|
محمد علي ابراهيمي
مقدمه
در زندگي بشر, تجربه در کنار علم و انديشه همواره جايگاه رفيع و اعتبار
قابل ملاحظه اي را به خود اختصاص داده است, تا جايي که ميتوان
ادعا کرد نيمي از اعتلاي حيات مادي انسان مرهون تجربه
ميباشد.
شکي نيست که عقلاي عالم در پايداري و توسعهي تجربي آدميان
گامهاي مطمئني را برداشتهاند و هر نوع رفتاري که نقش مؤثر در
تداوم حيات و تکامل معيشت انسان داشته کشف و معرفي كردهاند.
يکي از تجارب گران سنگ بشر، يافتن روشها اداري و ساختار
مديريت سياسي جامعه است که در طول اعصار و قرون با روشهاي
مختلف و اشکال گوناگون خود ابداع و عرضه شده است.
اکنون مهمترين محصول علم و انديشه و راهکار عملي خردمندان جهان
جهت انسجام جامعه، گسترش فرهنگ تحمل, همزيستي صلح آميز و رعايت
حقوق متقابل اين است که نظام سياسي حاکم بر سرنوشت مردم, در
تعامل و سهيم ساختن افراد و گروههاي اجتماعي در ساختار قدرت
باشد. روشي که از دير باز معمول شده اين است که مردم با انتخاب
خود بخشهاي اجرايي و تقنيني را به افراد مورد اعتماد خود
واگذار کنند و با فرمانبري از آنها در صلح و امنيت زندگي
نمايند.
اكنون كشور ما در آستانه تحولي ديگر قرار گرفته، و مردم ما
تصميم دارند كه دومين ركن حاكميت و منشأ اقتدار ملي خود را
انتخاب نمايند و پارلماني ناشي از آراء خود را حاكم بر
ادارهاي كشور سازند. به لحاظ اهميت موضوع و كاوش در فرايند
نقش مردم كوشيدهام با گرايش حقوقي به طرح مسأله اهتمام
ورزيده و تحقيق خود را پيرامون نقش مردم در انتخابات از انواع
نظامهاي سياسي شروع كرده بابرسي عناويني طبقهبندي نظامهاي
سياسي، نقش مردم در نظامهاي مختلف پيگرفته و آن را با
مقايسهاي نظام اسلامي و دموكراسي، برتري نظام اسلامي بر
دموكراسي و تاريخچهاي دخالت مردم در نظامهاي حاكم بر كشور را
ادامه داده و با معرفي نظام سياسي فعلي افغانستان كامل كنم و
نتيجهگيري را اختصاص دهم به نقش كه مردم در روند انتخابابات
ميتوانند داشته باشند به اميدي كه مورد رضايت حضرت حق قرار
گيرد.
انواع نظامهاي
سياسي
دانشمندان علم سياست در تعريف نظام سياسي معتقدند، كه نظام سياسي شكل و
ساخت قدرت دولتي و همهاي نهادها عمومي اعم از سياسي، اداري،
اقتصادي، نظامي، مذهبي و چگونگي كاركرد اين نهادها و قوانين و
مقررات حاكم بر آنها است.[1]
نظامهاي سياسي در يك طبقه بندي كلي به سه دسته تقسيم
ميشوند:
نظام خودكامه و استبدادي.
نظام دموكراسي.
نظام مبتني بر انديشه ديني
نظامهاي خودكامه و استبدادي، شامل نظامها سياسي غير
دموكراتيك و مستبدانه، اعم از استبداد فردي و جمعي ميشود. هدف
اين نوع رژيمها فقط تأمين منافع فرد يا جمع حاكم است. اين نوع
مديريتي سياسي در طول تاريخ كم نبودند و بشريت خاطرات بسيار
تلخي از آنها در اذهان خود دارند و بخش اعظم از صفحات تاريخ
به شرح سياه كاريهاي آنها اختصاص يافته است.
نظام مبتي بر انديشه دموكراسي، نقطه مقابل حاكميت خودكامه و
استبدادي است. يعني انگيزهي اصلي حاكميت دموكراسي هموار كردن
راه دخالت مردم جهت تعيين سرنوشت خود است. دموكراسي تنها يك
ساز و كار از نظام سياسي است كه به وسيلهي آن ميتوان
حكومتهاي نامطلوب و ديكتاتوري را از مسند قدرت به زير كشد.
بنابراين دموكراسيها، عامّه نيستند بلكه نهادهاي هستند كه
خود را از ابتلا به اعمال ديكتاتوري نگه ميدارند. يعني سعي
ميكنند كه به خودكامگي مدرن و نامرئي مبدّل نگردد و مردم هم
از همين رهگذر در سرنوشت سياسي خود دخالت و نفوذ پيدا كنند.
نظام مبتني بر انديشه ديني در برابري هر دو طرز تفكر سياسي
قبلي قرار دارد. حاكميت الهي نه اهتمام بر تأمين منافع فرد
دارد و نه به اهداف آرماني جمع فكر ميكند. بلكه در اين نظام
جمع و فرد هر دو اصالت دارند. چون اين تفكر برخواسته از
جهانبيني توحيدي است. نگاه نظام توحيدي به مخلوقات يك نگاه
جامع و كاملي است. چون خالق هستي آفريدگار عالم است. و به
تمامي نيازمندي و احتياجات آفريدهي خود آگاهي و اشراف دارد و
از حكمت او بعيد است كه جمعي را قرباني جمع ديگر كنند.[2]
طبقه بندي ديگر نظام سياسي به:
يكم: نظام سياسي رياستي.
دوم: نظام سياسي پارلماني.
سوم: نظام سياسي تك حزبي، شده است.
مراد از نظام رياستي آن است كه در آن تفكيك قواي بهطور مطلق
صورت گرفته است، رييس جمهور توسط مردم انتخاب ميشود و مسؤول
تشكيل كابينهاي خود ميباشد و در برابر پارلمان پاسخگو هم
نيست.
و مقصود از نظام پارلماني آن است كه تفكيك قوا در آن به طور
نسبي در قانون اساسي اعلام شده و دولت در برابر قوهاي مقننه
مسؤول ميباشد و قوهاي مقننه ميتواند عنداللزوم دولت را از
كار بركنار سازد و بر عكس دولت هم قادر است كه پارلمان را منحل
نمايد.[3]
نظام سياسي تك حزبي، آن است كه قدرت به طور مطلق در انحصار حزب
حاكم قرار دارد. رياست هيأت حاكمه توسط كنگرهاي حزب انتخاب
ميگردد كه در عين حال سخنگوي حزب هم است.
ارسطو تقسيم بندي ديگري براي نظام سياسي ارائه كرده كه مبناي
آن دخالت و تعدد زمامداران است. وي ميگويد:
الف)
رژيمهايي كه در آن قدرت فرمانروايي در اختيار يك نفر است.
ب)
رژيمهايي كه در آن قدرت فرمان روايي در يد اختيار گروه معدودي
است.
ج)
رژيمهايي كه در آن قدرت فرمانروايي توسط همه مردم صورت
ميگيرد.[4]
بعضي ديگر رژيم سياسي را بر اساس دخالت احزاب تقسيم بندي كرده
است. از اين لحاظ نظام سياسي به نظام تك حزبي، دو حزبي و چند
حزبي قابل قسمت خواهد بود.
[5]
در جامعه شناسي سياسي طبقه بندي جالبتري ارائه شده است:
نحوهاي اعمال قدرت حكومتي بر جامعه كه ساخت قدرت سياسي را
تشكيل ميدهد.
ميزان اعمال قدرت بر جامعه كه تا چه حد تلاش براي ايجاد
دگرگونيها ميكند.
