|
محمد علي جويا
مقدمه
افغانستان جغرافيايي سياسي است كه در مدت زمان بسيار كوتاه به آزمايشگاه
تئوريهاي سياسي بدل گرديد. به ندرت اتفاق ميافتد كه يك نسل
از انسانها بتواند، جدا از استدلالهاي تئوريك، صحت و سقم يك
نظريه را در كنار كارآمدي آن درعمل تجربه نمايد. اگر بر اين
احتمال نادر تجربهي چندين نظريه را بيفزائيم، بر بعد آن
افزوده خواهد شد. اما ظاهراً اين پديدهي نادر، در كشور ما
اتفاق افتاد. تئوري پردازان سياست، حداقل سه نظريه بسيار معروف
و در عين حال قديمي را مورد بحث قرار دادهاند. اين سه نظريه
عبارتند از:
تئوري حكومت
استبدادي يا ديكتاتوري
تئوري حكومت استبدادي يا ديكتاتوري - تئوري حكومت
نخبگان، حكومت يك فرد مقتدر به عنوان شاه يا امپراطور، حكومت
پرولتاريا و... همگي انواع و اشكال مختلف همين نوع به حساب
ميآيند. به عنوان مثال در حكومت نخبگان بيش از همه بر فضيلت
تكيه ميشود، در حالي كه در حكومت پرولتاريا طبقه كارگر از
برجستگي خاص برخوردار است. اما همه انواع حكومت استبدادي در يك
چيز اشتراك نظر دارند و آن اينكه قدرت بايد متمركز باشد.
تئوري
بيحكومتي يا آنارشيسم
آنارشيستها نوع واحد را تشكيل نميدهند، بلكه يك طيف
هستند. از آنارشيستهاي افراطي تا اشكال مسالمت جويانهتري كه
حاضرند به حكومت و اقتدار دولت تن در دهند، اما با قيودي، همه
به نحوي در اين طيف شامل است. آنچه حلقهي اتصال اين سلسله را
تشكيل ميدهد، آن است كه همگي از زورگويي و اقتدار دولت ناراضي
هستند و آن را به مثابه باري كه بايد از دوش انداخت تلقي
ميكنند .
تئوري حكومت
دموكراتيك
اين تؤري نه مانند اقتدار گرايان، بر تمركز همه جانبه قدرت تكيه ميشود و
نه مانند آنارشيستها، به حكومت به مثابهي حيوان افسار
گسيختهاي نظر ميكنند كه بايد به هر نحوي از بين برود. آنها
بر اين باورند كه جامعهي انساني منهاي حكومت، در حال حاضر
تصور منطقي ندارد. اما از آن سو، نميتوان بر خود رايهاي
حكومت نيز يكسره راضي گرديد. راه حل منطقي كنترل قدرت و دولت
از راه تقسيم و توزيع آن در ميان تودهها ميباشد. بنابراين در
حكومت مردم سالار، گذشته از هر نوع شعار سرايي بر له يا عليه
آن، سبك كردن سايه سنگين چماق قدرت در نظر است. در قدم بعدي
ايجاد توازن منطقي ميان خواستههاي افسار گسيختهي قدرت طلبان
و خواستههاي آزادي طلبانهي تودهها و شهروندان.
نتيجهاي كاملاً منطقي و تا حدودي قهري اين توازن حل مناقشه
قدرت، از طريق نوبتي كردن آن ميباشد. به عبارت ديگر، اشباع
غريزهي قدرتطلبي انسانهاي جاه
طلب كه به هر حال، تلاش دارند قدرت را با هر قيمتي به دست
آورند. دموكراسي اين فرصت را فراهم ميسازد كه اين حس،
بهگونهاي كنترل شده و بر اساس يك نظم اشباع شود تا جلو فوران
و انفجار آن گرفته شده تا جامعه از پيامدهاي زيان بار آن در
امان باشد. در افغانستان، در كمتر از سي سال هر سه نوع حكومت
در اشكال مختلفش مجال يافت و تجربه گرديد. حكومت محمد ظاهر شاه،
محمد داود خان و حزب دموكراتيك خلق افغانستان و با يك فاصله،
حكومت طالبان، اشكال گوناگون حكومت استبدادي بودند كه با
فلسفهي تمركز قدرت بر سر كار آمدند. با اين تفاوت كه يكي
آشكارا خود را قبله عالم و سايهي خدا در زمين معرفي ميكرد.
اما سه نوع بعدي چهرهي استبدادي خود را در لعاب و نقاب
شعارهاي مد روز پنهان ميكردند. سردار داود خان، در نقاب
جمهوريت، حزب دموكراتيك خلق، در نقاب انقلاب و ترقي و كارگر
پرستي، طالبان در ملحفه و دستار دين.
حكومت مجاهدين، اگر نه به صورت رسمي، در عمل نمونه آنارشيسم و
هرج و مرج طلبي بود، و مزهي تلخ بيحكومتي را در كام مردم اين
سرزمين ريخت.
و اما اينك در آستانهي تجربهي ديگر هستيم، حكومت دموكراتيك
و مبتني بر ارادهي آزاد مردم. اين تجربه چگونه به دست آمد و
ما به چه اندازه يا دقت و تفكر به اين نتيجه رسيديم كه حكومت
از نوع دموكراسي بهترين و كارآمدترين حكومت است؟
ترديدي نيست كه حصول اين نتيجه، از راه تفكر سيستمي و
مقايسهاي نبوده است، چون حوادث با اين سرعت امكان اين را كه
جمعي صرفاً با تكيه بر استدلال منطقي دست به گزينش بزند، منتفي
ميسازد.
پس تنها دو عامل ميتواند در اين گزينش نقش داشته باشند:
نخست، قرار گرفتن در فضايي كه خود را بر ما تحميل ميكند و ما
تا حدّ زيادي در گزينش آن انتخاب ديگر نداريم. اين واقعيت
زماني روشن ميشود كه فاصلهي جامعه افغانستاني از محيط حكومت
دموكراتيك را در نظر بگيريم.
دوم، تجربهي شكست دو نوع اول از حكومت، جامعهي ما را
آمادهي پذيرش نوع دموكراتيك حكومت ساخت. البته اگر واقعيت
همين باشد، بدون شك كاري است از سر دقت و خردمندانه. كشور ما
هم از افراطيگري مذهبي رنج ديده است، هم از استبداد شاهي و
استبداد پرولتاريا، پس حداقل به تجربهاش ميارزد كه يك بار
حكومت دموكراتيك را نيز امتحان كند.
اما نكته مهم اين است كه دموكراسي كارهاي خاص به خودش را
ميطلبد كه نيازمند پاسباني و دقت سياست مداران از يك سو و
مردم به عنوان حكومت شوندگان، از سوي ديگر، ميباشد از اين رو،
لازم است آنان سازو كاري بينديشند.
يكي از اين ساز و كارها وجود قوانين خوب و منطبق با الزامات
حكومت مردم ميباشد كه يكي از زير مجموعههاي آن قانون
انتخابات است.
سئوال اساسي كه اكنون مطرح است، اين است كه آيا قانون
انتخابات افغانستان توانايي لازم براي تحقق آرمان عبور از
استبداد و آنارشيسم را دارد يا خير؟ اين مقاله با نگاه گذرا
سعي دارد به اين سئوال پاسخ بگويد. به نظر نگارنده اين سطور،
قانون انتخابات افغانستان عليرغم اينكه از قوانين گذشته
افغانستان امتيازاتي دارد، از ضعفهايي در رنج است كه بدون شك
روند گذار را تحت تأثير قرار ميدهد.
نگاهي به قانون
انتخابات
بر اساس ماده سي و سوم قانون اساسي، «قانون انتخابات براي تنظيم امور مربوط
به استفاده از حق انتخاب شدن و انتخاب كردن اتباع افغانستان،
به وجود ميآيد» در همين قانون تصريح ميگردد كه «كميسيون
مستقل انتخابات براي اداره و نظارت بر هر نوع انتخابات و
مراجعه به آراء عمومي مردم در كشور مطابق احكام قانون تشكيل
ميگردد»[1]
در بند يك ازمادهي يكصد و پنجاه و نهم قانون اساسي صدور
فرامين تقنيني مربوط به انتخابات در دورهي انتقالي از وظايف
دولت انتقالي افغانستان شمرده شده و در آن قيد گرديده است كه
مدّ ت اين وظيفه از شش ماه بيشتر نباشد.
اولين نكتهاي كه از كل اين فرايند به ذهن ميآيد، عدم رعايت
اصل تفكيك قوا است. در حكومتهاي مردم سالار به منظور ايجاد
توازن ميان دستگاههاي مختلف حكومت و رعايت اصل كنترل قدرت به
وسيلهي قدرت، قوّهي اجرايي همانگونه كه حق مداخله در امور
قضايي را ندارد، نميتواند در امور مربوط به دستگاه تقنيني
نيزمداخله نمايد.
اما قانون انتخابات فعلي به فرمان رئيس دولت و از سوي كميسيون
ويژه تدوين قانون انتخابات وضع و به وسيلهي توشيح رئيس دولت
نافذ گرديده است. كل فرايند وضع و تصويب از مجراي قوه مجريه
صورت پذيرفته و تكميل گرديده. البته اين اعتراض در گام نخست بر
قانون اساسي كشور وارد است چون مجوز اين درهم آميزي مستفاد از
بند (1) ماده 159 قانون اساسي ميباشد. هرچند كه در آن ماده
تصريحي مبني بر اجازه توشيح قانون انتخابات در كنار وضع آن از
سوي دولت، وجود ندارد. تنها به اجازه صدور فرامين تقنيني مربوط
به انتخابات، (نه قانون انتخابات و نه توشيح قانون انتخابات)
اشاره گرديده است. اگر از اين نكته چشم پوشي شود و دلالت ضمني
آن ماده را كافي بدانيم، اشكال بر خود قانون اساسي نيز وارد
است.
