|
به پيشگاه حضرت ختم مرتبت…
سيد ابوطالب مظفري
غيرت عشق بر آشفت گل از سنگ شکفت
صد افق زنگ براين گنبد بيرنگ شکفت
غيرت عشق نتابيد که يکتا باشد
يا که خورشيد درين معرکه تنها باشد
حيرت آلوده شبي بود گرفتار فسون
صبح شد آيينه لغزيد ز خورشيد برون
شب گران بود در آن باد به شبگير شديم
دست هم را نگرفتيم به زنجير شديم
فرسخي بيش نپيموده و از پا مانديم
يک، يک از قافله عشق و سفر جا مانديم
طاقتم طاق شد و همت پايم خشکيد
در شکاف نفس کوه صدايم خشکيد
خشک و پژمرده کشيدم تن قهر آلوده
تا رسيدم به لب چشمه زهر آلوده
چشمهاي خار و خس دشت به تيمار از او
چشمهاي ايل شقايق همه بيمار از او
سرکشان طعمه خاک از پيهم را ديدم
کاروانهاي هلاک از پيهم را ديدم
کرکسان لاشه آتش نفسان در منقار
تکهها از تن پروار کسان در منقار
اي بشر! چشم تو آيينه تشويق خداست
سينهات معدني از زمزمه و نور و صداست
يا بني احمد از اين مدفن شيطان بر خيز!
از تنور هوس اي سوخته دامان خيز !
منبع شادي اين ناي و دهل اين جا نيست
آخرين مرتبه حضرت گل اين جا نيست
گل در آن سوي خزان نقش و نگاري دارد
بعد پر ، پر شدنش سبز بهاري دارد
ميرسد آب تو از چشمه و بستان دگر
صبر کن بيگل رويش دو زمستان دگر
هان مگوييد که آن آتش حسرت شده سرد
هرگز آن ديو قسم خورده به ما رحم نکرد
زاغ افسوس شما کرد و شما خون کرديد
گور کنديد و در آن آينه مدفون کرديد
پتک سختياست بترسيد که سندان شکن است
قوت جان نيست يقين لقمه دندان شکن است
باز ديشب تبري رفت به باغ گل سرخ
چه کسي رفت خدا را به سراغ گل سرخ
چه کسي پشت درختان به کمين استاده است
نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ
عطسه زد باغ ببينيد! علف تب دارد
نفس ديو بر آشف دماغ گل سرخ
نکند سرو و سپيدار عزادار شود
دامن باد بگيرد به چراغ گل سرخ
ابر در پويش ناکام چه در سر دارد؟
باز اين هرزه بد نام چه در سر دارد؟
گرد آمد و از باديه تشويق آورد
باز اين ديو سيه چرده چه با خويش آورد؟
گرد باد آمد کو مرد که بفشارد پاي؟
گرد باد آمد کو کوه که بشناسد جاي؟
باز ديشب تبري رفت به باغ گل سرخ
نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ |