|
احمد كاشفي
شناخت شخصيت آنكه در آيات پرجاذبهاي وحي، اسوة حسنه و صاحب خُلق
عظيم
معرفي گرديده است؛ در اين زمان بسيار با اهميت، مفيد و مسرّت
بخش است. مسرّت بخشتر اينكه از زاويهاي ديد و دريچهي
معرفت اشعار مولانا باشد. كسيكه از هر سوي، به شناساندن شخصيت
بزرگ و صاحب معجزهاي ماندگار پرداخته است.
پرواز دٌردانهاي را، در آئينه شعرش انعكاس ميدهدكه يتيمش
ميخواندند. يگانه نوري را كه از ظلمتكدهي مكه ميدرخشيد،
شعاع نورش را كه از خاك تا افلاك بيمانند است به تصوير
ميكشد. كسيراكه روشنايي وجودش تمام قرون و اعصار را
درنورديده است معرفي ميدارد. همانكه ابولهبهاي امروزي،
ابوجهلهاي فاقد درك و ديد با انگشت ميخواهند آن خورشيد را
مخفي بدارند.
پيامبر… صاحب خلق عظيم
هيچ ترازويي توان سنجش خُويش را ندارد. ميزاني اختراع نگرديده
و نخواهد شد تا قابليت سنجشش را داشته باشد. عظمتش را همين
بسكه صاحب خلق عظيم است. كسيكه تمامي انبياء را زير لواي
خويش جاي داده و رهبر است. همچنين مُهر خاتميت بيبديلش ساخته
است.
مصطفي زين گفت كادم و انبيا
خَلف من باشند در زير لوا
بهر اين فرموده است آن ذوفنون
رمز نحن الآخرون السابقون(1)
بهر اين خاتم شده است
اوكه به جود
مثل او نه بود و نه خواهد بود.(2)
نام احمد نام جمله انبيا است
چون كه صد
آيد نود در پيش ماست.(3)
پيامبر… تجسم مهرباني، عاطفه و دلسوزي
نياز نبود غنچههاي نازش شكوفا شود. عطر كلامش بسوي بوي زجر
دهندهي جانها رود، تا زحمت پنبه درگوش كردن هم داده نشود.كافي
بود رخسار دل انگيز آن مرد امين، در قاب چشمها جاگيرد. و با
نگاهش بذر ايمان دركويرستان خشكيدهي دلها پاشد. با تبسُّمي
مليح چشمههاي عشق را جاريكند و آنكوير خشكيده را سيراب
گرداند، تا بذر ايمان ريشه دوانده، سبزگردد. آنگاه بسوي آن
يگانهي دلسوز و تنها رفته؛ عطركلامشرا استشمام نمايند.
گفت پيغمبر شمارا اي مهان چون پدر هستم شفيق و
مهربان.(4)
پيامبر… و كليد طلايي رأفت
آنانيرا كه در مرداب جهل اسير بودند، زنگ زنجير عصبيت جاهلي
حلقه حلقه، قفل بر دلهايشان زده بود. آن سفير رب العالمين،
هموكه رحمتش در دو سرا ميدرخشد و آئينهاي وجودش مهر و
مهرباني را به تصوير ميكشد؛ با كليد طلائي رأفتش بازكرد. با
كشتي مستحكم مهر از گندابهي ناداني به ساحل نجات برد و آرام
آرام؛ تمام قفلهاي ناگشوده را گشود.
قفلهاي ناگشاده مانده بود
از كف إنا فتحنا برگشود.(5)
بهر اين فرمود پيغمبركه من همچو
كشتيام به طوفان زمن.(6)
باش كشتيبان در اين بحر صفا كه تو نوح ثانياي
مصطفي.(7)
اين چنين فرمود آن شاه رسل كه منم كشتي در
اين درياي كل.(8)
پيامبر… و سرمه حق
با لبخند دل نوازش، خشمها و كينهها را تبديل به مهر و محبت
ميكرد. پيش پا بينان غافل از آينده، خود را در حصار رؤيت كف
قرار داده بودند. توان تماشاي درياي بيكران را نداشتند. بجاي
تفكر، عينك سياه بر چشمانشان زده بودند تا نور را نبينند. با
ديدهي حقارت به آن يتيميكه چشمان پرفروغش از الم نشرح سرمه
يافته بود، مينگريستند.