ممكن است از اين انتقاد به اين صورت پاسخ داده شود كه قانون
مذكور، تنها به دورهاي انتقالي مربوط ميگردد و بعد از تشكيل
پارلمان، اين قانون همانند، همهي قوانين ديگر ميتواند مورد
تعديل، اصلاح و بازنگري قرار گيرد.
اما اين توجيه در صورتي منطقي است كه اولين انتخابات
افغانستان كه ضرورتاً بر اساس همين قانون شكل ميگيرد، سر كار
آمدن رئيس جمهور و پارلمان يك دست، مغاير با اصل كثرت گرايي و
تنوع قومي، زباني و فرهنگي نينجامد. اگر دولت موجود تلاش نمايد
با استفاده از اختيارات دورهي انتقالي و خلأهاي قانوني كه بر
اثر شتاب آلودگي وضع و تصويب، قانون انتخابات و هم قانون اساسي
وجود دارد، رئيس جمهور و پارلمان يك جانبه و يك دست به وجود
آورد، طبيعي خواهد بود كه نسبت به اصلاح و بازنگري احكام قانون
انتخابات فعلي نيز تلاش صورت نخواهد گرفت.
علاوه بر اين، اولين انتخابات افغانستان سرنوشت مملكت را براي
بيش از پنج سال رقم خواهد زد و اين مدت فرصت كافي است تا يك
نظام اقتدارگرا بتواند پايههاي حكومت خويش را به گونهاي
استحكام بخشد كه در انتخاباتهاي بعدي نيز عين قضيه تكرار
گردد، و جمهوري فعلي ما به جمهوري سردار محمد داود خان شبيهتر
گردد تا به نظامهاي دموكراتيك. كشورهاي بسياري را ميتوان
مثال زد كه اختيارات قانوني بيش از حد به دولت دموكراتيك بودن
آن را تحت الشعاع قرارداده است. بدون شك اگر سرنوشت مملكت به
اينسو سوق داده شود فرايند عبور از استبداد و آنارشيسم به
دموكراسي واژگونه خواهد شد و سرنوشت گذشته براي بار دوم تكرار
خواهد گرديد.
نهاد مجري قانون انتخابات، بر اساس حكم
قانون اساسي كميسيون مستقل انتخابات در نظر گرفته شده.[2]
اولاً: در ماده يكصد و پنجاه و شش از قانون اساسي، با اينكه
اصل تشكيل يك كميسيون مستقل براي نظارت و اجراي انتخابات پيش
بيني گرديده است، اما نهادي كه بايد اين كميسيون را تشكيل دهد
معرفي نگرديده و به احكام قانون احاله گرديده است. از آنجا كه
وضع قانون در اختيار شوراي ملي ميباشد، علي القاعده بايد چنين
نتيجه گرفته شود كه ايجاد اين كميسيون از اختيارات پارلمان
ميباشد. در حالت انتقال از آنجا كه هنوز پارلماني شكل نگرفته
به صورت طبيعي ايجاد اين كميسيون نيز از اختيارات دولت بوده و
به وسيلهي دولت صورت ميپذيرد.
اين مسأله نيز بسيار تأمل برانگيز است. در گام نخست كليه
شايبههايي كه در بند (الف) به آن اشاره گرديد در اين مورد نيز
مطرح ميگردد. در گام بعد مطابق نص قانون اساسي اين كار
وظيفهي «دولت انتقالي» دانسته شده است و نه «رئيس دولت
انتقالي» از آنجا كه دورهي انتقالي ايجابات خاص به خودش را
دارد، علي القاعده بايد تمامي اعضاي دولت، بر امر تركيب و
كيفيت عمل كميسيون مستقل به توافق برسند. در غير اين صورت،
اختيارات كل دولت به شخص رئيس دولت منتقل گرديده است و او
مطابق با ميل و ارادهي خودش، به همان صورت كه بخواهد بر روند
انتخابات تأثير ميگذارد.
در فصل نهم از اين قانون، رسيدگي به كليه تخلفات انتخاباتي
وظيفه كميسيون مستقل انتخابات دانسته شده است[3]
و راي اين نهاد را كه توسط دولت به وجود آمده است، لازم الاجرا
و نهايي ميداند تنها تفسيري كه بر اين ماده قانوني ميتوان
ارائه داد اين است كه نهادي هم مجري انتخابات و هم قاضي اعمال
خود و ديگران باشد.
به عبارت ديگر، تخطيهاي انتخاباتي هرگاه از سوي نامزدان و
افراد وابسته به آنها صورت پذيرد، مرجع رسيدگي كننده كميسيون
مستقل انتخابات است كه از سوي دولت ايجاد گرديده است و هرگاه
خود اين كميسيون تخطي نمايد، باز هم خودش قاضي بوده و بايد راي
دهد!. در هر قانوني بايد كليه كساني كه امكان تخطي آنها از
احكام قانون وجود دارد، مشمول احكام قانون باشد و در عين حال
مرجع رسيدگي كننده نيز بايد دستگاه قضايي و با ترتيبات قانوني
خاص باشد، اعم از اينكه تخطي از سوي كساني باشد كه قانون در
مورد آنها اجرا ميگردد (در اين مورد كانديداها و افراد
وابسته به ايشان) و يا مجريان قانون. بدترين قانون آن است كه
به اعمال خود مجري قانون نظارت نداشته باشد. اين خلأ در قانون
انتخابات پيش بيني نگرديده است.