از نظر معيار اول دو نوع رژيم سياسي خواهيم داشت:
الف)
رژيم سياسي دموكراتيك، كه شامل تمام دموكراتيك و نيمه
دموكراتيك است.
ب)
رژيم سياسي اقتدار طلب، اين قسم رژيم هم به دو بخش نيمه اقتدار
و تمام اقتدار تقسيم بندي ميگردد.
از نظر دوم هم دو نوع رژيم داريم:
الف)
رژيمهاي چپ گرا كه شامل رژيمهاي چپگراي اصلاح طلب، افراطي و
ميانه رو ميشود.
ب)
رژيمهاي راستگرا كه شامل راستگراي افراطي و ميانه رو است.
تنوع رژيمها از همين چهار صورت به وجود ميآيد.
[6]
از ميان اين تقسيمات طبقه بندي اول و دوم قابل تأمل است و مي
تواند در پاسخ اين سؤال كه نقش مردم در اين دستهبنديها چي
ميتواند باشد؟ ما را كمك كند. بنابراين وقت آن رسيده كه نقش و
جايگاه مردم را در اين نظامها مشخص كنيم و ديدگاههاي مطرح
در اين راستا را مورد ارزيابي قرار دهيم.
نقش مردم در
نظام خود كامه و استبدادي
گفتيم كه نظامهاي خود كامه و استبدادي شامل نظامهاي سياسي استبداد فردي
يا جمعي ميشود. در اين نظامها مردم از داشتن نقش محروماند،
چون نگرش و ديدگاه حاكميت استبدادي اعمال سلطه يكطرفه است.
رژيم مستبد خود را مالك تمام عيار ميداند، وجود رقيب در
ساحهاي اعمال قدرت خود را تحمل نميتواند.
از نظر رژيمهاي خودكامه مردم حكم غلامان و بردگاني را دارند
كه بايد نياز هاي مالي و رفاهي سردم داران را تأمين كنند و
فرمان بران بيچون و چرا باشند.
رژيمهاي خود كامه مشروعيت مقبوليت خود را از مردم نمي گيرند.
آنها براي استواري قدرت خود به مشيت، قضا و قدر، ارادهاي
فوق ارادههاي انساني، دست سرنوشت يا نبوغ خارقالعادهاي خود
متوسل ميشوند و از اين ترفندها در جهت دوام و بقاي حيات
سياسي خود بهره ميبرند.
بنابراين در اين سيستمها انتخابات، دخالت مردم در تعيين
سرنوشت جايگاهي ندارد، بلكه ذيحق و مالك تمام عيار، شخص فرمان
رواست كه به حكم توارث، منافع ملي، انجام مأمورت ماوراء طبيعت
و… سيطرهاي خود را بقاء و دوام ميبخشند و مردم را در برابر
خود مسؤول ميشمارند؛ تا جاي كه غالباًَ مردم باورشان ميشوند
كه وجود چنين حكومتي براي رفاه، امنيت و موجوديت آنها لازم و
ضروري است.[7]
نقش مردم در نظام
دموكراسي.
در شرايط كنوني تحقق دموكراسي مستقل محال بهنظرميرسد.
بنابراين راي عقلا و انديشمندان جهان بر حاكميت دموكراسي غير
مستقيم متمركز شده است. روش تحقق و عينيت بخشيدن اين سيستم با
دخالت، انتخابات و نقش آفريني مردم ميباشد. بهاين طريق كه
ابتداء مدعيان رياست و وكالت حهت تصدي مناصب اجرايي و تقنيني
كانديد ميگردند و در يك تبليغات وسيع و حساب شده اهداف و
طرحهاي كاربردي خود را بهاطلاع عموم ميرساند و راهكارهاي
خود را جهت رشد و ترقي كشور و ايجاد رفاه و آسايش عمومي و
استقلال كشور طي پروگرامهاي تبليغاتي بيان داشته و منتظر
بهثمر نشستن نتيجة پيكارهاي خود تا روز برگزاري انتخابات
ميمانند.
نقش مردم در اينجا ارزيابي، يافتن فرد اصلح و حمايت از
كانديداهاي است كه اتوپيايي آنها را ببار نشاند. آنها تلاش
در گزينش فردي خواهند كرد كه سازندة آرمان شهر باشند و مدينه
فاضله را براي راي دهندگان خود عنيت بخشند، چيزي كه كانديد
شوندگان در فرصت كه براي طرح انديشههاي خود دارد بهبهترين
شكل بهخورد مخاطبان خود داده و هنر تبيين انگزههاي خود را
بهخدمت گرفتند و تمام توان خود را در اين راستا بهكار برده
است.
در سيستم دموكراسي روي نقش آفريني مردم تأمل فراوان شده است و
اصلاً مبناي دموكراسي را حكومت مردم بر مردم، بهوسيلة مردم
تشكيل ميدهد. مردم در سيستم دموكراسي تلاش ميكنند كه از حقوق
شهروندي بهرهمند گردند. حقوق فردي و آزاديهاي عمومي
بهبهترين وجه تأمين گردد، مساوات در معيشت را دارا گردند و
عدالت اجتماعي در شؤونات قدرت و تقسيم ثروت حاكم شود. چون اصول
و مؤلّفههاي دموكراسي را رضايت و مقبوليت عامه، نظارت و
مشاركت شهروندان در تبيين سرنوشت، برابري در مقابل قانون،
آزادي در گفتار و نوشتار، حاكميت قانون در تمام شؤون اجتماعي،
حاكميت مردم در قالب پيروزي اكثريت، رعايت اصول شهروندي و
برپايي سيستم نمايندگي از طريق انتخابات و گزينش مردم تشكيل
ميدهد.[8]
در توضيح حق مشاركت همگاني يكي از حقوق دانان ميگويد: براي
اينكه رژيمي خصلت مردم سالاري داشته باشد، بايد بزرگترين شمار
مردم در صورت بندي قدرت و امور عمومي و سياست شركت داده شوند.
شهروندان اهليت انتخاب كردن نمايندگان و كارگزاران حكومت را
داشته و بتوانند خود نيز بهمناصب و مقامات سياسي راه يابند.
بنابراين نهاد انتخابات همگاني از لوازم امروزي دموكراسي است.
چراكه در حال حاضر بهخلاف ادوار باستاني، كشورها وسيع،
جمعيتها فراوان و مشاركت مستقيم مردم در تصميم گيري و حكمراني
اگر ناممكن نباشد، بسيار دشوار است. لذا مشاركت همگاني جنبة
غير مستقيم دارد و باگزينش نمايندگان حاصل ميشود. هرچه هيأت
انتخاب كننده گسترده تر باشد وشرايط انتخاب شوندگان و انتخاب
كنندگان به يكديگر شباهت يابد درجة دموكراسي بيشتر است.[9]
نقش مردم در نظام
مبتني بر انديشه ديني
قبل از وارد شدن به تبيين نقش مردم در نظام مبتني بر انديشه
ديني لازم است متذكر شوم كه مراد از«انديشه ديني» انديشة مبتني
بر دين مقّدس اسلام ميباشد. بهعلتي اين كه دين مسيحيت فاقد
قوانين حقوقي است، دين يهود قواعدي حقوقي دارد، اما
حاكميت صهيونيزم مانع روي آوري مردم بهآن ميباشد و نيز
بهخاطر منسوخ بودن، نظام حقوقي آن براي ما معتبر نيست و ساير
اديان هم حرفي براي گفتن ندارند.
اما اسلام دين جامع و كاملي است و داراي قواعد حقوقي مدون هم
ميباشد. منظور ما از حاكميت الهي بر مبناي ارشادات تعاليم
عالية اسلام است.
از نظر دين مقدس اسلام حاكميت اولاً و بالذات از آن خداوند
يكتا است. اما از آنجا كه حاكميت مستقيم الهي مثل دموكراسي
يونان باستان عملاً با دشواري مواجه است، ذات احديت اين سمت را
براي انبياء، اوصياء و بندگان صالح خود تفويض كرده است و
بندگان خود را هم در اطاعت از آنها امر نموده است.
بهقول استاد فرزانه حضرت آيت اللّه مكارم شيرازي: در واقع
توحيد خالقيت ملازم توحيد حاكميت است، يعني هنگامي كه بپذيريم
سراسر عالم آفرينش مخلوق خداست بايد قبول كنيم كه «ملك تامّ»
اوست، و طبيعي است كه «حاكميت مطلق» بر چنين جهاني قبل از هركس
و هر چيز از آن او خواهد بود، بنابراين حاكميتها بايد بهاو
منتهي شود و به فرمان او صورت گيرد، و هركس بدون اذن و فرمان
او بر مسند حكومت بنشيند، متجاوز و غاصب است.[10]
اما اين بهآن معنا نيست كه حاكميت الهي سر از استبداد فردي
ياگروهي در آورد و نقش مردم در آن بهطور كلي ناديده انگاشته
شود.
ما معتقديم حاكم الهي منصوب از طرف خالق هستي است، اما نقش
مردم زمينه سازي وايجاد قابليت است. از ديد شيعه حضرت
اميرالمؤمنين(ع)خليفة بلافصل پيامبر(ص)و منصوب از جانب باري
تعالي است. اما شوراي ثقيفه بين حاكم منصوص و منصب او فاصله
ايجاد كرد و باز همين شكاف را خود مردم پيوند زدند، آنگاه كه
خليفة سوم كشته شد و مردم دور اميرالمؤمنين(ع) جمع شدند. اين
ازدحام و جوشش يعني ايجاد قابليت و مقبوليت حكومت حضرت. لذا
جمع شدن مردم براي حكومت حضرت علي(ع)مشروعيت ديني در پينداشت،
او حاكم مشروع بود. كار مردم زمينه سازي استقرار و عينيت
بخشيدن حكومت ديني بود و در واقع حضور مردم اتمام حجت بود براي
مولي، همان گونه كه خود فرمود: «فَمَا
رَاعَنِي إِلاّ وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَي
ينْثَالُونَ عَلَي مِنْ كُلِّ جَانِبٍ... أَمَا وَ الَّذِي
فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لا حُضُورُ
الْحَاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا
أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلاّ يقَارُّوا عَلَى
كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لألْقَيتُ حَبْلَهَا
عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا
وَ لأَلْفَيتُمْ دُنْياكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ
عَفْطَةِ عَنْزٍ»[11]
روز بيعت، فراوانى مردم چون يالهاى پر پشت گفتار بود، از هر
طرف مرا احاطه كردند،... سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و
جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران
حجّت را بر من تمام نمىكردند، و اگر خداوند از علماء عهد و
پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى
مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته،
رهايش مىساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب
مىكردم، آنگاه مىديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى
بزغالهاى بى ارزشتر است.[12]
و در جاي ديگر فرمود: «وَ لَكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ
إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسَّامِعِ الْمُطِيعِ
الْعَاصِي الْمُرِيبَ أَبَداً حَتَّى يأْتِي عَلَي يوْمِي»[13]
من همواره با يارى انسان حق طلب، بر سر آن كس مىكوبم كه از حق
روى گردان است، و با يارى فرمانبر مطيع، نافرمان اهل ترديد را
درهم مىشكنم، تا آن روز كه دوران زندگانى من به سر آيد
براي تحقق نقش مردم لازم است موانع امر تاحدي ممكن مرتفع گردد
و دولت مردان هنگام تصميم گيري بهجاي خود رايي، نظرات مردم را
ملاك قرار دهند؛ ولي اين تلقي تا آنجا داراي اعتبار است كه
مرزهاي منطقي و اخلاقي را نفي ننمايد.
اسلام بانگاهي برتر و وسيعتر از ديدگاه مادّي، جايگاه انسان را
مقام خليفه الهي در زمين ميداند و براي او قابليت رشد وتعالي
و تكامل قايل است.
از ديدگاه اسلامي قوانين مخالف دين الهي مردود است. اساس حكومت
و تحقق آن با خواست وبيعت مردم تشكيل ميگردد و مردم در حكومت
نقش فعال دارند تا آنجا كه ارادة امور مبتني بر آراء عمومي
باشد.[14]
مقايسة اسلام و
دموكراسي
اسلام و دموكراسي هر دو براي حضور مردم و رعايت حقوق آنها نقش بسزايي قايل
است، بر اساس هر دو روش مردم ميتوانند يعني حق دارند كه در
تعيين سرنوشت خود وارد صحنه گردند، در تعامل و زدوبندهاي
سياسي شركت جويند و يا خود در اين را ستا مسندي را بهدست
آورند.
حال سؤال اين است كه كدام يك از اين دو روش بهشكل عالي و
پرفروغتر براي افراد جامعه بهاء ميدهد و منافع عمومي را
بيشتر تأمين ميكند؟
بدون شك تمام اصول و مؤلّفههاي دموكراسي در اسلام است. يعني
اسلام هم براي مردم حقوق و آزادي در چارچوب قانون قايل است،
بهكرامت انساني احترام ميگذارد، حقوق شهروندي، عدالت
اجتماعي، مشاركت عمومي، حق حيات، حق تعليم و تربيت، حرمت
خانواده، برائت ذمه و... را بهبهترين وجه تضمين كرده است.
علاوه بر اينها اسلام داراي ويژگيهاي است كه هرگز در دموكراسي
وجود ندارد.
اسلام آيين فطرت است. يعني اسلام آيين مطابق بانيازهاي حقيقي و
پاسخگوي نيازهاي انساني ميباشد.
اهداف اسلام جهان شمول است. يعني اسلام بهعنوان يك آيين جهاني
بهسعادت همة انسانها مي انديشد و طرح آن شامل بهبود زندگي
مادّي و معنوي بشريت است.
آموزههاي اسلامي جنبة جهاني دارد، حكومت اسلامي و مسلمانان
وظيفه دارند زمينه نشر فرهنگ و آموزههاي اسلامي را ميان
ملتهاي مختلف فراهم سازند.
از نظر اسلام سرنوشت انسانها باهم مرتبط است و همه در برابرهم
مسؤول اند. پيامبر عزيز اسلام فرمود:«كلّكم راع و كلّكم
مسؤول عن رعيته»[15]
اسلام بهفكر نجات بشريت است و رهائي ملتهاي تحت ستم اتوپياي
بزرگ اسلامي را شكل ميدهد.[16]
لازم است بدانيم كه اسلام و دموكراسي در كنارهم قرار نميگيرد
و بهاصطلاح اين دو مانع الجمع اند. بهعلت اين كه اسلام و
دموكراسي اختلاف مباني دارد. ريشه و مبناي حكم و قانون اسلام
الهي و وحياني است، و بايد از طرف ذات پروردگار بهوسيلة
جبرئيل بر فرد خاصّي نازل گردد. بهعبارت ديگر در اسلام اساس
حكومت و قانون هر دو پروردگار عالميان است. پس لازم است، حاكم
بهنحوي منصوب از طرف او باشد و قانوني را كه او نازل كرده است
اجرانمايد.[17]
اما مبناي دموكراسي راي اكثريت مردم است، مردم حاكم و
قانونگذار را انتخاب ميكنند و خود را تحت حاكميت آنها در
ميآورند. جمعيتي كه بهحاكم و دستگاه قانونگذاري راي ميدهند
يك سان نيستند شامل نوجواناني بهسن تكليف رسيده تا كهن سالان
فرتوت زمينگير ميشود و زن و مرد هر دو حق راي دارند.
