وضع طبيعي را در زندگي انسان مقرون به صلح وصفا عدم
تعارض منافع ميداند ولي معتقداست که و قتي انسان از بخت بد
خارج از وضع طبيعي قرار ميگيرد، همواره در حال تنازع به سر مي
برد. هابز علت اختلاف و کشمکشها را سه چيز مي داند، هابز ضمن
برشمردن اين علتهاي سه گانه اختلاف انسانها ميگويد:
«نخست رقابت، دوم عدم اعتماد، سوم شان و مقام. نخستين براي به
دست آوردن سود بيشتر، دومي براي ايمني جان و مال، و سومي براي
نام آوري و آبرومندي، انسان را وا ميدارد که به همنوع خود
بتازد».(9)
اينگونه نگاه به مقوله جنگ در دوره مدرن ادامه مييابد تا به
نظريه پرداز معروف جنگ، «کلازويتس» ميرسيم. کلازويتس
معتقداست که جنگ ادامه سياست است. گزارههاي اصلي کلاويتس اين
است که جنگ همان سياست است منتهي با ابزار ديگر. در اين ديدگاه
جنگ يک امر عقلاني وکاملا طبيعي است.(10)
کلازويتس جنگ را به دو بخش فيزيکي و انتزاعي تقسيم بندي ميکند
و معتقداست که: «هر اندازه هيجان پيش از جنگ، خشونتبارتر
باشد، جنگ به قالب انتزاعي خود نزديكتر، پيشروي آن در راستاي
نابودي دشمن سريعتر، سازگاري اهداف نظامي و سياسي با يكديگر
بيشتر، جنگ نظاميتر و غيرسياسيتر (ولي انگيزهها و تنشها
كمرنگتر) و همسويي طبيعي عنصر نظامي (زور) با عنصر سياسي كمتر
و در نتيجه، انحراف جنگ از مسير طبيعي خود كمتر خواهد
بود».(11)
درعصر پست مدرن اما به نظر ميرسد که جنگ کمي تغيير ماهيت داده
است که جنگهاي داخلي، جنگهاي قومي، جنگ، تروريسم، مافيا
و... ولي با آن همه اگر دقيق نگاه شود بازهم ماهيت جنگهاي
کلاسيک را باز مييابند. هم اکنون در عصرپست مدرن هستند
کسانيکه جنگ را نه تنها اجتناب ناپذير ميشمارند، بلکه در
باره آرايشهاي نظامي در آينده نظريه پردازي ميکنند؛ «سامويل
هانتينگتون» يکي از طرفداران مهم اين عرصهاست. هانتينگتون که
همگام با سر دمداران کاخ سفيد به دنبال خلق بربرهاي نو در سطح
جهاني است، ميگويد:
«اگر بربرها وجود خارجي ندارند، بايد در پي خلق آنها باشيم.
جهان در مفاهيم متضاد، بهتر درک ميشود. همسازي طبيعي، توهم
خطرناکي است. بي شک خلأ قدرت ( مانند وضعيتي که در بعد از جنگ
سرد پيش آمد) توسط کساني پر خواهد شد که از اراده، ابزار، سرعت
عمل و رهبري مناسبي برخوردار باشند».(12)
به طور خلاصه اگر بخواهيم اين گونه نظريات را تبار شناسي دقيق
کنيم، ممکن است در شدت و ضعف باهم اختلاف داشته باشند، ولي
همگي در اينکه بر طبل جنگ ميکوبند مشترک هستند.
ب) طرد مطلق جنگ
دومين نگاهي که ميتوان به آن اشاره کرد، نگاه کاملا بد بينانه
به جنگ است. اين نگاه بيش از آنکه برگرفته از واقعيتهاي
تاريخي باشد، به نظر ميرسد که در پرتو آموزههاي ديني به شکل
تخيل آميزي شکل گرفته است و بيش از آنکه يک نظريه باشد يک
آرمان البته انساني است. نخستين کسيکه در عالم خيال، جهاني
سراسر صلح و صفا و برابري را در کتابي به تصوير کشيده است،
تومس مور است. وي در کتابي به نام «آرمانشهر» از شهري سخن
ميگويد که چيزي به نام جنگ در آن وجود ندارد. پس از وي کسي به
نام اراسموس روتردامي کتابي مينويسد با عنوان «شکوه و شکايت
صلح که همه ملتها او را طرد و نابود کردهاند».(13) اين هردو
کتاب در نقد اوضاع قرن شا نزده ميلادي اروپا نگاشته شده است.
اما در اين زمينه دو اثر ديگر يکي «صلح پايدار» نوشته فيلسوف
معروف عصر مدرن، ايمانويل کانت و ديگري «چرا جنگ»، از
نوشتههاي آلبرت انشتاين و زيگموند فرويد است.(14) در اين
ديدگاه به قول انشتاين، «جنگ خوب و صلح بد وجود ندارد». و
هرگونه جنگي از آنجا که موجب تيره روزي نوع بشر ميشود، مردود
است.
ج) نگاه معتدلانه به جنگ
در وهله نخست شايد اين تيتر کمي عجيب به نظر آيد، ولي با کمي
تامل در مييابيم که تضادهاي نهفته در اصل خلقت و
گوناگونيهاي خواستههاي بشري، جنگ را تا سر حد يک امر اجتناب
ناپذير در زندگي انساني ارتقا ميبخشد. به همين خاطر حتي
فيلسوفاني چون افلاطون که سخن از مدينه فاضله ميراند، در عين
حال راهکارهايي را جهت تربيت پاسداران و سرداران ارايه ميکند.