ج) در قانون انتخابات افغانستان يكي از نواقص بسيار عمدهاي
كه به نظر ميآيد، سنجيده نشدن راه كار مناسب براي اجراي آن
ميباشد. تخطي از هر قانوني جرم است و هر جرمي قابل تعقيب
كيفري ميباشد.
به تصريح قانون اساسي كه اين قانون به حكم آن ايجاد گرديده
است،«هيچ عملي جرم شمرده نميشود، مگر به حكم قانوني كه قبل از
ارتكاب آن نافذ گرديده باشد»[4] نوع جرم و نوع مجازات آن نيز بايد قبل از اجراي حكم و حتي قبل
از ارتكاب جرم معين باشد. در غير اين صورت چون مجرم از ميزان
مجازاتي كه بايد بر يك عمل مجرمانهي خاص اجرا گردد، اطلاع
ندارد، نبايد به دليل ارتكاب آن مجازات گردد. اين اصلي است كه
همهي آشنايان به حقوق از آن اطلاع دارند و از آن به اصل فراهم
بودن عنصر معنوي مجازات نام برده ميشود و در نظام حقوقي اسلام
نيز بر آن مُهر صحت گذاشته شده است[5].
قاعدهي قبح عقاب بلا بيان ملزم ميدارد كه هر گونه مجازات
بايد بعد از بيان آن مجازات صورت بگيرد.
در قانون انتخابات، هيچ راه كاري براي احالهي پروندههاي
تخلف از قانون انتخابات به محكمهاي كه بر اساس قانون اساسي
بايد به شكايات رسيدگي نمايد[6]،
سنجيده نشده است. تنها يك ماده قانوني ملزم ميدارد كه:
«در صورتي كه كميسيون مستقل انتخابات
تشخيص دهد كه تخطي از احكام اين قانون صورت گرفته، صورت تخطي
را با دلايل موجه به مراجع ذيربط قانوني و يا دادستاني راجع
ميسازد»[7]
اما سئوال اينجاست كه، براي كدام تخطي، چه مجازاتي و توسط كدام
محكمه، بايد اعمال گردد؟! مراجع ذيربط چيست؟! و اگر تخلف
كننده خود كميسيون انتخابات بود، كدام راهكار قانوني براي
پيگيري قضيه موجود است؟!
عدم وجود اين راهكارهاي اجرايي، ضمانت اجراي قانون را به شدت
كاهش داده است، به گونهاي كه آن را در حد يك آيين نامهي كاري
بدون پشتوانه اجرايي تنزل شأن داده است.
آنچه در بالا به آن اشاره گرديد، موارد بسيار فاحش و
كاستيهاي عمده در قانون فعلي انتخابات افغانستان به حساب
ميآيد. اما اگر از اين موارد درگذريم، احكام اين قانون نيز از
نواقص فراوان در رنج است، احكامي كه صلاحيت آن را به مثابهي
ابزاري براي عبور از خودكامگي به دموكراسي و از فرمان سالاري
به قانون سالاري به شدت زير سئوال ميبرد.
براي نمونه به چند حكم اشاره ميگردد:
1- در فصل سوم قانون انتخابات كه به امر حوزههاي انتخاباتي
اختصاص يافته است ميخوانيم: «حوزههاي انتخاباتي ولايات و
ولسواليها براي انتخاب اعضاي مجلس نمايندگان، شوراهاي ولايات
و شوراهاي ولسواليها توسط فرمان رئيس دولت 120 روز قبل از
انتخابات مربوطه تعيين و اعلام ميشود»[8]
اين مادهي قانوني اولاً در ذات خود ناقص است، چون ابهام
دارد. قانوني در عمل، كاربرد دارد كه كمترين ابهام را داشته
باشد. اين شايبه به ذهن ميرسد كه تدوين كنندهگان اين مادهي
قانوني، يكي از دو ملاحظه زير را در مجمل گذاشتن امر تعيين
حوزههاي انتخاباتي در نظر داشتهاند: نخست اينكه به دليل نبود
آمار دقيق از نفوس ولايات، نيز نبود فرصت كافي براي مطالعه در
جوانب قضيه، عدم اطلاع قبلي تدوين كنندگان از شرايط محيطي و
جغرافيايي كشور، خواستهاند به گونهاي زحمت اين مساله را از
دوش خود كم كنند و بر عهدهي رئيس دولت بگذارند.
احتمال دوم اين است كه جانب منافع رئيس دولت را مراعات كرده،
خواستهاند مجّوز قانوني براي ايشان فراهم كرده باشند. هر كدام
باشد، اين يك نقص قانوني است كه بايد در حين تدوين جبران
ميگرديد و مناسبتر اين بود كه به بهانهي همين كار، آمار
جامعي از تمامي نفوس مملكت نيز تهيه ميشد و اگر قرار بود كارت
ثبت نام رايدهي توزيع گردد، در كنارش شناسنامهي ملي نيز
توزيع ميگرديد تا روند انتخابات به صورت دقيقتر به
پيشميرفت.