اين جمعيت راي دهنده مركب از افراد فاقد سواد، كم سواد، سواد
متوسط، عالي و داراي برد تخصصي ميباشند، قدر مسلم اين است كه
غالب اين جماعت عوام، نوجوانان و زنان هستند و نخبگان و
فرهيختگان اقليت ناچيزي اند. بههمين لحاظ منتقدين دموكراسي از
مهد دموكراسي بيشتر از جاهاي ديگر ميباشند.
هرودت مورخ يوناني: دموكراسي يوناني را حكومت تودة جاهل و خود
خواه و تهيدست ميدانيست و بر آن بود كه مردم نيازمند حمايت و
ارشاد پادشاهان اند.
افلاطون دموكراسي را به مردم فريبي متهم ميكند زيرا رهبران
حكومت دموكراسي چيزهاي به مردم ميگويند كه مورد علاقة آنها
است نه مورد نيازشان؛ در عين حال وي معتقد است كه دموكراسي
بهترين نوع حكومت در ميان بين بدترين انواع حكومتها مثل
اليگارشي جباريت و دموكراسي است.
بهنظر ارسطو حكومت طبقات متوسط بهترين نوع حكومت است زيرا از
اعتدال برخودار است و حكومت توانگران و تهيدستان به راه افراط
و تفريط ميگرايد.
بهنظر هابز دموكراسي بهمعناي حكومت مستقيم مردم از طريق مجلس
عمومي در عمل اجرا ناپذير است و عامة مردم صرفاً در انديشه
خواستهاي خصوصي خويش اند، و به وسيلة مردم فريبان سياسي و
مذهبي فريفته ميشوند. بيشترين نقشي كه ميتوان در حكومت براي
مردم در نظر گرفت، اين است كه نسبت به قدرت حاكم اعلام رضايت
كنند.
از نظر ادموند برك، دموكراسي شرم آورترين نوع حكومت است؛ زيرا
چنين حكومتي هيچ معياري را برتر از راي و نظر تودةها
نميدانند.[18]
بنابراين اسلام و دموكراسي اصلاً باهم قابل قياس نيستند، چون
از لحاظ سازوكار باهم مباينت دارد. در رأس نظام اسلامي ذات
احديت قرار دارد كه عالم بهجميع مايحتاج بندگان و مخلوقات خود
است و هرتفضلي كه ميكند ناشي از حكمت وجودي اوست كه بهخاطر
برطرف كردن نياز بشريت صورت ميگيرد.
اما در رأس دموكراسي يك مشت عوام قرار دارند، كه خير و صلاح
خود را كمتر تشخيص ميدهند، به راحتي فريب ميخورند، زود
احساسي ميگردند و تحت تأثير تبليغات كانديداها قرار ميگيرند
و بسيار اندك راي شان از روي خرد ورزي و تعقل است.
بعضي از معاصرين عقيده دارند كه:
دموكراسي بهمعناي علمي آن، مبتني بر
دو پايه است:
يك: حاكميت ملت در مقابل ديكتاتوري سياسي كه حاكميت را از آن
زمامدار ميداند بهموجب اين حاكميت ذاتي، ملت ميتواند سر
نوشت خود را بهدست خود تعيين نمايد و هم ميتواند بهموجب
نظرية قرارداد اجتماعي اين حاكميت را بههيأت حاكمه بسپارد.
دو: حق وكالت در قانونگذاري كه در تؤري دموكراسي يك حق ثابتي
است كه ملت بر اساس آن ميتواند آنچه را كه بهمصلحت خود تشخيص
ميدهند، قانونگذاري نمايند و يا اين حق را به موجب قرار داد
اجتماعي، بههيأتهاي قانونگذاري كه از طرف ملت نمايندگي
ميكنند واگذار كنند.
اسلام هر دو فرض بالا را بهصراحت رد ميكند زيرا در اسلام،
انسان نهحق حاكميت برخود را دارد و نه برديگران و نه براي خود
حق قانونگذاري و تشريع دارد و نه براي ديگران. همان گونه كه در
كتاب خود مي فرمايد:
1_ ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلا للَّهِ/ يوسف 40 و 67 و انعام 57﴾
حكم تنها از آن خداست؛ فرمان داده كه غير از او را نپرستيد.
2_ ﴿أَمِ اتخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَّهُ هُوَ
الْوَلىُّ وَ هُوَ يحْىِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ
قَدِيرٌ / شوراى 9﴾ آيا آنها غير از خدا را ولىّ خود
برگزيدند؟! در حالى كه «ولىّ» فقط خداوند است و اوست كه مردگان
را زنده مىكند، و اوست كه بر هر چيزى تواناست!
3_ ﴿أَ فَحَسِب الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يتَّخِذُوا عِبَادِى
مِن دُونى أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ
لِلْكَفِرِينَ نُزُلاً/ كهف 102﴾ آيا كافران پنداشتند
مىتوانند بندگانم را به جاى من اولياى خود انتخاب كنند؟! ما
جهنم را براى پذيرايى كافران آماده كردهايم!
4_ ﴿مَا كانُوا يستَطِيعُونَ السمْعَ وَ مَا كانُوا
يبْصِرُونَ/ هود 20 ﴾ و جز خدا، پشتيبانهايى نمىيابند!
5_ ﴿قُلْ أَ غَيرَ اللَّهِ أَتخِذُ وَلِيا فَاطِرِ السمَوَتِ
وَ الأَرْضِ/ انعام 14﴾
بگو: «آيا غير خدا را ولىّ خود انتخاب كنم؟! (خدايى) كه
آفريننده آسمانها و زمين است.
از نظر اسلام انسان اين حق را ندارد كه براي خود، ديني را
تشريع و نظامي را در زندگي دنيوي خود قانونگذاري نمايد.
بهدليل آياتي كه به صراحت ميفرمايد: ﴿أَفَغَيرَ دِينِ
اللَّهِ يبْغُونَ وَ لَهُ أَسلَمَ مَن فى السمَوَتِ وَ
الأَرْضِ طوْعاً وَ كرْهاً وَ إِلَيهِ يرْجَعُونَ/ آل عمران 83
﴾ آيا آنها غير از آيين خدا مىطلبند؟! (آيين او همين
اسلام است؛) و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، از روى
اختيار يا از روى اجبار، در برابرِ (فرمان) او تسليمند، و همه
به سوى او بازگردانده مىشوند.[19]
﴿اتَّبِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَيكُم مِّن رَّبِّكمْ وَ لا
تَتَّبِعُوا مِن دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً مَّا
تَذَكَّرُونَ/ اعراف 3﴾ از چيزى كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده، پيروى كنيد!
و از اوليا و معبودهاى ديگر جز او، پيروى نكنيد! اما كمتر
متذكّر مىشويد.
و اين دو اصلي است كه در اسلام، ارتباط مستقيم با «توحيد»
دارد. اما دموكراسي از نظر علمي اين دو اصل را نفي ميكند و
ملت را منبع «حاكميت و قانونگذاري» ميداند و اين، با اصل
توحيد كاملاً تضاد دارد و لذا هر چند كه از نظر سياسي، امروز
نظامها و جوامع غير الحادي نيز دموكراسي را پذيرفتهاند ولي
فلسفة حاكم بر دموكراسي همان «الحاد» است.[20]
برتري نظام
اسلامي بر نظام دموكراسي
برتري نظام حقوقي و سياسي كه اسلام ارائه ميدهد، بر ساير
نظامهاي ديني و لاييك بر كسي پوشيده نيست. اين يك واقعيت علمي
است. يعني هر كسي كمترين مطالعه و تحقيقي در اين زمينه انجام
دهد بهكُنْه مطلب ميرسد.
آنچه كه قواعد حقوقي اسلام را از آموزههاي مكاتب ديگر مجزّا و
برتر بهنمايش ميگذارد ويژگيهاي بسيار آشكاري است كه در اين
مكتب وجود دارد كه ذيلاً بهقسمتهاي از آن اشاره ميشود.
1_
اسلام داراي يك ايدئدلوژي ناب است. ايدئدلوژي كه در آن شرك و
الحاد راه ندارد. در باور اسلامي معمار اصلي جهان هستي خداي
واحد ميباشد، چون اگر دو يا چند خداي ديگر وجود مي داشت موجب
فساد مديريتي ميشد و كار جهان بهفرجام نميرسيد. قرآن كريم
ميفرمايد:
﴿لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسدَتَا /
الأنبياء/ 22﴾
اگر در آسمان و زمين، جز «اللّه» خدايان ديگرى بود، فاسد
مىشدند (و نظام جهان به هم مىخورد). اما در هيچ مكتب و مذهب
ديگر اين باورناب وجود ندارد.
2_ تمام احكام اسلام در كتابي گيرد آمده كه مايقين داريم از
طرف آن ذات يگانه نازل گرديده و خود در يك فراخوان جهاني
ميگويد: ﴿وَ إِن كنتُمْ فى رَيبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلى
عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَ ادْعُوا
شهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ/ بقره
23﴾ و اگر در باره آنچه بر بنده خود (= پيامبر) نازل كردهايم
شك و ترديد داريد ،( دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد؛ و
گواهان خود را (غير خدا) براى اين كار، فرا خوانيد اگر راست
مىگوييد!.
در حال كه اين داعية اسلام را روشن فكران و نظريه پردازان جهان
شنيدهاند؛ اما از خلق و انشاء يك سوره بهكوتاهي سورة مباركة
كوثر هم عاجز ماندهاند. قرآن همة منكران و شكّاكان جهان را
بهمبارزه خواسته است. اما آنهائي كه در برابر قرآن سكوت
كردهاند نه بهخاطر اين است كه نخواستهاند. بلكه
نتوانستهاند. چون آنهاي كه دست بهاقدام زدند بيشتر باعث
رسوائي خود گشتند تا اسلام.
3_
از نظر دين مقدّس اسلام، بشر گل سرسبد آفرينش است، هدف اسلام
سعادت و رشد جنبههاي كمال جوئي انسان ميباشد، تعاليم اسلام
در جهت هدايت بشر نازل شده است. اما فرزندان آدم در انتخاب خود
كاملاً آزاد ميباشند، قرآن ميگويد: ﴿إِنّا هَدَيناهُ
السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا / الإنسان، 3﴾
ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا
ناسپاس!. اما نظامهاي ديگر چنين اهتمامي را در جهت ترقي نسل
آدميان ندارد، بلكه اهداف مادّي بر مقاصد معنوي آنها مقدم
است.
4_
مخالفت اسلام بانظام طبقاتي: اسلام با سيستم طبقاتي در جامعه
مخالف است، در اسلام يكسان نگري و تساوي حقوق مردم از اهم
مسايل و جزء مباني ديني قلمداد شده است. قرآن ميفرمايد:
﴿مَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى
فَللَّهِ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْيتَمَى وَ
الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ كىْ لا يكُونَ دُولَةَ بَينَ
الأَغْنِياءِ / الحشر؛ 7﴾ آنچه را خداوند از اهل اين
آباديها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خويشاوندان
او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا (اين اموال
عظيم) در ميان ثروتمندان شما دست بهدست نگردد.
حضرت اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايد:«
وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ
لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ
لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يعُودَ أَسْفَلُكُمْ
أَعْلاكُمْ وَ أَعْلاكُمْ أَسْفَلَكُمْ وَ لَيسْبِقَنَّ
سَابِقُونَ كَانُوا قَصُرُوا وَ لَيقْصُرَنَّ سَبَّاقُونَ
كَانُوا سَبَقُوا»[21]
سوگند به خدايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به
حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مىشويد، چون دانهاى كه در غربال
ريزند، يا غذايى كه در ديگ گذارند به هم خواهيد ريخت، زير و رو
خواهيد شد، تا آن كه پايين به بالا، و بالا به پايين رود، آنان
كه سابقهاى در اسلام داشتند، و تاكنون منزوى بودند، بر سر كار
مىآيند، و آنها كه به ناحق، پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد.
5_
مبارزة اسلام باتبعيضات نژادي: در كتاب آداب النفوس طبرى آمده
كه پيامبر(ص) در اثناء ايام تشريق (روزهاى 11 و 12 و 13 ذى
الحجه است) در سرزمين منى در حالى كه بر شترى سوار بود رو به
سوى مردم كرد و فرمود : «يا ايها الناس! الا ان ربكم واحد و
ان اباكم واحد ، الا لا فضل لعربى على عجمى ، و لا لعجمى على
عربى، و لا لاسود على احمر، و لا لاحمر على اسود، الا بالتقوى
الا هل بلغت؟» قالوا: نعم! «قال: ليبلغ الشاهد الغائب»[22]
اى مردم بدانيد! خداى شما يكى است و پدرتان يكى، نه عرب بر عجم
برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياهپوست بر گندمگون و نه
گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا، آيا من دستور الهى را ابلاغ
كردم؟ همه گفتند: آرى! فرمود: اين سخن را حاضران به غائبان
برسانند.
و در جاي ديگر فرمود: و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه
اتقاكم. شما همگى فرزندان آدميد ، و محبوبترين شما نزد خدا
باتقواترين شما است.
ولى عجيب است كه با اين تعليمات وسيع و غنى و پربار هنوز در
ميان مسلمانان كسانى روى مساله نژاد و خون و زبان تكيه مىكنند
، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى ، و وحدت دينى مقدم
مىشمرند ، و عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كردهاند ، و با
اينكه از اين رهگذر ضربههاى سختى بر آنان وارد شده گوئى
نمىخواهند بيدار شوند، و به حكم اسلام باز گردند.[23]
6) حمايت از مستضعفان: امام علي(ع)در نهجالبلاغه ميفرمايد:
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ
الَّذِينَ لا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ وَ
الْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى فَإِنَّ
فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ احْفَظِ
لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ وَ اجْعَلْ
لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلاتِ
صَوَافِي الإِسْلامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلأَقْصَى
مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلأَدْنَى وَ كُلٌ قَدِ
اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ وَ لا يشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ
فَإِنَّكَ لا تُعْذَرُ بِتَضْييعِ التَّافِهِ لإِحْكَامِكَ
الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ فَلا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لا
تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لا يصِلُ
إِلَيكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيونُ وَ
تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ
أَهْلِ الْخَشْيةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْيرْفَعْ إِلَيكَ
أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالإِعْذَارِ إِلَى
اللَّهِ يوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاءِ مِنْ بَينِ
الرَّعِيةِ أَحْوَجُ إِلَى الإِنْصَافِ مِنْ غَيرِهِمْ وَ
كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِي تَأْدِيةِ حَقِّهِ
إِلَيه.ِ[24]
سپس خدا را خدا را در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه، كه هيچ
چارهاى ندارند، (و عبارتند) از زمين گيران، نيازمندان،
گرفتاران، دردمندان. همانا در اين طبقه محروم گروهى خويشتن
دارى كرده، و گروهى به گدايى دست نياز بر مىدارند.
پس براى خدا پاسدار حقّى باش كه خداوند براى اين طبقه معين
فرموده است: بخشى از بيت المال، و بخشى از غلّههاى زمينهاى
غنيمتى اسلام را در هر شهرى به طبقات پايين اختصاص ده، زيرا
براى دورترين مسلمانان همانند نزديكترين آنان سهمى مساوى وجود
دارد و تو مسئول رعايت آن مىباشى.