افلاطون، در اين باره که منشأ جنگ را يک امر کاملا اقتصادي
ميداند، با ديدگاههاي اسلام اختلاف بنيادين دارد ولي در
اينکه عامل جنگ را بيماري فزون طلبي نفس انسان و در نتيجه يک
امر کاملا ضروري براي کمال حقيقي بشر ميداند، با آرمانهاي
غايت گرايانه اسلام، نزديکتر ميشود. افلاطون وقتي ديالوگ
سقراط وگلاکون را در باره منشأ جنگ به تحرير ميکشد، بر اين
نکته تأکيد دارد که گرچه منشأ جنگ بيماري فزون خواهي بشر است،
ولي بروز چنين بيماري براي کمال حقيقي انسان يک امر اجتناب
ناپذير و ضروري به شمار ميرود.(15) وقتي عامل جنگ اجتناب
ناپذير شد، خود جنگ و ملزومات ديگر آن نيز اجتناب نا پذير
خواهد بود. نه تنها افلاطون بلکه هر انساني اگر به طور دقيق به
تاريخ بشر بنگرد و خيالات را از ذهن خود بزدايد، به اجتناب
ناپذيري جنگ تن در خواهد داد. به همين خاطر اسلام نيز در
فرآيند بسط وگسترش آرمانهاي صرفا الهي خود چه در قالب و فرم
«جهاد ابتدايي» و چه در قالب «جهاد دفاعي» جنگ را ميپذيرد و
براي آن قانون و منطق ويژهاي را تدارک ميبيند.
ماهيت جنگ در اسلام
امروزه يکي از جنجاليترين بخشهاي آموزههاي اسلامي، وجود
مقولههايي چون جنگ و جهاد در متون اسلامي است. اين بخش در
زمان خود و به طورکلي در گذشته چندان سوأل برانگيزنبوده است،
ولي در دنياي معاصر از آنجاکه از يک طرف کليت دين اسلام مورد
هجوم تبليغات بيامان رسانههاي غربي قرارگرفته و از ديگر سو
مورد سوء تعبيرهاي گوناگون مسلمانان واقع شده است، لذا بحث روي
موارد يادشده، مناقشههاي زيادي را برانگيخته است.
جنگ را در اسلام به چهار بخش عمده تقسيم کردهاند؛ جنگ با
کفار، جنگ با اهل رده، جنگ با اهل بغي و سر انجام جنگ با
محاربين و قطاع الطريق که سه قسم اخير به «حروب المصالح» نيز
مشهورند (16) و در اين قسمت جايي براي حرف و سخني نيست، زيرا
هر کشوري و هر دولتي در درون قلمرو خود مؤظف به ايجاد و حفظ
امنيت است. حفظ امنيت بدون شک مستلزم برخورد با عوامل نا
امنيها است. ولي آنچه که موجب مناقشات جدي، به ويژه در اين
اواخر شده و به نحوي مرتبط با مسايل بين المللي است، همان قسم
اول جنگ و به عبارتي جهاد در اسلام است. سوأل اصلي در اين حوزه
اين است که سياست اسلام در روابط بين الملل، اصالت را به صلح
ميدهد يا به جنگ؟ به عبارتي حالت اصلي از نظر اسلام در روابط
صلح است ياجنگ؟ در اين جا نيز ميتوان از ميان نگاههاي مختلف
و گاه متضاد انديشمندان مسلمان دو گرايش عمده را بدست آورد به
شرح زير:
الف) جهاد دايم
يک نظر اين است که جهاد وجنگ در روابط بين
الملل اسلامي، حالت اصلي است و وجوب جهاد هيچگاه و تحت هيچ
شرايطي، تعطيل بردار نيست. مودودي از موافقان اين نظريه است،
او ميگويد:
«اسلام تمام جهان را ميخواهد، تا بشر بتواند از برنامههاي
سعادت بخش آن بهره مند شود. براي دستيابي به اين آرزوي بزرگ،
اسلام از همه نيروها و امکاناتي که بتواند در پديد آوردن چنين
جهان شمولي تاثير داشته باشد، سود ميجويد و از هيچ کوششي در
اين راه دريغ نميورزد».(17) اين نوع ديدگاه درميان عالمان اهل
سنت به وفور ديده ميشود. چنين برداشتي از آنجا که در ظاهر امر
موافق با آياتي از قرآن کريم است، از اين جهت مستدل و داراي
پشتوانه قوي مينمايد، ولي ما خواهيم گفت که چنين خلطي از کجا
سرچشمه گرفته است. امروزه بسياري از جنبشهاي اسلامي و حتي خود
اسلام در جهان، به ويژه در غرب، با چنين پيش فرضهايي شناخته
ميشوند، در حاليکه به نظر مي رسد اين مسأله ابهامهايي بسياري
را در کشورهاي اسلامي در افکنده است. از ديگر نظريه پردازان
اين روش فکري ميتوان کساني چون سيد قطب وحسن البنا را نام برد
که هرکدام در تنقيح چنين برداشتي از اسلام، سهم عمدهاي داشته
اند. سيد قطب با اين تئوري که جهان غير اسلامي همه در جهل و
ناداني به سر ميبرند، جهاد را تنها راه روشن ساختن اين
ظلمتکده ميدانست. جالبتر اينکه حتي برخي از علماي اهل سنت
پارا فراتر از اين گذاشته وگفتهاند: چون تمام قوانيني که
امروزه در کشورهاي اسلامي مورد عمل قرار ميگيرد، ريشههاي غير
اسلامي دارند، لذا بايد جهاد را به مثابه يک راهکار وارد
سرزمينهاي اسلامي کرد و آن را فراگير نمود. محمد عبدالسلام
فرج در رسالة «الفرضيه الغائبه» مينويسد: «احكامي كه امروزه
بر مسلمانان حاكم است، احكام كفر و بلكه قوانيني است كه كافران
وضع كرده و مسلمانان را بدان سوق دادهاند. خداي سبحان
ميگويد: «و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون»
و كساني كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داوري نكردهاند، آنان
خود كافرانند».(18) محمد عبد السلام با همين تئوري، انور سادات
را ترور کرد و به همين جرم اعدام گرديد. اين قصه در جهان اسلام
سردراز دارد که بازگويي آن مجال ديگري را ميطلبد و ما در اين
جا به همين مقدار اکتفا ميکنيم.