2- در فصل ششم ميخوانيم:
«مجلس نمايندگان داراي 249 كرسي ميباشد
كه براي ولايات به تناسب جمعيت
شان اختصاص داده ميشود»[9]
اولاً معلوم نيست كه تدوين كنندگان قانون انتخابات، با اينكه
قانون اساسي تا 250 نفر را اجازه ميدهد[10]،
بر اساس كدام معيار، عدد 249 را براي مجلس نمايندگان مناسبت
ديدهاند. با كدام معيار يك نفر را از عدد پيشنهادي قانون
اساسي كاسته اند! معمولاً تعداد كرسيها در يك پارلمان با در
نظر داشت دو امر تعيين ميشود:
الف) تحقق اصل نمايندگي:[11]
به عبارت ديگر هر وكيل بايد فرصت و امكان كافي داشته باشد تا
دغدغهها و مشكلات موكلين خود را از نزديك بشنود و آنها را در
قانونگذاري لحاظ نمايد و نيز به مقتضاي اينكه نماينده، در عين
حال كه وظيفه تقنين را بر دوش دارد، وظيفه نظارت و سئوال از
قوهي مجريه را نيز بر دوش دارد، بتواند مشكلات محل انتخاب خود
را درك نمايد و به گوش مقامات اجرايي برساند و از آنها
بازخواست نمايد.
بنابراين اگر يك نماينده در برابر حجم زيادي از موكلين انتخاب
شود، يا از منطقه بسيار وسيع برگزيده شود، طبيعي است كه
نميتواند به همه مشكلات موكلين و منطقه انتخابش رسيدگي نمود و
وظيفه قانوني خودش را اجرا كند. پس بايد تعداد نمايندگان به
قدري باشد كه موكلين به راحتي بتوانند به آنها دسترسي داشته و
مشكلات خود را در ميان بگذارند.
ب) معيار دوم اين است كه تعداد نمايندگان نبايد بيش از حد
لازم باشد، چون اين كار اولاً بار مالي اضافي را بر دوش
بودجهي مملكت تحميل ميكند و ثانياً كار عبث است. بنابراين
بايد حد متوسطي ميان اين دو در نظر گرفته شود و رقمي تعيين
گردد. البته در كنار اين دو معيار، مشاركتي بودن حكومت، نيز
لحاظ ميشود، يعني بايد ترتيبي داده شود كه حداكثر مردم در
تعيين پاليسيها و قوانين حاكم بر خودشان نقش داشته باشند.
اين در حالي است كه رقم 250 نفر، آنگونه كه در قانون اساسي
آمده است، يا 249 نفر آنگونه كه در قانون انتخابات آمده ،
معلوم نيست كه با در نظر داشت كدام يك از اين دو معيار معين
گرديده است.
اگر بار مالي مورد نظر باشد، آيا اضافه شدن يك نفر بر وكلاي
مجلس بار اضافي زيادي بر دوش دولت تحميل ميكند؟! و آيا امكان
نداشت رقم كمتر از اين را برگزيد؟! اين سئوالي است كه بايد
تدوين كنندگان قانون انتخابات جواب دهند. اگر رسيدن به حد اكثر
مشاركت درنظرباشد، افغانستان درحدود350 واحد اداري درسطح
ولسوالي دارد و34 واحد اداري درسطح ولايت، اگربنا باشد كه
حداقل براي هر ولسوالي يك وكيل انتخاب شود بايد عدد350 درنظر
گرفته مي شد. درنبود آمار دقيق ازجمعيت واحدهاي اداري وشتاب
آلودگي حاكم بر تدوين هر دو قانون اساسي و قانون انتخابات،
ميتوان حدس زد كه رقم 250 وكيل صرفاً يك برآورد تخميني وبدون
مطالعه بوده ازهيچ معيارعلمي پيروي نميكند و رقم249 نفر هم
صرفاً به اين دليل انتخا ب شده كه رقم وكلا همواره فرد باشد،
تا از به بن بست رسيدن پارلمان درتصميم گيري به دليل مساوي شدن
تعداد مخالفين وموافقين كاسته گردد. شاهد مدعا آنست كه، عدد
تقريبي90000 نفر در ازاي يك وكيل تنها با گذشت بيش از يكسال
از تصويب قانون اساسي معين گرديد.،[12]
اين درحالي است كه مطابق همين آمار10 كرسي به كوچيها اختصاص
داده شده. بنابراين جمعيت كوچيها بايد حدود يك ميليون نفر
باشد. يعني تقريباً 5 درصد نفوس كشور.اين درحالي است كه در هيچ
يك از منابع رسمي مربوط به انتخابات، اسمي از جمعيت كوچيها به
ميان نيامده و معلوم نيست برچه اساس 10 كرسي به ايشان اختصا ص
يافته است. اين نقص تنها در مورد كوچيها صادق نيست، بلكه دو
ولايت پنجشير و نورستان هركدام سهم دو وكيل را به خود اختصا ص
دادهاند، درحاليكه در ليست آمار نفوس هيچ رقمي در برابر اين
دو ولايت نوشته نشده، به عبارت ديگر دو وكيل حاتم بخشانه به
اين دو ولايت اختصاص يافته، بدون اينكه معلوم باشد اين
استحقاق را دارند ياخير. اگر براين آمار و ارقام سهميهي
اجباري هر ولايت دو وكيل را اضافه كنيم به واقعيت هاي جديد تري
دست مييابيم. بهعنوان نمونه ولايت نيمروز كه 135000 نفر
جمعيت برايش تخمين زده شده 2 وكيل را به خود اختصاص داده.
