انسان،آيينه‌ي تشويش خداوند  

(مرورى بر مثنوى هبوط؛ اثر سيد ابوطالب مظفرى)

٭ قنبرعلي تابش

 هبوط مثنوي است كه شاعر آن را به پيشگاه حضرت ختم مرتبت، تقديم كرده است و به بهانه پيدايش روشن آن نور ازلي و ابدي، سروده است. شاعر از پيدايش سرور كائنات آيينه‏اي مي‏سازد براي‏مشاهده سرنوشت بشر از آغاز تا فرجام. سرنوشت تلخي كه از آغاز با رنج و اندوه، گره خورده است و تا پايان، گره برگره بهم‏ در پيچيده است.

شاعر براي آن‌كه سرنوشت اندوهناك بشر را در آيينه‌ي شعرش، به‏تصوير بكشد، سير معمولي تاريخ را مورد تأمل قرار نمي‏دهد؛ چه آن‏كه در اين صورت بايد از حضرت آدم شروع كند، تا برسد به حضرت‏محمّد. اين شيوه، شيوه تاريخ نگاران و سيره نويسان است؛ كار شاعر فراتر از اين‌هاست.

شاعر بايد بايك جهش روحاني و نامتعارف، خويش را در آن سوي‏زمان‏ها و مكان‏ها، پرتاب كند وخارج از قيد و بند زمان و مكان، به‏ذات بشر، آنچنان كه هست، خيره شود، ره آورد چنين سفر روحاني‏است كه مي‏تواند نام بلند شعر را شايسته باشد.

شاعرِ ما نيز با چنين رويكردي در آسمان مكه بال و پرزده است.طبيعي است كه دست‌آورد آن بايد خجسته باشد. شاعر برابر مضمون حديث قدسي و ديگر متون مقدس اسلامي، پيدايش‏حضرت محمدرا آغاز آفرينش مي‏داند، زيرا چنانچه ياد آورشديم، شاعر در بند زمان نيست.كنه امر خلقت، انديشه وخيال او را به خود مشغول ساخته است و دركنه خلقت، محمّد آغاز كائنات است و جهان و هرچه در آن‏است بر محور وجود او چرخ مي‏زند.

شاعر، آفريدگار را عشق محض مي‏داند و جهان را مشتق از آن يك‏ عشق پاك. عشق است كه سرچشمه آفرينش است. عشق است كه‏ مي‏تواند تجلّي كند و تكثير شود.

غيرت عشق بر آشفت، گل از سنگ شكفت

صد افق رنگ بر اين گنبد بيرنگ شكفت

غيرت عشق نتابيد كه يكتا باشد

يا كه خورشيد در اين معركه تنها باشد

حيرت آلوده شبي بود گرفتار فسون

صبح شد آينه لغزيد ز خورشيد برون

نيمه شب، چشمه‌اي خورشيد ازل، گِل شده بود

صبحدم آيه‏اي از آيينه نازل شده بود

گِل شدن چشمه خورشيد ازل، تصوير زيبايي است كه به خاكي بودن‏نوع بشر ايهام دارد.اين بيت، بيتي بسيار درخشاني است. شاعر، خدارا به خورشيد و انسان را به آيينه مانند مي‏كند و مي‏گويد «گل» و «خورشيد» بهم در آميخته است و از آن «آيينه» برون لغزيده است. اين‏تصوير ساده، يعني خورشيد بودن خداوند و «آيينگي» بشر، تصويرشفافي است كه بسياري از ارتباط‌هاي خدا و بشر را در خود منعكس‏ مي‏سازد؛ يعني، اگرآيينه، خورشيد را در خود انعكاس دهد، خاصيّت‏خورشيدي، پيدا مي‏كند، متجلّي مي‏شود، چند برابر مي‏شود.

اما به محض آن‌كه آيينه از برابر خورشيد، گرفته شود، ديگر، روشني‏براي او باقي نمي‏ماند. در برابر هرچيزي كه قرار بگيرد، فقط همان‏چيز را بر مي‏تاباند و بس.