مبادا سر مستى حكومت تو را از رسيدگى به آنان باز دارد، كه
هرگز انجام كارهاى فراوان و مهم عذرى براى ترك مسئوليتهاى
كوچكتر نخواهد بود.
همواره در فكر مشكلات آنان باش، و از آنان روى بر مگردان، به
ويژه امور كسانى را از آنان بيشتر رسيدگى كن كه از كوچكى به
چشم نمىآيند و ديگران آنان را كوچك مىشمارند و كمتر به تو
دسترسى دارند.
براى اين گروه، از افراد مورد اطمينان خود كه خدا ترس و
فروتنند فردى را انتخاب كن، تا پيرامونشان تحقيق و مسائل آنان
را به تو گزارش كنند.
سپس در رفع مشكلاتشان به گونهاى عمل كن كه در پيشگاه خدا عذرى
داشته باشى، زيرا اين گروه در ميان رعيت بيشتر از ديگران به
عدالت نيازمندند، و حق آنان را به گونهاى بپرداز كه در نزد
خدا معذور باشى.[25]
7_
تأكيد بر اخلاق و حقوق مردم: اسلام نه مثل مسيحيت خلاصه در
اخلاق است ونه مثل ساير نظامها زياده روي در حقوق. بلكه اخلاق
و حقوق هر دو در اسلام از جايگاه عالي برخوردار است و تأكيد
روي هر دو عنصر شده است. امام علي(ع)به مالك اشتر فرمود:
وَ لْيكُنْ أَحَبُّ الأُمُورِ إِلَيكَ أَوْسَطَهَا فِي
الْحَقِّ وَ أَعَمَّهَا فِي الْعَدْلِ وَ أَجْمَعَهَا لِرِضَى
الرَّعِيةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يجْحِفُ بِرِضَى
الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يغْتَفَرُ مَعَ رِضَى
الْعَامَّةِ.[26]
دوست داشتنىترين چيزها در نزد تو، در حق ميانهترين، و در عدل
فراگيرترين، و در جلب خشنودى مردم گستردهترين باشد، كه همانا
خشم عمومى مردم، خشنودى خواص (نزديكان) را از بين مىبرد، امّا
خشم خواص را خشنودى همگان بىأثر مىكند.[27]
وباز فرمود: وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيةِ وَ
الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ وَ لا تَكُونَنَّ
عَلَيهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ
صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ
لَكَ فِي الْخَلْقِ يفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ
لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يؤْتَى عَلَى أَيدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ
الْخَطَاءِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلَ
الَّذِي تُحِبُّ أَنْ يعْطِيكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ
صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الأَمْرِ عَلَيكَ
فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاكَ وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ
أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلاكَ بِهِمْ.[28]
مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده، و با همه دوست و
مهربان باش.
مبادا هرگز، چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت
دانى، زيرا مردم دو دستهاند، دستهاى برادر دينى تو، و دسته
ديگر همانند تو در آفرينش مىباشند. اگر گناهى از آنان سر
مىزند يا علّتهايى بر آنان عارض مىشود، يا خواسته و
ناخواسته، اشتباهى مرتكب مىگردند، آنان را ببخشاى و بر آنان
آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو
آسان گيرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و
خدا بر آن كس كه تو را فرماندارى مصر داد والاتر است، كه انجام
امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسيله آزمودن تو
قرار داده است.[29]
8_
در اعتقاد اسلامي حاكميت از آن خداوند است كه در مورد خاص اين
سمت را به پيامبران، امامان و بندگان صالح خود واگذار كرده
است. براي بندگان صالح شرايطي ذكر شده كه بعض آن چنين است:
1- 8/ از نظر علم لازم است كه در بالاترين سطح باشد
2- 8/ از نظر رفتار صبور، گشاده رو و با سعة صدر باشد.
3- 8/ از نظر روابط اجتماعي عدالت را برهمه چيز ترجيح دهد.
4- 8/ ازنظر رعايت مصالح، منافع و مصالح مردم را برهر چيزي
ديگري مقدم كند.
5- 8/ از نظر مقام بهمنصب خود بهچشم امانت بنگرد.
6- 8/ ازنظر برخودر بامردم صميمي باشد.
7- 8/ ازنظر تصميم، مصمم و جدّي بوده با دشمنان مردم سازش
نكند.[30]
9_
قبلاً گفتيم قانونگذاري در اسلام مختص ذات احديت است، دليل آن
اين است كه قانونگذار بايد:
1- 9/ عالِم بهجميع خصوصيات و احتياجات انسان باشد.
2- 9/ عالِم به تمام خواص اشياء و رابطة آن با احتياجات انسان
باشد.
3- 9/ از حوادث آينده كه ممكن است اتفاق افتد آگاه باشد.
4- 9/ از لغزش و اعمال سليقه مبرّا باشد.
5- 9/ فقط به منافع افراد و اجتماع بنگرد نهمنافع شخص خودش.[31]
چنين ويژگيهاي در ساير نظامها كمتر مورد توجّه و گزينش است.
نقش مردم در
نظامهاي سياسي افغانستان
معمولاً در حقوق اساسي كشورها حدود، اختيارات، نقش و دخالت
مردم در مسايل سياسي مطرح و مورد شناسائي قرار ميگيرد. بندها،
اصول و موّاد خاص از قانون اساسي به وجايب ملت تعلق مييابد و
موارد ايفاي نقش در آن مشخص ميگردد. همانگونه كه در اصل ششم
قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران آمده كه: در جمهوري اسلامي
ايران امور كشور بايد بهاتكاي آراي عمومي اداره شود، از راه
انتخابات، انتخاب رييس جمهور، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي،
اعضاي شوراها و نظاير اينها، يا از راه همه پرسي درمواردي كه
در اصول ديگر اين قانون معين ميگردد. و در اصل هشتم ميخوانيم
كه: در جمهوري اسلامي ايران دعوت بهخير، امر بهمعروف و نهي
از منكر وظيفهاي است همگاني و متقابل بر عهدة مردم نسبت
بهيكديگر، دولت نسبت بهمردم ومردم نسبت بهدولت. و نيز در
اصل نهم حفظ استقلال، وحدت و تماميت ارضي ايران وظيفه دولت و
آحاد ملت وانمود گرديده است.[32]
در قانون اساسي كشور ما هم مادة چهارم ميگويد:
حاكميت ملي در افغانستان به ملت تعلق دارد كه بهطور مستقيم يا
توسط نمايندگان خود آن را اعمال ميكند. در مادّة 33 آمده كه
اتباع افغانستان حق انتخاب كردن و انتخاب شدن را دارا
ميباشند. در مادّة 36 اتباع افغانستان حق دارند براي تامين
مقاصد جايز و صلح آميز، بدون حمل سلاح ، طبق قانون اجتماع و
تظاهرات نمايند. و در مادّة 49 تصريح كرده كه: سهم گيري فعّال
در حالت جنگ ، آفات و ساير حالاتي كه حيات وآسايش عامه را
تهديد كند، از وجايب ملي هر افغان ميباشد.[33]
همان گونه كه مشخص است قانون اساسي فعلي، اولين ميثاق ملي است
كه براي مردم جايگاه خاص قايل شده است. هرچند در قوانين اساسي
گذشته هم بحث شوراي ملي و انتخابات مطرح شده بود، و موادّي از
قانون اساسي، از زمان آمان اللّه خان تاحكومت نجيب بهشوراي
ملي و انتخاب آن از سوي مردم اختصاص يافته بود. ولي هيچ گاه
اتفاق نيفتاد كه مردم پاي صندوقهاي راي بروند و نمايندگاني را
براي شوراي ملي برگزينند و تا قبل از برگزاري انتخابات رياست
جمهوري در 18 ميزان 1383، كسي بهخاطر ندارد كه در كشور ما
صندوق رايي گذاشته شده باشد و از مردم در خواست آراء كرده
باشد.