ب) صلح هميشگي
بسياري از انديشمندان مسلمان را عقيده بر اين است که صلح حالت
اصلي در روابط بين الملل اسلامي است. چنين برداشتي غالبا از
سوي علماي شيعي مذهب بيشتر مورد توجه قرارگرفته و نظريه پيشين
از سوي آنان مورد نقد واقع گرديده و مردود دانسته شده است.(19)
چنين برداشتي از آيات جهاد و سيره پيامبر…،
به نظر ميرسد که بيشتر با روح و جوهر اسلام انطباق داشته باشد
تا برداشتهاي افراط گرايانه که اسلام را همواره در جنگ
ميبيند. بنا براين جنگ در هرصورتش يک امر کاملا اضطراري و
آخرين چاره است. براي توضيح اين قسمت بهتر آن است که به جاي
پيچيدن در لابلاي ابواب فقهي مذاهب اسلامي، سر راست به سراغ
زمان پيامبر…
برويم و زندگي سراسر بزرگوارانه و کريمانه او را مورد مداقه
قرار دهيم تا ببينيم که چه برداشت و درسي ميتوانيم از زندگي
آن عزيز خلقت بدست آوريم؟
پديدار شناسي جنگهاي پيامبر
بدون ترديد سيره پيامبر…
و آيات قرآن کريم که مخاطب بلا واسطه آنها شخص پيامبر…
بوده است، مطمئنترين راههاي بررسي و درس آموزي از آموزههاي
حيات بخش اسلام است. لذا در مبحث جنگ و جهاد که يکي از
جنجاليترين ابعاد زندگي شخص رسول اکرم…
و احکام اسلامي است، نيز ما از اين دوراه وارد
ميشويم:
قرآن کريم، جنگ و پيامبر
در قرآن کريم آيات بسياري را ميتوان يا فت که براي تشريع
جهاد، مقاتله با دشمنان، فلسفه جهاد، قوانين جهاد، شرايط جهاد،
ويژگيهاي جهاد اسلامي و مجاهدان راه خدا و... وارد شده است.
ما در اين قسمت به پيروي از شهيد مطهري، اين آيات را به چهار
دسته تقسيم بندي ميکنيم و در فرآيند اين تقسيم بندي، خود به
خود معلوم خواهد گرديد که نگاه اسلام در باب جنگ و جهاد چگونه
است. زيرا در برخي از آيات به طور مطلق امر به جهاد ميکند ولي
در آيات ديگري اين اطلاق قيد ميخورد و تنها در شرايطي خاص امر
به مقاتله و جنگ ميکند. آنگه آيات ديگري وجود دارد که حتي در
همان شرايط خاص هم تحميل عقيده و دين را از روي اجبار و اکراه
درست نميداند و سر انجام آياتي وجود دارد که صراحتا صلح را بر
جنگ مقدم ميشمارد و تأکيد دارد که هنگامي که صلح امکان پذير
است، هيچ دليلي براي جنگ باقي نميماند. و اينک شرح بيشتر اين
ماجرا:
1) آيات مطلق در باره جنگ
نخستين دسته از آيات به طور مطلق امر به وجهاد وجنگ با مشرکان
ميکند، که در اين جا ما از هردسته از آيات تنها به يک يا چند
آيه به عنوان نمونه اشاره ميکنيم، از اين دسته از آيات
ميتوان به آيات زير اشاره کرد:
«قَاتِلُوا الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا
بِالْيَوْمِ الْآخِرِ...».(20) (مقاتله کنيد با کساني که
ايمان به خدا ندارند و يا به روز قيامت ايمان ندارند ...).
«كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ».(21)
(حكم جهاد براي شما مقرر گرديد و حال آن كه بر شما ناگوار و
مكروه است).
«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ...».(22)
(... مشركان را هر جا بيابيد به قتل برسانيد).
از اين دست َآيات در قرآن زياد يافت ميشود که به طور مطلق
مسلمانان را به جهاد وجنگ فرا ميخواند. اما اگر کسي به همين
مقدار اکتفا کرده و يک سره حکم جهاد صادر کند، بيگمان به
بيراهه رفته است، زيرا در قرآن مطلقي و مقيدي وجود دارد که
بايد آيات قرآن را به گفته علامه طباطبايي در کنار هم و با
مفهوم همديگر تفسير کرد. لذا آياتي ديگر وجود دارد که گويا
آيات فوق را قيد ميزند و مقيد ميسازد.
2. آيات مقيد در باره جهاد
در اين بخش نيز آيات متعددي را ميتوان پيدا کرد که تنها در
موارد خاص و با شرايط ويژه جهاد را واجب ميسازد؛
«وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ
يُقَاتِلُونَكُمْ...».(23) (تنها در صورتي دست به مقاتله
بزنيد که آنها (کافران) با شما وارد جنگ شده اند).