نكته‏اي كه نبايد از آن گذشت، اينست كه اين‌دو تشبيه ژرف، يعني‏خدا به «خورشيد» و انسان به «آيينه» آفرينش ذهن و خيال مظفري ‏نيست، بلكه ريشه در آثار عرفاني - ادبي پيشينيان شعر و ادب دري‏دارد. در آثار شاعران كلاسيك فارسي، نمونه‏هاي فراواني مي‏توان براي آن جستجو كرد كه ما اكنون به ذكر سه مثال از مولانا بيدل‏دهلوي بسنده مي‏كنيم.

منزلت عرش حضور است و مقامت اوج قرب

نور خورشيدي به خاك تيره‏اي مايل چرا؟

آيينه برخاك زد صنع يكتا

تا وا نمودند كيفيّت ما

تا به‏كي نازي به حسن عاريت

ما و من آيينه داري بيش نيست

شاعر در ادامه‌ شعرش مي‏گويد: اين نخستين آيينه‏اي كه از چشمه‏خورشيد، برون لغزيده است (و به همين خاطر روشن‏تر و زلال‏تر ازديگر آيينه‏ها است) احمد نام دارد و ديگر انسان‏ها، در تداوم تجلّي‏همين آيينه، پيدا و تكثير شده است و البته كه اين بيان، اغراق و مبالغه‏نيست و برابر حديث «لولاك لما خلقت الافلاك» عين واقعيّت است.

عرشيان زمزمه تابش سرمد كردند

فرشيان آينه را ترجمه احمد كردند

عشق آتش شد و ما لايق تقطير شديم

جلوه‏اي كرد و از آن آينه تكثير شديم

بعد از بيان اين مرحله شاعر مي‏گويد، سوگمندانه، اين آيينه كه ازچشمه‌ي خورشيد جاري شده بود و چون آب صاف و زلال بود، تا آخرهمچنان درخشان و تابان، باقي نماند و در كوتاه‌ترين زمان ازدرخشش باز ماند و گِل شد.

آب تا از جگر چشمه برآمد، گِل شد

زاغ شوم آمد و طومار پدر باطل شد

شاعر برابر باورهاي ديني و قرآني بر اين اعتقاد است كه تمام سياه‏روزي‏هاي بشر از آن‌رو است كه او خود را اسير دام‏هاي شيطان‏ساخت و اين  پند خداوند را به فراموشي سپرد كه شيطان، دشمن ‏هميشگي اوست و از مكرهاي او بايد گريخت. اما «آدم» اين پند را ازياد برد و با خوردن دانه‌ي گندم، خود را براي نخستين بار، اسير دام‏شيطان ساخت، و از همين بابت از «لب چشمه»؛ يعني بهشت خدا،دور شد و به سرانديب زمين هبوط كرد. شاعر مي‏گويد بعد از آن‏نخستين سنگي‌كه شيطان، پيروزمندانه به سوي آيينه - انسان - پرتاب‏كرد، ديگر«آيينه» روي‌خوشي و نيك‌بختي را نديد و با وحشت وتشويش و مرگ همراه شد. شاعر از شيطان به زاغ تعبير مي‏كند.

سنگ، تشويش، اجل، شعله، سقوط، آينه

در سرانديب زمين كرد، هبوط آينه

بوي گل در نفس خاك مشوّش شده بود

بعد از آن سنگ دگر آينه سركش شده بود

زاغ آمد زلب چشمه ربود آيينه

اينك افتاده در اين گوشه كبود آينه

اينك افتاده و از غربت خورشيد ملول

اينك افتاده به رنگي كه ظلوم است و جهول

زاغ شوم آمد و منقار به سنگي زد و رفت

خانه‌ي  روح مرا نيش كلنگي زد و رفت

آمد از بالش شب تيغ و تبررا  دزديد

عشق مجروح من و خشم پدر را دزديد

شاعر در بند سوم شعر مي‏گويد اگر چه انسان از بهشت خدا بيرون‏شد و در زمين هبوط كرد اما بازهم انسان‏هاي نخستين (كه شاعر از آن‏به پدر ياد مي‏كند) از غيرت، همّت ايمان و صداقت ويژه‏اي برخوردار بودند كه مي‏توان به آن‏ها نازيد و به مردانگي آنان افتخارنمود.