از الم نشرح دو چشمش سرمه يافت
ديد آنچه جبريل آن بر نتافت
گر يتيمي را كه سرمه حق كشد
گردد او دُرّ يتيم با
رشد.(9)
پيامبر… و نيروي خدايي
در سايهي الطاف حق چنان پرورش يافته و نيروگرفته بود كه با يك
اشاره، پيش ديد همگان، مه را دو نيم ميكرد.
صد چو ماه است آن عجب دُرّ يتيم كه به يك ايماء او شد مه
دو نيم.(10)
پيامبر… و عجز جبرئيل
همان كه يتيمش ميخواندند، چنان در قرب حق پرّان شد تا در قاب
قوسين او ادني گام نهاد و تا ابد خندهاي جاويدش را به نمايش
گذاشت.
تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاك احمد با احد.(11)
ديگر مَلَك مقرب را ياراي همراهي او نبود. با توقفش نهايت عجز
خويش را برملا مي ساخت، درّ يتيم مكه در اوج لذّت ديدار بود،
با هرگاميكه بر ميداشت؛ همراهش سوختن را تجربه ميكرد.
عقل چون جبريل گويه احمدا گر يكي گامي نهم سوزد مرا.(12)
پيامبر مورد خطابش قرار داد:
گفت او هين بپر اندر پيم
گفت رورو منحريف تو نيم
باز
گفت او را بيا اي پردهسوز من به اوج خود نرفته
استم هنوز(13)
پيامبر… و آيين ماندگار
محمد…
با هديههاي آسماني وجهت بخش در دستمال نرم عاطفه رنگ كه در
دست داشت به ياري ميشتافت. اما آن سنگ دلان، سنگ در دست؛
دندانهاي نازنينش را نشانه ميرفتند.
برق نگاه و نور سيمايش را ميخواستند با خاكستر بپوشانند. در
جنگ بوي خوش وجودش، با شكمبة شتر ميرفتند. در اين حماقت، از
همديگر پيشي ميگرفتند.
ميخواستند، چراغ فروزندهي حق را كه از بام بلند دينش درخشيدن
گرفته بود با دم نحسشان خاموش سازند. امّا؛
مصطفي را وعده الطاف حق
گر بميري تو، نميرد اين سبق
رونقت را روز روز افزون كنم
نام تو بر زر و بر نقره زنم
منبر و محراب سازم بهر تو
در محبت قهر من شد قهر تو
تا قيامت باقيش داريم ما
تو مترس از نسخ دين اي مصطفي(14)
پيامبر… و توطئههاي بياثر
در شِعب، تبعيدش كردند تا ارتشش قوت نگيردكه به پايگاهش تبديل
شد. با تير تحريم اقتصادي، هدف تضعيف داشتند، امّا با استقامت
پولادين قوت يافت. وقار، متانت و آرامش نگاهِ او كه ماه را دو
نيمش ميساخت، روز به روز عجز و ناتواني آنان را كه بشر
معمولياش ميپنداشتند؛ آشكارتر ميساخت.
كافران ديدند احمد را بشر چون
نديدند از وي انشق القمر(15)
سپر صبر و شكيبائي، مهرباني و رحمت پيامبر؛ تمامي تيرهاي
زهرآگين دشمنان را بياثر ساخت ودر عزاي شكستشان نشاند.
تيغ حلم از تيغ آهن تيز تر بل ز صد لشكر ظفر
انگيزتر.(16)
ابرهاي متراكم كينه را شكافت. با خورشيد اسلام تمامي بديها را
محو ساخته، تبديل به صفا كرد.
كينههاي كهنه شان از مصطفي محو شد در نور اسلام و
صفا(17)
بخشش در دلش موج ميزد و به مدد ميشتافت.
موج ميزد در دلش عفو گنه
كه ز هر دل تاول آمد روزنه
معجزاتش بيشمار و بي عدد موج بخشايش مدد اندر
مدد.(18)
پي نوشتها:
1- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص 578.
2- مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص 932.
3- مثنوي معنوي، دفتر اول، ص 52.
4- مثنوي معنوي، دفتر سوم، ص 427.
5- مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص 931.
6- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص 579.
7- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص 619.
8- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص 702.
9- مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص 1049.
10- مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص 1074.
11- مثنوي معنوي، دفتر اول، ص 228.
12- مثنوي معنوي، دفتر اول، 1069.
13- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص 721.
14- مثنوي معنوي، دفتر سوم، ص 394.
15- مثنوي معنوي، دفتر دوم، ص 247.
16- مثنوي معنوي، دفتر اول، ص 177.
17- مثنوي معنوي، دفتر دوم، ص 335.
18- مثنوي معنوي، دفتر سوم، ص 160. |