در جاي ديگر ميفرمايد:
«وَمَا لَكُمْ لا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ
وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ
وَالْوِلْدَانِ».(24) (چرا در راه خدا و براي نجات
مستضعفان و مردان و زنان و کودکاني که مورد ظلم واقع شده اند،
به جنگ و جهاد بر نميخيزيد؟).
در نخستين آيهاي که در باره جهاد و اذن جنگ وارد شده است، نيز
شرط جالبي براي جنگ و جهاد بيان شده است:
«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا
وَإِنَّ اللَّهَ عَلَي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ
أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ
يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ».(25) (رخصت جنگ به جنگ جويان
اسلام داده شد زيرا آنها از دشمن ستم کشيدند وخدا بر ياري آنها
قادر است. آن مومناني که بنا حق از خانههای شان آواره شده وجز
آنکه ميگفتند پرورد گار ما خداي يکتا است، ديگر جرمي
نداشتند...).
اتفاقا اين سه آيه به خوبي سه دليل کلي و روشن براي وجوب جهاد
و فلسفه جنگ در اسلام را بيان ميکند؛ نخستين آيه يک دليل
بسيار طبيعي و عقلاني را متذکر ميشود ، زيرا ميفرمايد: هر
زماني که مورد تجاوز و تعدي واقع شديد، از خودتان به دفاع
برخيزيد. در دومين آيه نجات مستضعفان و مظلومان از زير سلطه
ستمکاران، دليل ديگري براي جنگ دانسته شده است. جالب اين جا
است که در اين آيه هيچ اشارهاي به دين و مذهب مستضعفان نشده
است بلکه گفته شده همينکه ديديد عدهاي از مردان، زنان و
کودکان مستضعف، مظلوم واقع گرديدهاند، به ياري آنها بشتابيد و
آنها را کمک کنيد.
سومين آيه که نخستين آيه در باب تشريع حکم جهاد دانسته
شدهاست، جالبتر از همه است؛ در اين آيه يک مسأله کاملا
حياتي که از لازمه زندگي بشر است، مطرح گرديده که همين مسأله
سبب تشريع جهاد دانسته شده است. در اين آيه ميفرمايد:
اگر مورد ظلم قرارگرفتيد و به جنگ پرداختيد، خداوند پشتيبان
شما است. و همچنين اگر از ديار و وطنتان تنها به اين دليل که
ميگوييد خداوند پروردگار ما است، بيرون رانده شديد، در اين
صورت با زهم بايد به جنگ بپردازيد و در راه ظلم و بيداد
بايستيد. چنانکه ميبينيم در اين آيه حق آزادي بيان مطرح است،
به اين معنا که آيه ميفرمايد اينکه شما اعتقاد به يگانگي
خداوند داريد و او را پروردگارخويش ميدانيد، اگر کسي به اين
دليل به شما تعرض کرد، شما هم از خود دفاع کنيد و در برابر
چنين زورگوياني بايستيد. بنا براين اين دسته از آيات به خوبي
آيات قبلي را قيد ميزند و مقيد ميسازد.
3) عدم اجبار در پذيرش دين و عقيده
سومين دسته از آياتي که به نحوي مربوط به اين بحث است، آياتي
است که اعلام ميکند که هر گونه کوششي در مجبورساختن ديگران در
پذيرش دين جايز نيست. اين مطلب با لحنهاي متفاوتي براي پيامبر
بيان شده است، در يکجا ميفرمايد:
«لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»،(26) ولي در جاي ديگر
ميفرمايد: «لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ
الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ...»(27) يعني هيچ اکراهي در
پذيرفتن دين نيست. به همين خاطر ميفرمايد: «وَقُلِ
الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ
شَاءَ فَلْيَكْفُرْ».(28) (يعني تو حق را بيان کن، هر که
خواست ميپذيرد و هرکه نخواست، کافر ميشود).
اما در يک جاي ديگر خداوند با لحن تندتري با پيامبر سخن
ميگويد، گويا پيامبر…
از اينکه مردم به آيات الهي توجه نميکردند، بسيار ناراحت بوده
است، که خداوند ميفرمايد:
«فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَي آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ
يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً إِنَّا جَعَلْنَا مَا
عَلَي الْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ
أَحْسَنُ عَمَلاً».(29) (اي رسول نزديک است که تو اگر امت
به قرآن ايمان نياورند، جان عزيزت را از شدت حزن و تأسف بر
آنان هلاک سازي! ما آنچه در زمين جلوه گر است، زينت و آرايش
ملک زمين قرار داديم، تامردم را به آن امتحان کنيم، که کداميک
در طاعت خدا عمل شان نيکوتر خواهد بود).
همين مضمون در يک آيه ديگر باشدت بيشتري بيان شده است:
«لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً
فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ»(30) (اي رسول
ما تو چنان در انديشه هدايت خلقي که خواهي جان عزيزت را ازغم
اينکه ايمان نميآورند، هلاک سازي. ما اگر بخواهيم از آسمان
مشيت آيت قهري نازل گردانيم که همه به جبر گردن، زير بار ايمان
فرودآرند).
4) آيات صلح
يک دسته از آيات ديگر است که صراحتا به صلح دعوت ميکند و آن
را بر هرگونه درگير و جنگ مقدم ميدارد: «يَا أَيُّهَا
الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً».(31)
(اي اهل ايمان همگي در صلح در آييد (البته بنا بر اينکه سلم در
اين جا به معناي صلح باشد).
«وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ
عَلَي اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».(32)
(و اگر دشمنان به صلح و مسالمت ميل داشتند، تونيز مايل به صلح
باش و بر خدا توکل کن ...).
«فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا
إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ
سَبِيلاً».(33) (اگر آن کفار از جنگ کناره گرفتند و صلح را
به شما پيشنهاد کردند، در اين صورت خدا راهي براي شما برآنان
نگشوده است).
شهيد مطهري تمام آيات جهاد را تحت اين چهار عنوان جمع ميکند و
نتيجه ميگيرد که صلح بر جنگ مقدم است(34) و جنگ تنها در حالت
اضطرار به وجود ميآيد. به نظر ميرسد که اين آيات خود به قدر
کافي روشن است و جاي هيچگونه توضيح و تفسيري را باقي
نميگذارد.
سيره پيامبر…
در جنگها
بحث سيره از آنجا که جنبههاي تاريخي دارد، داراي پيچيدگيها و
غموض بيشتري است. چنانکه ديديم آيات قرآن کريم به قدر کافي
موضع اسلام را در باره جهاد و جنگ روشن ميکرد و تا حدودي هم
روشن بود. و نيز از آنجا که اين تحقيق ظرفيت پرداختن به همه
زواياي سيره پيامبر اکرم…
در جنگها را ندارد، لذا به طور گزينشي تنها
به برخي از جنگهاي پيامبر ميپردازيم، آنهم مواردي که مورد
مناقشههاي گوناگون قرارگرفته است.
بدون شک پيامبر…
در طول حيات گرانقدر خودش، با جنگ و برخوردهاي زيادي روبه
روگرديدند و در بسياري موارد نيز شخصا فرماندهي جنگ را به عهده
داشتند. اما در تمام مراحل تنها در انديشه يک چيز بود که
ميتوان از اين يک چيز هدايت و رستگاري انسانها نام برد. چه
اينکه او به حکم فلسفه وجودي خويش که رسولي بود از سوي خداوند
براي فلاح بشر، ظلمات سايه افکنده در زندگي انسان عرب ابتدايي
و بت پرست و احيانا متعلق به ادياني چون مسيحيت و يهوديت که به
شدت تحت تاثير فضاي جاهلي آن روز قرارد اشت، او را سخت مي آزرد
و رنجش ميداد. شايد گويا تر از آياتي که پيشتر آورديم، چيزي
ديگري گواه اين مطلب نباشد، به گونهاي که خداوند مستقيما اورا
دلداري ميدهد و بدين سان روح بزرگ و حساس پيامبر را آرامش
ميبخشد. اما با آن همه مسايلي در سيره پيامبر…
ديده ميشود که برخلاف روح بلند و اهداف رسالت او است. در اين
جا بد نيست به عنوان نمونه به داستاني بپردازيم که به نظر
ميرسد، ريشه در قصه پردازيهاي يهود آن روز دارد. اما چگونه
اين داستان در متون تاريخي اسلام وارد شده و همه بيکم وکاست
آنرا تا به امروز نقل کردهاند. داستان مربوط به طايفهاي است
به نام «بني قريظه» که در مدينه آن روز ساکن و جزو يهوديان آن
ديار به شمار ميرفتند. چنانکه ميدانيم در مدينه مقارن ظهور
اسلام و سکونت پيامبر…
در آن، سه گروه از يهوديان در آن جا زندگي ميکردند که عبارت
بودند از: «بني نضير»، «بني قينقاع» و«بني قريظه» که هرکدام
به شکلي خاصي براي پيامبر…
و مسلمانان مزاحمت ايجاد ميکردند و سرانجام اين مزاحمتها به
جنگ تبديل ميشد. جنگ با اين يهوديان، موجب حرف و سخن هاي
فراوان شده است، مسايلي چون قطع درختان، محاصره و تبعيد در جنگ
با بني نضير مطرح شده ولي در هر صورت جنگ با اين دوطايفه به
پاي غوغاي تاريخي بني قريظه نميرسد، زيرا هردو طايفه بني نضير
و بني قينقاع، بعد از شکست از مدينه تبعيد شدند. ولي جنگ با
بني قريظه گويا به شکل ديگري پايان يافت که در طول تاريخ مورد
استناد يهوديان بر ضد اسلام و مسلمانان قرارگرفته است. اين
داستان که در تمام کتب تاريخي مسلمانا ن از جمله در «مغازي
واقدي» و ديگر کتب تاريخي به طور مشروح آمده است، اينگونه نقل
شده که در آستانه جنگ معروف خندق، وقتي مشرکين با خندق مواجه
شدند، در اين فکر افتادند که از کدام مسير ميتوانند در داخل
مدينه نفوذ کنند؟ تنها راه به فکر حي ابن اخطب که رئيس طايفه
بني نضير بود، افتاد اين بود که بايد از طريق محله طايفه بني
قريظه به داخل مدينه نفوذ کنند. لذا حي ابن اخطب به سراغ سران
بني قريظه شتافت ولي بني قريظه در ابتدا نپذيرفتند چونکه با
پيامبر…
پيمان داشتند و حاضر نشدند که اين پيمان شکسته شود. در هرصورت
حي ابن اخطب، سران بني قريظه را راضي کرد تا با آنها همکاري
کنند. وقتي اين خبر به مسلمانان رسيد، به شدت ناراحت شدند.