پدرم خشم  بلندي است كه فريادش سوخت

سال‏ها پيشتر از من ده آبادش سوخت

سال‏ها پيشتر از من پدرم اسبي داشت

كزتگش در نفس كوه و كمر، گل مي‏كاشت

گرگ و ميش سحري اسپ خطر زين مي‏بست

زيب دوش از تب مرديش تبرزين مي‏بست

اسب شبرنگ پدر تا كه به رو مي‏افتاد

باد در فاصله دشت بدو مي‏افتاد

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

پدرم خشم بلندي است كه  فريادش سوخت

اما هر چه كه عمر انسان در زمين طولاني‏تر شد، انسان بيشتر ازسرچشمه‏هاي فطري خويش دور گشت و به تباهي، گمراهي، پراكندگي و سقوط دچار شد. در صحنه‏هاي سخت و دشوار زندگي‏دست هم ديگر را نگرفتند و به كمك هم نشتافتند. به جاي آن كه‏بابرادري و يگانگي، مشكلات هم ديگر را بر طرف سازند و هم دوش‏و همنوا به سوي كمال حركت كنند، اسير وسوسه‏هاي شيطان شدندو به جان هم افتادند، از خون همديگر آسياب‏ها روان كردند و ازكشته‏ها پشته‏ها ساختند.

پدرم گفت كه شب بود و بيابان و تگرگ

پاي از راه فرومانده و دلبسته به مرگ

شب گران بود، در آن باديه شبگير شديم

دست هم را نگرفتيم، به زنجير شديم

فرسخي بيش نپيموده و از پا مانديم

يك يك از قافله عشق و سفر جا مانديم

طاقتم طاق شد و همت پايم خشكيد

خشك و پژ مرده كشيدم تن قهر آلوده

تارسيدم به لب چشمه زهر آلوده

چشمه خار و خس دشت به تيمار از او

چشمه‏اي ايل شقايق همه بيمار از او

سركشان طعمه خاك از پي‌هم را ديدم

كاروان‏هاي هلاك از پي‌هم را ديدم

كركسان لاشه آتش نفسان در منقار

تكه‏ها از تن پروار كسان در منقار

در بند چهارم، شاعر لحن روايت گونه‏اش را تغيير مي‏دهد و با استفاده‏ از صنعت قديمي «التفات» لحن خطابي به شعرش مي‏دهد و خطاب‏به بشر مي‏سرايد:

اي بشر، چشم تو آينه تشويش خداست

سينه ات معدني از زمزمه ونور و صداست

يك بار ديگر شاعر «آيينگي» را به رخ بشر مي‏كشد، مي‏گويد: تو بايد تجليگاه نور خدا باشي و قلبت بايد جايگاه زمزمه‏هاي قدسي وآسماني باشد، تو فرزند احمدي و از نور آفريده شده‏اي، بايد به‏سمت نور پرواز كني، تو كه از آغاز پيدايش تا كنون چندين بار دامنت‏در«تنور هوس» آتش گرفت، ديگر بايد هوشيار شده باشي. نبايدبازهم بر «تنور هوس» بنشيني، تو بايد بداني  که اين جهان آخرين جايگاه تو نيست. زمين براي تو گذر گاه است .

تو گلي که بهار جاودانه ات، بعد از پر پر شدن فراخواهد رسيد. تو بايد هميشه در انديشه‌ي شيطان باشي؛ نبايد لحظه‌اي از مکر او غافل شوي ؛ او دشمن قسم خورده‌ي تو است؛ او را نبايد اندک بگيري امّا افسوس كه شما بازهم اسير افسون شيطانيد، او شمارا افسون مي‏كند و شما جوي‏هاي خون جاري مي‏كنيد:

يا بني احمد! از اين مدفن شيطان برخيز

از تنور هوس اي سوخته دامان برخيز

منبع شادي اين ناي و دهل اين‌جا نيست

آخرين مرتبه حضرت گل اين‌جا نيست

گل در آن سوي خزان نقش و نگاري دارد

بعد پر پر شدنش سبز بهاري دارد

مي‏رسد آب تو از چشمه و بستان ديگر

صبر كن  بي‌گل رويش دو زمستان ديگر

هان مگوييد كه آن آتش حسرت شده سرد

هرگز آن ديو قسم خورده به ما رحم نكرد

زاغ افسون شما كرد و شما خون كرديد

گور كنديد و در آن آينه مدفون كرديد

پتك سختي است، بترسيد كه دندان شكن است

قوت جان نيست ، يقين لقمه دندان شكن است

شاعردر آخرين بند شعرش بازهم از تشويش و نگراني حرف مي‏زند،تشويش از سرنوشت «گل سرخ».گل سرخ شايد همان انسان ايده‏آل‏ شاعر است كه در طول تاريخ، هزاران بار به دست  تبر به دستانِ مطيع‏ شيطان پر پر شده است. شاعر يك بار ديگر بازهم از آينده گل سرخ ‏ابراز نگراني مي‏كند. شاعر مي‏گويد از اوضاع و احوال زمانه چنين برمي‏آيد كه فتنه‏اي در راه است:

باز ديشب تبري رفت به باغ گل سرخ

چه كسي رفت خدا را به سراغ گل سرخ

چه كسي پشت درختان به كمين ايستاده است

نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ

نكند سرو و سپيدار عزا دار شود

دامن باد بگيرد به چراغ گل سرخ

شاعر، شعرش را با اين هشدار به پايان مي‏برد كه ابرهاي هرزه درگردش است و قصد برپايي فتنه بزرگي را در سر دارد. آسمان و زمين‏تباني كرده است كه گل سرخ را پرپر كند. شيطان، اين بار در سيماي«گردباد» پنهان شده است و توفنده به پيش مي‏آيد، كيست كه تاب ‏ايستادگي در برابر او را داشته باشد؟ كدام مرد مي‏تواند در برابر اين‏گرد‌ باد، پاي بفشارد و از جاي نجنبد كه بدون شك مردانگي او راسزاوار است:

ابر در پويش ناكام چه در سر دارد

باز اين هرزه بدنام چه در سر دارد

گرد باد آمد و از باديه تشويش آورد

باز اين ديو سيه چرده چه با خويش آورد

گرد باد آمد كو مرد كه بفشارد پاي

گرد آمد كوه كوه بشناسد جاي

باز ديشب تبري رفت به باغ گل سرخ

نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ

از منظر هنري، اگر به مثنوي هبوط نگاه كنيم، بازهم در مقابل خود، چشم انداز سبز و پر طراوتي را خواهيم يافت. بيت‏هاي حشو و ضعيف بسيار كم در آن به چشم مي‏خورد، در حدي‌كه به مشكل از لابلاي آن چنين بيت‌هايي را مي‏توان نمونه آورد:

پتك سختي است بترسيد كه دندان شكن است

قوت جان نيست، يقين لقمه دندان شكن است

اين بيت يكي از معدود بيت‏هاي ضعيف اين شعر است كه بدون‏شك وجودش از قوّت بالاي شعر كاسته است. نمي‏دانم چرا شاعر آن‏را حذف نكرده است. نه پيام والايي در آن هست كه حضورش را ناگزير كرده باشد و نه بيان تازه و تصوير آن‌چناني‌كه شاعر نتواند از آن‏چشم بپوشد. بيتي ديگري را كه مي‏توان در اين شعر، خرده گرفت، اين بيت است:

زاغ شوم آمد و منقار به سنگي زد و رفت

خانه روح مرا نيش كلنگي زد و رفت

«نيش كلنگ» تركيب زيبايي نيست، زيرا تركيبي كه در شعر آورده ‏مي‏شود، كم از كم بايد دو ويژگي داشته باشد:

1 . رسانندگي؛

2 . زيبايي.

«نيش كلنگ» اگر چه شايد ويژگي نخستين را دارا باشد، امّا از زيبايي‏هنري و جمال شناسيك به دور است و شديداً ذوق را آزار مي‏دهد.

 اما خوشبختانه موارد خرده گرفتني در «هبوط» بسيار اندك است‏ و شايد از همين دو مورد تجاوز نكند. بقيه شعر از زبان يك دست، تصويرهاي تازه و بكري مشحون است كه عطش هنري خواننده اهل‏ذوق را تا اندازه‏اي زيادي فروكش مي‏كند. تصويرهايي از قبيل:

صبح شد آينه لغزيد زخورشيد برون

باد در فاصله دشت به دو مي‏افتاد

گرد باد آمد كو مرد كه بفشارد پاي...

در پايان براي آقاي مظفري، دفترهاي پر از شعر و روزهاي سرشار ازموفقيت آرزو مي‌کنيم‏.

نظر دهيد

بازگشت