پس اگر انتخابات سنبلة امسال برگزار شود بايد بگويم اين دومين
انتخاباتي عمومي ملي است كه مردم را بهپاي صندوقهاي راي حاضر
ميكند و از آنها ميخواهد كه نمايندگان خود را بهمجلس اعزام
نمايند.
با اين كه از ديد حقوقدانان هرگاه انتخابات بهطور مطلق و بدون
قيد بهكار رود مقصود انتخابات وكلاء مجلس ملي يا سنا است، اما
دولت مردان سابق افغانستان هرگز در قيد و بند مفاهيم و محتواي
موادّ قانون اساسي نبودهاند. مادة چهل قانون اساسي امان اللّه
خان ميگويد: عضويت در شوراي دولت و شوراهاي محلي انتخابي و
انتصابي خواده بود،[34]
و موّاد بعد از آن شرايط عضويت در مجلس شورا را بيان ميكند.
اما متأسفيم از اين كه چنين سنتهاي هيچ گاه در كشور ما پديد
نيامد و اساس نهادهاي مدني و حاكميت مردم شكل نگرفت، تا آرام
آرام كشور بهسوي فضاي باز و قابل تحمل سوق داده شود. در
قوانين بعدي هم چنين موّادي بهتصويب رسيده بود؛ اما هيچ كدام
در جهت تثبت حقوق مردم مؤثر واقع نشد.
نظام فعلي كشور
البته ميدانيم كه سيستم حكومتي امروز كشور ما رياستي است.
سيستم رياستي يعني اين كه رييس جمهور مستقيماً از طرف مردم
انتخاب ميشود، اما خودش اعضاء كابينهاي خود را بر ميگزيند،
راي اعتماد از مجلس هم نميگريد و در مقابل آن پاسخگوهم نيست.
همچنين مردم مستقيماً اعضاء پارلمان را انتخاب ميكنند.
بنابراين هيج يك از دو نهاد از همديگر كسب قدرت نميكنند پس
نميتوانند برهمديگر نظارت نمايند.[35]
از آنجا كه ما ملت استبداد زده هستيم، پايههاي قدرت حكومت
قرون وسطايي نظام شاهي برشانههاي ماسنگيني ميكرد كه
بهجمهوريت نويد داده شديم. بعد از اندكي معلوم شدكه نظام
جمهوري هم بر اساس نياز مردم افغانستان تأسيس نشده است، لذا
پايدار نماند و توسط عناصر رقيب بهخونين ترين وجه ممكن بهخاك
وخون كشيده شد و راهي زباله دان تاريخ گرديد.
وابستگي آشكار كودتا چيان هفت ثور بهنظام الحادي سوسياليزم
شرق و بهميدان آمدن عملي آنها براي ستيز با فرهنگ، اعتقادات
و باورهاي مردمي باعث گرديد كه ملت افغانستان يك پارچه فرياد،
خروش و خشم گردند و بامشتهاي گره خورده بهتعصب ايمان و عقايد
برسر بچه كمونيستها بكوبند.
پس از صحنه خارج كردن زادة كفر و الحاد باپديدة كم ظرفيت
حاكميتي مواجه شديم كه خود را دولت اسلامي افغانستان خواند و
فكر ميكرد نشستن بركرسي قدرت همان و حكم راندن بر تماميت ارضي
كشور همان!.
مثلي كه كاخهاي فرمان روايي كابل به ساكنان خود درس
بيدادگري، خشونت و قساوت ميآموزد و براي جنايات ضد بشري
توجيهي دارد كه معارف الهي پروفيسورها را هم تحت شعاع قرار
ميدهد. لذا ميبينيم كه اين دولت خود خواندة اسلامي بيشترين
ويراني و آلام را براي مردم كشور بهارمغان ميآورد.
اين نظام هم دوام نيافت و پس از چند صباحي بهدست عناصر افراطي
جحد و تحجر تومار ننگين آن درهم پيچيده شد و با نام و نشان خود
بر فيض آباد بدخشان رانده گرديد.
مردم يك دفعه جاخوردند، بيرق سفيد جوانه هاي اميد به زندگي را
در وجود شان زنده كرد و اميد به بازگشت به زندگي قوّت يافت همه
فكر ميكردند كه فرشتههاي نجات آمده است و ديگر جنگي وجود
نخواهد داشت ولي افسوس و صد افسوس!.
از قديم گفته اند كه چراغ ظلم تاصبح فروزان نميماند. طالبان
هم بهدست اربابان خود تارومار شدند و بهنام تروريست و
القاعده در مغارههاي كوه و دشت و دمن طعمة آتش خشم و كينه ولي
نعمت خود گرديدند و ميرود كه فقط لكههاي ننگ و نفرت از آنها
در صفحات تاريخ باقي بماند وبس.
در عصر حاكميت دموكراسي هستيم! و شاهد اقتدار نيمه جان نظامي
كه با آراء خود راهي كاخ قدرت و سياست ساختهايم!. باتوجّه به
اختيارات كه در قانون اساسي بهرييس جمهور اختصاص يافته است
خوف آن ميرود كه انديشه قومي ونژادي در محور دموكراسي
خودنمايي كند و نيتهاي انحصارگرايي، قوميت محوري و
تماميت خواهي در قالب نو دنبال گردد و حالت شخصي بر ماتكرار
شود كه از زير باران بلند شده در زير نودان بنشيند.
بنابراين مجلس ملي و قوة مقننه تنها شانس ملت افغانستان و مظهر
قدرت و حاكميت مردمي ميتواند باشد. چه اينكه مادة هشتادونهم
قانون اساسي صراحت دارد كه ولسي جرگه صلاحيت دارد كه با
پيشنهاد يك ثلث اعضا جهت بررسي و مطالعه اعمال حكومت، كميسيون
خاص تعيين نمايد. و درماده نودويكم بند يك اتخاذ تصميم در مورد
استيضاح از هر يك از وزرا مطابق بهحكم ماده نودودوم اين قانون
اساسي به ولسي جرگه اختصاص يافته است. وماده نود و دوم بيان
ميكند: ولسي جرگه به پيشنهاد بيست فيصد كل اعضا ميتواند از
هر يك از وزرا استيضاح به عمل آورد.[36]
نقش مردم در
انتخابات
باتوجه به موارد فوق نقش مردم در انتخابات را اين طور ميتوان
بر شمرد كه:
1_ حضور پرشور مردم در پاي صندوقهاي راي بهمنزلة تثبيت نظام
سياسي حاكم تلقي شده و بيانگر رضايت مردم از وضعيت موجود است.
و اين حضور پرشور بهنفع نظام سياسي حاكم تمام ميشود.
همانگونه كه عكس آن هم صادق است يعني كناره گيري مردم و اجتناب
از راي دادن حاكي از فاصله مردم و نظام خواهد بود و جايگاه
مردمي حاكميت را باسؤوال مواجه ميسازد.
2_ مردم با انتخاب افراد فهيم، انديشمند و دلسوز ميتوانند يك
مجلس مقتدر و كار آمد بهوجود آورند كه در مقابل قدرت طلبي و
خود كامگي قوة اجرايي استاده و از منافع ملي باچنگ و دندان
دفاع نمايند.
3_ اگر بخواهيم بهسرنوشت تلخ گذشته دچار نشويم گزينش
نمايندگان بسيار مهم است، آگاهي مردم از ناكامهاي گذشته
ميتواند راهنماي تصميم عاقلانه آينده باشد لذا آينده نگري و
عقلانيت ميطلبد كه مردم نسبت بهانتخاب افراد دقت كافي داشته
باشند.