پيامبر…
سعد بن معاذ، بزرگ قبيله اوس و سعد بن عباده را که بزرگ خزرج
بود، فرستاد در نزد بني قريظه، ولي بني قريظه يک سره حتي پيمان
و عهد با مسلمانان را انکار کردند. در هرصورت جنگ احزاب به سود
مسلمانان خاتمه يافت، اما پيامبر…
در فکر اين بود که چگونه آخرين بقاياي يهود در مدينه را از سر
راه بردارد، لذا يک ماه بعد از جنگ خندق، مسلمانان را به سوي
طايفه بني قريظه خواند. مسلمانان به مدت بيست و پنج شب بني
قريظه را محاصره کردند که سرانجام قلعه بني قريظه در هم شکست و
آنها همگي به اسارت درآمدند. آنها آنقدر متعصب بودند که برخي
از آنها پيشنهاد کردند که تمام زنان و فرزندان را بدست خود
بکشند تا به دست مسلمانان اسير نشوند ولي سرانجام همگي
اسيرگرديدند. گفته شده که تنها مردان بني قريظه که در حدود
ششصد تا نهصد نفر بودند، همگي بنا به حکمي که سعد بن معاذ صادر
کرد، تمام مردان بني قريظه با شمشير گردن زده شدند يا زنده به
گورشدند. وزن و فرزندان شان در نجد فروخته شدند و در عوض اسب و
سلاح خريدند.(35) حتي گفته شده که اسيران بني قريظه ميان
طايفه اوس تقسيم شدند تاآنها گردن بزنند و بدين ترتيب ميزان
اطاعت و دوستي خويش را با پيامبر…
اثبات کنند.(36) آنچه گفته آمد خلاصهاي از ماجراي جنگ با بني
قريظه است که در تاريخ آمده است. اما به نظر ميرسد که اين
داستان به افسانه بيشتر ميماند تا به يک داستان واقعي،
افسانهاي که از ذهن قصه پرداز يک يهودي ميتواند تراوش کند.
گرچه در گذشته اين تکه از تاريخ زياد مورد توجه قرارنگرفته ولي
در اين اواخر ابتدا از سوي مستشرقان و سپس از ديدگاه
انديشمندان مسلمان مورد کنکاش و بررسي واقع شده است. يکي از
نخستين کساني که ترديد جدي در وقوع چنين خشونتي از سوي پيامبر…
وارد کرده است، مرحوم دکتر سيد جعفر شهيدي است. مرحوم شهيدي
معتقد است که جعل چنين داستاني به اين دليل صورت گرفته است تا
خزرجيان که همواره رقابت شديد با اوسيان داشته اند، براي آنها
ثابت کنند که بيشتر از اوسيان مورد توجه پيامبر…
است، زيرا پيامبر…
در جنگ با هم پيمانان خزرجيان، آنها را مورد بخشش قرارداده و
با آنها با مهرباني برخورد کرد ولي با هم پيمانان اوسيان ( بني
قريظه ) چنين برخوردي داشته است و اين نشانه بياهميتي اوسيان
است. دلايل بسياري بر ساختگي بودن اين داستان وجود دارد ولي
آنچه که از همه مهمتر و ريشه دارتر مينمايد، دلايلي است که يک
محقق عرب در يک مقاله تاريخي بيان کرده است، کسي به نام وليد
عرفات در مقالهاي با عنوان «نقد و بررسي گزارش اعدام مردان
بني قريظه بعد از جنگ خندق» به چاپ رسانده است.(37) او دلايل
زيادي دارد ولي به نظر ميرسد که دو دليل از همه مهمتر است که
او اين دو دليل را اينگونه مينويسد:
«به هر حال منبع واقعي داستان نادرست کشتار بني قريظه، فرزندان
يهود مدينه اند که ابن اسحاق از ايشان اخذ کرده و مورد اعتراض
شديد علما و مورخان قرارگرفته و مالک او( ابن اسحاق) را دجال
دانسته است.
بنابراين مصادر قصه بسيار مشکوک و جزئيات آن با روح اسلام و
احکام قرآن ناسازگار است به گونهاي که نميتوان آن را تصديق
کرد. چون راويان مورد اعتماد بر آن خرده گرفته اند و قرآن هم
آن را تاييد نميکند. به نظر ميرسد اساسا تأييد آن ناممکن
باشد. نه راويان موثقي آن را نقل کردهاند و نه ادله آن را
تأييد ميکند و اين نشان از آن دارد که اين داستان واقعا مشکوک
است.
از سوي ديگر بايد توجه داشت که اين، داستاني مشابه و نمونهاي
در تاريخ قديمي يهود دارد که ميتوان اين گزارش را نسخه اي از
همان نقل کهن دانست. در آن حادثه گفته ميشود انقلابيون يهود
عليه روميان قيام کردند، اما پس از تخريب معبد آنان در سال 73
ميلادي و فرار متعصبان (الغيوريين =
Zealots)
و افراطيهاي (السکاري =
Masada)
آنان از آنان به قلعه صخره در ماسادا (masada
) ماجرا به قتل عام ايشان پس از محاصره شان انجاميد. آنگاه
برخي از آنان از واقعه جان سالم به در بردند و به جنوب گريختند
و بنا به يک نظريه همان ها به يثرب آمدند و در آنجا ساکن شدند
و آنان که ماندند گزارش آن را به نسلهاي بعدي منتقل کردند.
کسيکه در واقعه ماسادا حضور داشته و آن را ثبت کردهاست
فلافيوس جوسيفوس(flavius
josephus
است که سمتي در روم داشته اما يهودي بودن خود را پنهان ميکرده
است. جزئيات اين واقعه شباهت زيادي به داستان بني قريظه و
مقاومت آنان در جنگ دارد. مثلاً اسکندر، هشتصد يهودي را دستگير
و در مقابل زن و فرزندشان کشت. چنانکه عده فراوان ديگري از
يهوديان، در ماجراهاي ديگر کشته شدند. آنچه جلب توجه ميکند
تشابه شمار کشتگان است در ماسادا کشته شدگان را 960 نفر گفته
اند که 600 نفرشان انقلابيون يهود بودند.