معلوم نيست اين تخصيصهاي اضافي با كداميك از دو معيار فوق،
همخواني دارد. از اين همه ميتوان نتيجه گرفت كه بيشتر كارهاي
كميسيون انتخابات بهجاي اينكه بر اساس آمارها و با متد علمي
استوار باشد، براساس حدس و گمان استوار است و همين امر در مورد
رقم 249 نفر وكيل هم صادق ميباشد.
3- نحوهي توزيع كرسيهاي پارلمان نيز در اين قانون اساسي
خالي از ايراد نيست. راه حلي كه قانون انتخابات در نظر گرفته
به اين صورت مي باشد: كميسيون مستقل انتخابات كرسيها را براي
ولايات قرار زير اختصاص ميدهد:
1- جمعيت مجموعي ولايات بر 249 كرسي اختصاص داده شده بر
ولايات تقسيم ميشود تا سهميهي جمعيت براي يك كرسي معين شود.
2- جمعيت هر ولايت بر سهميهاي جمعيت براي يك كرسي تقسيم
ميشود. نتيجه محاسبه تعداد كرسيهايي اختصاص يافته به هر
ولايت ميباشد. اگر در نتيجه اين محاسبه به يكي يا چند ولايت
كمتر از دو كرسي برسد، به آن ولايت دو كرسي اختصاص داده
ميشود. كرسيهاي كه بر اين طريق اختصاص نمييابد، اختصاصشان
بر اساس بزرگترين عدد اعشاري صورت ميگيرد»[13]
اولاً اين فرمول بندي خودش بسيار گنگ و نا مفهوم است و شايد
تسويد كنندگان قانون انتخابات در آن لحظه نتوانستهاند مقصود
خود را كاملاً واضح بسازند. عبارت: «جمعيت مجموعي ولايات بر
249 كرسي تقسيم ميشود» مفيد اين معنا است كه اولاً جمعيت كل
كشور بر رقم 249 تقسيم ميشود. مثلاً اگر كل جمعيت افغانستان
را
[14]2167700
در نظر بگيريم در ازاي هر كرسي87059 نفر موكل نياز داريم. اگر
مثلاً جمعيت ولايت هرات را در نظر بگيريم و آن را 1515400نفر
برآورد كنيم چيزي درحدود 17 وكيل خواهيم داشت. اين درحالي
است كه مطابق سهميه بندي كميسيون انتخابات در ازاي هرحدود
90000 نفر يك وكيل در نظر گرفته شده و براي ولايت هرات 16 وكيل
در نظر گرفته شده. در واقع اولين مورد نقض قانون انتخابات در
همينجا صورت گرفته، چون واضح است كه جمعيت مجموعي ولايات بر
رقم 249 تقسيم نگرديده. علاوه بر اينكه كسرها ارقام حوزههاي
انتخاباتي به صورت بيقاعده حذف واضافه گرديده؛ در يك حوزه
انتخاباتي ارقامي مانند 60000 نفر حذف شده و در ازاي آن هيچ
وكيل در نظر گرفته نشده، درحاليكه در حوزهاي ديگر كسريهاي
در حدود 40000 نفر جبران شده و ارفاقا بهآن يك وكيل اضافه در
نظر گرفته شده است.
فاحشتر از همه اينكه ميگويد: كرسيهايي كه به اين طريق
اختصاص نمييابند، اختصاصشان بر اساس بزرگترين عدد اعشاري
صورت ميگيرد. اولاً اين عبارت چه معني ميتواند داشته باشد؟
آيا مقصود اين است كه كسري ولاياتي كه بيش از دو كرسي دارند
اما يك اعشاري اضافه دارند، با اين روش جبران ميكنيم؟ يا
مقصود اين است كه بعد از برآورد مجموع جمعيت ولايات و تعيين
مثلاً 240 كرسي و اختصاص آنها براي ولايات، نه كرسي باقيمانده
را از تركيب اعشاريهاي ولايات داراي اعشاري تأمين ميكنيم؟ و
اگر اين كار را بكنند چگونه معين ميكنند كه نماينده به كدام
حوزهي انتخابيه تعلق دارد؟
يا مقصود اين است كه آن كرسيها را به ولاياتي اختصاص ميدهيم
كه بزرگترين عدد اعشاري را دارا ميباشند. اگر اين كار را
بكنند، چه توجيهي در برابر ولاياتي دارند كه اعشاريشان در نظر
گرفته نميشود؟! و اگر مثلاً بر اثر اينكه براي ولايات با
جمعيت كمتر از دو كرسي به دو كرسي اختصاص مييابد، تعداد
كرسيها كم آمد، چه كاري ميتوانيم بكنيم؟!