4_ اگر نمايندگان پارلمان از عناصر دردمند و متعهد شكل گيرد
قادر است كه با تصويب قوانين مفيد و كار آمد مسير ترقي وتكامل
را به فراروي ملت افغانستان بگشايد و سير بازسازي كشور را
سرعت بدهد و زمينههاي زندگي توأم باصلح و امنيت را در كشور
فراهم نمايد.
5_ البته كار مردم با انتخابات نمايندگان پايان نمييابد، بلكه
از طريق تماس با روابط مردمي پارلمان ميتوانند انتقادات،
پيشنهادات و طرحهاي عملي خود با نمايندگان خود درميان گذاشته
و ضمن وادار سازي دولت به اجراي آن نظارت خويش راهم توسعه
دهند.
6_ مردم دركنار پارلمان ميمانند و هنگام احساس خطر ومهار
گسيختگي بخش اجرائي زنگ خطر را بهصدا در آورند و راههاي مهار
و كنترل را پيدا ميكنند.
7_ اگر دقت كنيم بهخوبي در مييابيم كه وضعيت كنوني در جهان
پيراموني ما محصول تلاش خستگي ناپذير مردم است كه براي تحصيل
حقوق و بهدست آوردن آزادي عمومي و توسعة اقتدار ملي نقش كليدي
داشته و دولتها را در برابر مطالبات خود متقاعد نموده و
اختيارات شان را محدود ساخته اند.
8_ توسعه حقوق زنان و سهيم ساختن آنها در اداره جامعه و قايل
شدن حق راي براي آنان از ديگر ايفاي نقش مردم است كه به تدريج
در جامعه جهاني روبه گسترش است و دولتها كمكم تسليم اين
فرايند ميشوند.
9_ ممكن گفته شود قدرت زيادي مجلس نيز باعث ناپايداري دولت
ميشود. وقتي دولت از استحكام و استواري بيبهره باشد باز
بهضرر منافع مردم است. اما باتوجه به رياستي بودن نظام و
اينكه اعضاء كابينه از مجلس راي اعتماد نميگيرند اين احتمال
كاملاً منتفي است. اين خطر اگر باشد متوجه نظام مبتني بر تفكيك
نسبي قوّا ميباشد.
10_ بهنظر ميرسد كه اصل اين است كه دولت مردان خود را در
مقابل خدا وملت مسؤول احساس كنند و مقام را به عنوان ابزار
خدمت به مردم تلقي كنند و متعهد به اجراي قانون باشد و اگر
نگرشها اساساً جوري ديگر باشد، مردم و مجلس چماق به دست پشت
سر آنها استاد شوند هم كاري اساسي صورت نميگيرد.
11_ البته مردم در انتخابات رييس جمهور هم وظيفه دارند كه به
كسي راي دهند كه واقعاً حافظ منافع كشور و متعهد بهحفظ تماميت
ارضي و پاسدار عقايد و فرهنگ ملي باشد. اما رييس جمهور يك نفر
است و در رأس نظام قرار دارد و داراي اختيارات وسيع ميباشد و
ميتواند در رهبري نظام اعمال سليقه و علايق باطني نمايند. ولي
نمايندگان پارلمان افراد فراوان اند كه اگر متحد، همدرد و
همهدف باشند قادر خواهند بود كه مردم را بهآرمانهاي شان
برسانند و مشكلات جامعه را به حداقل برسانند و راهكارهاي عملي
جهت بهبود وضعيت مردم بيبند. لذا ميشود ادّعا كرد كه دقت
مردم در قدم اول است و شايستگي نمايندگان در قدم بعدي قرار
دادر.
پي نوشت
1.
عبدالحميد ابوالحمد، مباني علم سياست، جلد اول، ص
197، چاپ نهم 1382
2. آيتالله مكارم شيرازي و
همكاران، پيام قرآن، ج10، ص 4، چاپ سوم 1377.
3. عبدالحميد ابوالحمد مباني علم
سياست، ، ج اول، ص 203.
4. ابوالفضل قاضي،
بايستههاي حقوق
اساسي،
ص
103، چاپ سيزدهم زمستان 1382.
5. ولي الله يوسفيه، احزاب سياسي،
ص112، چاپ سوم 1351.
6. جسين بشيريه، جامعه شناسي
سياسي(نقش نيروهاي اجتماعي در زندگي سياسي) ص299،
چاپ نهم 1382.
7. ابوالفضل قاضي،
پيشين،
ص 105
[8]
. عبدالرسول
بيات باهمكاري جمعي از نويسندگان، فرهنگ واژهها، ص
274 چاپ دوم 1381.
[9]
. ابوالفضل
قاضي، بايستههاي حقوق اساسي، ص 118.
[10]
. آيت اللّة
مكارم شيرازي و همكاران، پيام قرآن، ج 10، ص 53.
[11] . امام على بن ابى
طالب(ع)،نهج البلاغه، جلد اول، انتشارات دار الهجره
قم.
[12]
. استاد محمد دشتى، ترجمه
نهجالبلاغه
امام
على(عليهالسلام)،
خطبة 16، ص 47، چاپ اول 1383، قطع جيبي، انتشارات
پويشگر.
[13]
. همان،
خطبة 6، ص 43.
[14]
. مرتضي
نجفي و فريد محسني،حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران، ص
123، چاپ دوم 1381.
[15]
تاج الدين شعيرى،جامع الأخبار، ص
119، انتشارات رضى قم، 1363.
[16]
. عبدالحكيم
سليمي،نقش اسلام در توسعة حقوق بين الملل، ص 56، چاپ
اول بهار 1382، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام
خميني( ره).
[17]
. استاد
محمد تقي مصباح يزدي، نظريه سياسي اسلام، جلد اول
قانونگذاري، ص 287، چاپ دوم پاييز 1378، انتشارات
مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني( ره).
[18]
. حسين
بشيريه،آموزش دانش سياسي، 441 الي 443، چاپ سوم
1382.
[19]
. ترجمه
حضرت آيت اللّه مكارم شيرازي.
[20]
. آيت اللّه مهدي آصفي، عقيل سعيد،
محمد عبدالجبار،
قرائتهاي
معاصر از انديشة سياسي اسلام، نوشتة ترجمة سرور دانش،
ص 40، چاپ اول بهمن 1367، مؤسسه فرهنگي ثقلين.
[21]
. على نقى فيض الاسلام،
پيشين،
خ 15.
[22] . آيت اللّه مكارم
شيرازي، تفسير نمونه، ج 22 ، ص 201 .
[23] . همان، ج 22، ص 202.
[24] . على نقى فيض الاسلام،
پيشين، نامه 53.
[25]. محمد
دشتى،.ترجمهنهجالبلاغهامامعلى(عليهالسلام ص
423،
چاپ اول 1383، قطع جيبي انتشارات پويشگر.
[26] . على نقى فيض الاسلام
پيشين
، نامه 53.
[27] . محمد دشتى، پيشين ، ص
413.
[28] ، على نقى فيض الاسلام
پيشين،
نامه 53.
[29] . محمد دشتى، پيشين، ص
412.
[30]
. آيت اللّة مكارم
شيرازي، پيشين ، ج 10، ص132.
[32]
. قانون
اساسي جمهوري اسلامي ايران، چاپ پنجم 1382، نشر جمال،
ص 45 و 46.
[33]
. قانون
اساسي افغانستان، چاپ اول 1382، دارالانشاء كميسيون
قانون اساسي، كابل.
[34]
. متن كامل
قوانين اساسي افغانستان ( از 1301تا 1272، مقدمه سرور
دانش، تهيه ونشر مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان قم،
ص 88، چاپ اول 1374.
[35]
. عبدالحميد ابوالحمد، پيشين، ص 199.
[36]
. قانون
اساسي مواد 89، 91، 92.
|