تشابه ديگر اينکه وقتي از محاصره به تنگ آمدند، بزرگ آنان
اليعازر مانند آنچه کعب بن اسد در ميان بني قريظه پيشنهاد کرد،
از دوستان خود خواست که زنان و کودکان خود را بکشند تا بدون
دغدغه آنان، به سختي مبارزه کنند يا حتي پيشنهاد شد به کشتن
همديگر دست زنند.
تشابه ميان اين دو گزارش آن هم در جزئيات، جلب توجه ميکند.
مشابهت تنها در خودکشي دسته جمعي نيست بلکه در اعداد و ارقام
نيز هست. اينها تقريبا برابر است. برجستگي نام اشخاص و تشابه
نامهايي هم که در آن داستانها آمده محل توجه است».
افسوس که مجال اين نگاشته اندک است وگرنه با بيان ديگر غزوات
پيامبر…
نشان ميداديم که رفتار ايشان با اسيران و غير مسلمانان برخلاف
چنين داستانهايي بوده است.
به هرحال مهم در فرايند اين تحقيق اين است که نشان دهيم که چه
در قرآن کريم و چه در سيره پيامبر اکرم…
جايي را نميتوان يافت که نشان دهد که جنگ و
خشونت به مثابه ابزار طبيعي خاضع ساختن ديگران در زندگي پيامبر…
جايي داشته است.
جنگ در اسلام و تلقيهاي نو
اما پرسش فرعي ما اين بود که چرا امروزه دين اسلام با خشونت
شناخته ميشود و دين شمشير قلمداد ميگردد؟
پاسخ به اين پرسش را در دو حوزه جداگانه بايد جستجوکرد؛ يکي در
قرائتهاي افراط گرايانه از سوي برخي از مسلمانان و ديگري در
قرائتهاي مغرضانه غير مسلمانان، به ويژه جهان غرب .
بد فهمي از جهاد وجنگ در جهان اسلام، به نظر ميرسد از آنجا
ناشي ميشود که در ميان اهل سنت، مقوله جهاد در زمره سيره
پيامبر…
قرار ميگيرد، به همين خاطر هر جا که جهاد مطرح شده، «سير» نيز
مطرح است.
لذا کتابهايي بسياري را ميتوان تحت عنوان « الجهاد والسير»
مشاهده کرد . وقتي جهاد جزئي سيره پيامبر…
شد، به اين معنا ميتواند باشد که سيره پيامبر…
در هر حال لازم الاطاعه است و واجب الاجرا است. شايد به همين
خاطر است که مقوله جهاد در ميان افراط گرايان سني مذهب، امروزه
چنان بيقاعده و قانون مطرح ميشود که حتي در مواردي جنگ با
فرقههاي ديگر مسلمان مانند شيعيان را نيز در زمره جهاد و حتي
واجب ميدانند. که ميتوان به عنوان نمونه به فتاواي سران
طالبان در باره قتل عام شيعيان افغانستان و فتواي اخير تعدادي
از علماي عربستان سعودي درمورد «هلال شيعي» و شيعيان عراق،
اشاره کرد. دليل چنين فتاوايي تنها بيماريهاي رواني وعقدههاي
تاريخي نميتواند باشد، بلکه زمينههاي مذهبي وفقهياش نيز در
نزد آنان موجود است. اما در مذهب شيعه «جهاد» همواره تحت
ظوابط و شرايط بسيار خاص و تنها در قالب ابواب فقهي، مجاز و
مشروع دانسته شده است. چنين تفاوتي ميان ديدگاههاي شيعي و سني
در باب جنگ و جهاد، تفاوتهاي بسيار مهمتري را در عرصه کار
آمدي و عملي جنگ ايجاد ميکند.(38)
در بيرون از اسلام، به ويژه در جهان غرب، اما به قدر کافي دليل
بر مشوه جلوه دادن چهره اسلام، وجود دارد، به عنوان مثال
آمريکا که از يک سو خود را ميراث دار دشمنان تاريخي و ديرينه
اسلام و از ديگر سو ميراث دار انديشه ليبرال دموکراسي ميداند،
بسيار طبيعي است که از هرکوششي براي تخريب چهره يک دشمن بالفعل
و بالقوه خود، يعني اسلام، دريغ نورزد. ما در همين چند سطر
پيشتر جملاتي را از هانتينگتون ياد آورشديم که در ادامه نيز
کساني چون هابز ميگفت:
«اگر بربرها وجود خارجي ندارند، بايد در پي خلق آنها باشيم.
جهان در مفاهيم متضاد، بهتر درک ميشود. همسازي طبيعي، توهم
خطرناکي است. بي شک خلأ قدرت ( مانند وضعيتي که در بعد از جنگ
سرد پيش آمد) توسط کساني پر خواهد شد که از اراده، ابزار، سرعت
عمل و رهبري مناسبي برخوردار باشند».
آنها چنانکه ميبينيم، از يک سو کل مردم دنيا را از يک بربر به
نام اسلام ميترسانند و از سوي ديگر در پي خلق بربرهاي جديدي
در درون اسلام هستند و اين دوپروژه را همزما راه ميبرند.
چنانکه ميبينيم در يک روز تروريسم و بنياد گرايي اسلامي را
علم ميکند، و يک روز در ميان کشورهاي اسلامي بربري به نام
اسراييل ميسازند و روزي هم بربري به نام طالبان درست ميکنند
و جديدا هم بربري به نام هلال شيعي ميسازند تا بدين ترتيب
دنيا را در يک تضاد وکشمکش عميق فروبرد و در اين گرودار از آب
گل آلود ماهيهاي دلخواه بگيرند.