شايد بر اساس همين ملاحظات بوده است كه در بند 3 از همين
ماده، طرز العمل و فرمول رياضي اين كار را به آئين نامهي
جداگانه احاله ميدهد. خود واضح است كه اين همه مشكلات از آنجا
ناشي ميشود كه تعيين حوزههاي انتخاباتي را به فرمان رئيس
دولت احاله ميدهد، البته تناقضي نيز ميان اين ماده و ماده 11
قانون انتخابات به چشم ميخورد. چون در آن ماده تعيين حوزههاي
انتخاباتي در ولايات و ولسواليها به فرمان رئيس دولت احاله
گرديده است كه مفيد اين معنا ميباشد كه معلوم نيست حوزهي
انتخابي ولايات در نظر گرفته ميشود يا ولسواليها، آيا وقتي
ميگوييم «هيچ شخصي حق ندارد در بيشتر از يك حوزه انتخاباتي
خود را نامزد كند»
[15]منظور
اين است كه در بيش از يك ولايت خود را كانديد نمايد يا در بيش
از يك ولسوالي، چون مفروض اين است كه حوزه انتخاباتي هنوز معين
نشده و بايد توسط فرمان معين گردد. اما وقتي ميگوئيم جمعيت كل
كشور بر ولايت تقسيم ميشود، ظاهراً چنين استنباط ميشود كه
حوزهي انتخاباتي را معين كردهايم و آن ولايت است، چون مثلاً
اگر در يك ولايت مثل هرات 17 نفر نماينده باشد، يكي از دو راه
بيشتر وجود ندارد، يا كل جمعيت هرات به كل اين 17 نفر بايد راي
بدهند كه به صورت طبيعي حوزه انتخاباتي ولايت ميشده. يا در
خود ولايت هرات نيز بايد ولسواليها را در نظر بگيريم و جمعيت
هر ولسوالي را در نظر بگيريم.
حال اگر جمعيت اين ولسوالي به سر حد يك نماينده برسد كه يك
حوزه انتخاباتي محسوب ميشود. اگر نرسد به ناچار بايد دو
ولسوالي را با هم ادغام نمود. در هر دو حال ولسوالي نميتواند
يك حوزهي انتخاباتي قلمداد شود. مگر اينكه از اول تعداد كل
جمعيت كشور را بر ولسواليها تقسيم كنيم. اين راه حل از يك جهت
بسيار معقول است. چون در روش اول امكان اينكه يك ولسوالي
اصلاً نماينده نداشته باشد وجود دارد، يا كل نمايندهها از يك
ولسوالي انتخاب شوند. اما در اين روش براي هر ولسوالي يك
نماينده بايد در نظر گرفته شود. اما اين هم با تعداد نمايندگان
تناسب ندارد. چون مفروض اين است كه 249 نماينده نبايد بيشتر
باشد، در حالي كه تعداد ولسواليها به مراتب بيش از اين تعداد
است.
بههرحال، آنچه مسلم است اين است كه حوزه انتخاباتي بايد
ولايت باشد، اين تعيين، با آن احاله به فرمان در تناقض است.
مگر اينكه راه حل وسطي در نظر گرفته شود.
4- قانون انتخابات، تعداد اعضاي مجلس سنا را بر خلاف مجلس
نمايندگان محدود به رقم خاصي نميداند و آن را بر مبناي جمعيت
احاله ميدهد[16].
اين كار، گذشته از اينكه اصل وجود يك مجلس هم عرض مجلس
نمايندگان هر چند با اختيارات محدود اما پر از آدمهاي متنفذ و
صحنه گردان، خود جاي سئوال بسيار دارد، بار اضافي زيادي را بر
دوش بودجه ملي تحميل مينمايد. البته اين ماده با ماده 24 اين
قانون كه تعداد اعضاي مجلس سنا را سه برابر ولايات كشور
ميداند در تعارض است.
5- نحوهي گزينش و انتخاب اعضاي مجلس سنا، نيز جاي پرسش دارد.
قانون انتخابات مقرر ميدارد كه يك سوم اعضاي مجلس سنا، از
نمايندگان ولايات و يك سوم از اعضاي نمايندگان ولسواليها و يك
سوم باقي از جانب رئيس جمهوري منصوب ميگردد، و اضافه مينمايد
كه تعداد اعضاي مجلس سنا سه برابر كل عدد ولايات ميباشد.[17] يعني اگر كل ولايات افغانستان 34 ولايت در نظر گرفته شود كل
اعضاي مجلس سنا 102 نفر خواهد بود. بر اين اساس در واقع براي
هر ولايت 3 نفر نماينده در مجلس سنا در نظر گرفته شده است كه
يك نفر از جانب شوراي ولايت و يك نفر از ميان مجموع شوراهاي
ولسواليها ميباشد. در اين تركيب نيز ولايتي كه جمعيتي كمتر
از صد هزار جمعيت دارد، نيز دو نفر نماينده دارد و ولايتي كه
داراي بيش از 3 ميليون نفر جمعيت ميباشد نيز به همان ميزان
نماينده در مجلس سنا دارد.
معلوم نيست چنين فرمولي بر چه معياري در نظر گرفته شده است؟
آيا نمايندگان مجلس سنا حافظ منافع ولايت هستند؟ رجال معتبر
ولايت هستند؟ نماينده افكار عمومي ولايت در مجلس سنا هستند
و... به هر حال چون افغانستان يك كشور فدرال نيست تا سناتورها
نماينده يك ايالت باشند، معلوم نيست با چه پشتوانهي منطقي يك
چنين فرمولي در نظر گرفته شده. جز اينكه تقليد ي باشد از
گذشته و تأكيدي بر ادامه سنتهاي قبلي.
6- اختصاص كرسيهاي بيشتر براي زنان، با
توجيه جبران ستمهايي كه بر ايشان رفته است، اين خطر را به
وجود ميآورد كه مجلس ما از افراد شديداً كم سواد و ناكارا پُر
گردد. هر چند تبعيض مثبت به نفع زنان ممكن است، توجيه عاطفي
داشته باشد؛ اما براي پارلماني كه ميخواهد براي ادارهي يك
جامعه قانون وضع نمايد و بر اعمال وزيران اكثراً مرد، نظارت
داشته باشد، توجيه منطقي وعقلاني ندارد، چون با توجه به اينكه
قرار نيست اين زنها همه از شهرهاي كلان انتخاب شوند كه در
آنها زنها فرصتي اندك براي تحصيل داشتهاند، بلكه از
ولسواليهايي ممكن، است برگزيده شوند كه اصلاً حتي يك ليسه هم
در آنجا هنوز وجود ندارد، زني كه از آن منطقه به مجلس راه
مييابد، چه دركي ميتواند از مشكلات مملكت و شيوهاي وضع
قانوني داشته باشد؟!
واقعيت تلخ اين است كه مردان باسواد مملكت ما كه بتوانند از
عهدهاي اين كار برايند، شمار قابل توجهي را تشكيل نميدهند،
چه رسد به زنها. اين كار علاوه بر ناكارآمد سازي مجلس و حتي
خطر آفريني آن در مواقع حساس، زمينه باز شدن ناگهاني
خانوادههاي بستهي قبيلوي را نيز فراهم ميسازد كه بدون شك
پيامدهاي اجتماعي خاص به خودش را دارد. بهتر آن بود كه قانون
اساسي الزامي در اين جهت نميداشت و مساله را به صورت طبيعي وا
ميگذاشت.
اگر بر اين مشكل، اين را نيز اضافه كنيم كه يك ولايت كه يك
نمايندهي زن انتخابي و يك نماينده زن با استفاده از روش اعمال
تبعيض مثبت دارد، در واقع با توجه به بافت قبيلوي جامعه و
محدوديتهايي كه در تماس مردان و زنان وجود دارد، فاقد يك
نمايندهي مقتدر گردد.
نتيجه
با توجه به آنچه گفته شد، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه
قانون موجود انتخابات، چنانكه از آن پيداست از سر عجله، شتاب
و بدون در نظر داشت جهات فني يك قانون مناسب تدوين گرديده.
مضافاً بر اينكه پارهاي ملاحظات جهت دار نيز در آن به چشم
ميخورد.
بدون شك تغيير در اين قانون تا زمان تشكيل پارلماني كه خود
برخواسته از اين قانون و برخوردار از ضعفهاي آن ميباشد،
امكانپذير به نظر نميرسد. اما با تشكيل پارلمان، مناسب است
جزء اولويت كاري آن. رسيدگي به همين امر باشد. اصلاحات قانوني،
در كنار سنجيدن راهكارهايي براي اجراي آن از پيش نيازهاي
اساسي ترقي و سعادت يك جامعه است و اهمال از آن اهمال در برابر
آيندهي مملكت.
پي نوشت
.[1]
قانون اساسى افغانستان، ماده يكصد و پنجاه و ششم
.[2]
قانون اساسى، بند 3، ماده 159
.[3]
قانون انتخابات، بند (2)، ماده 57.
.[4]
قانون اساسى افغانستان، ماده 27.
.[5]
فيض، على رضا، تطبيق و مقارنه در حقوق جزاى عمومى
اسلام، ص84.
.[6]
قانون اساسى افغانستان، ماده 28.
.[7]
قانون انتخابات افغانستان، ماده 58.
.[8]
قانون انتخابات افغانستان، ماده 11.
.[10]
قانون اساسى، ماده 83.
.[11]
قانون اساسى افغانستان، ماده 91 بند 1، 2 و 3 و بنده
ماده 92.
.[12]
تصميم شماره 13-2005 كميسيون مستقل
انتخابات، برگرفته از سايت کميسيون.
.[13]
قانون انتخابات، ماده 19، بند 1 و 2.
.[14]
تصميم شماره 13 -2005 همان
.[15]
قانون انتخابات، ماده 21، بند 2.
|