اين تنها يک نمونه از سيره پيامبر…
است که ما آن را در اينجا نقل کرديم تا، اولا: نشان دهيم که
اگر چنين داستانهايي در سيره پيامبر بزرگوار اسلام…
وجود دارد، چقدر ميتواند مورد اعتماد واطمينان باشد؟ چنانکه
ديديم در اصل رخ دادن چنين داستانهايي از سوي محققان مسلمان
ترديدهاي جدي وارد شده است. ثانيا، اگر يک مقايسهاي ميان درون
مايه چنين داستانهايي با آيات قرآن کريم صورت دهيم، خواهيم
ديد که چه فاصلهاي عميقي ميان آنها وجود دارد. البته که اين
داستان تنها مربوط به يک روي سکه از حيات پيامبر…
و سيره ايشان در جنگها است، روي ديگر اين سکه مشعشع وگران
بها، لطفها و برزگواريهاي آن حضرت است که ما از آنها به
دليل ايجاز در مطالب در اين جا خود داري ميکنيم. به عنوان
مثال برخوردهاي او با دشمنان در روز فتح مکه، به خوبي روح با
عظمت و بزرگ ايشان را به نمايش ميگذارد.
گرچه پاسخ به اين پرسش فرعي، شرح بيش از اين ميخواهد ولي ما
در اين مقال به همين اندازه اکتفا ميکنيم و آن را به مجال
ديگري موکول ميکنيم.
نتيجه
از مجموع گفتههاي فوق ميتوان به اين نتيجه کلي رسيد که روح
اسلام و پيامبر بزرگوار ما از جنگ بيگانه است و جنگ را آخرين
راه چاره در حل و فصل مسايل ميداند. اصالت حاکم بر جوهره
آموزههاي اسلامي صلح، صفا، انسان دوستي و گريز از خشونت است.
اگر امروزه برداشتهاي نادرستي از آموزههاي ديني اسلام صورت
ميگيرد و دين اسلام به عنوان دين ترور، خشونت و شمشير معرفي
ميشود، ريشه در قرائتهاي نادرست برخي از مسلمانان و
قرائتهاي مغرضانه غير مسلمان دارد و اسلام از چنان غبارهايي
مبرا است.
پي نوشتها:
1.
خاتمي، محمود، پديدار شناسي دين، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه
اسلامي، 1382، ص66.
2
. ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، ج1، انتشارات
علمي فرهنگي، ص 518.
3
. دكتر لنگرودي، محمد جعفر، مبسوط در ترمينولوژي حقوق، ج2، ذيل
واژه «جنگ».
4
. حسيني ژرفا، سيد ابوالقاسم، جهاد و حقوق بين الملل، پژوهشگاه
فرهنگ و انديشه اسلامي، 1382، ص 55.
5
. دکتر الزحيلي، وهبه، آثار الحرب في الفقه الاسلامي،
دارالفکر، 1998م.، ص13.
6
. همان، ص 45.
7
. فاستر، مايکل برسفورد، خداوندان انديشه سياسي، ج1، ترجمه
جواد شيخ الاسلامي، تهران: انتشارات علمي فرهنگي، 1383، ص554.
8
. همان، ص 554.
9
. همان، جلد دوم، ص 718.
10
. دکتر سليماني، عليرضا، باز انديشي ماهيت جنگ، مجله سياست
دفاعي، ش م 51.
11. ماري کلدور، مفهوم جنگ از گذشته تاکنون، ماهنامه نگاه، ش
24.
12. اميري، مجتبي، نظريه برخورد تمدنها و منتقدانش، مرکز چاپ و
انتشارات وزارت امورخارجه، ص 228.
13. خسروناقد، چرا جنگ (گفتگوباروزنامه شرق).
14.
15. فاستر، مايکل برسفورد، خداوندان انديشه سياسي، ج1، ص 85.
16. الزحيلي، وهبه، آثار الحرب في الفقه الاسلامي، ص 59.
17. حسيني ژرفا، سيد ابوالقاسم، جهاد و حقوق بين الملل، ص 75،
به نقل از مودودي، الجهاد في الاسلام.
18. رضوان السيد، زيستگاه ايدئولوژيك و سياسي جنبشهاي اسلامي
معاصر، ترجمه مجيد مرادي، سايت اينترنتي باشگاه
انديشه10/6/1383.
19. عميد زنجاني، عباسعلي، فقه سياسي، ج 5 (حقوق و قواعد
مخاصمات در حوزه جهاد اسلامي و حقوق بين الملل اسلامي)، ص 40 و
ص 36. و سيد ابوالقاسم حسيني ژرفا، جهاد و حقوق بين الملل، ص
80 .
20. توبه / 29.
21. بقره/ 216.
22. توبه/ 5 .
23. بقره/ 190.
24. سوره نساء/ 75.
25. سوره حج / 39-40.
26. غاشيه،22.
27.
بقره، 256.
28. کهف / 29.
29. کهف/ 6 -7.
30. شعرا/ 3- 4.
31. بقره/ 208.
32. انفال / 61
33. نسا/ 90.
34. مطهري،مرتضي، مجموعه آثار، ج20 (جهاد)، انتشارات صدرا، ص
214 – 235 .
35.
36. دکتر شهيدي، سيد جعفر، تاريخ تحليلي اسلام، چ23، مرکز نشر
دانشگاهي، ص 81.
37. وليد عرفات، مجله الجمعية التاريخية السعودية،س3، ش5.
38. عميد زنجاني، عباسعلي، پيشين، ص 39. |